تبلیغات
آقای نوستالژی - مردم

مردم

یکشنبه 3 بهمن 1395



فرهاد چهارم با اطرافیان خود چنان به سختی رفتار می کرد، که برخی از آنان جلای وطن کردند و ((من رس)) یکی از سرداران او نزد ((مارک آنتوان)) که یکی از سه زمامدار امور روم و والی مصر بود رفته، به او گفت: ((حال موقع آن است که روم از ایران انتقام شکست کراسوس را بگیرد.)) __ کراسوس سردار رومی بود که به روزگار سلطنت ارد اول در جنگ با ایرانیان کشته شد __ و این نتیجه استبداد مطلق است که چون مردمی خود را از براندازی نظام فاسد حاکم ناتوان می بینند دست تمنا نزد بیگانه دراز می کنند و از او امید می دارند تا بیاید و وطن آنها را ویران کند، پسرانشان را بکشد، مزارعشان را نابود کند، باشد که آن سلطه هستی سوز را نیز از میان ببرد و دیده ایم که بارها مردم این مرز و بوم آمدن بیگانه را مژده رحمت تلقی کرده و آن را ((نسیم بوی جوی مولیان)) و چه و چه شمرده اند و برای یک مهاجم بیگانه سلسله نسب ایرانی ساخته و راه پیروزی او را هموار کرده اند و این تسلسلی است که در تاریخ ما بارها به وقوع پیوسته است و در حقیقت این مردم درخور ملامت نیستند زیرا بیشتر حاکمان این دیار در طول تاریخ بر برادران و فرزندان خویش نیز ترحمی نداشته اند و مردم این سرزمین در خاندان های حکومتی فنای برادر به دست برادر، فرزند به دست مادر، فرزند به دست پدر و پدر به دست فرزند را بارها و بارها دیده اند و بیچاره مردمی که در تبادل قدرت هر روز دست به دست می شوند.

این مردم تنها نقش خود را در جنگ ها و بیگاری دادن ها ایفا می کرده اند و ریختن خونشان نیز مورد توجه پادشاهان بوده است و پادشاهان آنگاه که در تنگنای مقاومت مردم قرار می گرفته اند به خونریزی و خونخواری پناه می برده اند. باشد که آخرین کورسوی قدرت مطلقه خویش را دریابند و اگر گاه لبخندی مهرآمیز بر لب داشته اند؛ درخور اعتماد نبوده است و این بی اعتباری در آثار ادبی ما بارز و آشکار است. چنانچه سعدی می گوید: ((به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان، که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد))... با مروری در تاریخ ایران در می یابیم که در این مرز و بوم همیشه ((نظام)) مطرح بوده است. از انسان و حقوق انسان بحثی نیست. چه در کتیبه ها و چه در آثار دیگر بازمانده از هخامنشیان، تنها فرد مطرح است و نه مردم. شاه چه میکند، چه کرده است، چه میخواهد و چه میخواهد بکند. و ((مردم)) آنگاه مطرح می شوند که حکومت را تایید کنند. در روزگار سلطنت محمد خوارزمشاه این مردم سمرقند بودند که در نشاط حاصل از پیروزی سلطان به قناره آویخته می شدند و این مردم هرات بودند که به هنگام ورود سلطان به دیار خویش به شهرآرایی مشغول گشتند و ممر اسواق و کوچه ها را به انواع ثیاب مذهب مزین گردانیدند.

جای شگفتی ست که فرجام کار سلسله های حکومتی شبیه به یکدیگر است. در این دوران زوال، قلمرو امپراتور از هم می پاشد،مردم عصیان می ورزند، و انتقام ستم های ده ها و صدها سال را بر سر فرزندان سر سلسله ها در می آورند. اتحاد و اتفاق از میان افراد خاندان سلطنتی بر میخیزد و هریک از بازماندگان سلسله حاکم در گوشه ای سر به عصیان بر می دارند. شکوه سلطنت می پژمرد و می ریزد. نه غروری است، نه خروشی...

 ***

((منحنی قدرت در تاریخ ایران)) نوشته عزیزالله کاسب... گزیده ای از صفحات 86-87-92