آقای نوستالژی - کشیده قرن!

کشیده قرن!

دوشنبه 6 دی 1395



گاهی اوقات یکی از شیوه های ابراز محبت دخترم این هست که وقتی دراز کشیدی چهاردست و پا به سمتت میاد و دماغت رو میکشه یا صورتت رو چنگ میندازه و یا یک کشیده میخوابونه زیر گوشت!(احتمالا یک نوع ابراز محبت که میتونه شیوه مورد استفاده قبیله آسمات در گینه بیسائو بوده باشه!!)... دیشب وقتی در خواب ناز بودم چهاردست و پا به سمتم اومده و یکی از اون کشیده ها رو نواخت که انصافا هم علیرغم اینکه دستان کوچکی داره ضربه، ضربه جانداری بود! طوری که برق از سرم پرید و البته باعث شد پس از بیدار شدن یاد خاطره ای بیفتم و چند دقیقه ای با خودم بخندم!

به یاد دارم که یکی از مزخرف ترین دروس دوره راهنمایی درس حرفه و فن بود که از قضا همراه شده بود با حضور یک معلم گوشت تلخ و نچسب به نام آقای محمدی که مجموع این عوامل جو کلاس این درس رو از تحمل حبس انفرادی در گوانتانامو کسالت بارتر می کرد! و خب همین مسئله باعث میشد برای رفع این کسالت بیشتر دست به شیرین کاری بزنیم. یکی از روزها نوک مداد خودم رو تا جایی که ممکن بود تیز کردم و زمانی که آقای محمدی از درب کلاس وارد شده و برپا داده شد مداد رو به صورت عمودی زیر نشیمنگاه! یکی از دوستانم به نام نهاوندیان که معمولا با هم شوخی داشتیم قرار دادم و اون بنده خدا بر روی مداد نشست (اصولا در دوران تحصیل یکی از پر ریسک ترین کارهایی که میشد کرد این بود که پس از ورود معلم و برپا دادن، زمانی که میخواستی سرجات بنشینی زیر خودت رو نگاه نکنی! چون معمولا بسته به انصاف طرف! انواع و اقسام اجسام از خودکار و مداد گرفته تا لیوان آب و سیب له شده از جانب بغل دستی و یا شیاطین میز پشت سری! زیر بچه ها گذاشته میشد) و ناگهان چنان فریادی کشید که توجه همه از جمله آقای محمدی به سمت ما جلب شد اما در کمال تعجب در حالی که توقع برخورد تندی از جانب این معلم خشن رو داشتم قضیه فقط با یک چشم غره وحشتناک و البته به خود پیچیدن نهاوندیان و وعده و وعید او برای انتقامی سخت ظاهرا ختم به خیر شد.

دو سه روز بعد وقتی که دوباره نوبت به کلاس حرفه و فن رسید، آقای محمدی به محض ورود به کلاس از من خواست که پای تخت سیاه برم.  بعد با اون هیکل مهیب و کله طاس خودش بدون هیچگونه دیالوگی به سمت من اومد. احساس کردم این طرز جلو اومدن و آستین بالا دادن نمیتونه برای پرسیدن درس باشه! و البته حدسم درست بود چون چند ثانیه بعد با دستهای بزرگ و غول پیکر خودش کشیده ای رو حواله صورت من کرد! به هر حال در دوران تحصیل خوردن سیلی و کابل و خط کش و ترکه از سوی معلمها برای همه ما امری عادی و مرسوم بود! و شعار ((چوب معلم گله، هرکی نخوره خله)) بر خلاف امروز بسیار تکرار میشد. اما چیزی که باعث تعجب و حیرت من شده بود این تنبیه بی مقدمه بود. متعجبانه پرسیدم ((یعنی چی؟ چرا میزنید؟!)) و جواب داد:((این به خاطر غلطی بود که جلسه قبل کردی. پشت همکلاسیت باد کرده و کبود شده احمق!.. دیگه نبینم شوخی خرکی با هم بکنید!))... یکدفعه با عصبانیت گفتم:((شما مگه پشتشو دیدید؟!)) __ جمله ای که شاید بهتر بود هرگز نمیگفتم! __ بچه ها با صدای بلند شروع به خندیدن کردند و آقای محمدی با چشمانی خون گرفته دست خودش رو تا آخرین حد ممکن بالا برد و با حمله ای ببر آسا کشیده دوم رو با ضربی حیرت انگیز (برای ثبت در تاریخ!) جوری به صورتم نواخت که در تمام عمرم نه خورده بودم، نه میخورم و نخواهم خورد! صدای کشیده انقدر بلند و وحشتناک بود که کلاس در سکوت محض فرو رفت (خبر دارم که دو سه تا از همکلاسیها بعدها به خاطر موجی که صدای این چک ایجاد کرده بود رفتند و  حق جانبازی بالای سی درصد  گرفتند و گویا هنوز هم بنیاد جانبازان بهشون حقوق میده!!) و البته اتفاقات عجیب دیگری هم در دنیا رقم خورد!!... از جمله اینکه تا شعاع دویست متر هرچه گنجشک بود از روی درختها پرید!... اسلواکی به دلیل اینکه  نواختن این چک رو اقدامی خلاف حقوق بشر میدونست برای جدایی از منطقه چک اقدام کرد و کشور چکسلواکی تجزیه شد!... مسئولان گینس به سمت تهران حرکت کردند تا قدرت این کشیده رو ثبت کنند!...لوریس چکناواریان به اداره ثبت رفت تا کلمه ((چک)) رو از مقابل نام فامیلش برداره!... ارتش آماده باش داد... و نشیمنگاه نهاوندیان به شکلی معجزه آسا لب به سخن گشود و گفت:((بابا مگه من چقدر می ارزم؟ خودمم راضی به این چک نبودم!!))... البته دنیای مردگان هم از صدای مهیب این کشیده بی نصیب نموند... روح نیما دوباره با فرزندش صحبت کرد که:(( پسرم! این کشیده را دیدی! زین پس همه صحنه های خشونت بار این جهان تکراری ست!))... فروغ دوباره با مادرش خلوت کرد که:((دیگر تمام شد! باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!))... هدایت با خودش میگفت:((در زندگی چک هایی هست که جسم را آهسته در انزوا میخورد!!))... مولانا زمزمه میکرد: ((گر سجده کنان آید، در امن و امان آید...ور بی ادبی آرد، سیلی و ادب بیند!))... و من بودم که برای کم نیاوردن و شکسته نشدن غرورم به زور جلوی خودم رو گرفتم و حتی آخ هم نگفتم اما چهره ام شبیه به شخصیتهای انیمیشن های ژاپنی وقتی که بغض دارند شده بود و هر دو ثانیه یکبار بعضی قسمتهاش میلرزید!!... بعد از چند ثانیه بهت و حیرت آروم رفتم و سرجام نشستم و دو دقیقه بعد آقای محمدی برای اینکه از اتهام دیدن نشیمنگاه نهاوندیان تبرئه بشه! توضیح داد که مادر این بنده خدا اومده مدرسه و گفته پشت بچه من کبود شده و شما مگه بالای سر بچه ها نیستید که این کارها رو میکنن؟! و مدرسه مگه صاحب نداره؟! و ...

خلاصه اون ماجرا تمام شد و امیدوارم با گذشت این همه سال حالا نهاوندیان هرکجا هست مجددا توانایی نشستن بر روی زمین رو به دست آورده باشه! و البته فراموش نکنه که یک عذرخواهی به من بدهکار هست!! چون من اون مداد رو خیلی دوست داشتم و نشیمنگاه بی ملاحظه او ناجوانمردانه باعث شد مدادم خراب بشه!!... همچنین امیدوارم آقای محمدی هرکجا هست صحیح و سلامت باشه... و من هم این آخر عمری دیگه چیزی از خدا نمیخوام جز برآورده شدن دو آرزو... آرزوی اول اینکه بتونم روزی دوباره آقای محمدی رو از نزدیک ببینم و آرزوی دوم اینکه وقتی میبینمش یک اسلحه توی جیبم باشه!!