آقای نوستالژی - با تو جمعه دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟

با تو جمعه دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟

شنبه 18 شهریور 1396



احساس میکردم در امن ترین جای جهان حضور دارم. سرشار از آرامش بود، درست در روزهایی که پر هست از دغدغه و فکر و خیال... شبیه به یک کنسرت موسیقی در بحبوحه جنگ یا شنیدن صدای زنگ تفریح وسط کلاس درس فیزیک!

وقتی روبروم می نشستی...

وقتی غذا درست میکردی و زیر چشم تماشا میکردمت...

وقتی نفسهات به نفسم می خورد...

وقتی خواب بودی و نگاهت میکردم...

در تمام این لحظات بی نظیر بودی و من نخورده مست بودن رو تجربه میکردم! باید سپاسگزار باشم بابت ساختن این خاطره خوب. بابت 42 ساعت آرامش عمیقی که زیر سقفت بهم دادی. 

 

همه طول شب از رسیدن فردا و روشن شدن هوا هراس داشتم. از خودم دلخور شدم که چرا در طول این سی و اندی سال هیچوقت این مهارت رو کسب نکردم که بتونم جلوی طلوع خورشید رو بگیرم!!... روشنایی زد، خداحافظی کردم و از زیر سقفت بیرون اومدم. دوباره نقابم رو به چهره زدم، بغضم رو مثل تمام این سالها در پشتش پنهان کردم و جاده رو به سمت بازگشت ناگزیر به دغدغه ها پیش گرفتم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: ما بهاری وسط پاییزیم / عاشقانه های حلق آویزیم... (شهیار قنبری)