آقای نوستالژی

دلخستگیها (28)

شنبه 22 آبان 1395



1

گفت عالم همه در بندگی شیطانند

گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست!...((هوشنگ ابتهاج))


2

یک: جناب معتضد!... خدای من باورم نمیشه از نزدیک میبینمتون! همیشه دو تا آرزو داشتم که خوشبختانه امروز با دیدن شما یکی از اونها برآورده شد!

دو: لطف دارید. باعث افتخار منه (با خنده)... حالا آرزوی دومت چی بوده جوون؟!

یک: این که وقتی شما رو میبینم یک اسلحه توی جیبم باشه!!


3

چند وقتی هست که در بین دوستان، همکاران و اعضای خانواده کمپینی!! بر علیه سیگار کشیدن من راه افتاده. همه در حال تلاش برای این هستن که سیگار رو ترک کنم. همین مسئله باعث شده که حقیقتا احساس مسئولیت کنم و به فکر فرو برم. تصور میکنم بالاخره باید تصمیم مهمی بگیرم. مثلا اینکه دوستان، همکاران و خانواده ام رو ترک کنم!!


4

دلمشغولی ها بسیارند. به عنوان مثال یکی از مسائل مهمی که ذهن ما را درگیر خود کرده این است که اگر خدایی ناکرده روزی ایشان به رحمت خداوند بروند تکلیف جانشین ایشان چه خواهد بود؟!... این دغدغه بزرگی ست... چرا که یافتن فردی تا بدین اندازه خرف، خودکامه،نالایق و در عین حال بی غیرت حقیقتا کار دشواری خواهد بود!


5

فرصتها همچو ابر در گذرند و هرگز دوباره باز نخواهند گشت. آنها را به خاطره انگیزترین شکل ممکن هدر دهید!


6

احمد یک انبار داشت که یک عالمه سنجد توش باد کرده بود. زانوی غم رو بغل گرفته  و بر سر میزد. دوستش گفت: حالا که چیزی نشده! گوشیت تلگرام داره؟! ... گفت: آره! چطور؟!... گفت: بده به من... و بعد برای تمامی مخاطبین و گروه ها این متن رو ارسال کرد:(( لطفا اطلاع رسانی کنید... درمان سرطان پیدا شد! سالها پیش محققان دانشگاه لوبک دریافتند که خوردن روزانه مقادیری سنجد!! ظرف مدت کوتاهی تمامی سلولهای سرطانی را از بین برده و انسان را تا سالها در مقابل این بیماری بیمه میکند! حال دلیل آنکه چرا تا به حال از افشای این راز جلوگیری شده است به تجارت کلان و سود فراوان شرکتهای ساخت دارو بازمیگردد ... ))

... و  چهار روز بعد احمد هنوز اون انبار رو داشت. اما هیچ سنجدی داخلش نبود!


7

تصویر تو وهم همیشه... کاشکی بودی

چشمان تو آنسوی شیشه... کاشکی بودی

یک عصر بارانی، خیابان ولی عصر

حالی از این بهتر نمیشه... کاشکی بودی








نگاه

دوشنبه 26 مهر 1395



یک: چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

دو: این یک نگاه حسرت باره آقا! وقتی این بچه زیبا رو در آغوش شما میبینم با خودم میگم ایکاش حالا و در پنجاه سالگی منم یکی مثل این رو توی زندگیم داشتم.

یک: مگه شما بچه ندارید؟

دو: نه!

یک: مشکلی بوده یا خودتون نخواستید بچه داشته باشید؟!

دو: هیچکدوم! راستش من تا همین امروز اصلا ازدواج نکردم که بخوام بچه ای داشته باشم.

یک: یعنی تا به این سن و سال مجرد بودید و هیچوقت زن نگرفتید؟!

دو: بله!... حالا چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

یک: این یک نگاه حسرت باره آقا!







مامور سرشماری عشاق! _ (2)

پنجشنبه 15 مهر 1395



وقتی کار فرم تموم شد با خودم قرار گذاشتم که فردا عصر به درب منزلشون مراجعه کنم اما فکرهای خنده داری از سرم گذشت. مثلا از کجا معلوم که پدر اون دختر با دیدن این فرم اون هم بر روی برگه A4 معمولی! شک نکنه و یا از کجا معلوم  که در جریان نباشه اصلا چنین طرحی در حال اجرا نیست و یا حتی از کجا معلوم اصلا خودش کارمند مرکز آمار نباشه!! و یا غیره... بعد با خودم گفتم در هر شرایطی بهتره این کار رو انجام بدم چون نهایتا در بدترین حالت اگر هم قضیه لو رفت میتونم روی قدرت دوندگی خودم حساب کنم و با سرعت فرار کنم! اما لحظاتی بعد با خودم فکر کردم اگر سرعت اون آقا از من بیشتر باشه چی؟!! ... این بود که تصمیم گرفتم قبل از ظهر اینکار رو انجام بدم که به احتمال زیاد پدر خانواده در منزل نباشه و خب وقتی یک زن درب منزل رو باز کنه (با توجه به اینکه اغلب خانمها در رابطه با اینگونه مسائل کمی از مرحله پرت هستند) خیلی راحتتر این فرم رو پر خواهد کرد.


ادامـه مطـلب




مامور سرشماری عشاق! _ (1)

چهارشنبه 7 مهر 1395



اجرای طرح سرشماری نفوس و مسکن کشور در این روزها، خاطره جالبی رو به یاد من میاره.

سال 81 در عنفوان جوانی و نادانی! دوست و همکاری داشتم که اغلب اوقات به شدت در لاک خودش فرو می رفت. پس از مدتی مشخص شد که از بیماری خاطرخواهی رنج میبره! و تعریف کرد که از دوران نوجوانی عاشق دختری در حوالی محله سابقشون بوده اما هیچوقت نتونسته این علاقه رو ابراز کنه و حالا هم که مایل به ابراز عشق و احساس خودش هست و قصد ازدواج با اون دختر رو داره هر چقدر به محله سابق سر میزنه و در حوالی اونجا سرک میکشه از بخت بد، دختر مورد علاقه اش از منزل بیرون نمیاد! هر روز این جمله رو تکرار میکرد که ((ایکاش لااقل شماره تلفن منزلشون رو داشتم تا یکسری چیزها رو بهش میگفتم و نظرش رو درباره خودم میپرسیدم. بعد با خیال راحت میرفتم جلو!))... اون روزها اوضاع به این شکل نبود که هرکس یک خط تلفن همراه داشته باشه و تلفن همراه مختص افراد متمول جامعه بود. از طرفی چیزی به نام شبکه های اجتماعی هم هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته بودند که بشه با جستجوی نام کسی در بین شبکه های اجتماعی به راحتی با شخص مورد نظر ارتباط برقرار کرد (کما اینکه اصلا دسترسی به خود اینترنت هم بسیار محدود بود). به این ترتیب داشتن شماره تلفن منزل طرف مقابل! (به خصوص که اغلب اوقات از 118 هم آبی گرم نمیشد) برای جوانان این مرز و بوم بسان گنج و رویایی دست نیافتنی به حساب میومد... یکروز که در جمع دوستان و همکاران نشسته بودیم این دوست عزیز باز هم بحث شماره تلفن رو مطرح کرد و من که از شنیدن هر روزه این ایکاش ها حوصله ام سر رفته بود ناگهان گفتم: ((دیگه داری حالمو به هم میزنی! من اگر اراده کنم میتونم ظرف سه چهار روز شماره تلفن منزل اون دختر رو به دست بیارم!))... از او انکار و از من ادعاهای همیشگی که (( این دختر که جای خود داره، من اگر اراده کنم شماره تلفن ملکه انگلستان رو هم برات در میارم!! و ...)) تا اینکه بالاخره در حضور دوستان بر روی این موضوع شرط بندی کردیم (در اون سالها بسیار انسان پرمدعایی بودم و کلا خیلی بی دلیل دوست داشتم بر روی هر چیزی شرط بندی کنم! ضمن اینکه روال کار هم بسیار احمقانه بود به طوری که بدون داشتن هیچگونه ایده و راه حلی اول شرط رو میبستم و بعد برای برنده شدن دنبال راه حل میگشتم! و البته هنوز هم با درجات خیلی کمتری این خصایص بد رو حفظ کردم!)...



ادامه مطلب




داور سوت به دست ...

یکشنبه 28 شهریور 1395



شاید حق داشتی علیرغم همه ایستاده تشویق کردن هات و نام من رو فریاد زدن هات، ورزشگاه رو در همون نیمه اول ترک کنی! وقتی نه شبیه اونچه تو میخواستی بازی میکردم و نه حتی ذره ای تمایل نشون میدادم شبیه اونچه تو فکر میکنی به صلاحم هست بازی کنم... در واقع همه خواسته من تماشای تماشا شدن توسط تو بود! و ایستاده تشویق کردن های تو دنیای من رو سرشار از انگیزه میکرد. هر دقیقه از بازی نگاهم رو به سمت صندلی تو در ورزشگاه بر میگردوندم و از بودنت لذت میبردم. برای من ایده آل این بود که تو در ورزشگاه باشی و البته سبک بازی من رو نه اونطور که خودت میخوای بلکه همونطور که هست دوست داشته باشی! و من رو همچنان ایستاده تشویق کنی... گاهی با خودم فکر میکنم اگر هرکسی در زندگی یک نقطه ضعف بزرگ یا یک چرای بی پاسخ داشته باشه، شاید چرای بی پاسخ من این باشه که به شکلی غیر طبیعی و غیر قابل توجیه به دیده شدن، تعریف و تمجید شنیدن و تشویق شدن از جانب تو (تویی که اگر غیر متعصبانه نگاه کنم هرگز به نظرم نمیرسه فراتر از یک انسان عادی باشی) نیاز دارم...  و چه لحظه ناامید کننده ای بود وقتی که سرم رو به سمت جایگاهی که تو مینشستی برگردوندم و صندلیت رو خالی دیدم. بازی رو رها کردم، ایستادم و به جای خالی تو خیره شدم و شاید دقایق زیادی به این شکل سپری شد تا دوباره به بازی برگردم. من پس از گذشت دقایق بسیار به هر شکل ممکن به بازی برگشتم و البته تمام سعی خودم رو کردم که منطقی فکر کنم. در لحظه خوش باشم و از هر دقیقه بازی حتی بدون حضور تو لذت ببرم و براستی این کار رو کردم.  اما اونچه بعد از گذشت این سالها عجیب هست اینه که حالا من از خیلی جهات همون بازیکنی شدم که تو آرزوش رو داشتی، اون هم بدون اینکه به واقع خواسته باشم در مسیر دلخواه تو حرکت کنم... و البته که این هم از طنزهای تلخ روزگار هست! طنز تلخی که بارها ذهنم رو درگیر کرده... که چرا آنروز که باید، اینگونه بازی کردن رو نمی پسندیدم و امروز که اینگونه بازی کردن مورد پسندم هست و میتونم خوشحالت کنم، صندلی تو خالی ست...

حالا در حدود 12 سال از لحظه ای که جایگاهت رو ترک کردی میگذره و اگر واقع بینانه به ماجرا نگاه کنیم باید گفت که وارد نیمه دوم بازی زندگی شدیم. اون هم بازی ای که هرگز معلوم نیست چه دقیقه و چه ساعتی قراره در سوت پایانش دمیده بشه. ده سال، شش ماه یا پنج روز دیگه (و البته که این بی رحمانه ترین و در عین حال جذابترین قانون این مسابقه ست!) ... و من هنوز هم در میان این همه جمعیتی که بر روی صندلی های خودشون نشستند هر از گاهی سرم رو به سمت صندلی تو برمیگردونم و اگر چه هر بار اون رو خالی میبینم اما با همه این احوال هرگز امیدم رو برای بازگشت تو از دست نخواهم داد. برای لحظه ای که سرم رو به سمت جایگاه تو بچرخونم و اینبار تو بر روی صندلی خودت نشسته باشی...







قفل من و کلید من!

پنجشنبه 11 شهریور 1395



در طول سه سالی که در اون منزل سکونت داشتم هر روز با خودم میگفتم امروز کلید پارکینگ رو میندازم داخل دسته کلیدم تا دیگه گم نشه اما یا از روی تنبلی یا از روی فراموشی اینکار رو به تعویق مینداختم! (الان که فکر میکنم میبینم مگه میشه یک آدم انقدر تنبل و بی فکر باشه که در طول سه سال یکبار همت نکنه کار به این سادگی رو انجام بده!)...  اغراق نیست اگر بگم در طول اون سه سال بیش از پنجاه مرتبه این تک کلید رو گم کردم و هربار به شکل عجیبی در مکان های مختلف پیدا شد تا جایی که دیگه به گم کردن و شنیدن غرغرهای دیگران که ((بابا تو دیگه چقدر حواس پرتی! بازم گم شد؟!)) و بعد پیدا شدنش و قیافه حق به جانب گرفته و پر مدعای خودم با این دیالوگ که ((مگه میشه من چیزی رو گم کنم و پیدا نشه!)) عادت کرده بودم. حتی به یاد دارم که یکبار و ده روز بعد از گم شدنش در حالی که مطمئن بودم ایندفعه دیگه پیدا شدنی نیست، شب هنگام و به شکلی اتفاقی در کنار دسته سطل آشغال خیابان پیدا کردمش! و همونجا بود که ایمان آوردم این کلید لعنتی فقط سر شوخی رو با من باز کرده و هرگز گم شدنی نخواهد بود.

چند روز پیش و در حالی که اسباب کشی تمام شده بود و منزل رو تخلیه کرده بودم، سایر کلیدهای اونجا رو از داخل دسته کلید در آوردم تا در کنار این تک کلید پر ماجرا به ساکن جدید اون منزل تحویل بدم. وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم کف دستم رو باز کرده بودم و  رو به اون کلید براش میخوندم که ((بین ما هرچی بوده تموم شده!!))... زمانی که به پایین پله ها رسیدم چند دقیقه ای با ساکن جدید قدم زدیم و صحبت کردیم و بعد کلیدها رو بهش تحویل دادم و خداحافظی کردم... هنوز سوار ماشین نشده بودم که من رو صدا کرد و گفت: ببخشید کلیدها باید چهارتا باشن اما شما سه تا به من تحویل دادید!... نگاه کردم و در عین ناباوری دیدم درست همون کلید کم هست! بهش گفتم چند لحظه صبر کن الان پیداش میکنم،گم شدن عادت این کلید هست! و اون شوخ طبع ترین موجود غیر زنده ایه که به عمرم دیدم!... در حالی که از حرفهام متعجب شده بود، مسیری که  قدم زده بودیم رو برگشتم و در دل مطمئن بودم اینبار هم دوباره پیداش میکنم اما سه بار طی طریق اون مسیر بی فایده بود و هیچ اثری از اون کلید بر روی زمین نبود... دو هزار تومان کف دستش گذاشتم و گفتم کلید پارکینگ رو همسایه هم داره. لطفا ازشون بگیرید و بدید کلید ساز براتون بسازه! و رفتم... 







شبی، شمعی و جمعی!

چهارشنبه 13 مرداد 1395



... و جالبترین نکته در اون دنیای فانتزی این بود که اسم هرکسی روی کلاهی که بر سر داشت نوشته شده بود! به همین خاطر وقتی نام حافظ و سعدی رو بر روی کلاه هاشون دیدم به سمت اونها رفتم و به رسم ادب سلامی دادم. کمی متعجب شده بودم چرا که هیچوقت تصور نمیکردم روزی از جایی گذر کنم که حافظ و سعدی بر سر راهم قرار بگیرند ... هردو نگاهی چپ چپ به من انداختند و بدون اینکه جوابی داده باشن مشغول نوشتن شدند. چند نفری هم در کنار اونها نشسته بودند. قلم در دست سعدی بود و با همفکری حافظ مینوشت. سعی کردم زیر چشمی نگاهی به کاغذ بندازم و تونستم خط اول رو بخونم که نوشته بود: ((منت خدای را عز و جل که آفرینش برخی موجودات سبک سر از جانبش موجب حیرت است و ...)) تا همینجاخوندم و یکدفعه خنده ام گرفت اما به یکباره آقایی که روی کلاهش نوشته بود فخر الدین اسعد گرگانی بلند شد و گفت: ((سبک مغزا  مخند! ... اینان شکوه نزد خدا از بلای شما میبرند!))... گفتم: ((با عرض معذرت همین ابتدا ازتون خواهش میکنم با زبان محاوره امروزی صحبت کنید و قلنبه سلمبه حرف نزنید تا من هم متوجه بشم... حالا چرا شکوه از من؟!!)). سعدی از جا بلند شد و گفت: (( باشه با زبون امروزی باهات حرف میزنم... ببین داداش من!! آدم باید از خودش جوهر داشته باشه. شما چند مرتبه دست بردی توی اشعار من و حافظ و با استفاده از اونها هذیان نوشتی. آخریش هم در انتهای همین پست آخر! که دیگه این دفعه گستاخی رو به حد اعلا رسوندی و مصرع هایی از هردوی ما رو با چرندیات خودت قاطی پاتی کردی!! حالا ما هم شکواییه ای بر علیه شما آماده کردیم و اگر به تایید برسه باید در مقابل خداوند پاسخگو باشی!))... شروع کردم به دفاع و توضیح که جناب سعدی! من به اندازه ای شیفته شما هستم که بارها به همه گفتم شما دومین انسان شیرین سخن در تمام طول تاریخ هستی. چه کسی هست که شما رو تحسین نکرده باشه؟ و چه اشکالی داره اگر گاهی اوقات با استفاده از ابیات شما من هم هذیانکی بنویسم؟!! ... جناب سعدی! تو معجون گل و مخمل و نوری، پریواره قصه های دوری!! ... و ... و ... خلاصه پس از دو ساعت توضیح و هزار جور ترفند و تملق گویی بالاخره راضی شدند که دست از تنظیم شکواییه بردارند. من هم بلند شدم و به سمت حافظ و سعدی رفتم و روی اونها رو بوسیدم. سعدی گفت: ((اگر میدونستم قراره بعد از تنظیم شکواییه کار به ماچ و بوسه بکشه بر علیه مریلین مونرو شکواییه مینوشتم!)) که این جمله با خنده جمع همراه شد.


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (27)

سه شنبه 5 مرداد 1395



1

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را ... ((سعدی))


2

آنگاه خدا نزد یعقوب آمد و تا صبح کشتی گرفتند! زمانی که سپیده دم شکوفا شد، چون خداوند نتوانست بر یعقوب چیره شود!! به ران او لگدی پرتاب کرد! و به یعقوب گفت: مرا رها کن، چون سپیده دم شکفته است! یعقوب به خداوند گفت: تا مرا برکت ندهی تو را رها نخواهم کرد! خداوند از یعقوب نامش را پرسید!! و یعقوب پاسخ داد نامش یعقوب است. خداوند گفت: از این پس نام او اسرائیل خواهد بود و نه یعقوب. به همین دلیل فرزندان یعقوب، یعنی یهودی ها بنی اسرائیل نامیده شدند!!... ((تورات ـ سفر پیدایش ـ باب 32 ـ آیه 24))

به نظرم هر انسان خردمندی با خواندن تورات از خودش سوال خواهد کرد که آیا به راستی این کتاب با این توصیفات و چنین داستان های  سخیفی که در رابطه با آفریدگار هستی روایت میکنه، یک کتاب آسمانی ست؟! (و البته که پاسخ مثل روز روشن خواهد بود)... آش انقدر شوره که آلبرت اینشتین که خودش یک یهودی زاده بود این دین رو پکیجی از کودکانه ترین خرافات توصیف کرده!

3

این مبارزه تمام ناشدنی پتانسیل این رو داره که عاقبت من رو از پای در بیاره. درست وقتی فکر میکنم در گوشه رینگ کارش رو تموم کردم دوباره بلند میشه و مشتهای قدرتمند خودش رو به سمت من روانه میکنه و این ماجرا مدام در حال تکرار بوده و هست... سالهاست که نشسته ام و در خلوت، شاهد از بین رفتن و سوختن جسمم به وسیله دستان خودم هستم. اندوهگینم و در عین حال نمیتونم از این رنج با کسی بگم. اندوهگینم برای انسانی که توانایی این رو داشت بسیار بهتر، مفیدتر و فراتر از اینها باشه اما بیش از نیمی از توانایی هاش در نیمی از مسیر زندگی صرف مبارزه در این رینگ شد...


4

اخیرا ویدئویی از آقای فتح الله گولن (که از جانب رئیس جمهور ترکیه به دست داشتن در کودتای اخیر متهم هست) منتشر شده که در اون جناب گولن ضمن اعلام انزجار از جماعت ایرانی در بخشی از این ویدئو گفتن: (( اگر روز قیامت بگویند راه بهشت از ایران میگذرد من به دنبال راه دیگری خواهم گشت! و سوال میکنم آیا راه دیگری برای ورود به بهشت وجود ندارد؟)) که این جملات بعلاوه حرفهای دیگری که ایشان به زبان آوردند باعث ناراحتی و خشم عده ای از هموطنان همیشه آماده خشم ما هم قرار گرفته. من از کنار سایر حرفهای فتح الله! که در اینجا ذکر نشد عبور میکنم چون میدونم دوستان زیادی هستن که زحمت رفتن به صفحه ایشان و به رخ کشیدن فرهنگ اصیل ایرانی رو میکشن! اما به نظرم این بخش صحبت این بنده خدا که در بالا آورده شد خیلی هم بیراه نیست... وجدانا اگر شما خودتون (به امید خدا هرچه زودتر!) برید اون دنیا و واقعا همون بهشت کذایی که در اذهانتون ساخته شده وجود داشته باشه و اونجا مسئولین امر! بهتون بگن راه ورود به بهشت از جایی بر روی کره زمین عبور میکنه، اولین چیزی که به ذهن منحرفتون میرسه اینه که اون مکان یا باید لاس وگاس باشه یا جزایر قناری و یا در بدترین حالت همین آنتالیا... و زمانی که مسئولین نقشه راه رو بهتون بدن و ببینید اون مسیر از ایران میگذره اولین چیزی که به شخص مقام مسئول بگید این هست که: ((داداش راه نداره ما از این مسیر نریم؟!)) و بعد که ایشان بگن نه، بعید نیست شما طبق عادت حتی دست توی جیبتون بکنید و یک تراول بیرون بیارید و بگید: (( میریم گیر میکنیم... داستان میشه... یه کاریش بکن اینم شیرینیت!)) و بعد که ببینید باز هم راه نداره و اونجا از این خبرها که اینجا بوده نیست! تازه با طرف درگیر هم بشید که ((خب پدرسوخته! این همه جا چرا باید از اینجا...))

5

"مدیر یک شرکت چینی برای تنبیه کارکنان خود به خاطر عدم رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده، آنها را مجبور کرد کدو تنبل بدمزه بخورند!"... این خبر از اون جهت قابل توجه و البته تلخ هست که احتمالا در نقطه ای دیگر از این دنیا و مثلا در برخی کشورهای آفریقایی همین کدو تنبل بی مزه میتونه به عنوان جایزه و بابت تشکر جهت رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده به پرسنل اهدا بشه!!


6

یک: دلیل اینکه انتخابش کردی چی بود؟

دو: میشه بگی چرا این سوال رو میپرسی!

یک: راستش دیشب توی مهمونی این سوال رو از همسرت پرسیدم. دوست داشتم جواب تو رو هم بدونم.

دو: چه جالب!... خب چرا نباید انتخابش میکردم؟! اون عاشق منه. نزدیک به ده سال بود که هرکجا میرفتم مثل سایه دنبالم بود و صدام میکرد. نیمه های شب از دیوار اتاقم بالا میرفت و سرش رو به گوشه پنجره میچسبوند و ساعتها نگاهم میکرد. ضمن اینکه اون سرشناس ترین روانپزشک این منطقه ست. طبیعیه که خیلی ها آرزوی داشتن همچین خواستگاری رو دارند.

یک: خوبه!

دو: شاید درست نباشه... اما... خیلی دوست دارم بدونم همسرم در جواب این سوال چی بهت گفته؟!

یک: گفت که این بهترین فرصت بوده تا از نزدیک بر روی یک بیمار شیزوفرنی تحقیق کنه!

7

((همه قبیله من عالمان دین بودند))
نظر به روی تو افتاد و دین و دنیا سوخت
((نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت))
مرا به مکتب خود برد و شاعری آموخت!







ستاره بازی

پنجشنبه 31 تیر 1395



یک: چطور میشه بهت برسم؟

دو: به هیچ شکل!

یک: فقط یک راه پیش پام بگذار

دو: راهی نیست!

یک: خواهش میکنم...

دو: اوم... اینکه تعداد دقیق ستاره های آسمون رو بشماری و البته وجود این تعداد رو اثبات کنی!

یک: خیلی بیرحمانه ست!

دو: شاید...خداحافظ!

 

                            چهار سال بعد

یک: چه تصادفی! فکر نمیکردم دوباره ببینمتون!

دو: من هم همینطور... شما همون نیستی که قرار بود ستاره ها رو بشماره؟ (خنده)

یک: اتفاقا شمردم! تعدادشون 30428570169 عدد بود!

دو: لابد الان توقع دارید با یک کف مرتب بهتون جواب مثبت بدم!

یک: نه! حقیقتش پس از شمارش موفقیت آمیز ستاره ها و روشی که برای اینکار ابداع کردم، سازمان فضایی ناسا من رو به ریاست بخش تحقیقات منصوب کرد!! چندین جایزه جهانی گرفتم و ... الان هم برای انجام یک کار کوچک به ایران اومدم و باید سریعتر به اونجا برگردم.

دو: نه! وای... با... با... باورم نمیشه! ... نا.. ناسا؟

یک: اوهوم!

دو: حالا... حالا که شرط رو انجام دادید... مشکلی برای رسیدن به خواسته تون نیست...فکر کنم... فکر کنم میتونیم کنار هم خوشبخت بشیم!

یک: ممنونم اما... شرایط فرق کرده. من حالا یکی از سه شخصیت برتر ناسا هستم!... ببخشید من دیرم شده. اگر فرمایشی ندارید از حضورتون مرخص میشم. از دیدنتون خوشحال شدم...

دو: صبر کن!

یک: بفرمایید.

دو: چطور میشه بهت برسم؟

یک: به هیچ شکل!

دو: فقط یک راه پیش پام بگذار

یک: راهی نیست!

دو: خواهش میکنم...

یک: اوم... تعداد کارمندهای زیر دستم رو ضرب در موجودی حساب بانکیم کنی و بعد به تعدادشون شهاب سنگ جمع کنی!

دو: خیلی بیرحمانه ست!

یک: شاید...خداحافظ!








الان که عریان رد میشی، از آینه و مگنولیا...

جمعه 25 تیر 1395



 مدتی پیش جناب الکساندر گریگوریویچ لوکاشنکو (میتونید در همین ابتدای کار و از کلمه دوم اسمش حدس بزنید با چه کسی طرف هستید!) رئیس جمهور بلاروس که از وقتی شماها در کودکی پای کارتون مورچه و مورچه خوار می نشستید این سمت را تصاحب کرد و حالا هم که شما در تدارک خواندن غزل خداحافظی و خرید قبر هستید هنوز هست و قصد رفتن نداره و چه بسا پس از مرگش هم رئیس جمهور بلاروس باقی بمونه! (خیلی ها اعتقاد دارند او از سلاطین تقلب در انتخابات هست که ما این افراد بدبین رو به خدا واگذار میکنیم!) در دفتر کار خودش نشسته بود و به اوضاع مزخرف اقتصادی مملکتش فکر میکرد. ناگهان جناب کوبیاکوف نخست وزیر ایشان از در وارد شد و پس از کمی گپ و گفت رو به لوکاشنکو گفت: قربان! شاید امروز راه نجات ما از این بحران ((اقتصاد مقاومتی)) باشد!... اما لوکاشنکو این پیشنهاد رو رد کرد، چرا که نظر دیگری داشت؛...بله... ((اقتصاد مقاربتی)) !! ... لوکاشنکو تصمیم خودش رو گرفته بود و عصر همون روز ترتیب یک سخنرانی رو داد و در میان تعجب همگان با جدیت تمام از مردم شهید پرور کشورش خواست که برای بهبود اوضاع اقتصادی در محل کار خود برهنه شده و تا جایی که میتونن کار کنن!... و از فردای اون روز مردم این کشور فی الفور این دعوت رو لبیک گفته! و با سر دادن شعار: ((لوکاشنکوی آزاده، آماده ایم آماده)) در محل کار جامه از تن دریدند که عکسهای 18+ این اتفاق هم به سرعت در فضای مجازی منتشر و باعث انبساط خاطر جهانیان شد... حتی عده ای از مردم بلاروس با در دست داشتن پلاکاردهایی این شعر مولانا رو با خود حمل میکردند که:

ای عشق تو بخریده ما، وز غیر تو ببریده ما

ای جامه ها بدریده ما، بر چاک ما بخیه نزن!  

***


ادامـه مطـلب






تعداد کل صفحات : 26 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...