تبلیغات
آقای نوستالژی - رویاها (3)... داستان عزیز من!

رویاها (3)... داستان عزیز من!

چهارشنبه 4 اسفند 1395



سالها پیش در انتهای خیابان گیشا تپه هایی جنگلی و با صفا وجود داشت که هفته ای دو سه مرتبه عصرها به اونجا میرفتم. در قسمتی از سراشیبی یکی از تپه ها و در لابلای درختها برای خودم جایی دنج پیدا کرده بودم که به طور معمول کسی گذرش به اونجا نمیفتاد و هربار چند ساعتی در اون مکان با خودم خلوت میکردم...

ایده نوشتن یک داستان متفاوت در اونجا به ذهنم زد و در همان مکان و در داخل دفترچه ای که همراهم میبردم شروع به ساختن شخصیت های داستان کردم. سرگرمی لذت بخشی بود و ماه ها ادامه داشت. اما یکبار که بعد از مدتی دوباره راهی اون مکان شدم با صحنه عجیبی روبرو شدم. از حدود صد متر مانده به اون تپه مسیر به وسیله فنس مسدود شده بود و کسی اجازه تردد نداشت... خبر داشتم که قرار هست برج میلاد به عنوان نماد تهران در اون حوالی ساخته بشه اما اصلا تصور نمیکردم عملیات ساخت اون برج باعث مسدود شدن خلوتگاه دوست داشتنی من بشه!... تا چند وقت از خودم میپرسیدم که تهران این همه جا داره و چرا میبایست نماد لعنتی این شهر درست و دقیق در همون محلی که من دوست داشتم ساخته بشه؟! و اگر اسم این بدشانسی نیست پس چه کوفتیه؟!... نوشتن از شخصیتها و ایده هایی که برای داستان داشتم برای چند وقتی فراموش شد. بعد از مدتی اینکار رو در اتاق خودم از سر گرفتم اما مجددا اتفاق عجیبی افتاد؛ اینبار در رابطه با یکی از شخصیتهای داستان و حضور خود خود خود او! در زندگی واقعی من که شرح ماجرای عجیبش بسیار طولانی ست... و دوباره برای مدتی از ادامه نوشتن دست کشیدم. پس از حدود دو سال قصد کردم که این داستان رو ادامه بدم و برای اینکار ذوق و شوق فراوانی هم داشتم. اما یکروز با خودم فکر کردم چیزی که امروز میخوام بنویسم خیلی پخته تر از اون چیزی هست که چند سال قبل در اون تپه جنگلی توی ذهنم بود و چه بسا با گذشت زمان بهتر هم بشه پس بهترین کار ممکن این خواهد بود که داستان رو در ذهنم داشته باشم اما حداقل به مدت ده تا دوازده سال برای نوشتنش صبر کنم. حس کردم با توجه به اینکه شخصیت اصلی داستان در درونم زندگی میکنه با گذشت زمان و کسب تجربیات شخصی و مطالعه بیشتر، قطعا میتونم داستان بهتر و ارزشمندتری بنویسم... البته در این بین و در حد فاصل اون روز تا رسیدن به سال 95 که زمان معین شده برای خودم بود اتفاقات دیگری هم افتاد. مثلا حدود سه چهار سال پیش با شخص محترمی آشنا شدم که در زمینه نشر فعالیت میکرد. او جملات مودبانه  و محبت آمیزی رو گفت که معنی خودمانی اونها میشد: ((تو هر مزخرفی که بنویسی من حاضرم پیگیری و چاپ کنم!)) و این کمی وسوسه کننده بود اما خوشحالم که اون زمان علیرغم شرایط مطلوبی که سرمایه گذاری و حمایت این شخص میتونست ایجاد کنه مغلوب وسوسه خودم نشدم و داستان رو ننوشتم. حتی اینکه حالا دیگه اون فرصت مهیا نیست چندان اهمیتی برام نداره چرا که حس میکنم حتی در طول همین سه چهار سالی که از اون پیشنهاد گذشته از بسیاری لحاظ و به خصوص از لحاظ روانشناسی، تجربه و مطالعاتم کاملتر شده و این میتونه مسئله مهمتری نسبت به وجود یک ناشر حمایت کننده باشه.

حالا چند وقتی میشه که اون دوره تعیین شده توسط خودم به پایان رسیده و چند هفته ای میشه که با شور و شوق خاصی مشغول جمع آوری اطلاعات لازم و فراهم کردن مقدمات نوشتن این داستان هستم. با احتساب روز اولی که در اون مکان دوست داشتنی جرقه نوشتن این داستان به ذهنم زد تا به امروز، میشه گفت که این داستان در نیمی از طول عمر به همراهم بوده و همگام با تغییراتی که در عقاید و رفتارم داشتم قسمتهایی از اون دچار تغییر شده و در نهایت اونچه در دو سه سال اخیر به قطعیت در موردش تصمیم گرفتم این هست که این ماجرا به سه داستان مجزا و سه کتاب متفاوت که تم اصلی هر سه داستان وابستگی های عاطفی غیر متعارف و پیچیده هست تبدیل بشه. با احتساب اینکه با کسب اجازه از محضر خداوند! مدت زمان زندگی خودم رو 50 سال در نظر گرفتم! (این خوشبینانه ترین حالت ممکن و در صورت به عمل آوردن نهایت لطف و همکاری قلب و عروق و کبد و ریه و سایر اعضای بدنم که در طول زندگی پدرشون رو درآوردم! و همچنین نهایت همکاری بلایای زمینی و آسمانی و سیل و زلزله و تصادف و جنگ و اون آجری که داره با خودش فکر میکنه بد نیست از بالای یک ساختمان نیمه کاره به فرق سر من فرود بیاد خواهد بود!) برای نوشتن این سه کتاب مدت زمان تقریبی 15 ساله رو تعیین کردم که از حالا تا رسیدن به 50 سالگی تقریبا برای نوشتن و چاپ هر کدام از داستانها زمانی بین 4 تا 5 سال رو در اختیارم قرار میده. از اونجا که از شیوه روایت ((دانای کل)) دل خوشی ندارم و این شیوه روایت رو غیر واقعی و همچنین شیوه روایت اول شخص رو ناقص میبینم، صرفا در رابطه با داستان اول تصمیم گرفتم تمامی ماجرا رو حین دیالوگهایی که دو شخصیت اول و دوم در فضایی خاص با هم دارند روایت کنم. حقیقتش وقتی این فکر به ذهنم زد تصور میکردم خیلی نابغه هستم! و احتمالا اولین کسی خواهم بود که قرار هست کل داستانش به واسطه دیالوگ بین دو نفر روایت بشه!! اما بعدها لااقل یک مورد از این نوع روایت رو به چشم دیدم که کتابی تحت عنوان ((نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها)) نوشته ((مانوئل پوییگ)) بود و البته تنها 50 صفحه اول این کتاب رو تحمل کردم چون حس کردم علیرغم تمجیدهایی که بعضا از این کتاب شده، به هر دلیل من رو جذب نمیکنه و دیالوگها اونطور که در ذهنم تجسم میکردم نیستند و البته این رو شنیدم که گویا در داخل کشور هم کتابی با این شیوه روایت ( و البته دیالوگهای رد و بدل شده تلفنی) نوشته شده...

***

رویای دلنشین من روایت داستانی ست که از لحاظ دیالوگ بسیار قدرتمند و ماندگار، از لحاظ روانشناسی به خوبی و درستی روشنگر یک نوع مشکل روانی و از لحاظ کیفیت بسیار فراتر از حد مطرح شدن در سطح سرزمین خودم باشه... اگرچه این رو میدونم که گاهی ممکنه بین اونچه فکر میکنیم و نسبت بهش مدعی هستیم با اونچه در جریان کار و یا در پایانش اتفاق می افته فاصله بسیاری باشه اما سعی میکنم در مورد این سه داستان و در وهله نخست در رابطه با نگارش و چاپ اولین اونها با نهایت توان همراه با وسواسی خاص به پیش برم و برای رسیدن به این خواسته تمام خلاقیت خودم رو به کار بگیرم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر به هر دلیل! بیش از پنجاه سال عمر کردم، هدف بعدی انتشار یک آلبوم موسیقی و خلق ترانه و ملودی برای این آلبوم خواهد بود! امروز اینها رو مینویسم و تصورم این هست که طی سالهای آینده  بعد از رسیدن بهشون این پست رو همراه با لبخندی رضایت بخش دوباره خواهم خواند.