تبلیغات
آقای نوستالژی - عکس پروفایل خبر میدهد از سر ضمیر!

عکس پروفایل خبر میدهد از سر ضمیر!

یکشنبه 7 آذر 1395



عکس پروفایلش رو چک کردم و دیدم روی یک زمینه سرمه ای رنگ اون هم با خط خوش نوشته شده: ((هرکسی همنفسم شد، دست آخر قفسم شد))...  بعد از سلام و احوالپرسی از لابلای صحبتهاش متوجه شدم بعد از پنج سال زندگی مشترک در حالی که صاحب یک دختر هم بودن طلاق گرفته و خانم هم گفته دخترت مال خودت و خداحافظ!... خیلی برام جای تعجب و تاسف داشت. میگفت با زنم به مشکل خوردم. اون میگه تو اجتماعی نیستی ولی به نظر من مشکلش چیز دیگه ای هست که بهتره برات نگم! (به یاد آوردم چندین سال قبل و مدتها پیش از اینکه ازدواج کنه بارها و بارها با جنس مخالف رابطه دوستی برقرار کرده و بعد به مشکل خورده بود و در یک مقطعی حداقل بیست مرتبه من و افراد دیگه بهش تذکر داده بودیم که رفتار و حرکات سخیف خودش رو به خصوص وقتی در جمع قرار میگیره اصلاح کنه) بهش گفتم خداوکیلی زنت بیراه هم نگفته. من که بزرگت کردم!! شخصا از نظر سطح روابط اجتماعی گوسفند رو یک پله بالاتر از تو قرار میدم!...با دلخوری گفت خیلی ممنون! و خداحافظی کرد...از فردای اون روز تا چند وقت مدام پیغام میداد که دختر یا زن خوب سراغ نداری؟!! باور کن من میخوام زندگی جدیدی شروع کنم و بالاخره باید مادری بالای سر دخترم باشه... بهش گفتم من حاضرم همه دخترهای خوب این شهر رو پیدا کنم اما نه برای پیشنهاد دادن به تو! بلکه به این خاطر که بهشون بگم یک همچین خطر بالقوه ای توی این شهر وجود داره و مراقب باشین سراغ شما نیاد!!

چند هفته بعد بود که دیدم عکس پروفایلش تبدیل شده به زن و مردی که روی یک زمینه آبی رنگ پریدن روی هوا (دقیقا به یک اندازه!) و دو سه تا قلب هم از بالای سرشون زده بیرون!! زیرش نوشته شده بود: ((و عشق نام دیگر توست...)) و البته دو سه تا کلمه دیگه که واقعا به خاطر ندارم چی بود. بعد از سلام و احوالپرسی متوجه شدم که چند وقتی هست توی دنیای مجازی با کسی آشنا شده و احتمالا روی اون مادر مرده به عنوان مادر آینده بچه اش حساب کرده!... گذشت تا اینکه دو سه ماه بعد وقتی داشتم مخاطبینم رو چک میکردم دیدم عکس پروفایلش تبدیل شده به زمینه مشکی با یک آدمی که گوشه ای چمپاتمه زده و ظاهرا در حال دق مرگ شدن و زدودن دنیا از لوث وجود خودش هست!! و کنارش نوشته: ((تو هم با من نبودی، آنکه میپنداشتم باید هوا باشد!))... سلامی دادم و گفتم: هان؟!! چه مرگته؟... گفت دوره زمونه بدی شده. به حرفهای هیچکس نمیشه اطمینان کرد. همه زنها...

اوایل امسال شنیدم که با زنی مطلقه آشنا شده، نامزد کرده و در شرف ازدواج هست. رفتم تا پیغام تبریکی براش ارسال کنم. دیدم که تصویری بسیار شاد از خودش و مادر آینده بچه اش! دست در دست هم به نمایش گذاشته... حس بسیار خوبی داشتم و بسیار خوشحال بودم؛ هم برای او و هم برای دختر خردسالش... در جواب تشکر کرد و چندین و چند خط از خوبی های همسر جدیدش نوشت. از اینکه تا چه اندازه انسان ساده، باگذشت و مهربانی نصیبش شده... 

دیشب به مطلب خوبی برخورد کردم و خواستم که این مطلب رو براش ارسال کنم... چشمم به عکس پروفایلش خورد. یک قلب روی زمینه مشکی که نیزه ای دقیقا به مرکزش اصابت کرده! و قطره های خون به شکلی منظم و در ابعاد یکسان (قدرت خدا!) در حال چکیدن از زیرش هستن! و کنارش با خط خوش نوشته شده: ((بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته!!))