آقای نوستالژی - مثل گاو بیا، مثل گاو برو!

مثل گاو بیا، مثل گاو برو!

دوشنبه 13 فروردین 1397



وقتی از راه رسیدم فرزندم جلوی درب منزل ایستاده بود. بغلش کردم و بوسیدمش. میخواستم وارد منزل بشم که یک پسربچه حدودا سه چهار ساله اومد جلو و با اخم گفت: ((خب بابای منم دوستم داره!)). فکر کردم احتمالا از سر حسادتی کودکانه این رو گفته. گفتم بله خب معلومه که دوستت داره... 

امروز بعد از گذشت سه روز از اون اتفاق متوجه شدم پدر این بچه حدود پنج ماه هست که منزل رو ترک کرده (شاید بر اثر فشار زندگی) و بی خیال زن و بچه و همه چیز، رفته خونه پدر و مادر خودش! و حتی یکبار هم در طول  این پنج ماه برای دیدن فرزندش نیومده. از صبح تا به حال به این فکر میکنم که چرا فرزندم رو توی کوچه بغل گرفتم؟

سالها پیش، یکبار در یکی از رستوران هایی که میزهای خودش رو بیرون و در فضای باز چیده بود مشغول خوردن غذا بودم که نگاه حسرت بار یک رهگذر باعث شد با خودم عهد کنم تا عمر دارم در فضای باز و جایی که انسانها در حال عبور هستن غذا نخورم... و اینبار این اتفاق شاید باعث بشه با خودم عهد کنم که دیگه در کوچه و خیابان به شیوه فیلمهای هندی محبت نکنم!... در مجموع اینگونه به نظرم میاد که شاید بهتر باشه انسان در هر نوع فضای باز هرگز کار خاصی به جز رفت و آمد انجام نده و همه امور دیگر رو بگذاره برای محیط های بسته؛ چرا که در هر کوچه و معبر و خیابانی، همیشه نگاه حسرت باری وجود داره.