آقای نوستالژی - اشتباهی!

اشتباهی!

جمعه 19 آذر 1395



در طول سالهایی که در فضای مجازی حضور دارم شاید عمده ترین مسئله ای که موجب کدورت بین من و برخی دوستان دنیای مجازی شده ماجرای ((شبهای شعر)) بوده باشه. دعوت از اونها، نپذیرفتن از ما و دلخوری و... این ماجرا چند هفته پیش مجددا تکرار شد. ماجرایی که فکر میکنم در طول این سالها بیش از ده بار اتفاق افتاده و شاید بارزترین مورد هم مربوط به چند سال پیش بود که با درخواست دوستان، همسر یکی از شاعران بزرگ و قابل احترام معاصر بنده رو از طریق ایمیل به مراسم شعرخوانی در رابطه با سالروز درگذشت ایشان دعوت کردند که ترجیح دادم به این مراسم نرم و این ماجرا منجر به قطع روابط دیپلماتیک! تعداد زیادی از دوستان مجازی (و آرامش خاطر ما!) شد.

از اینکه باید به هرکسی برای قبول یا رد هر نوع دعوتی حق داد که بگذریم، حقیقتش بنده سراپا تقصیر! (چقدر این اصطلاح فروتنانه به نظر میاد!) تا به این سن و سال حتی یکبار هم به مراسم ((شب شعر))، ((روز شعر))، ((نیم چاشت شعر!)) و کلا هر جلسه و مراسمی که در رابطه با شعر و شاعری بوده باشه پا نگذاشتم. دلیلش هم اونچه که اغلب این دوستان فکر میکنند __ که طرف فکر کرده کیه! و یا چقدر کلاس میگذاره!__ نیست (حاضرم به جان دختران  ترامپ که این روزها روی چشم اغلب ما آقایون جا دارند! قسم بخورم که دلیلش این نیست!!) بلکه من در رابطه با این موضوع عقاید و دلایل خودم رو دارم. دلیل اول اینکه من نه خودم رو شاعر میدونم و نه حقیقتا خوشم میاد که شاعر خطاب بشم (شاهدش هم اینکه من سعی کردم هر وقت چهار تا خط با قافیه نوشتم اسمش رو هذیان بگذارم و نه شعر.. و اصلا نوشتن همین هذیانهای با قافیه و شاید پر اشتباه رو هم دوست ندارم اما حکایت نوشتن اینها حکایت کسی هست که از دزدی بدش میاد ولی به خاطر نیازی که داره مجبوره که دست به اینکار بزنه! حالا نیاز اون دزد مادی هست و نیاز من روحی!و فقط گاهی برای تفریح و بهتر شدن اوضاع روحی اینها رو مینویسم) و نه به هیچ طریقتی! میتونم با شاعر جماعت بجوشم. اصلا رفتن به جمعی که یک عده آدم با اون تیپ و لباس و مخصوصا اون کلاههای مدل دار و اون ژستهای عجیب (دست بر زیر چانه!) بر روی صندلی نشستند و خب عقیده دارند چون کلماتی رو به صورت موزون و قافیه دار بر روی کاغذ مینویسند انسانهای خیلی خاص،هنرمند و متفاوتی هستند ناخودآگاه باعث خنده من خواهد شد(باور بفرمایید من برای اعتقاد این دوستان مبنی بر خاص و متفاوت بودنشون احترام قائل هستم اما این به خنده افتادن کاملا غیر ارادی ست، چرا که حتی وقتی عکسهای چنین جلساتی رو هم نگاه میکنم همین حس شاد! سراغم میاد). دلیل دوم هم این هست که من به هیچ عنوان علم اینکار رو ندارم. متاسفم که باید بگم بنده در طول ده دوازده سال گذشته به اندازه موهای سرم شعر و ترانه های ارسالی دوستان رو  اصلاح کردم و یا راهنمایی بهشون دادم. متاسفم که باید بگم خیلی از این دوستان با اینکه تحصیلات و علمشون در زمینه ادبیات بسیار بسیار بیشتر از من بی سواد بوده و خودشون از برجستگان فن بودند این  بنده حقیر رو استاد (چقدر از این کلمه بدم اومده!) خطاب کردند. حالا چرا متاسفم؟!... به این دلیل که امروز میخوام اعتراف کنم این ماجرا در واقع چیزی شبیه به ماجرای آقای مسعود شصت چی (در سریال مرد هزار چهره) و ورود اتفاقی او به جمع شعرا و تحویل گرفته شدن های بی دلیل و اغراق گونه از طرف اون جمع ساده لوح هست. باید اعتراف کنم بنده چیز زیادی از دنیای شعر و ادبیات نمیدونم. مثلا تازه همین دو شب پیش بود که بعد از این همه سال فرق بین رباعی و دوبیتی رو به طور اتفاقی در جایی خوندم و متوجه شدم این دو با هم فرق میکنند! و قسمت بد ماجرا اینجاست که با اینکه دلیل تفاوت این دو قالب با یکدیگر رو خوندم باز هم متوجه چیزی نشدم! چون در اونجا نوشته شده بود که راه تشخیص این دو از هم، نوع هجای اول هر مصراع است و متاسفانه من نمیدونستم ((هجا)) یعنی چی!... و اینجاست که باید بگم: دوستان عزیز و گرامی؛ باور بفرمایید که قصد من از رد دعوت شما در طول این سالها برای حضور در هر نوع جلسات شعر، مراسم رونمایی از کتاب و یا هرچیزی دیگری که مربوط به شعر و ادبیات میشده بی احترامی به شما یا حس خودبرتر بینی نبوده بلکه: (( من فقط  اشتباهی بودم!!))

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: گرفتاری اینجاست که علیرغم نوشتن متن بالا و این اعترافات صریح، احتمالا دو سه روز دیگه میرم ایمیلم رو باز میکنم و میبینم چند تا از دوستان پیغام گذاشتن که: ((استاد! من مطمئنم که شما شکسته نفسی میفرمایید!!))... خدایا به تو پناه میبرم!

پ ن2: تنها دقایقی بعد از انتشار این پست پیغامی از دختر خانم کلینتون دریافت کردم. سریع گوگل ترانسلیت! رو باز کرده و متنش رو کپی پیست کردم و دیدم نوشته: ((به خوبا سر میزنی، مگه بدا دل ندارن!!... چرا همتون زوم کردید روی دختران ترامپ؟!... گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟! مگر ما...)) و چون دیدم گلایه های این بزرگوار هم وارد هست! ضمن دلجویی از ایشان قول میدم که مردانی از سرزمین پارس قدرت زوم خودشون رو بالاتر ببرند! چرا که به نظرم ما نه فقط در مورد ایشان بلکه حتی در قبال دختران خاندان اوباما هم کوتاهی کردیم!!