آقای نوستالژی - دنیای زیبای ثورو

دنیای زیبای ثورو

چهارشنبه 11 اسفند 1395



"من به جنگل رفتم چرا که مایل بودم آنچنان که میخواهم زندگی کنم، تنها با آنچه در زندگی از اهمیت برخوردار است روبرو شوم و ببینم آیا قادر هستم آنچه را که زندگی میتواند به من بیاموزد فرا بگیرم؟ و در انتظار آن روز نمانم که مرگ فرا رسد و ببینم که زندگی نکرده ام"

 ***

((زندگی ساده و بی پیرایه))... ثورو دریافت که این نوع زندگی کوتاهترین راه رسیدن به بهشت! است. برای آنکه به حقیقت راه یابی، کافی ست فقط این اصل ساده را همواره در خاطر نگه داری و ببینی حداقل احتیاجات تو چیست. در سال 1849 که طلای کالیفرنیا مردم را به جنون کشانیده بود او حیرت زده می پرسید: ((این همه شور و ولوله و هیجان به خاطر چیست؟!))  در دیده او اشعه زرین آفتاب که بر قطره بلورین شبنم میتابید به مراتب دل انگیزتر و گرانبهاتر از فلزات و سنگ های قیمتی بود. او برآن شد که مدتی از دنیا کناره بگیرد و این از آن جهت نبود که از اجتماع گریزان باشد بلکه برعکس به معاشرت و مصاحبت بسیار شایق بود. از رقص و آواز و گفتگوهای نشاط انگیز لذت می برد و چنان که یکی از دوستانش گفته است: هیچ کس از شوخی بجا چون او از ته دل خنده سر نداده است.

ثورو در ((والدن)) خانه ای برای خویش بنا کرد. اطلاق کلمه خانه درباره سکنای او درست نیست. کلبه تک اتاقی او بسیار کوچک و حقیر بود و به بهای 28 دلار تمام شد. مساحت کلبه از 15 متر مربع تجاوز نمیکرد و دو پنجره و یک بخاری و یک دستشویی و یک در داشت. در اطراف کلبه باغ کوچکی داشت که در آن سبزیکاری میکرد و خوراک عمده او سبزی بود. بهای مجموع غذاهایی که در سال اول اقامتش در والدن خرید فقط 25/8 دلار بود. ثورو 2 سال در والدن عمر گذرانید _ دو سالی که پر از شور و هیجان بود و نظیر آن برای هیچ کس در قرن 19 نیامده است _ زیرا تجربه های این دو سال به ثورو و بسیاری از مریدانش چون گاندی و تولستوی ثابت کرد که انسان وقتی به غایت نیکبختی می رسد که تحت قدرت و نیروی شخص خویش عمر بگذارد. او نوشته است: ((اگر میتوانی هیچگاه به دیگران متکی مباش. من خودم خانه ام را بنا میکنم، نانم را میپزم و لباسهایم را میشویم. چه در آسمان باشم و چه در زمین))... ثورو در هر سال فقط شش هفته از وقت خود را صرف تهیه مایحتاج زندگی می کرد و باقی آن را در راه آشنا شدن بیشتر با زندگی مصروف می داشت. حیوانات کوچک و آشنایی که در مقابل کلبه او می ایستادند تا تکه ای غذا به دست آورند و طرف مکالمه او واقع شوند، موج های رخشنده جویباری که در والدن، در سایه درختان یا در پرتو آفتاب روان بود، حرکات بدیع و لغزنده ماهی ها در آب، سر و صدای مرغابی های وحشی در نیمه شب، همه اینها برای او شادی خیز و طرب زا بودند. جنگ و جدال مورچگان، این واترلوی خونین عالم حشرات او را دچار اعجاب میکرد و با خود میگفت این جنگاوران خرد و حقیر به خاطر همان چیزی میجنگند که انسان ها با هم در جنگ و جدال هستند.

ثورو با معاشران جنگلی خود در والدن زندگی خوشی داشت و اصل مشترکی را در زندگی هر دو حاکم میدید. کلیفتن فادیمن نوشته است که: ((ثورو از گذراندن ده دقیقه با پرنده ای چنان شاد و سرمست می شد که مردمان ممکن است از به سر آوردن شبی با ملکه کلئوپاترا محظوظ گردند!))... به عقیده ثورو انسان همه وجود و غایت آفرینش و این خاکدان مرکز جهان نیست. در طرح ابدی وجود یک پادشاه بیش از یک گربه ارج ندارد و اگر پادشاه به این نکته پی ببرد که در عرصه پرهیجان قمار حیات هر دو آن ها، او و گربه، دو همبازی حقیر و شادمانند، نیکبخت تر خواهد بود. بنابر این بزرگترین انسان هم از نظر فردی واقعه ای ناچیز و بی اهمیت است.اما هرگاه این موضوع را به صورت جزئی از کل مشاهده کنیم حتی کوچکترین موجودات نیز تار و پود اصلی و لازم این طرح هستند و همه چیز از خالق جهان سرچشمه می گیرد.

ثورو می گوید: ((کارهای خود را به دو سه تا محصور کن و بر آن باش که بر تعداد آن ها افزوده نشود. حسابهای خود را مثلا سعی کن از پنج و شش تجاوز نکند تا بتوانی با انگشتان حساب کنی. خلاصه تنها چیزی که تکرار میکنم این است: سادگی، سادگی و سادگی!))...زندگی خود ثورو در نهایت آزادی و وارستگی گذشت. در سراسر مدتی که در والدن می گذرانید در و پنجره اتاقش قفل و بند نداشت. ترس و بیمی هم در میان نبود. زیرا چیزی نداشت که از دست بدهد. درب خانه اش چون قلب او به  روی همه باز بود: ((من هرگز به هنگام شب و روز درب خانه خود را نمیبندم هرچند چندین روز خانه را ترک کرده و به خارج بروم. رهروان خسته، خود را با آتش خانه گرم میکنند و علاقمندان از خواندن کتاب های چندی که بر روی میز دارم استفاده می برند))...

ثورو در انتهای کتاب خویش به نام ((والدن)) خوانندگان را نصیحت میکند که: ((در قاره ها و کشورهایی که در خویشتن خویش داری چون کریستف کلمب، راه های تازه ای پیدا کن ولی نه راه های تجاری بلکه طرق فکری. لباس تن خود را بفروش ولی افکار خود را حفظ کن)) ...ثورو توصیه میکند: ((به زندگی خود با همان فقری که داری عشق بورز. عیب جویان حتی در بهشت هم عیب و علت پیدا میکنند)). او در 45 سالگی در معرض بیماری سل قرار گرفت ولی هرگز شوق زندگی را از دست نداد. با همه کس، حتی پس از یک شب بی خوابی و درد با چهره ای خوش روبرو میشد و صبح بخیر میگفت...

 

__ گزیده ای از بخش مربوط به ثورو در کتاب ((ماجراهای جاودان در فلسفه _ نوشته هنری توماس و دانالی توماس)))

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: از نکات جالب در مورد ثورو، شیفتگی او نسبت به سعدی بوده. نقل قولی از او هست که میگوید: من همان سعدی هستم که دوباره به دنیا آمدم!

پ ن 2: ثورو در ((والدن)) مینویسد: اگر ما فقط به آنچه واقعا مهم و ناگزیر است و حق وجود دارد اهمیت میدادیم، موسیقی و شعر در خیابان های ما طنین انداز میشد.