آقای نوستالژی - آنچه بودم، آنچه خواهم بود

آنچه بودم، آنچه خواهم بود

پنجشنبه 27 آبان 1395



((بیش از اینها بگو با من... چرا که راهمان دیر یا زود جدا خواهد شد))

چه پیشگویی دقیق و البته نه چندان سختی!

 

((من از این برج و این بازار و این دیوار بیزارم/ من از این بی قلندر خاک رسوا کینه ها دارم))

بله! تقریبا از همه چیز بیزار بودم و بسیار غیر قابل تحمل تر از امروز!


((نگاه کن که غم درون دیده ام،چگونه قطره قطره آب می شود))

شعر آفتاب می شود از فروغ؛ اسم شب اون روزها...

 

((زمزمه های یک دیوانه))

دوران افسردگی تهوع آور و مزخرف...داستانی چند قسمتی که از بس سیاه و پوچ نوشته بودمش، حتی دوست ندارم دوباره یک خطش رو بخونم و سریع ازش رد میشم!


((آنگونه برفتیم ز خاطر که تو گویی/ باشیم و نباشیم به جز باد هوا نیست))

غزلی که حس میکنم پنج بیتش رو دوست ندارم. کل غزل شش بیت بوده!

 

((شکسته پشت تو و شکسته چهره من/ خوشا صدای خنده های غصه شکن))

از معدود شبهایی که شاد بودم!

 

((من هم با تو موافقم. همواره روح و قلبت پاک بمونه...))

چه کامنت عزیزی! چه کامنت بسیار عزیزی...

 

((خداوندا عجب درد بزرگیست/ که دردت را کسی هرگز نداند...))

چقدر این رو دوست داشتی. گفتی این رو روی کاغذ مینویسم و اینبار که آقای افتخاری رو دیدم ازش میخوام روش کار کنه و بخونه... امروز که دوباره خوندمش احساس کردم به قدری ضعیف هست که نه تنها آقای علیرضا افتخاری بلکه حتی خانوم افتخار علیرضایی!! هم نباید این رو بخونه!... فقط از اول تا آخرش رو خوندم و تحمل کردم، چون به یاد آوردم که تو دوستش داشتی...


((هرگز اختیار زیستنم را به عقل نخواهم داد!...تنها به صدای قلب خود گوش میدهم))

بعدها مشخص شد این کار چه بلاهایی به سرم آورد!

 

((خوش هرکه در این شام سیه عزم سفر کرد/ دل را به بیابان زد و زین شهر سفر کرد/ بیچاره هرآنکس که چو من پای به زنجیر/ یک عمر در این خانه غریبانه به سر کرد))

اگر امروز این غزل رو مینوشتم فقط همین دو بیتش رو انتخاب میکردم! و باقی ابیاتش رو نگاه هم نمیکردم.

 

((بانوی بی نقاب....))

چقدر ایده آل هایی که توی این نوشته برای زندگی آینده ام ترسیم میکنم بی مزه، لوس و بچه گانه به نظر میاد!


((صدایت را به روی زخمهایم میکشم/ چه مرهم عزیزی))

هنوز هم همینطوره... حتی اگر از هر روزه به هرساله تقلیل پیدا کرده باشه.

 

((سلام.کجایی؟حالت خوبه؟... این روزها به موضوع وضعیت اجتماعی زنان ایران فکر میکنم و از ذهنم بیرون نمیره و اینکه...))

کامنتی از ترانه...وقتی اولین قدمهای راه پر افتخار خودش رو بر میداشت.

 

((تا گل بکارد بازی من/ دنباله دارد بازی من))

جالب اینکه اگر اون روزها از ته دل مطمئن نبودم امروز مطمئنم که روزی گل خواهد کاشت!

 

((تو همیشه عزیزی... چرا فکر میکنی همه با تو دشمن هستن! دست از این بدبینی بردار...))

و باز چه کامنت عزیزی... چه کامنت بسیار عزیزی! ... حالا که دست برداشتم، تو نیستی!

 

((قامت خسته امید در این ویرانه/ از زمین پایینتر/ و گل باغچه کوچک همسایه ما/ زیر گام پاییز/ از من چشم به راه/ چه بسا غمگینتر!))

هذیانی بلند و ناامیدانه و سرتاسر همراه با نق زدن... چه موجود غیر قابل تحملی بودم!

 

((ایکاش اگر هم ازدواج میکنیم و ایکاش اگر هم دوست داریم پدر و مادر شدن رو تجربه کنیم لااقل بیش از یک بار بچه ای رو به این دنیای کثیف نیاریم تا فقط یکبار جنایت کرده باشیم!))

پست احمقانه ای در مذمت ازدواج و بچه دار شدن! خانمی هم در زیر این پست کامنت گذاشته و حرفهای من رو تایید کرده... و جالب اینکه بر حسب تقدیر! چند سال بعد با همین خانم ازدواج میکنم و حالا در کنار هم زندگی میکنیم و البته بیش از یک بچه هم داریم... دنیاست دیگه!

 

((از حال من اگر که میپرسی/ دلم گرفته است/ مانند تمام روزهای ابری و آفتابی!))

هذیانی برای علیرضای عزیز... هنوز هم جزو معدود انسانهایی هست که گاهی دلم هواشو میکنه!

 

((همیشه با شنیدن کلمه زن اولین چیزی که به ذهنم میاد تصویر فروغ فرخزاد هست...))

پستی در ستایش فروغ که امروز شخصیتش چندان جذابیتی برام نداره و فکر میکنم بیش از اندازه معمول احساساتی بوده!

 

((هی کوچولو! بیست و هفت سالگیت مبارک!))

کوچولویی که حالا در لغت تبدیل شده به پیرزن! و من هنوز هرسال در همون تاریخ مینویسم...


((دو چیز را همیشه فراموش کن...کسی که به او خوبی کرده ای و کسی که به تو بدی کرده است))

از اینگونه نقل قولها مشخصه که حتی اون روزها هم علی تنها شخصیت در بین تمام شخصیتهای معصوم و مقدس جلوه داده شده دنیا بوده که بهش عشق میورزیدم. اما عشق ورزیدنم به این شخصیت در اون روزها با این روزها کمی متفاوت بود. اون زمان از ته دل اعتقاد داشتم که همچین شخصیتی با همین مشخصات وجود داشته اما امروز به عنوان یک شخصیت افسانه ای بهش احترام میگذارم و ایمان ندارم که او دقیقا با این داستانها و افسانه هایی که در موردش میگن وجود میداشته! به هرحال نمیشه انکار کرد همونقدر که در تاریخ از بزرگواری های او نوشته شده شبهات و ایرادات بسیاری هم بر او وارد بوده و هست. در هر صورت این نام هنوز هم برای من به عنوان یک شخصیت افسانه ای و نه حقیقی مقدس هست.

 

((...به دشت سرسبز می رویم/به ابر دلباز می رسیم/ شکوه پرواز می شوم/ تو قصه پرداز می شوی/ دوباره آغاز میشوم))

از معدود هذیان های خوشبینانه اون روزها... هنوز هم معتقدم ((می رسیم)) و ((می شوم))!

 

((یکی از عقاید عجیب بودایی ها این هست که معتقدند انسان پس از مرگ دوباره متولد میشه و بدین ترتیب هر زندگی بعدی، عذاب یا پاداش زندگی قبلی خواهد بود این اعتقاد در بین پیروان کیش یارسان نیز وجود دارد اما باور این موضوع کمی سخت است!))

و حالا برخلاف اون روزها تنها چیزی که بیش از همه نظریات بهش باور دارم همینه! سالها تفکر و تفحص در زمینه تناسخ... تا جایی که باور دارم امروز میتونم ساعتها برای یک جمعیت عظیم مخالف این موضوع سخنرانی کنم و قدرتمندانه به تک تک ابهامات و سوالاتشون پاسخ بدم.

 

((اگر دروغ رنگ داشت/ هر روز شاید/ ده ها رنگین کمان/ در دهان ما نطفه میبست/ و ...))

هذیانی که در تمامی سایتها و وبلاگها به اشتباه به نام دکتر شریعتی نگون بخت منتشر شد و هنوز هم میشه... اگر امروز مینوشتمش چند تا از بندهای بچگانه اش رو قطعا عوض میکردم.

 

((خراب رنج کسانیم و کس نرنجاندیم/ به گریه هم ننشاندیم اگر نخنداندیم/ سوار اسب تجمل به ناکجا رفتید/ صفای ما که هنوز با پیاده ها ماندیم/ اگر چه راه محبت...))

به یاد میارم اون بنده خدا رو... داخل اون ویلا در شمال اون هم پس از خوردن چندین و چند پیمانه در حالی که چون کشتی بی لنگر، او کژ میشد و من مژ میشدم!! اصرار داشت این هذیان من رو به ترانه تبدیل کنه... چقدر گفتم بی خیال شو که این هیچ کجاش شبیه ترانه نیست و نمیشه و او بی خیال نشد و گیتار زد و ملودی عوض کرد و ... دست آخر گفت نمیشه!

 

((ای مهربان ترین رویا/ میان ما تفاهمی غم انگیز بود/ تو سنگ و من سنگ صبور/ این سنگهای بی شمار/ آه! / ماتم برانگیز بود))

مسلما امروز این هذیانم رو نمیپسندم و حتی به همه توصیه میکنم از اینگونه نوشتن پرهیز کنند. هیچ علاقه ای ندارم که در هیچ نوشته ای خودم را مظلوم و طرف مقابل رو ظالم جلوه بدم!

 

((همیشه از دل بستن/ به دل کندن/ و از دل کندن/ به جان کندن رسیده ام))

ناله های همیشگی و غیر قابل تحمل اون روزها!

 

((آرزومند است/ پرنده آسمان را/ ماهی دریا را/ و انسان گوشی شنوا را))

فکر میکنم این یکی رو هنوز هم موافقم!

 

((اینک پس از سالها/ دوباره دست و قلم /دوباره پیوند من/ حروف/ ثانیه ها /از نو سیاه کردن سطرهای سپیدا از نو ارتباط نامشروع با قافیه ها...!))

و هذیان بلندی که پس از دو سال چیزی ننوشتن، در حالتی کاملا غیر طبیعی! به عنوان یک شوخی نه چندان دوستانه با خدا نوشتم و به عنوان آخرین پست در اونجا قرار دادم... و صد البته امروز مورد پسندم نیست.

 ***

اینها حاصل بخشی از چند ساعت وقت آزاد و پس از مدتهای مدید سر زدن به وبلاگ سابق (که حتی برای به یاد آوردن آدرسش مجبور شدم به عمل آزمون و خطا متوسل بشم!) و خواندن صدها پست و کامنت  و در همان حال مکالمه با خود بود. خوندن بعضی نوشته ها و کامنتها خیلی لذت بخش بود اما احساس میکنم با بسیاری از نوشته های اون زمان که بخش کوچکی از اونها رو در اینجا آوردم به شدت مخالفم و همچنین با بسیاری از شعرهای اون زمان مشکل دارم و نوشتن اونها رو به واسطه ایراداتی که دارند مایه شرمساری میدونم (تا جایی که پستهای وبلاگ رو رمزگذاری کردم!)... دارم به این فکر میکنم که افکار و عقاید و سلایق انسان به شکل بسیار عجیبی قابل تغییره و از خودم سوال میکنم که آیا اگر دوازده سیزده سال بعد روزی به همین وبلاگی که امروز در اون مینویسم برگردم آیا باز هم همین حس رو اینبار نسبت به نوشته های این وبلاگ خواهم داشت؟!!... و چه بسا که اینگونه باشه، چرا که اوایل همین امسال وقتی به نوشته های ابتدایی همین وبلاگ سر زدم احساس کردم چندان باب میلم نیست! و خواندن بعضی پستها برام تعجب برانگیز بود...پس وای به یک دهه و اندی بعد!