آقای نوستالژی - دلخستگیها (25)

دلخستگیها (25)

سه شنبه 8 تیر 1395



1

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی، ببینی شاه شاهانی ... (مولانا)


2

شرط میبندم زندگینامه تمام آدمهای بزرگ رو که بخونید در یک قسمتی از اون نوشته شده: در کودکی معلمش به او گفته بود که تو هیچ چیزی ( تازه ممکنه به جای کلمه هیچ چیزی از ترکیبات غیرمودبانه دیگری هم استفاده شده باشه!) نمیشوی اما او بعدها بر خلاف گفته معلمش تبدیل شد به ...!! تازه بعضی از این آدمهای بزرگ هم بعدها که چیزی! شدند سری به اون معلم سابق زدن و با فخر فروشی به او گفتن که آهای آقا یا خانوم فلانی دیدی من چیزی شدم!... احساس میکنم جامعه معلمین باید از من سپاسگذار باشه چون به نظر میاد تنها کسی در طول تاریخ هستم که معلمانم مدام بهم میگفتن تو هیچ چیزی نمیشی و عاقبت هم نشدم! و قسمت تلخ ماجرا برای معلمان اینه که تازه همین منی که هیچ چیزی نشدم هم میتونم برم و اون بخت برگشته ها رو پیدا کنم و بهشون فخر بفروشم که ((آهای آقای معلم! دیدی بالاخره من باعث شدم که برای یکبار هم که شده پیش بینی های شما درست از آب در بیاد!!))


3

اگر با کوچکترین تهمت و افترا و یا حرفی که به دروغ از جانب شما نقل میشه و یا عمل ناکرده ای که به اشتباه به شما نسبت داده میشه از کوره در میرید، عصبانی میشید و دلتون میخواد به همه عالم ثابت کنید که این موضوع صحت نداره بهتون پیشنهاد میکنم عجول نباشید و خداوند رو الگوی خودتون قرار بدید و در نظر داشته باشید در طول تاریخ 124000 نفر مدعی شدند که با او در ارتباط هستند! و از جانب او برای هدایت مردم انتخاب شدند! و هرچه خواستند از زبان او گفتند و اتفاقا میلیاردها نفر در طول تاریخ، ساده لوحانه حرف اونها رو پذیرفتند اما خداوند همچنان بدون اینکه بخواد زمین و زمان رو به هم بدوزه صبورانه در انتظار هست تا با تازه تر شدن نسلها و آگاه تر شدن بشر، حقیقت وجودش برای انسانها روشن بشه و این اتفاق روزی خواهد افتاد... پس هرگز برای اثبات حقیقت عجول نباشید!


4
اینکه ((دلم نمیخواد رو تخت بیمارستان جون بدم. میخوام تو خونه خودم بمیرم)) رو زیاد از زبان بیماران مختلف شنیدم اما واقعا نمیتونم درکش کنم!... عزیزان من این لوس بازی ها دیگه چیه؟! اگر میخواید بمیرید چه فرقی میکنه کجا به رحمت خدا برید! حالا یک عمر تو خونه خودتون زنده بودید و هیچ اتفاق بزرگی رو هم رقم نزدید و تازه مدام نق میزدید که تو این خونه پوسیدم! حالا موقع مردن حتما باید تو پذیرایی خونتون جون بدید!... خب هرجایی که هستید همونجا بمیرید عزیزان من!...جون بکنید بدون ادا و اصول و این قرتی بازی ها!


5

مدتهاست که شعرهای فروغ رو نمیخونم و حس میکنم برخلاف یک دهه پیش، امروز هیچ جذابیتی برای من ندارند. اما در این بین حساب شعر ((آفتاب میشود)) از باقی شعرهای او جداست. حتی وقتی پس از سالها مجددا این شعر رو با صدای حسین بختیاری گوش کردم احساس فوق العاده ای داشتم و لحظه لحظه شبهای اون اتاق خاطره انگیز و آخرین سیگار قبل از خواب که هر شب در حین گوش کردن این شعر با صدای حسین بختیاری روشن میشد برام زنده شد... به نظر میرسه در بین تمام چیزهای این دنیا ترانه ها و عطرها بهتر از هرچیزی میتونن نقش ماشین زمان رو بازی کنند.


6

اسمش بود: ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) و اهل کشور برزیل ... یکروز رفت پیش پدرش و گفت: پدرجان من دیگه دارم فوتبالیست معروفی میشم. طولانی بودن این اسم خیلی داره اذیتم میکنه. تا گزارشگر بخواد اسمم رو بخونه نیمه اول بازی تموم شده!... پدرش گفت: درکت میکنم پسرم. تو اجازه داری پسوند اسمت رو برداری و از دیگران بخوای که فقط ((رونالدو)) صدات کنن اما چون اینکار در قاموس خانوادگی ما توهین بزرگی محسوب میشه دیگه نه من نه تو. قید همه قوم و خویشت رو هم باید بزنی!.... از پدرش جدا شد، قید خانواده و همه اهل فامیل رو هم زد. رفت و بیانیه ای صادر کرد و گفت: از این پس من رو فقط ((رونالدو)) صدا کنید... چند سال بعد یک فوتبالیست دیگه با نام رونالدو ظهور کرد که اهل پرتغال بود و از او هم معروف تر شد. حالا هر گزارشگری که میخواست یادی از پسر برزیلی قصه ما بکنه برای این که با رونالدوی پرتغالی و معروف اشتباه گرفته نشه میگفت: ((رونالدو، فوق ستاره سابق تیم ملی فوتبال برزیل!!))... نشست و با خودش فکر کرد ای دل غافل! حالا اوضاع بدتر شد. بیانیه ای صادر کرد و نوشت: جان مادرتون من رو به همون اسم ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) صدا کنید. این که الان شما صدا میکنید که طولانی تر از اسم اصلی خودمه!... اما نه هیچ گزارشگری به این بیانیه اهمیت داد، نه پدرش دوباره پذیرفتش و نه اهل فامیل!!


7

ای ساحل آرامش، از دور نمایان شو

اینک به دل طوفان، من ماندم و دریاها

اینجا همه سو وحشت، اینجا همه دم کابوس

باشد که مرا خوانی، یکبار به آنجاها...