آقای نوستالژی - !Stay With Us! Granny

!Stay With Us! Granny

یکشنبه 18 بهمن 1394



به محض باز شدن چشمهام، کورمال کورمال دنبال گوشی گشتم و به اینترنت متصل شدم. در حالی که نور گوشی، چشمهای تازه باز شده ام رو اذیت میکرد برنامه واتس آپ رو باز کرده، روی اسمت کلیک کردم و نوشتم: ((مراقب خودت باش و لطفا امروز روی هیچ ارتفاعی راه نرو!)) و بعد گوشی رو زمین گذاشتم...

در اون لحظه اصلا به قوانین نانوشته موجود و به این موضوع که برای اولین بار هست که در شبکه های اجتماعی برای تو پیغامی میگذارم فکر نکردم. مهمتر از اون اصلا فکر نکردم که چرا باید یک خواب رو انقدر جدی گرفت!... شاید تصاویر دیده شده در خواب و به خصوص چهره متاسف اون مرد لعنتی که خبر سقوط تو از بالای ساختمان و مرگت رو میداد انقدر طبیعی بود که باور کرده بودم این اتفاق یا افتاده و یا به زودی خواهد افتاد!... بعد از گذشت چند دقیقه دوباره گوشی رو دست گرفتم و به ساعت آخرین بازدیدت نگاه کردم... دو نیمه شب!... پس خوشبختانه و به احتمال فراوان این اتفاق هنوز نیفتاده و تو در قید حیات هستی! اما شاید این اتفاق قرار بوده ظرف چند ساعت آینده به وقوع بپیونده و من امیدوارم با ارسال این پیغام تونسته باشم مانعش بشم!... دوباره به خواب میرم و پس از بیدار شدن در طول روز چندین بار گوشی رو چک میکنم اما همچنان ساعت آخرین بازدید همون ساعت قبلی ست!... شب میشه...به خواب میرم... و صبح فردا دوباره ساعت آخرین بازدید همون ساعت 2 نیمه شب روز قبلی ست!... با خودم میگم که چرا میبایست با دیدن یک خواب انقدر نگران شد؟!... اما به یاد برخی اتفاقات و خوابهایی که دیدم میفتم و میبینم که اتفاقا جای نگرانی هست!... سعی میکنم آرامش خودم رو حفظ کنم و اینبار با خودم میگم که هرکسی ممکنه به دلایلی بیش از یکروز به اینترنت متصل نشه! و این نمیتونه دلیلی بر نگرانی باشه... ظهر میشه و ساعت آخرین بازدید همون ساعت قبلی ست!... و عصر به همین منوال... آیا پیش از اینکه پیغام من رو بخونی اون اتفاق افتاده؟!...کم کم شک و شبهه به شکل بسیار احمقانه ای در حال تبدیل شدن به یقین هست، تا جایی که حس میکنم در حال از دست دادن آرامش خودم هستم... به داستانی که به نظر میرسه از مسیر خارج شده فکر میکنم...به همسر و دخترت که پس از تو چه خواهند کرد... به خانواده ات... لحظه ای به خودم میام و دوست دارم به این حماقت عجیب که فقط حاصل دیدن یک خواب و پس از اون آنلاین نشدن تو در فضای مجازی! هست لبخند تمسخر بزنم اما به نظر میرسه وحشت از امکان به وقوع پیوستن این اتفاق قدرتی فراتر از تصورم داره... دوباره شب از راه میرسه و ساعت آخرین بازدید همچنان ساعت قبلی ست!... تصمیم میگیرم تا داستان خوابم رو به همسرم بگم تا با تو تماس بگیره و این شک مضحک تموم بشه اما با خودم فکر میکنم این کار میتونه خط بطلان بر چهره منی باشه که اغلب اوقات و به خصوص اخیرا در مقابل فال، تعبیر خواب، ورد و دعا و جادو و خلاصه هرچیزی که به  نوعی به ماورا الطبیعه مربوط بشه موضع منفی گرفتم!... که یک خواب واهی و این وحشت؟!... براستی تو را چه شد سردمدار مبارزه با خرافات؟!!... با خودم میگم که هرکسی ممکنه به دلایلی نزدیک به 48 ساعت به اینترنت متصل نشه! و اون شب رو هم میخوابم... صبح فردا از راه میرسه اما آخرین ساعت بازدید همون ساعت قبلی ست!... با نثار جملاتی به ارواح طیبه! اقوام و آشنایان اون کسی که ایده درج آخرین ساعت بازدید در شبکه های اجتماعی به ذهنش زد! به محل کارم میرم... به این فکر میکنم که شاید عاقلانه ترین راه برای فرار از این وضعیت این باشه که خودم با تو تماس بگیرم و مطمئن بشم که اتفاقی نیفتاده اما مشکل اینجاست که هنوز سه ماه تا روز تولدت باقی مونده و ... تماس با تو در پاییز؟!... به هر حال کلی با خودم کلنجار میرم تا از بین خارج شدن از چارچوب اخلاقی خودم یا اینگونه جان کندن یک مورد رو انتخاب کنم! ... و به نتیجه ای نمیرسم...اما حوالی ساعت ده و نیم صبح وقتی میرم که آبی به دست و صورتم بزنم و چهره خودم رو در آینه نگاه میکنم یقین پیدا میکنم که باید بهت زنگ بزنم... احساس میکنم وجود اضطراب در چهره ام تقریبا قابل تشخیص هست و این اتفاقیه که هیچوقت و هیچوقت دوست ندارم بیفته... یک لحظه پیش از گرفتن شماره ات دوباره به خودم میگم که چرا باید تماس بگیرم؟ و هرکسی ممکنه به دلایلی نزدیک به 60 ساعت به اینترنت متصل نشه! اما همون لحظه به خودم میگم دیگه کافیه و لطفا دهنت رو ببند!!... شماره ات رو میگیرم و در لحظاتی که تلفنت مشغول بوق خوردن هست با چشمهای بسته افکار احمقانه ای در سرم میچرخه که مثلا ممکنه الان یکنفر دیگه گوشی رو برداره و زمانی که میگم با تو کار دارم با صدایی حاکی از غم و اندوه بگه که متاسفانه ایشون...!! اما...

تو گوشی رو بر میداری و شنیدن کلمه سلام با صدای تو آبی بر روی آتش میشه... نمیتونم توصیف کنم چه حس خوبی از زنده بودنت!! داشتم... انقدر در افکار احمقانه غرق شده بودم که باور زنده بودنت به معجزه میموند... انقدر در درونم خوشحال بودم که برای اولین بار اصلا متوجه حرفهایی که میزدی نمیشدم و فقط از لابلای حرفهات این رو فهمیدم که در این مدت اینترنت منزلت دچار اختلال بوده ... گوشی رو قطع کردم و دوباره رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم... اینبار هیچ اثری از اضطراب در چهره ام نبود... فقط افسوس خوردم که چرا شماره تماس شرکتی که از اون خدمات اینترنت دریافت میکنی رو ازت نگرفتم تا ازشون خواهش کنم لطفا اینبار درست از فردای روزی که من خواب بدی میبینم دچار اختلال نشن!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: مدتها به این غره بودم که هیچ اتفاقی در این دنیا نمیتونه نقش استرس و اضطراب رو بر چهره من بکشه! اما ظاهرا  آبان ماه امسال بالاخره ستون های استوار این ساختمان کمی لرزید! اون هم با اتفاقی چنین مضحک و بی پایه و اساس... و بدتر از همه اینکه برای اولین بار ایمان به داستانم رو از دست دادم.

پ ن 2: به کتب مزخرف تعبیر خواب این رو اضافه کنید: اگر در خواب دیدید که شخصی از ارتفاعی به پایین فتاده و جان به جان آفرین تسلیم نمود، به یقین نزدیک است که اینترنت کاشانه اش تا مدتی چند به اختلالاتی تن در دهد!

پ ن 3: از صحت و سقم این خواب هم که بگذریم فکر میکنم شاید در کل بد نباشه از امروز که به میمنت و سلامتی وارد 38 سالگی میشی تا حد ممکن از راه رفتن بر روی ارتفاعات پرهیز کنی. چرا که علم پزشکی هم تایید میکنه در صورت سقوط از ارتفاع، آسیبهای وارد شده به استخوان های یک پیرزن مدت زمان زیادی برای بهبودی نیاز داره!




نظرات