آقای نوستالژی - زیر باران باید رفت!

زیر باران باید رفت!

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396



کنار خلوت جاده و زیر بارش شدید باران، ناامید از سررسیدن هرنوع وسیله نقلیه ای ایستاده و نایلونی پاره روی سرش گرفته تا بلکه کمی از خیس شدن در امان باشه! کنارش ترمز کردم و گفتم شاید بد نباشه سوارش کنم و تا جایی برسونمش... ظاهر بسیار ساده ای داشت، با قدی متوسط و اندامی لاغر و ته ریشی بر گونه!...درب ماشین رو باز کرد اما بدون اینکه سوار بشه درب رو بست و گفت: ((ممنونم. سوار نمیشم))... گفتم: ((چرا؟))... گفت: ((اگر صدای موسیقی رو می بندید سوار بشم!!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((بفرمایید)) ... بعد از اینکه سوار شد گفتم: ((شما همیشه برای کسانی که میخوان بهتون خوبی کنن شرط میذارید؟!))... با حاضر جوابی گفت: ((شما هم همیشه سر کسانی که بهشون خوبی میکنید منت میذارید؟))... و گفتم: ((شما همیشه سوال رو با سوال جواب می دید؟!))... توقع داشتم خنده ای روی لبش بیاد اما خشکتر و جدی تر از اونچه که تصور میکردم بود... با شرمندگی پاسخ داد: ((ببخشید ولی باید بگم گوش کردن به موسیقی رو نمیپسندم و سعی میکنم این فعل حرام رو انجام ندم! به شما هم توصیه میکنم اینکار رو نکنید))... با خنده گفتم: ((لپ گلیت اناره، دهنمو آب میاره رو که نمیخوند. شعر مولانا بود!))... گفت: ((به شعرش کاری ندارم. بالاخره موسیقی روش بود و در هر حال موسیقی حرام اعلام شده و دلیلش هم این هست که انسان رو از یاد خدا غافل میکنه و اسیر مسائل دنیوی!))... گفتم: ((الان بعضا با موسیقی مشکلات روانی رو درمان میکنند و این حرف شما به نظرم درست نیست))... گفت: ((ببخشید ولی اینها رو در سر شما فرو کردن تا به سمت چیزهایی که ازش هراس دارند نرید! بهتر اینه که هم خودتون از انجامش پرهیز کنید و هم هرکجا صدای موسیقی میومد از اونجا دور بشید!))... با تعجب از حرفهاش و با توجه به ته لهجه ای که داشت پرسیدم: ((اهل کجا هستید؟))... گفت: ((دزفول))... بعد از کمی سکوت دوباره ضبط رو روشن کردم و اینبار به خیال اینکه حداقل با رادیو مشکل نخواهد داشت رفتم روی موج رادیو جوان! ولی در عین ناباوری وقتی صدای موزیک بین صحبتهای مجری شاد برنامه پخش میشد با لحنی تند گفت: ((ببخشید میشه رادیو رو خاموش کنید؟! اگر هم نمیشه مشکلی نداره من پیاده میشم!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((یعنی چی؟ این که صدا و سیمای خودتون هست و مستقیما زیر نظر مراجع احتمالا مورد تایید شما اداره میشه و حتما موسیقی حلال هم پخش میکنه!))... گفت: ((چیزی به اسم موسیقی حلال نداریم و من هم اونهایی رو که صدا و سیما زیر نظرشون اداره میشه قبول ندارم. اینها نه رومی روم هستن نه زنگی زنگ!)) گفتم: ((شما داخل منزل تلویزیون دارید؟!)).. گفت: ((بله!))... گفتم: ((حتی اگر بخواهید فقط اخبار رو هم تماشا کنید باز هم بین خوندن خلاصه خبرها و یا اول و آخر بخش خبری بالاخره یه موزیکی پخش میشه. اونها رو چکار میکنید؟!)).... پاسخ داد: ((شاید باور نکنید ولی من اولا سعی میکنم زیاد تماشا نکنم و زمانی هم که بخوام تماشا کنم کنترل دستم هست و موقع پخش موزیک صدا رو قطع میکنم!!))... در نهایت تعجب و در حالی که احساس کردم با انسان منحصر به فردی! روبرو شدم ازش پرسیدم: ((یعنی شما در حین گوش کردن اخبار هم یاد خدا هستید و اونوقت اون موسیقی وسطش باعث میشه به مسائل دنیوی فکر کنید؟! حتما فرزندتون هم برنامه کودک  نمیبایست نگاه کنه؟!))... گفت: ((اصلا اجازه نمیدم این برنامه های مبتذلی که تبدیل به محیط کف زدن و رقصیدن برای کودکان شده رو ببینه!! شما ببینید تحت حکومتی که عنوان اسلامی زیبنده نامش شده بچه ها رو به جای تعلیم و تربیت اسلامی به رقص و پایکوبی تشویق میکنند)).. گفتم: ((من با نظرتون مخالفم اما حالا این بحث ها به کنار و اصلا من میگم نظر و عقیده شما قابل احترام. اما این اصرار برای اثبات دوری از موسیقی تو کت من نمیره دوست عزیز. اگر قرار باشه هرکجا صدای موسیقی میاد از اونجا دور بشید که نباید هیچ کجا برید. بالاخره در هرجایی ممکنه صدای موزیک چه شاد و چه غمگینش پخش بشه. داخل مغازه، مجتمع تجاری، فرودگاه و یا هرکجای دیگه!))... گفت: ((من تا به حال موفق شدم ازش فرار کنم. مجبور نیستم در محیطی که صدای موسیقی میاد بمونم. هرکجا میخواد باشه! در قرآن به حرام بودم غنا اشاره شده و غنا همون موسیقی هست. ما مرجعی بالاتر از قرآن نداریم! و اگر غیر از این انجام بدیم حکم خدا!! رو نقض کردیم))... گفتم:((ممکنه بگید دقیقا در کدام آیه کلمه غنا اومده؟! چون من اطلاع دارم چنین کلمه ای در این کتاب وجود نداره)).. گفت: ((در آیاتی از کلام الله!! غیر مستقیم به این موضوع اشاره شده))... گفتم: ((اگر هم اومده منظور موسیقی نبوده و به کشور غنا! اشاره شده. شما حتما این رو در تفسیر آیت الله کشکولی مرزن آبادی!! بخونید))... متوجه حالت شوخ طبعانه ام نشد و با جدیت گفت: ((ایشون رو نمیشناسم و شما هم ساده نباشید! اصلا اون زمان مگه کشور غنا وجود داشته؟!))... گفتم: (( بله! شما مگه کتاب تاریخ غنا از آغاز تا فنا! نوشته زین الدین زیدان رو نخوندید؟!)) چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ((زین الدین زیدان که...)) و بعد حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: ((لطفا نگه دارید پیاده میشم! بزنید بغل!))... حقیقتش اصلا فکر نمیکردم با توجه به روحیاتش اهل دیدن فوتبال باشه و زیدان رو بشناسه! گفتم: ((شوخی کردم دوست عزیز! بشینید تا حداقل به داخل شهر برسونمتون!))... با عصبانیت غیر قابل هضمی گفت: ((نگه دار آقا! گفتم پیاده میشم. با هرچیزی که نباید شوخی کرد. شما دارید به اعتقادات من بی احترامی میکنید. بزنید بغل!))... نگه داشتم و بهش گفتم: ((قصدم این بود که آخر کار بهتون بگم که جملات آخرم شوخی بود!)).. اما بی توجه به این حرف با یک تشکر نصفه و نیمه و غضب آلود پیاده شد و دوباره نایلون رو روی سرش کشید و کنار جاده ایستاد!!

با خودم فکر میکردم حتی در وجود این آدم با تمام اعتقادات عجیب و غریب و البته شاید بعضا ادعاهای اغراق آمیزش (مثلا در رابطه با عدم گوش دادن به موزیک بین اخبار حتی!) باز هم میشه حسن بزرگ و قابل تحسینی پیدا کرد. چه چیزی قابل تحسین تر از اینکه حاضر شد به خاطر اعتقاداتش جای گرم و نرم خودش در داخل ماشین رو با ایستادن در زیر اون باران شدید، در اون ساعت از شب، کنار جاده خلوتی  که اصلا مشخص نیست برای مدتی طولانی ماشینی از اونجا رد بشه و کنارش ترمز بزنه یا خیر، عوض بکنه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکی از دوستان اشاره کرده بود به اینکه شعر ابتدای آخرین پست از موضوع ((دلخستگی ها)) رو قبلا هم در ابتدای یکی دیگر از پستهای همون موضوع نوشته بودم و تکراری بوده!... تشکر میکنم از دقت نظر این دوست بیکار! و البته فکر میکنم نشانه های زوال عقل در من کم کم در حال بروز هست!