تبلیغات
آقای نوستالژی - دلخستگیها (26)

دلخستگیها (26)

دوشنبه 21 تیر 1395



1

عجب کاری ست بعد از شهریاری

در افتادن به مسکینی و خواری... (وحشی بافقی)

 

2

اصرار غیر قابل درک کارگردان های ایرانی برای نشان دادن اسلحه در فیلمها و سریالها در نوع خودش جالب توجه هست. در حالی که شاید نود درصد مردم در طول زندگی خودشون از نزدیک صحنه به قتل رسیدن یک انسان توسط چاقو یا اسلحه رو به چشم نبینند، تقریبا در نود درصد فیلمها و سریالها (به خصوص در ده سال اخیر) این صحنه ها نمایش داده میشه ( اگر در حین پخش این صحنه ها به چهره کودکان خودتون نگاه کنید عکس العملهای جالب و گاه تاسف انگیزی رو خواهید دید) و جالبتر اینکه با این حال، سالهاست که در همین تلویزیون نشان دادن ساز ممنوع هست!! چرا که احتمالا امکان داره اگر چشم جوانان ما مثلا به ((سنتور)) یا ((پیانو)) بیفته، خودشون رو خراب کنن!!... به هر حال شما نمیتونید انکار کنید که دیدن کلیدهای پیانو یا زخمه سنتور تا چه اندازه میتونه تحریک آمیز باشه!


3

پا روی پا انداخته و مشغول انجام دادن بازی آنلاین داخل گوشی موبایلش هست. میگه این بازی مربوط به اطلاعات عمومی میشه و حالا باید سوالهای مربوط به ادبیات رو جواب بدم. بیا پیشم بشین شاید بتونی کمکم کنی! کلیک میکنه و یک سوال چهار گزینه ای روی صفحه نقش میبنده... سعدی برای ادامه تحصیل به کجا رفت؟ گزینه 1: تهران! ــ گزینه 2: بغداد ــ گزینه 3: پاریس!... و قبل از اینکه گزینه چهارم رو بخونم به سرعت میگه این سوال رو که بلدم و در عین ناباوری ((پاریس)) رو انتخاب میکنه!!... وقتی میبینه جواب غلط بوده برمیگرده و به من نگاه میکنه و زمانی که متوجه میشه مات و مبهوت بهش زل زدم و یک ((خاک بر سرت خرس گنده)) خاصی در چشمانم موج میزنه! به سرعت میگه: باور کن میخواستم بزنم تهران!!! گیج شدم!... این رو که میگه با دست راست میزنم رو پیشونیم و میرم که از در دفترش خارج بشم و به این فکر میکنم که آیا میتونم سران مملکت رو برای اعلام دو روز عزای عمومی قانع کنم یا خیر...!!


4

یک: اگر اون زنده بود امروز به جای اینکه اینجا باشی، داشتی توی بهترین جای این دنیا زندگی میکردی!

دو: حتی همین جا هم میتونست بهترین جای این دنیا باشه، اگر اون زنده بود!

 

5

از تصمیم قطعی خودش برای جدایی از همسرش میگفت، نظراتم رو در مورد مخالفت با طلاق بهش گفتم و تصمیم گرفتم به نحوی منطقی منصرفش کنم. ناگهان در جایی که احساس کرد پاسخی نداره گفت: ((چرا داری مثل آدمهای امل حرف میزنی! امروز در همه جای دنیا جدایی دو نفر که با هم سازگاری ندارن امری طبیعی و جا افتاده ست!)) ... دیروز پس از دو ماه سری بهم زد و در بین حرفها صحبت از جایی شد که هر سه شنبه به اونجا میره و نامه ای در چاه می اندازه. بهش گفتم برام جالبه که تو فکر میکنی واقعا یک غایب از نظری در این دنیا وجود داره که شبها میره داخل اون چاه و نامه ها رو جمع میکنه و میخونه و بعد... حرفم رو قطع کرد و گفت: ((امان از دست شما روشنفکرها...)) و من به این فکر میکردم که اولا چرا اینبار ترجیح داد از جمله ((امروز در همه جای دنیا...)) استفاده نکنه! و دوما بالاخره ما امل هستیم یا روشنفکر!... در حقیقت مدتهاست که از شنیدن این دو کلمه احساس خوبی ندارم و متاسفانه کمتر روزی هست که با اهدای این القاب توسط آدمها در بین نوشته ها، مناظره ها و یا بحث های دوستانه به طرف مقابلشون برخورد نکنم. به نظر میاد در سالهای اخیر به صورت فزاینده ای شاهد استفاده از القاب امل و به خصوص روشنفکر و روشنفکرنما و ... هستیم و این القاب تبدیل به سلاحی برای انسان های ضعیف شدند. به این شکل که هرکجا طرف مقابل نظری مخالف با نظر اونها داشته باشه بسته به اونچه جلوتر و یا عقبتر از نظر اونها باشه یکی از این القاب رو با حالت طعنه آمیزی به سمت طرف مقابل شلیک میکنند تا عقاید شخصی خودشون رو موجه جلوه بدن.


6

هرگز سکانسی به یاد ماندنی تر و جالبتر از سکانس مربوط به حضور پدر و پسر فیلم ((دزد دوچرخه)) در رستوران به خاطر ندارم. فیلمهای کلاسیک مثل موسیقی کلاسیک حوصله ام رو سر میبرند! اما براستی از میان شما بندگان کیست که ((دزد دوچرخه)) را تحسین نکرده باشد!


7

بی تو اینک من و غزل گفتن

بی من اینک تویی و نشنفتن ...