آقای نوستالژی - مامور سرشماری عشاق! _ (1)

مامور سرشماری عشاق! _ (1)

چهارشنبه 7 مهر 1395



اجرای طرح سرشماری نفوس و مسکن کشور در این روزها، خاطره جالبی رو به یاد من میاره.

سال 81 در عنفوان جوانی و نادانی! دوست و همکاری داشتم که اغلب اوقات به شدت در لاک خودش فرو می رفت. پس از مدتی مشخص شد که از بیماری خاطرخواهی رنج میبره! و تعریف کرد که از دوران نوجوانی عاشق دختری در حوالی محله سابقشون بوده اما هیچوقت نتونسته این علاقه رو ابراز کنه و حالا هم که مایل به ابراز عشق و احساس خودش هست و قصد ازدواج با اون دختر رو داره هر چقدر به محله سابق سر میزنه و در حوالی اونجا سرک میکشه از بخت بد، دختر مورد علاقه اش از منزل بیرون نمیاد! هر روز این جمله رو تکرار میکرد که ((ایکاش لااقل شماره تلفن منزلشون رو داشتم تا یکسری چیزها رو بهش میگفتم و نظرش رو درباره خودم میپرسیدم. بعد با خیال راحت میرفتم جلو!))... اون روزها اوضاع به این شکل نبود که هرکس یک خط تلفن همراه داشته باشه و تلفن همراه مختص افراد متمول جامعه بود. از طرفی چیزی به نام شبکه های اجتماعی هم هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته بودند که بشه با جستجوی نام کسی در بین شبکه های اجتماعی به راحتی با شخص مورد نظر ارتباط برقرار کرد (کما اینکه اصلا دسترسی به خود اینترنت هم بسیار محدود بود). به این ترتیب داشتن شماره تلفن منزل طرف مقابل! (به خصوص که اغلب اوقات از 118 هم آبی گرم نمیشد) برای جوانان این مرز و بوم بسان گنج و رویایی دست نیافتنی به حساب میومد... یکروز که در جمع دوستان و همکاران نشسته بودیم این دوست عزیز باز هم بحث شماره تلفن رو مطرح کرد و من که از شنیدن هر روزه این ایکاش ها حوصله ام سر رفته بود ناگهان گفتم: ((دیگه داری حالمو به هم میزنی! من اگر اراده کنم میتونم ظرف سه چهار روز شماره تلفن منزل اون دختر رو به دست بیارم!))... از او انکار و از من ادعاهای همیشگی که (( این دختر که جای خود داره، من اگر اراده کنم شماره تلفن ملکه انگلستان رو هم برات در میارم!! و ...)) تا اینکه بالاخره در حضور دوستان بر روی این موضوع شرط بندی کردیم (در اون سالها بسیار انسان پرمدعایی بودم و کلا خیلی بی دلیل دوست داشتم بر روی هر چیزی شرط بندی کنم! ضمن اینکه روال کار هم بسیار احمقانه بود به طوری که بدون داشتن هیچگونه ایده و راه حلی اول شرط رو میبستم و بعد برای برنده شدن دنبال راه حل میگشتم! و البته هنوز هم با درجات خیلی کمتری این خصایص بد رو حفظ کردم!)...


اولین شبی که از این جریان گذشت راه حل خاصی به ذهنم نرسید اما شب دوم وقتی پای تلویزیون لم داده بودم! صحبتهایی راجع به آمارهای مختلف در رابطه با جمعیت کشور شنیدم و یک لحظه با خودم فکر کردم که این آمار طی سالهای مختلف و به وسیله ماموران سرشماری به دست میاد و خب چرا من نباید بتونم یک مامور سرشماری باشم؟! آیا برای اینکه بتونم به درب منزل اون دختر برم و بوسیله یک فرم، آمارهای مختلف اون منزل که میتونه شامل شماره تلفن هم بشه رو بگیرم باید حتما به استخدام دولت در بیام؟! و با خودم جواب دادم: معلومه که نه!!... چه کسی شک خواهد کرد که من یک مامور سرشماری نیستم و فقط اون فرم رو درست کردم که شماره تلفن اون خانه رو به دست بیارم؟! ... و تازه میتونم چیزی شبیه یک کارت هم برای خودم درست کنم و به سینه بچسبونم که جای هیچ شکی باقی نمونه!...اینگونه شد که پای کامپیوتر رفته و شروع به درست کردن کارت و فرمی در رابطه با سرشماری سراسری کردم! برای درست کردن چنین فرمی اون هم با توجه به اینکه اون روزها خیلی با برنامه ((ورد)) آشنا نبودم ساعتها وقت گذاشتم و دردسر کشیدم. دوست نداشتم وقتی به درب خانه اونها میرم کار خراب بشه و شرط بندی رو ببازم و از طرفی با توجه به علاقه مفرط همکارم، دوست داشتم که به نحوی این دو قناری نکبت! رو به هم برسونم. اگرچه پیش از اون اتفاق چند باری مراجعه ماموران سرشماری به درب منزل خودمون رو شاهد بودم اما تا به حال چشمم به فرم مربوط به سرشماری نیفتاده بود و اون رو خودم پر نکرده بودم و واقعا نمیدونستم هنگامی که شما این فرم رو پر میکنید آیا تلفن منزلتون رو هم میبایست بنویسید یا نه (هنوز هم نمیدونم!) اما تصمیم گرفتم عمده قسمتهای فرم رو به سوالات مزخرفی از جمله تعداد نفرات خانواده و شغل و تحصیلات و غیره اختصاص بدم و در قسمتی از فرم هم شماره تلفن منزل رو درخواست کنم!... به یاد دارم که وقتی کار در حال تمام شدن بود فکر کردم شاید بهتر باشه  جمله ای هم از یکی از شخصیتهای به ظاهر بزرگ مملکت! در رابطه با آمار پیدا کرده و در پایین صفحه تایپ کنم. بعد دیدم حوصله اینکه به دنبال چنین جمله ای بگردم رو ندارم و از خودم پرسیدم آیا لازمه که واقعا جمله مورد نظر رو خود این شخص گفته باشه؟! و بعد با خودم جواب دادم: معلومه که نه!!... به هرحال این آقا در رابطه با هرچیزی و احتمالا حتی دکمه پیراهن! هم صحبت کرده و چه کسی میفهمه که این جمله در رابطه با آمار و سرشماری واقعا متعلق به ایشون هست یا خیر!... این شد که در پایین فرم با فونتی زیبا نوشتم: ((تنها با آمار و ارقام صحیح است که یک ملت در مسیر موفقیت گام برمیدارد!)) و بعد زیر این جمله اسم اون شخصیت رو درج کردم!... بعدها هر زمانی که به این ماجرا و این جمله فکر میکردم خنده ام میگرفت. هنوز هم با خودم فکر میکنم این چه جمله احمقانه ای بود که اون روز به ذهنم زد؟!... آیا واقعا تنها با آمار و ارقام صحیح است که یک ملت به موفقیت میرسد؟!!

ادامه دارد...