آقای نوستالژی - حکمت!

حکمت!

یکشنبه 19 فروردین 1397



یک: خب. ظاهرا همه حاضر هستن به جز دامون.

دو: آقا اجازه! اتفاق بدی براش افتاده. دیروز همراه پدرش با موتور میرفتن جایی، میخورن به جدول کنار خیابون  و میفتن. پاهاش شکسته.

یک: ببینید بچه های گلم! چیزی به اسم اتفاق بد نداریم. اینها همه حکمت خداست و خیری توش هست.

دو: آقا آخه چطور میگید این اتفاق بدی نبوده. بی دقتی کردن دیگه...

یک: عزیزم یه لحظه گوش کن! ما حکمت بعضی اتفاقات رو نمیدونیم! شاید اگر اینها به جدول برخورد نمیکردن اتفاق بدتری براشون می افتاد. مثلا شاید صد متر جلوتر میرفتن زیر یه کامیون و جونشون رو از دست میدادن اما حالا فقط پاشون شکسته! پس خدا رو شکر!

دو: آقا خب اگه خدایی وجود داره و حکمتی هست، اون خدا میتونست کاری کنه راننده کامیون چند قدم جلوتر تشنه یا گرسنه اش بشه بعد پیاده بشه و یه چیزی بخره. اونوقت اینها از بغل کامیونی که پارک کرده رد میشدن. اینطوری که عاقلانه تر هست تا اینکه بیاد پای اینها رو بشکنه!

یک: شاید اگه راننده کامیون پیاده میشد چیزی از مغازه بخره بر فرض یه پژو از عقب میومد و ترمزش نمیگرفت و با سرعت میخورد به این کامیونی که کنار خیابان پارک کرده. بعد چهار تا سرنشین پژو از بین میرفتن!

دو: آقا اجازه! خب خدا که تا این حد داره دخالت میکنه. یه کاری میکرد ترمز پژو بگیره به کامیون نخوره. اینطوری برای هیچکس اتفاقی نمیفتاد!

یک: دیگه داری وقت کلاس رو میگیری گلم! گمشو بیرون!