آقای نوستالژی - دلخستگیها (32)

دلخستگیها (32)

شنبه 7 اسفند 1395



1

برای آنکه نگویند: جسته ایم و نبود

تو آنکه جسته و پیداش کرده ام آن باش!... (حسین منزوی)

2

تقریبا دو سال پیش بود که به طور اتفاقی وارد وبلاگش شدم. نوشته ها حاکی از یک شکست عاشقانه بود و بدون استثنا تمامی پست ها ناله و نفرین و فحش و آرزوی مرگ و سوختن برای خانوم ایکس که ظاهرا طرف مقابلش بوده!... احساس میکنم قلم خوبی داره (اگر روزی به من میگفتن یک تیم نویسندگی تشکیل بدم! حتما در تیم خودم انتخاب میکردمش) و تقریبا هرچند ماه یکبار با امید فراوان به اینکه تغییری در نوشته ها و طرز فکرش ایجاد شده باشه یا فقط یک پست عاری از ناله و نفرین در بین پستهاش گنجانده باشه سری به وبلاگش میزنم اما هربار آش همان و کاسه همان!... هیچوقت هم کامنتی براش نگذاشتم چون به طور معمول اگر بخواهی به اینگونه افراد کمک بکنی و از سر دلسوزی راهنمایی بدی و مثلا بنویسی: ((عزیز من! این حجم از کینه و نفرت و و دشنام و آه و ناله که حالا به جای آن عشق ظاهرا سوزان اما سراسر خودخواهی شما نشسته جز اینکه لذت زندگی رو ازت بگیره و بیمارت بکنه و قدرت این قلم زیبا رو تباه کنه هیچ چیز دیگری برات نداره)) در جواب خواهد گفت: ((برو گمشو! از همتون بدم میاد!!))... حالا تو بیا بهش بگو: ((من چکاره ام این وسط؟!... من که یک گوشه نشستم دارم چایی نباتمو میخورم!))... پاسخ خواهد داد: ((تو هم دستت با اون عفریته توی یک کاسه هست!! چیه؟ تو رو اجیر کرده بیای اینجا اینها رو بنویسی بلکه حلالش کنم؟! هیهات من الذله!...اصلا از این به بعد پی نوشت هامو اختصاص میدم به فحش دادن به تو!))... به همین خاطر فقط باید امیدوار بود تا دیدگاه اینگونه افراد به واسطه فعل و انفعالاتی که در گذر زمان در درونشون به وجود میاد یا به واسطه ورود افراد جدید در زندگیشون تغییر کنه.

3

یک: یادمه از جمله ایرادهایی که داشتی این بود که هرگز و به هیچ قیمتی قبول نمیکردی حرفت اشتباهه. البته بعید میدونم حالا هم تغییر محسوسی کرده باشی.

دو: نمیدونم. شاید هم قبلا واقعا اینطور بوده. اما...

یک: نه شک نکن که همینطور بوده عزیز دل من. هیچوقت نمیخواستی بپذیری که ((تو)) هم ممکنه اشتباه کنی.. نه فقط در مورد مسائل پیچیده زندگی که حتی در مورد مسائل بدیهی هم اینطور بود. حتی یادش هم میفتم خنده ام میگیره. مثلا یادمه میگفتی تعداد دندان های شیری انسان 18 تا هست. بعد من با سند علمی ثابت میکردم 20 تا هست اما باز هم نمیپذیرفتی که حرف من درسته!

دو: ولی من حالا عوض شدم و نمیدونم چرا تو نمیخوای این رو باور کنی... بر فرض همون مثالی که زدی مثلا اگر امروز با سند و مدرک بهم ثابت کنی که تعداد دندانهای شیری انسان 20 تا هست چرا نباید قبول کنم؟!... واقعا قبول میکنم و میپذیرم که تو داری درست میگی.

یک: باورش سخته... یعنی باید باور کنم؟!

دو: اوهوم...  البته اینم بگم در اینصورت یقین پیدا میکنم اشتباه از خداوند بوده که دو تا زیاد آفریده!!

4

چند وقت پیش نشریه علمی لانست اقدام به معرفی 10 کشور تنبل جهان کرد که بنده در کمال تعجب متوجه شدم برای اولین بار در یک نوع رده بندی که مربوط به مسائل منفی میشه نام میهن اسلامی ما در بین ده کشور اول وجود نداره! اینکه میگم برای اولین بار دلیلش این هست که ما پیش از این در رده بندی غمگین ترین کشور، بیشترین فرار مغزها، بیشترین فساد اداری، بیشترین مصرف لوازم آرایش، بیشترین مصرف تریاک!، بی ارزش ترین واحد پولی و ده ها مورد دیگر از این دست روی سکو رفته بودیم!... شب رو با نگرانی تمام سحر کردم و اول صبح مسئله رو از طریق ایمیل از روابط عمومی نشریه لانست پیگیر شدم! فکر میکنید جواب چی بود؟!... بله! اونها دو ماه پیش فرم شرکت در نظرسنجی تنبل ترین کشورهای جهان رو به کشور ما ارسال کردند اما اینجا حتی کسی حالش رو نداشته که این فرم رو پر کنه!! و بدین ترتیب اصلا در این بررسی مد نظر قرار نگرفتیم!

5

"خانم! زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجه یک نقاش، یک نقاش عاشق به شما نگاه میکردم. من مانند کسی به شما نگاه میکردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد. زندگی کردن با بی قیدی هرچه تمامتر و شادی مخفیانه. زندگی ای که نسبت به فرداهایش کاملا بی قید است... خانم! دوستتان دارم، حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد. مسلما نوشتن نامه های عاشقانه کاری چندان جدی و پولساز نیست اما اگر هیچکس نامه عاشقانه نمی نوشت، اگر دیگر هیچکس به این زندگی یادآوری نمیکرد که چقدر خالص است، سرانجام زندگی به خودش اجازه میداد که بمیرد. موافق نیستید؟! "

((غیر منتظره _ کریستین بوبن))

6

اینکه خانم مهستی خوانده اند: من همون شاخه نباتم به خدا/توی چشمام من طنازو ببین!/تو سکوتم که به عرفان میرسه!!/ غزل خواجه شیرازو ببین... این نشان میده که ایشان و خانم لیلا کسری ترانه سرای این اثر (که روح هردوشون شاد باشه) چندین دهه پیش مرزهای خودستایی رو درنوردیدند! و ما هرچقدر هم در این زمینه تلاش کنیم خاک پای این عزیزان هستیم!!... بله! دست بالای دست بسیار است.

7

کاریکاتور برنده جایزه اول در جشنواره ذهن درخشان کشور مکزیک :

 ابوالفضل محترمی

ابوالفضل محترمی؛ نماد هنر، متانت، آرامش، فروتنی و سربه زیری برای من.

ایکاش راهی برای بازگشت این مرید ناخلف به کنار مراد دوست داشتنی خودش باقی مانده بود!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: متاسفانه با خبر شدیم یکی از دوستان خوب و خوانندگان قدیمی این وبلاگ، هفته گذشته در سانحه ای دلخراش با افتتاح وبلاگی به نام ((مشق نوشته)) به جرگه وبلاگنویسان پیوست!... برای این دوست گرامی آرزوی موفقیت کرده و تصور میکنم این حرکت انقلابی! حاوی دو درس بزرگ برای ما بود. اول اینکه حتی وقتی در حدود یک سده!! (حالا شاید یک خرده کمتر!) از عمرت گذشته هنوز هم میتونی شروع کننده یک راه باشی و هرگز برای چیزی دیر نیست که این خودش درس بزرگی برای همه جوانان و نوجوانان از جمله بنده! بود. درس دوم اینکه باز هم مثل معروف ((بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت)) آویزه گوش ما شد! ایشان که یک عمر مشغول صدور دستور ((مشق)) نوشتن به کودکان این مرز و بوم بود حالا دیدیم که چگونه ((مشق نوشته)) ایشان را گرفت!... آرزو میکنم این دوست گرامی با تلاش و ممارست فراوان روزی به دومین نویسنده بزرگ این کشور تبدیل بشه (امیدوارم از من نخواهید که اولینش رو معرفی کنم چون امکان داره خدایی نکرده حمل بر خودستایی بشه! و مجددا دوستان چشم تنگ بنده شروع کنن به معرفی روانپزشک و غیره!...متاسفانه امروز اینها با سواستفاده از مظلومیت من! راه آزادی بیان رو به روم بستند!... اینها دوستانی میخوان مثل خانم مهستی و لیلا کسری تا بفهمن خودستایی حقیقی یعنی چه!)