آقای نوستالژی - نشد!

نشد!

دوشنبه 3 اردیبهشت 1397



اگر میشد باقیمانده عمر رو مثل خیلی چیزهای دیگه اهدا کرد در اینصورت من باقی عمر خودم رو به پسر یکی از آشنایان اهدا میکردم، چرا که او انسان بسیار شادی هست و همیشه میل و عطش به بیشتر زیستن و نفس کشیدن از حرکات و رفتارش نمایان...

دستکم قریب به سی سال از آخرین شبی که با همه وجود خوشحال بودم میگذره!... نشد!... پس از اون بارها خواستم اما نشد! هیچوقت اون چیزی که شادی واقعی رو در درونم بوجود بیاره پیدا نکردم یا اگر حس کردم پیدا شده خیلی زود متوجه شدم فقط یک سراب بوده. آدمها برای من حتی سایه ای از چیزی که در ابتدا جلوه میکردند هم نبودند (به جز دو یا سه مورد استثنا که اونها هم به سرعت از دست رفتند) و عمر سایر دلخوشی ها معمولا کوتاه بود. سعی کردم به فلسفه بی نظیر خیام وفادار باشم و در لحظه خوش باشم و زندگی کنم، این رو وقتی بیست سالم بود از یکی از همون دو سه انسان استثنای زندگیم آموختم اما بعدها فهمیدم اگرچه اینکار تو رو چند پله بالاتر نگه میداره و اجازه میده لااقل گردنت از سطح باتلاق بالاتر باشه تا نفس بکشی، در نهایت چیزی رو در رابطه با قسمتهای پایینتر و عمیقتر عوض نمیکنه! ... بعدها به این نتیجه رسیدم که اگر انسان خودش شاد نیست لااقل شاید بتونه به نوعی شادی رو به بقیه افراد زندگیش هدیه کنه و این نوعی آرامش رو براش به ارمغان بیاره اما اینکار هم اگرچه حقیقتا مایه خوشحالی و نوعی آرامش هست اما نمیشه انکار کرد باز هم لکه های سیاه لایه های درونی رو پاک نمیکنه، چرا که در هر صورت آدمیزاد نیاز به این داره که از عمق وجود خودش شاد باشه. 

بله! این میتونست منصفانه باشه اگر میشد باقی روزهای عمر رو در یک مانیتور دید! و اون رو به تعداد دلخواه بین افراد دیگر تقسیم کرد. در اینصورت من بخش زیادی از باقیمانده روزها رو به این پسر میبخشیدم. او تقریبا در همه مهمانی ها و مراسم ها اولین نفری هست که برای حرکات موزون در وسط میدان حاضر میشه، اغلب اوقات با همه ذرات وجودش میخنده. میتونه سرش رو از پنجره ماشین بیرون بیاره و جیغ بکشه، هر روز صبح با پشتک و وارو از رختخواب بلند بشه و با همون انرژی صبحانه بخوره و ...  به نظرم بر خلاف ادعایی که بارها مطرح شده (مبنی بر اینکه یک انسان هرچقدر خردمندتر باشه غمگین تر هست) باید بپذیریم انسان های شاد انسان های خردمندتری هستند. اونها استحقاق بیشتری برای زندگی دارند چرا که همه ما میدونیم دنیا تا چه اندازه جای سخت، خشن و زشتی هست اما در این بین اونها با علم به این موضوع به هر طریق موفق شدند در همین دنیای زشت چیزی یا فلسفه جذابی برای نفس کشیدن پیدا کرده و به خودشون القا کنند. حتی و حتی با فرض صحت اون ادعا و پذیرفتن اینکه اونها انسانهای خردمند و متفکری نیستند باز هم چیزی عوض نمیشه چرا که یک دیوانه شاد بودن قطعا بهتر و لذت بخش تر از یک خردمند اندوهگین بودن هست!