آقای نوستالژی - چون به قدرت میرسی آن کار دیگر میکنی!

چون به قدرت میرسی آن کار دیگر میکنی!

دوشنبه 25 بهمن 1395



چند ماه پیش بود که الفاظ به کار گرفته شده توسط یکی از گویندگان خبر سیما در وصف عده ای از سیاستمداران خارجی با واکنش مردم مواجه شد و ایشان در پاسخ به سوالات اینطور گفت که: ((من خودم هم مخالف این ادبیات هستم و در این قضیه تقصیری ندارم. متن خبر توسط عده دیگری نوشته میشه و حتی وقتی ما ازشون میپرسیم چرا اینها رو باید بخونیم به ما پاسخ میدن که به شما ربطی نداره!))... وقتی این مصاحبه رو میخوندم در جمعی نشسته بودیم و همون لحظه با دوستان صحبت از این بود که این دنیا مگر چقدر ارزش داره که یکنفر مثل گوینده خبر برخلاف اعتقادات خودش برای یک لقمه نان اینطور خودش رو بنده حکومت یا هرکس دیگری بکنه! یعنی این آدم نمیتونه جای دیگری یک لقمه نان دربیاره و با عزت زندگی کنه؟!... 

***

دیروز در حین خواندن کتاب خاطرات آقای خلخالی به نکته جالبی برخورد کردم.

((امام خمینی ضمن سخنرانی خویش گفت: این چه مطلبی است که از طرف ساواک عنوان شده است. آنها میگویند که چون خمینی با انقلاب شاه و ملت موافقت کرده لذا به قم فرستاده شده! اگر خمینی با برنامه های شاه موافقت کند همین طلبه ها خمینی را از قم بیرون میکنند. وانگهی آقای مسعودی که این مطلب را نوشته میگوید تقصیر من نبوده است!.. آقای مسعودی! شما آدم متمولی هستید، مگر شغل منحصر به روزنامه نویسی است؟! برو و شغل دیگری پیدا کن و زیر بار ذلت نباش))

حالا این آقای مسعودی چه کسی بوده؟ ایشان مدیر روزنامه اطلاعات بودند و در مقاله خودشون مطالبی رو بیان کردند و سپس در پاسخ به اینکه چرا این مقاله حاوی کذبیات رو نوشتند گفتند من بی تقصیرم! مطلب من چیز دیگری بود و ساواک مطالبی را به آن اضافه کرد!... پیرو این قضیه آقای خمینی از ایشان خواستند که روزنامه نگاری تحت اوامر حکومت رو رها کرده و زندگی با عزت رو پیشه بکنه. 

سالها گذشت و آقای خمینی بر مسند قدرت نشست. همه ما اطلاع داریم که اوضاع پس از وقوع این اتفاق چگونه بود (فقط جهت آگاهی از یک نمونه میتونید به خاطرات آقای محمد هاشمی رئیس وقت صدا و سیما و داستان مصاحبه یک شهروند در رابطه با الگو گرفتن از اوشین و تنبیهی که برای او و کارمندان صدا و سیما بابت یک اظهار نظر ساده در نظر گرفته شد مراجعه کنید و ببینید که شرایط در آن زمان چگونه به نحوی پیش رفت که یک شهروند حتی در حد معرفی الگوی خودش در زندگی و یک گزارشگر برای تهیه یک مصاحبه ساده آزاد نبود) و یا اوضاع روزنامه ها و روزنامه نگاران در آن زمان به چه شکل بود (و البته هنوز هم هست). در واقع آقای خمینی پیش از رسیدن به قدرت در رابطه با داستان آقای مسعودی عقیده جالبی در مورد عزت نفس و زندگی بدون ذلت و آزادگی یک روزنامه نگار ارائه کردند. ایشان همچنین در رابطه با مباحث دیگری مثل آزادی بیان هم اعتراضات صحیح و تحسین برانگیزی رو نسبت به خاندان پهلوی داشتند. قطعا ایشان پس از در دست گرفتن قدرت هم هنوز همون تعاریف رو بلد بودند اما...

***

داشتم به صحبتهای گوینده خبر و واکنش جمع خودمون و بسیاری از مردم به کار او و شباهتش به ماجرای مقاله آقای مسعودی و واکنش آقای خمینی و دوستانشون فکر میکردم و اینکه قطعا هیچ تضمینی نیست (و البته که به احتمال قریب به یقین هم همینطور خواهد بود!) که هرکدوم از ما و این مردم اگر روزی به عنوان رئیس بر مسند قدرت تکیه بزنیم و یا در جایگاه اون گوینده خبر به عنوان یک مرئوس قرار بگیریم همچنان با حفظ نسخه های در دست داشته خودمون در رابطه با فضائل اخلاقی، بر خلاف اونها عمل نکنیم... کما اینکه وقتی فکر میکردم به یاد آوردم یکی از دوستان حاضر در جمع خودمون که اتفاقا تاکید زیادی بر لزوم زندگی با عزت گوینده خبر داشت، چند سال پیش وقتی بر مسند مدیریت فقط بخشی از یک شرکت (و نه مملکت!) تکیه زده بود چه بلایی بر سر نیروهای زیر دست خودش آورد و چطور با درست کردن جو منفی بر علیه کسانی که کوچکترین انتقادی از او داشتند و یا کاری رو بر خلاف میل او انجام میدادند دستکم پنج شش نفر رو از کار بیکار کرده بود!... در واقع او میفهمید که اگر کارمند صدا و سیما علیرغم داشتن نظر مخالف، در قبال درخواستهای غیرمنطقی از روسای خودش تمکین بی چون و چرا بکنه فاقد عزت نفس و آزادگی هست اما وقتی نوبت به زیردستان خودش میرسید این عدم تمکین بی چون و چرا و داشتن عزت نفس، ممنوع و مستحق مجازات بود! ضمن اینکه احتمالا خود این شخص به هنگام چاپلوسی های فراوان برای رئیس مجموعه ای که در اون فعالیت میکرد به هیچ عنوان به یاد این تعاریف نبوده...

***

اغلب ما مقررات راهنمایی و رانندگی رو خوب بلد هستیم. مثلا زمانی که رانندگی دیگران رو نظاره میکنیم به محض عبور از سرعت مجاز و یا عدم راهنما زدن، وارد شدن به خیابان یکطرفه و یا صحبت با تلفن همراه توسط اونها زیر لب چیزی نثارشون میکنیم و با ژستی قانونمدارانه و بسیار باکلاس سر افسوس تکان میدیم. اما زمانی که خودمون پشت فرمان قرار میگیریم همه چیز متفاوت میشه... و حکایت فضائل اخلاقی برای ما شباهت زیادی به مقررات راهنمایی و رانتدگی داره!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: هرگز ! هرگز!

پ ن 2: آقای کارگر عزیز، من همه ایمیلهای شما رو دریافت میکنم و همه رو هم با افتخار جواب داده و میدم. اما از دلیل اینکه چرا جوابهای من به دستتون نمیرسه اطلاعی ندارم... پوشه اسپم رو چک کنید و اگر اونجا هم چیزی نبود به پلیس فتا خبر بدید!! چون ایمیل شما هک شده!... و اگر الان دارید از خودتون میپرسید: آخه کدوم احمقی میاد  وقت بذاره و ایمیل من رو هک کنه تا بره و جوابهای تو رو از توش پاک کنه؟! بهتون تبریک میگم. سوال خوب و به جایی بود! 

پ ن 3: از اون دوستی که تعداد هرگز ها رو شمرده بود خوشم اومد. حقیقتش دیدم داخل متن ((هرگز)) وجود نداره. پی نوشت 1 رو گذاشتم تا این دوستمون یک دشتی کرده باشه... دوست عزیز دو تا به آمار اضافه کن!! البته با این دوتایی که در پی نوشت 3 اومد چهارتا!!