آقای نوستالژی - دلخستگیها (23)

دلخستگیها (23)

یکشنبه 4 بهمن 1394



1

از لعل تو گر یابم، انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم، در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود، از طعن حسود ای دل

((شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد))

جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد...((حافظ))

2

بهمن ماه، همیشه جزو ماههای دوست داشتنی زندگی من بوده اما از طرفی نمیتونم فراموش کنم که ظرف دو سال گذشته دو نفر از دوستانی که از قضا جزو انسانهای بسیار نیک روزگار بودند رو در این ماه از دست دادم (یعنی هر بهمن ماه، یک دوست!)... و در حال حاضر با توجه به اینکه هیچ تضمینی نیست اتفاقی که دو بار تکرار شده برای بار سوم هم تکرار نشه! دارم به این فکر میکنم که امسال و در این بهمن ماه قراره حلوای کدوم یک از شما رو به بدن بزنیم!!

3

چند وقت پیش مجبور شدم نزدیک به چهل و هشت ساعت به عنوان همراه بیمار در بخش اورژانس یکی از بیمارستانها حضور داشته باشم... از برخورد نه چندان مناسب پرسنل و کمبود جا و کمبود امکانات و بدبختی و فلاکت این مردم بیچاره که محرومیت از حداقل حقوق شهروندی براشون تبدیل به عادت شده که بگذریم، نکته عجیب این بود که ظرف همین 48 ساعت سه نفر به علت خودکشی به بخش اورژانس انتقال داده شدند!... از چند نفری که به علت سوء مصرف مواد مخدر (خب برادر من درست مصرف کن!) رو به قبله بودند میگذریم، چرا که سالهاست در این زمینه دروازه های جهانی رو فتح کردیم! اما داشتم فکر میکردم که اگر فقط ظرف 48 ساعت و فقط در یکی از هزاران بخش اورژانس در سراسر کشور سه مورد خودکشی دیده میشه احتمالا در این زمینه هم باید به فتح دروازه های جهانی نزدیک شده باشیم!... هیچوقت از حضور در بخش اورژانس خوشم نمیومد اما ظرف این 48 ساعت با پیشی گرفتن از دکترها و پرستارها! ساعت به ساعت بالای سر تختهای مختلف رفتم، با بیمارها به خصوص اونها که به علت مصرف مواد مخدر و اقدام به خودکشی در اونجا بودند حسابی گفتیم و خندیدیم و شوخی کردیم و بعد از پایان کار حس کردم چقدر دوست دارم (و اصلا انگار زاده شدم!) که در بخش اورژانس کار کنم!!

4

بر روی صندلی عقب لم داده، پای خودش رو بلند کرده و بالای صندلی جلو قرارداده! تا جایی که در حین رانندگی حس میکنم گاهی کف پاش به پشت سر و گوش من اصابت میکنه! و اغلب اوقات در همین حالت با خونسردی تمام و البته قیافه همیشه حق به جانبش مشغول تناول هله هوله و بازی با تبلتش هست!...حاضرم شرط ببندم هیچیک از کسانی که به داخل ماشین من نگاه میکنن حدس نمیزنن که من پدر او باشم، بلکه با دیدن حالات نشستن او احتمالا تصور میکنن که من میبایست نوکر پدر او و راننده شخصیش باشم!!... اگر عاشقش نبودم و میتونستم دوریش رو تا زمستان بعدی تحمل کنم چنان ضربه ای بهش میزدم که هفت آسمان رو سیر کنه و با برف سال آینده بیاد پایین!

5

یک: آقا داماد چی خوندن؟

دو: مهندسی انتخابات!!

یک: حالا با این مدرک چکار میکنن؟

دو: ترکیب مجلس رو جوری میچینن که کاملا مطیع اوامر باشه!

یک: مبارکا باشه! پس به همین نیت تعداد سکه های مهریه رو به تعداد کاندیداهای رد صلاحیت شده تعیین میکنیم!

دو: نه تو رو خدا!...سر گنج که ننشسته بچه من!

6

دو راه بیشتر وجود نداره؛ یا همراه با اکثریت، پای قبر انسانیت و معرفت بشینی و با ناله کردن و سرتکان دادن و فاتحه خوندن به دنبال اثبات و تایید مرگ انسانیت باشی و چه بسا رفتارهای ناجوانمردانه خودت رو هم اینگونه توجیه کنی... یا سعی کنی در دل این تاریکی  لااقل خودت تنها کسی باشی که همچنان چراغ معرفت و انسانیت رو روشن نگه میداره و اثبات میکنه که این چیزها هنوز هم زنده اند.

7

این ((تو)) را ((من)) ((تو)) کردم اما... پیش از آنکه ((من)) ((تو)) را ((تو)) کنم،((من)) را ((تو)) ((من)) کرده بودی!... پس آنکه این ((تو)) را اینگونه زیبا از ((تو)) ساخت جز ((تو)) هیچکس نبود...