تبلیغات
آقای نوستالژی - ایستگاه آخر

ایستگاه آخر

پنجشنبه 28 اسفند 1393



و آخرین نفسهای سال 1393...


1ـ  شخصیتی که امسال با خوندن برخی مطالب و دیدن بعضی عکسها در مورد او بیش از هر

شخصیـت دیگه ای در دنـیا تحسینش کردم بدون تردیـد ((خوزه موخیکا)) رئیس جمهور اروگوئه

بوده. مردی که زندگی در مزرعه خودش رو بـه زندگی در کاخ ریاست جمهوری ترجیح میده، به

جای ماشینهای لوکس و ضـد گلوله با یک فولکس درب و داغون رفت و آمد میکنه،بـه محافظان

خودش دستـور میـده جلـوی کسانی کـه بـه او نـزدیـک میشن رو نگیـرنـد، نـود درصـد از درآمد

ماهیانـه اش رو بـه فقـرا میبخشه چون اعتـقاد داره احتیاجی بـه اون پول نیست، ساده لباس

میپوشه، وقتی کـه بیمار میشه مثـل سایر مردم میـره و در یـک بیـمارستان دولتی برای ویزیت

در صف می ایسته و در توضیـح سبک زنـدگی خودش میگه ترجیح میدم شبیه به اکثریت مردم

زندگی کنم و نـه اقلیت اونها!...خوزه موخیکا چنـد روز پیش با اتمام دوره ریاست جمهوری جای

خودش رو بـه شخص دیـگری داد. مردی کـه واقـعا نمیشه شیفتـه شخصیـت منحصر به فرد او

او در بین سیاستمداران دنیا نشد.


2ـ  وقتی کـه مادر شما تصمیم میگیـره کمی خودش رو با تکنـولوژی! همگام بکنـه و در این راه

میره و بـرای شروع، طریقـه اس ام اس زدن رو یاد میگیـره و بعـد بـه عنـوان اولیـن اس ام اس

برای شما مینـویسه (( قشنگ ترین صدای زنـدگی صدای تپش قلـب توست)) قطعا این جمله

اغراق آمیز، تبدیل به به یاد ماندنی ترین اس ام اسی میشه که امسال دریافت کردید.


3ـ بهترین تصمیـمی کـه امسال گرفتـم تصمیـم برای ترک سیـگار بود. حالا اینـکه این تصمیم در

نهایت عملی نشد چیزی از ارزشهاش کم نمیکنه!!


4ـ سالها پیش با خودم عهـد کردم کـه هرگز بر علیـه افرادی کـه در زندگیـم حضور داشتنـد نه

حرفی بزنم و نه مطلبی بنویسم. خیلی چیزها میتونه گواهی بر این باشه که تا به حال بر سر

عهدی کـه با خودم بستـم ایستـادم. امـا امسال پستی با نـام ((خالی شدم از رویـا)) در این

وبلاگ گذاشتم کـه در اون از آشنایی و رفـت و آمد مربوط به چند سال گذشته با مخاطب اون

پست به نوعی ابراز پشیمانی کرده بودم. درست چند روز پس از گذاشتن اون پست در حالی

که بـه آدرس ایمیـل سابـق خودم مراجعه کرده بودم متـوجه شدم کـه این شخص مدتـها قبل

ایمیل بلنـد بالایی رو همراه با پاره ای توضیحات برای من گذاشته کـه ناخوانده مونده. این برای

چندمیـن بار در زندگیـم بـود کـه درست چنـد روز پـس از نوشتـن یک شعر یا مطلـب، بـه شکل

عجیبی اتفاقی در رابطـه با همون موضـوع برام پیش میومـد. ایمیل رو خونـدم و اینطور بـه نظرم

نظرم اومـد کـه حتی اگر سی درصـد حرفـهایی کـه در اون ایمیـل نوشتـه شـده درست باشه

نمیـبایست از آشنایی با اون فـرد اظـهار پشیـمانی کنـم... و دوسـت دارم اگـر امکانـش باشه

سال آینـده برای جبـران مطلبی کـه شایـد در اون بـرای اولیـن بار پای خودم رو یک نیـم قدم از

چارچوب عهـدی کـه با خـودم بستـم بیـرون گذاشتـم، بـه ملاقـات ایـن شخـص بـرم و بـرای او

آرزوی سلامـتی و آزادی داشتـه باشم. بـرای او و همـه کسانی کـه بـه جرم ابـراز عقایدشون

حبـس شدنـد، اون هـم تـحت نظـر حکـومـتی کـه سالـهـا قبـل یـکی از ده هـا وعـده شیـریـن

بنیانگذارش امکان ابراز عقیده آزادانه و برچیده شدن زندانهای سیاسی بود!


5ـ بهترین کتابی کـه امسال خونـدم و میتونـم بـه دوستان معرفی کنـم کتابی بـود تحت عنوان

((حسنی مـا یه بـره داشـت!))... دلیلـش هـم اینه کـه کلا ایـن تـنـها کـتابی بـود کـه امسال

خوندم و البته خوندن این چهار صفحه کتاب هم مرهـون حضور پسرم بودم!...اعتراف میکنم که

وجود فقـط هزار نفـر شبیـه بـه مـن در هـر کشوری، میـتونـه آمار سرانـه مطالعـه اون کشور رو

تبدیل به عددی فاجعه آمیر بکنه!


6ـ در مورد فیلم ((گتسبی بزرگ)) اظهارنظرهای کامـلا متفاوتی وجود داره. عـده ای این فیلم

رو جزو فیلمهای بسیار خوبی کـه تماشا کردن میدونن و عـده دیگری این فیلم رو به عنوان یک

فیلـم صـرفا پر زرق و برق و یکی از ضعیفتـرین فیلمهایی کـه در عمرشون تماشا کردن معرفی

میکنن! امـسال این فیلـم رو دیـدم و فـکر میکنـم با فاصلـه بسیار زیـاد نسبـت بـه دیگر فیلمها،

لذت بخش ترین فیلمی بود کـه در سال 93 تماشا کردم. آقای گتسبی همیشه در گوشه ای

از ذهنم خواهد ماند!


7ـ تصور کنید کـه یک جمـع پنـج نفره بـه خاطـر حرکتی کـه فرزنـد شما انـجام داده و باب میل

اونها نبـوده بـه مدت یک ساعت مشغـول گوشه و کنایـه زدن بـه فرزنـدتون بابـت رفتارش و به

شما بابت تربیت اون فرزند هستند.حتما میتونید تصور کنیـد که تحمل چنیـن وضعیتی بـه مدت

یک ساعـت تـا چه انـدازه عـذاب آور هسـت... حالا خودتـون رو  بگـذاریـد بـه جای آقـای بهـزاد

فراهانی و خانـم فهیمـه رحیم نـیا و حدس بزنیـد تحمل شنیـدن چرندیات، توهین ها، جوکها و

شایعاتی کـه بین چند صـد هزار نـفر در رسانـه های مختـلف و شبکه های اجتـماعی در طول

چند سال گذشته در مورد فرزندشون و یا اونـها ردوبدل میشده تا چه اندازه میتونه وحشتناک

باشه. فکر میکنم این خانواده در سال 93 هم ( به خصوص چند ماه آخر سال و پس از انتشار

عکسی جدیـد از گلشیـفتـه) مثـل چنـد سال گذشتـه بسیـار اذیـت شدنـد و توسـط مـردمان

سرزمینشون در حق اونـها ظلـم شـد... اینـکه (( هرکس آزاد هست جوری کـه دلـش میخواد

زندگی کنه به شرطی که باعث آزار و اذیـت دیگران نشه و حقی از کسی ضایع نکنه)) انصافا

شعار قشنگی ست!


8ـ نیازی به توضیح نیست کـه هربار امکان دیدن تنها یک عکس از تو بعد از مدتها، تا چه اندازه

میتونـه برای مـن ارزشمنـد باشه... بـه طور حتـم یکی از زیباتـرین تصاویـری کـه امسال تماشا

کردم، عکسی بود کـه در این اواخر از تو و  دخترت در کنار هم گرفـته شده بود.عکسی که در

اون دخترت در سمت راست تصویـر قـرار داره و تو در سمت چپ... در طول هفته های گذشته

با هر نگاه بـه سمـت راست ایـن تصـویـر ذوق کـردم و با هـر نـگاه بـه سمـت چپـش ذوق مرگ

شدم!!


9ـ به نظرم جالبتـرین متنی که امسال در فـضای مجازی خوندم،حکایتی بود از علی اکبردهخدا

(که البته با توجه به تحریفهایی که در فضای مجازی صورت میگیره صد در صد بقین ندارم که از

او باشه یا دیگری!):

میگوینـد مـردی در حرم امامـزاده ای اختـیار ادرارش را از کـف داد و در صحن او ادرار کرد. مردم

خشمگیـن شدنـد، بـه سمـت او هـجوم بـرده و خواستـنـد کـه او را بکشنـد. مـرد کـه هـوش و

فراستی داشت، فریـاد زد کـه: ایـهاالـناس! من قادر به ادرار کردن نبـودم و امـام مرا شفا داد!

به یکباره مردم ادرار او را به عنوان تبرک به سر و صورت خود مالیدند!...

ما این هستیم و بس!


10ـ من که تا به حال بـه تعداد جراحی های زیبایی مایکل جکسون شغـل عوض کرده بودم! با

اتمام سال 93 برای اولین بار سه سال مـداوم در یک شغل و در یک محیط کاری بـه طور  ثابت

باقی مونـدم... معمـولا هرچه کـه سن آدمها بالاتـر میره اونـها دل و جگر ریسک کردن و جربزه

ماجراجویـی رو از دسـت میـدن و دیـگـران اسـم ایـن رفـتار محتـاطانـه و کسالـت بار رو ((عاقل

شدن!)) میگذارند... و به نظر میرسه من بالاخره عاقل شدم!


11ـ شما قابل تحسین هستیـد آقای علی مطهری!... میشد که مثل خیلی های دیگه کنجی

بنشینیـد، مطیـع فرمایـشات باشیـد، سکوت کنیـد و تا سالـها بـه زنـدگی راحـت و بی دردسر

خودتون ادامه بدید. اما شما در مقابـل اونـچه تصور کردیـد ناحق هست ایستادیـد هرچنـد کـه

بابت این کار مجبور به تحمل حرفها و رفتارهای تاسف آور عده ای باشید( به قول شاعر: کلام

حق دم شمشیـر میشود گاهی!)... شما بـر خلاف بسیاری از همنامان خودتـون اثبات کردیـد

کـه لااقل تا حدودی شایسته نام کوچکتون هستید!


12ـ در سال 93 هنرمندان زیادی از دنیا رفتنـد کـه تصور میکنم در این بین مرگ مرتضی احمدی

و آنـدرانیـک آساطـوریان از اون جهـت کـه قطعا جایگزیـنی برای این دو پیـدا نخواهـد شـد کمی

کمی تاسف برانگیزتر بود.


13ـ خداوندا! امـسال هـم هـزاران دقیـقـه در مـوردت فـکر کردم، امـا باز هـم با هیـچ مذهـب و

عرفان و فلسفه و غیره ای نتونستـم خودم رو در مـوردت قانع کنـم... معمولا دلایل شخصی رو

برای نفرت و یا عشق و علاقـه خودم بـه کسی لحاظ نمیکنم و در مورد تو هم بـه همین شکل

هست چرا کـه اگر صـد دلیـل برای تنـفـر از تـو داشتـه باشم نـود و نـه دلیـل اون غیر شخصی

هست... از همین چیزهایی کـه نصیبم شده و میدونـم کـه لااقل بیش از نیمی از مردم دنیا از

داشتـن همیـن ها محروم هستنـد، از همـه مهلکه هایی کـه از اونـها بـه شکل حیـرت انگیزی

نجاتـم دادی، از هـمـه لطفهـایی کـه در حق مـن داشتی و اونـها رو بـا همـه وجود حس کردم

سپاسگذارم اما... اما مـن بـه هیـچ عنـوان نمیـتونـم علاقـه ای بـه تو داشتـه باشم!... نمیتونم

بپذیرم کـه زیبایی های دنیای تو بیش از زشتی های اون هست... نمیتونـم بپذیرم کـه تو بیش

از اونچه ظالـم و خودخواه و بی تفاوت باشی، دلسوز و مهـربان هستی!... نمیتونـم بپذیـرم در

پشت این آمدن ها و رفتن ها و در پشت همه رنجهایی کـه ده ها میلیارد انسان در طول تاریخ

متحمل شدند، قطعا فلسفه ای زیبا وجود داره که از درک ما انسانها خارج هست!


14ـ حمید مصدق فقـط یکبار منظومـه ((آبی، خاکستری، سیاه)) رو سرود اما مـن از سال 80

به اینطرف، هـرسال زیباتریـن شعری کـه میخونـم همیـن شعـر هست!... امـا شایـد بـه عنوان

دومین شعری کـه امسال خوندنش بیش از باقی شعرها برام لذت بخش بود بتونم بـه شعری

از فریدون مشیری اشاره کنم:

در فروبسته ترین دشواری،
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم:
هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست که هست!
بیستون را یاد آر،
دستهایت را بسپار به کار،
وه چه نیروی شگفت انگیزی ست،
دستهایی که به هم پیوسته ست!

* البته این تنها قسمت کوتاهی از این شعر بود.


15ـ  آخرین نفسهای سال، فرصت خوبیـه برای بخشیـدن درونی همـه اونـهایی کـه احساس

میکنیـد امـسال در حق شما بدی کردنـد. فرصـتی بـرای نادیـده گرفـتن مزخرف بودن اونـها در

ازای مزخرف بودن خودتون!