تبلیغات
آقای نوستالژی

تاوان ابدی

یکشنبه 12 فروردین 1397



حس تلخی نسبت به این شهر و مردمانش دارم. امشب این تلخی از همیشه بیشتره و تاسف آور اینکه هیچ سلاح و پشتوانه ای برای مقابله در دست نیست. همچنان بی سپر و بی شمشیر ادامه میدم... تنها فکری که مدام در سرم میچرخه و آزارم میده این هست که چطور یک تصمیم و انتخاب اشتباه در مقطعی از زندگی میتونه تمام استعداد، توانایی و برنامه ها و رویاهای تو رو نابود کنه و تبدیلت کنه به انسان حقیر و بی ارزشی که هرگز حتی در شوخ طبعانه ترین خیالات خودت هم نمیتونستی تصورش کنی... 

هر انسانی میبایست تاوان تصمیم اشتباه خودش رو بده... قبول، اما... این تاوان هم میبایست حد و مرزی داشته باشه!











سال نو

پنجشنبه 9 فروردین 1397



بالاخره سال 96 به پایان رسید. فکر میکنم برای بسیاری از افراد سال خوبی نبود. انگار خاصیت بعضی سالها اینطور هست و نحسی شون گریبان عموم مردم رو میگیره. به شخصه میتونم بگم سال مرگ بسیاری از باورهایی بود که طی چند سال گذشته سعی کرده بودم در خودم تقویت کنم. از سوی دیگر متاسفانه برای من که به طور معمول به ندرت در دام عصبانیت گرفتار میشم، یکجا به اندازه چندین و چند سال همراه با عصبانیت بود. به همین علت احساس میکنم باید هم از خودم و هم از دیگران عذرخواهی کنم چرا که بارها به افراد مختلف توصیه کرده بودم که هنگام عصبانیت از نوشتن و یا حرف زدن خودداری کنند اما متاسفانه بالاخره در سال گذشته گاهی اوقات کنترل خودم رو از دست دادم و این باعث شد حرفهایی رو بزنم یا مطالبی رو بنویسم که شاید بیان نکردنشون بهتر بود.

امیدوارم سال بهتری برای همه در پیش باشه.






زیباترین

پنجشنبه 17 اسفند 1396



ممنون از اینکه علیرغم همه مشکلاتی که داشتی اومدی و باعث شدی امروز روز خوبی باشه. ممنون از اینکه ثابت کردی از دست دادنت، فقط یک کابوس در بیداری بوده.
دیدنت شاید پایانی بود بر همه نق زدن ها و غرغرهای این چند وقت! 
مثل آبی روی آتش. 
همچنان باش، چون من بدون تو و حتی با احساس کردن اینکه ممکنه تو نباشی دوباره تبدیل به یک غرغروی غیر قابل تحمل میشم.
همچنان ادامه بده... من از بی تو بودن میترسم! 






از این چراغ مردگی

جمعه 4 اسفند 1396



((تفاوت انسان و سگ در این است که اگر به سگ غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد کرد))

اولین باری که این جمله تولستوی رو خوندم 23 سالم بود. شاید اگر اون روز این جمله رو قاب میگرفتم، بر دیوار اتاقم میزدم و باورش میکردم به مرور ملکه ذهنم می شد و از بسیاری از اتفاقات و آسیب های بعد جلوگیری می کرد. امشب اما این جمله رو به عنوان بک گراند گوشی قرار دادم تا از این زمان به بعد هر وقت صفحه گوشی خودمو نگاه میکنم مثل یک داغ پشت دست، بهم یادآوری کنه که این کورسوی امید برای اثبات صحت نظریات و نوشته های خوشبینانه سالهای قبل رو برای همیشه نادیده بگیرم.

***

عاقل شو پسر! صفحه گوشیت رو نگاه کن و بدون که اگر همه وجودت رو یکپارچه صداقت و محبت کنی و به سمت این جماعت از خود راضی بری جوری جا خالی میدن که با کله زمین بخوری و دردناک تر اینکه اگر در پاسخ این کار به جای انتقام گرفتن، با زخمهایی که هنوز روی تنت هست شاخه گلی به دست بگیری و سمتشون برگردی اون رو هم پرپر میکنن و پس میزنن، با این توجیه که وقتی جا خالی داده بودن، صدای زمین خوردن تو گوشهاشون رو اذیت کرده بوده!... عاقل شو پسر! به صفحه گوشیت نگاه کن تا هرگز گول بسته بندی خوش آب و رنگ آدمها و شعارهای تحسین برانگیز هک شده روی این بسته بندی ها رو نخوری... عاقل شو پسر! به صفحه گوشیت نگاه کن تا داغ خیلی چیزها برات تازه بمونه. این عصبانیت و خشم کشنده امشب رو همراه با اتفاقات این سال لعنتی و زخمهای آدمهای لعنتی ترش به یاد بیار، از تمام اونهایی که در طول پنج شش سال گذشته به محبت و عشق و دوری از کینه و نفرت و حرکت به سمت شعارهای قشنگ تشویقشون کردی عذرخواهی کن و اقرار کن که جهان بینی تو بچه گانه و اشتباه بوده.


عاقل شو پسر! صفحه گوشیت رو نگاه کن و مثل یک عوضی زندگی کن.









تصمیم کبرا

چهارشنبه 2 اسفند 1396



 روی صندلی خودش که از جنس ابرها بود نشست. راحت ترین جا در تمام هستی.. سیگار برگ خودش رو روشن کرد و آماده تصمیم گیری برای آفرینش چیزهای جدید و مهمی شد. سیگار برگ نه از جنس سیگار برگهای زمینی؛ سیگار برگی که هرچقدر دود میکردی هیچوقت تمام نمیشد و دود شدنش نهایتی نداشت. در مجموع عاشق چیزهای بی نهایت بود. گاهی فرشته ها در اطرافش میپلکیدند و تحسین و تمجیدش میکردند. اونها رو پیشتر آفریده بود و چاپلوسی هاشون نهایتی نداشت. همینطور پیشترها کهکشان رو آفریده بود که وسعت اون هم بی نهایت بود. به فرشته ها گفت امروز نوبت آفرینش چیزهای مهمی هست. پرسیدند: چه چیزهایی؟... پاسخ داد: خصلتهای انسان!

شروع به آفرینش کرد... یک به یک .. ترس رو آفرید و مقداری براش تعیین نکرد. این یعنی بی نهایت... وقاحت رو به همچنین و چاپلوسی رو ایضا... همینطور می آفرید و پیش می رفت.... دروغگویی، رذالت، محبت، بی رحمی،  انصاف، قساوت، شوخ طبعی، سیاستمداری، جهالت، ریاکاری و صدها خصلت خوب و بد دیگر که هربار هنگام تعیین مقدار، سرخوشانه با صدای بلند و لحنی سوال گونه(که پاسخش رو از پیش تعیین کرده بود) فریاد میزد: مقدار؟ و فرشته ها همه با هم فریاد میزدند: بی نهایت!... بعد از مدتی گفت فقط یک خصلت دیگر مانده و بعد برای امروز کافیه... فرشته ها پرسیدند: چه خصلتی؟... پاسخ داد: صبوری! که شاید بد نباشه من باب خالی نبودن عریضه برای این آخری مقدار، سقف و آستانه ای تعیین کنیم!... فرشته ها مثل همیشه چاپلوسانه و بدون اینکه دلیلش رو سوال کنند شروع به تایید کردند و بدین ترتیب تصمیم بر این شد که به عنوان حسن ختام و من باب اینکه همه چیز شبیه به هم نباشه برای صبر و تحمل سقف تعیین بشه.

او ندانست که وقتی انسان به آستانه و سقف این خصلت آخر و تنها خصلت سقف دار خودش میرسه، ناخواسته سقف های کاذب دیگری برای تمام خصلت های خوبش ساخته شده و اندکی پس از اصابت سر صبر به سقف! سر تمام دیگر خصلت های خوبش هم به شدت به سقف های تازه متولد شده برخورد خواهند نمود.


... و اینگونه بود که آدمیزاد به فنا رفت!








مرگ برگی در کمینِ

چهارشنبه 18 بهمن 1396



پدربزرگم در اواخر عمر دچار نوعی رفتار عجیب شده بود. عجیب، خنده دار و شاید هم تاسف آور. بعضی ها هم اسم این نوع رفتار رو ((یکجور بیماری)) گذاشته بودند. او به شکلی غیر طبیعی به همه چیز مشکوک بود. شبها سلاح سرد در زیر بالش خودش میگذاشت!... به هیچکس حتی فرزندان خودش و حتی مادر من که به نوعی برای او حکم تافته جدا بافته رو داشت اعتماد کامل نمیکرد... علیرغم کهولت سن شخصا برای دریافت حقوق و سایر امور بانکی از خانه بیرون میرفت چون احتمالا نمیخواست کسی پولش رو به جیب بزنه!... وقتی بهش اصرار میکردن بیا غذات رو بخور شک میکرد که نکنه داخل غذا سم ریخته شده باشه و به همین جهت لب به اون غذا نمیزد... تمامی ساعات روز در کنج اتاق لم میداد و رادیوی کوچک خودش رو (که هیچوقت فراموش نمیکنم سالهای سال یک سوسک مرده کوچک داخل موجش جا خشک کرده بود!) کنار گوشش میگرفت و فی الواقع این رادیو تنها رفیق قابل اعتماد او بود...((آقا جون)) صداش میکردیم. سالهای سال بین فرزندان و نوه هاش این بدبینی تبدیل به یک نماد شده بود و هر وقت در میان اقوام کسی به چیزی شک میکرد همه میگفتن: تو هم شدی ((آقاجون))... و البته که هنوز هم این مثال رایج هست.

این روزها که شخصا کم و بیش گرفتار چنین حالاتی شدم با خودم میگم شاید پدربزرگ حق داشت. حس میکنم ما همیشه بازتاب آزاردهنده این رفتار برای خودمون رو میدیدیم و متوجه نبودیم این  نوع بدبینی بیش از اینکه برای دیگران آزار دهنده باشه برای خود شخص آزاردهنده ست. قطعا او هم از ابتدا اینطور نبوده اما کسی چه میدونه شاید یک سال تلخ در زندگیش وجود داشته که از بسیاری آدمها دروغ شنیده و تصویری که از اونها در ذهن داشته به صورت دسته جمعی ویران شده. شاید در اون مقطع دشوار، بسیاری از دوستان و آشنایان سالهای کوتاه و دراز زندگیش، که تصورات ساده لوحانه ای نسبت بهشون داشته و حتی در این بین افرادی که سالها براشون زحمت کشیده به یکباره پشتش رو خالی کردند و چه بسا وقتی از آدمها بریده و میخواسته برای رفع خستگی به دیواری تکیه داده باشه حتی آجرهای دیوار هم برای او جا خالی دادند!

***

طی سالهای گذشته همواره هجدهم بهمن ماه بازدید از صفحات این دفترچه مجازی بیش از هر روز دیگری از سال بوده. گاهی بعضی از دوستان به فاصله چند روز مانده این تاریخ رو یادآوری میکردند و گاهی پست مربوط به این تاریخ در بعضی وبلاگهای دیگر لینک می شد... اما مطالب ابتدای این پست رو به عنوان مقدمه نوشتم که بگم این روزها بسیار بدبین تر، خسته تر و کم رمق تر از این هستم که حتی بتونم تصور کنم میشه از یک انسان، تعریف و تمجید کرد و یا مانند سنوات قبل در وصفش جملات محبت آمیز و حماسی نوشت... امروز میتونم برای تو به عنوان یک انسان قابل احترام پیام تبریک مختصری بفرستم اما هیچ چیزی فراتر از این به ذهنم خطور نمیکنه. حتی بر خلاف تمام سالهای قبل که برای شنیدن صدای تو در این روز لحظه شماری میکردم، امسال از برقراری تماس هم خودداری کردم چرا که تصورم این هست چیزی در درونم مرده که حتی صدای تو هم دم مسیحای او نخواهد بود. اگرچه در جریان اتفاقات امسال و این تنفر شدید نسبت به نوع بشر! (که فعلا شبانه روز در حال تلاش و کلنجار رفتن با خودم برای تبدیل دوباره اش به تفکر انسان دوستانه سابق هستم و البته هیچ و هیچ و هیچ نتیجه ای هم نمیگیرم!) تو نقشی نداشتی اما ناخودآگاه این باور، قدرتمندانه در درونم ایجاد شده که هیچ انسانی در این دنیا اگر فروتر از یک انسان نباشه لااقل چیزی فراتر از یک انسان هم نیست و میبایست به استفاده از برخی کلمات و صفت های بزرگ در وصف انسان ها پایان داد... آدمیزاد تا پایان عمر برده خلاها و حفره های درونش هست و تلختر اینکه گاهی اقدام برای پر کردن این حفره ها میتونه منجر به ایجاد حفره های جدیدتری بشه. سالهای گذشته همیشه خوش باورانه در جهت لمس مجدد اون رفتار مادرانه تلاش کردم و چه بسا اونچه در تمامی اون سالها حافظ این عشق و علاقه افراط گونه شد، در وهله اول وجود همین حفره ها و در وهله دوم عدم امکان دیدار و مواجه شدن من با تو بود، چرا که بعید نبود اگر این دیدار اتفاق می افتاد و رابطه نزدیکتر میشد خیلی زود منجر به حصول نتایج و  باورهای دیگری می شد... بله! شاید حالا دوباره تبدیل شدم به همون پسرک به قول تو بد اخلاق اون سالها که با یک من عسل هم نمیشد خوردش و یک بند در حال غر زدن بود. این برای خودم هم آزار دهنده ست و امیدوارم که بتونم به این روند ناخوشایند خاتمه بدم. امیدوارم!... اما حس میکنم چه این اتفاق بیفته و چه نه احتمالا این آخرین باری باشه که در تاریخ هجدهم بهمن ماه پستی در این وبلاگ گذاشته میشه. پس: 

تولدت مبارک! 

برای چهل سالگی و نیز پیشاپیش برای تمامی سالهای پیش رو...








آقای اشمیت

جمعه 6 بهمن 1396



ساعت از چهار صبح گذشته بود و حس میکردم شاید وقتش رسیده که بخوابم . تمام شب رو به رویاها و افکار سالهای دور فکر کرده بودم. به اینکه آیا کسی هم در این دنیا وجود داره که بعدها به افکار، جهان بینی و ساده لوحی های پیش از بیست و پنج یا به خصوص پیش از بیست سالگی خودش نخندیده باشه؟... یا نه! این اتفاق برای من خیلی پررنگ تر بوده و هست...

***

وقتی به هوش اومدم آقای اشمیت بالای تختم ایستاده بود. مردی نسبتا چاق با موهایی که رنگی مابین سفیدی و بوری داشت! و بعدها متوجه شدم آلمانی هست. بعد از ترخیص و در طول راه کل ماجرا رو برام تعریف کرد. این که هفت سال در کما به سر میبردم! و درست به موقع به هوش اومدم چون انتظار تمام شده و میبایست برای انجام مهمترین ماموریت تاریخ بشریت آماده بشیم؛ خودکشی دست جمعی تمام مردم دنیا در یک ساعت خاص!... برام توضیح داد که در طول این هفت سال وضعیت دنیا تا چه اندازه رو به وخامت گذاشته و حالا تمام مردم دنیا آمادگی خودشون رو برای چیزی که شما در بیست سالگی نوشته بودی و من مدتها روش وقت گذاشتم اعلام کردند... پرسیدم: من؟... گفت بله! شما سالها پیش این رو در جایی نوشتی و بعدها یکنفر این رو برای من ترجمه کرد و دیدم ایده خوبیه. سالها برای قانع کردن انسان ها در سرتاسر جهان وقت گذاشتم. بله! همونطور که نوشته بودی اگر خدایی وجود داشته باشه این یک اقدام غافلگیر کننده برای او خواهد بود و میتونه تمام برنامه ها و نقشه هاش رو به هم بریزه. ضمن اینکه امروز بلایی سر زمین اومده و  آدمها به جایی رسیدن که همه به این اقدام و مرگ دسته جمعی خودشون راضی شدند...


دقیقا به خاطر ندارم چه اتفاقات دیگری در این بین افتاد، اما لحظات حضور در اون اتاق رو خوب یادم هست. دو مانیتور بزرگ روی دیوار بود و آقای اشمیت توضیح داد که اینجا مرکز فرماندهی عملیات هست. من و شما اینجا میشینیم و این مانیتورها بهمون نمایش خواهند داد که در اون ساعت خاص چه اتفاقاتی می افته. پرسیدم این اتفاق قرار هست به چه شکل بیفته و برنامه ریزی ها چطور انجام شده؟... پاسخ داد که در ابتدا قرار بود به هرخانواده ای یک اسلحه بدیم تا درست راس ساعتی که اعلام شده، نفر بزرگتر خانواده ابتدا به سر بقیه و بعد به سر خودش شلیک کنه اما از اونجایی که حدس میزدیم شاید بعضی ها دل انجام این کار رو نداشته باشند از یک تکنولوژی دیگه استفاده خواهیم کرد. یک رشته سیم به بدن همه اعضای خانواده وصل میشه و سپس راس اون ساعت دکمه قرمز رنگی که وسط سیم هست توسط یکی از اعضای هر خانواده فشار داده میشه. یک مرگ آنی و بدون درد!... گفتم من خبر ندارم اوضاع دنیا چطور بوده در این سالها اما برام جای سوال داره که چطور همه آدمها این مسئله رو پذیرفتن. پاسخ داد اینطور نبوده که همه پذیرفته باشن. از بین هشت میلیارد نفر جمعیت زمین حدود 90 میلیون نفر با این کار مخالفت کردن... پرسیدم پس تکلیف اونها چی میشه آقای اشمیت؟... پاسخ داد: اونها رو خودمون  پیش از این کشتیم! چون نمیشد اجازه داد که یک جمعیت اقلیت در کار اکثریت اختلال ایجاد کنند!

روز واقعه فرا رسیده بود. من و آقای اشمیت در اون اتاق نشسته بودیم. آقای اشمیت گفت این مانیتور سمت چپ به ما نشون میده که در حال حاضر همه مردم دنیا به فاصله نیم ساعت مونده به خودکشی دست جمعی، همگی در دسته های مختلف و به صورت خانوادگی یا به تنهایی خودشون رو به رشته سیم های کشنده متصل کردن. مانیتور سمت راست به من و شما نشون میده که راس ساعتی که اعلام شده یعنی ساعت 09:09 دقیقه شب به وقت گرینویچ نفس چند نفر از این هفت میلیارد و نهصد میلیون نفر قطع میشه. زمانی که نفس همگی قطع شد و مطمئن شدیم، به فاصله یک دقیقه بعد من و شما هم به واسطه فشار دادن دکمه قرمز رنگی که بین سیم وصل شده به من و شما تعبیه شده به زندگی خودمون پایان میدیم... نگاه کردم و دیدم یک سر سیم به مچ پای من و سر دیگه اش به مچ پای آقای اشمیت متصل هست... در حد فاصل این نیم ساعت آقای اشمیت در حال توضیح دادن راجع به تلاش فراوان دانشمندان برای راه اندازی سیستم خودکشی دست جمعی در طول این چند سال بود. 

بالاخره ساعت دیجیتال 9 و 9 دقیقه شب رو نشون داد. لحظه بسیار پر استرسی بود و نگاه هردومون به مانیتور سمت راست دوخته شده بود. اعداد بالا و بالاتر میرفتن و در نهایت روی رقم صد و پنجاه و دو میلیون و هفتصد و شش ایستادند. با بهت به صورت هم خیره شدیم. فقط نفس های صد و پنجاه میلیون نفر قطع شده بود!... آقای اشمیت سرش رو بین دو دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد: میدونستم! میدونستم که ممکنه یه عده ای نارو بزنن. میدونستم اما... صداش رو بلندتر کرد: اما چه کسی فکرش رو میکرد بیش از هفت و نیم میلیارد نفر این نقشه رو پیش خودشون کشیده باشن که سر بزنگاه دکمه رو فشار ندن و دنیا رو صاحب بشن... و ناگهان فریاد زد: دروغگوهای لعنتی! کثافتها... پرسیدم: حالا باید چکار کرد؟... جوابی نداد. انگار که نمی شنید. بعد از دو سه بار تکرار بالاخره گفت: میدونی ما چکار کردیم؟ ما اون 90 میلیون نفری که ابتدا صادقانه با این کار مخالفت کردند رو  با دست خودمون کشتیم و حالا لحظاتی قبل اون صد و پنجاه میلیون نفری رو هم که صادقانه پای حرف و تعهد خودشون ایستادن رو از دست دادیم... نه... من نمیخوام توی دنیایی که دیگه هیچ انسان متعهد و صادقی در اون وجود نداره زندگی کنم.... و بعد با حالتی جنون آمیز فریاد زد: نمیخوام!... و سپس در حالی که نگاهش به نگاه من گره خورده بود دکمه قرمز رنگ رو فشار داد... لحظاتی بعد در حالی که به سمت آسمان ها میرفتم جسم خودم و آقای اشمیت رو دیدم که با چشمانی بسته روی صندلی افتاده بودند...

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: آقای اشمیت! شما رو انسانی بسیار با دانش و در عین حال نادان دیدم! برام جای سواله شمایی که به همراه دانشمندان مختلف این همه وقت صرف تکنولوژی مزخرف خودکشی بدون درد کردید و حتی توانستید آمار لحظه به لحظه رو مانیتورینگ! کنید، چرا سیستمی راه اندازی نکردید که با فشار یک دکمه توسط شما همه مردم دنیا به اتفاق هم ریق رحمت رو سر بکشند؟!

پ ن 2: جناب اشمیت! شما رو انسان بسیار با شخصیت اما بی شعوری یافتم! اون سیم به هردوی ما وصل بود و شما بدون مشورت با من دکمه رو فشار دادید! ! شاید بهتر بود میموندیم و برای گندی که زدیم تدبیری می اندیشیدیم.

پ ن 3: آقای اشمیت! پیش بینی میکنم اگر دفعه بعد به خواب من پا بگذارید دندان های خودتون رو از دست خواهید داد!

پ ن 4: روی سخنم با اون عده ای هست که دکمه رو فشار ندادند! چی با خودتون فکر کردید؟ بر فرض که همه دنیا میمردن و شما با زرنگ بازی زنده میموندی و به خیالت دنیا مال تو میشد. تنهایی چه کاری میخواستی و یا میتونستی بکنی؟... آیا زندگی برای تویی که آلوده به تکنولوژی و زندگی مدرن شدی، بدون کسانی که برق و آب آشامیدنی و بنزین و اینترنت و محصولات خوراکی و برنامه های تلوزیونی و ... تولید میکنند ممکن بود؟ آیا شما تخصصی در خلبانی داشتی که بتونی لااقل پرواز کنی و جاهای مختلف دنیا رو بدون هیچ مزاحمی ببینی؟!... اصلا بر فرض خلبان بودی و میگشتی و میدیدی. اینستاگرامی وجود داشت که بتونی عکسهاش رو بذاری تا چشم بقیه رو در بیاری؟!!

پ ن 5: آقای اشمیت! من و شما به یک چیز فکر نکرده بودیم. اینکه اگر دنیا آفریدگاری داشته باشه در واقع حتی با خودکشی همه ادمها هم رودست نمیخوره چون متاسفانه میتونه ظرف یک ثانیه بعد از خودکشی مردم دنیا، دوباره با قدرتش همه چیز رو به قبل از خودکشی برگردونه و همه رو زنده کنه بدون اینکه مردم توانایی به خاطر آوردن عملیات خودکشی و اینکه چه تصمیمی گرفته بودند رو داشته باشند!

پ ن 6: احساس میکنم آمار انسان های صادق در این خواب غیر واقعی بود. مجموعا حدود دویست میلیون انسان صادق که یا خودکشی کردند یا به علت  مخالفت صادقانه با این طرح به دست عمال جناب اشمیت کشته شدند! حتی به وجود یک چهارم این تعداد در مجموع کل تاریخ بشریت باید شک داشت.

پ ن 7: پاک فراموش کردم که در خواب سوال کنم. جناب اشمیت! شما چطور فارسی رو انقدر سلیس صحبت میکردید؟!







شب

چهارشنبه 20 دی 1396



هنوز ساعت به ده شب نرسیده بود اما دلم میخواست بیفتم و روی زمین دراز بکشم. بدنم سست بود و احساس میکردم شاید کمی زیاده روی کردم. از طرفی همون سردرد همیشگی اینبار با شدت بسیار بالاتری عذابم میداد. دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم. با خودم گفتم ایکاش قبل از دراز کشیدن یه چای داغ درست میکردم و میخوردم اما حالا دیگه بلند شدن از روی زمین همتی میخواست که نداشتم. 

بعد از چند دقیقه گوشی رو برمیدارم تا نگاهی به تلگرام بندازم. به سرعت پشیمان میشم و با خودم میگم مطابق روزهای اخیر، مگه چی میشه پیدا کرد جز اخبار تکراری؟... احساس میکنم حالا و در این لحظات حس مرور این اخبار رو ندارم. یکسری کلمات توی سرم میچرخه. ((اعتراضات))، ((اعتصابات))، (( خیزش ملی علیه ظلم))... با خودم میگم خوبه! عاقبت همون اتفاقی که پیش بینی میشد میفته... اما به سرعت میپرسم آخرش که چی؟!... بله بزرگترین حسن داستان این هست که طی سالهای پیش رو کلمه اسلامی از مقابل نام کشور برداشته میشه اما در نهایت کدوم ایرانی رو میشه تو دنیا پیدا کرد که اگر به قدرت برسه پدر بقیه رو در نیاره؟ مگه غیر از اینه که اگر یک ایرانی رو در آبدارخانه هم منصوب کنی و مسئولیت بهش بدی، قطعا به همون چهار نفری که بهشون چای میده به نحوی پنهانی یا آشکارا ظلم خواهد کرد!

تو همین فکر هستم و هردو دستم رو روی سرم گذاشتم تا بلکه به خیال باطل خودم کمی سرم بهتر بشه. عسل با کتابی به سراغم میاد و میخواد کتاب رو براش بخونم... ((نی نی چه میخواهد؟))... چشمهام رو باز میکنم و با صدای خفیف اما طوری که بشنوه مشغول خوندنش میشم. قصه راجع به کودکی هست که مادرش میخواد استراحت کنه و به دست اقوامش سپرده میشه تا نگهش دارن. وقتی شروع به گریه و بی قراری میکنه هر کدوم از اقوام برای آرام کردنش پیشنهادی میده و چیزی بالای سرش میاره. یکنفر گل، یکنفر گاو، یکنفر گوسفند و .. .اما کودک باز هم آرام نمیشه و گریه میکنه. عاقبت برادر خردسال کودک با بغل کردن و بوسیدنش باعث میشه آروم بگیره و بخوابه. با خودم فکر میکنم چقدر این داستان کودکانه معنا داشت. چهار بار پشت سر هم میخونمش... ((فیلیس روت))... کتاب رو میبندم، نگاهی به اسم نویسنده میندازم و بعد بالای سرم قرار میدمش.

قفسه سینه ام تیر میکشه. به خودم میگم این هم یه نشانه همیشگی که ثابت میکنه تبلیغات بر علیه سیگار بی جهت نیست. بعد یادم میفته که پدرم اصلا سیگار نمیکشید اما تقریبا در همین سنی که من هستم از دنیا رفت اما در مقابل، برادر بزرگترش که تمام عمر روزی دو پاکت سیگار کشیده هنوز بعد از هفتاد سال زنده ست. پس این چیزها تعیین کننده مرگ و زندگی لعنتی آدمها نیست...  پدر... یادم میفته که ماه هاست پیش از خواب عکس پدرم رو نگاه نکردم. گوشی رو بر میدارم و عکسی رو که در اون همگی داخل قایق نشستیم نگاه میکنم. عکسی که انگار به روزگار بعد از خودش دهن کجی میکنه!... ((ایکاش بودی)) ؛ وقتی به عکس نگاه میکنم هیچ حس خاصی نسبت به سایر اعضای خانواده ندارم اما مثل همیشه بعد از نگاه به پدرم این دو کلمه رو چندبار تکرار میکنم... دوباره به یاد اون روز تلخ می افتم و درست وقتی به صحنه وحشتناکش میرسم برای هزارمین بار در زندگیم به این فکر میکنم که من چکاری میتونستم بکنم که اون اتفاق نیفته اما لحظاتی بعد به این نتیجه میرسم که کوچکتر و ناتوان تر از اونی بودم که بتونم کاری بکنم... صفحه گوشی رو قفل میکنم و به این فکر میکنم که از کجا معلوم اگر پدر هم زنده بود امروز آدمی مثل سایر آدمها نبود! و همون حسی که نسبت به سایر اعضای خانواده دارم به اون هم نداشتم؟

چشمهام رو روی هم میذارم. چند دقیقه بعد متوجه میشم گوشی در حال لرزش هست. صفحه گوشی رو نگاه میکنم. تماسی از جانب یک انسان پر چانه... اصلا حوصله صحبت کردن و گوش دادن بهش رو ندارم. لابد اتفاقی افتاده و مثل همیشه باید پای حرفهای کسی بشینم. با خودم میگم ایکاش امکانی وجود داشت که میشد هم شماره همه مخاطبین رو از گوشی خودت پاک کنی و هم شماره خودت رو از گوشی همه اونها... اینترنت گوشی رو وصل میکنم. فکر میکنم شاید بد نباشه یکی دو تا وبلاگ بخونم. از لیست وبلاگهای میهن بلاگ یک وبلاگ رو به طور اتفاقی انتخاب میکنم. جالب به نظر نمیرسه. وبلاگ بعدی... متن رو تا نیمه هاش میخونم... تهوع آوره!... احساس میکنم در مجموع، غالب وبلاگنویسان و یا کسانی که از انسانیت و اخلاق مینویسن احتمالا موجودات تهوع آوری هستن. کافیه از پوسته اولیه اونها رد بشی. چه بسا با رسیدن به لایه های بعدی با انسانهایی ملاقات کنی که قادر به رعایت ابتدایی ترین اصول اخلاقی نیستن... دو دسته وحشتناک... با خودم تکرار میکنم... دو دسته... دسته اول آدمهایی که بیش از حد از مذهب دم میزنند.دسته دوم آدمهایی که بیش از حد از اخلاق و انسانیت حرف میزنند... باید دید هر کدوم تور خوشرنگ خودشون رو برای شکار چه چیزی پهن کردند... با خودم فکر میکنم بهتره سر فرصت برم و اگر خودم هم پستهایی در رابطه با اخلاق گرایی و انسانیت دارم برای همیشه پاک کنم.

سرم در حال انفجار هست. با خودم میگم کجا باید رفت... ایکاش میشد فردا صبح جایی بیدار بشم که هیچ انسانی نباشه. کاش میشد همون سال ته همون چاه سیاه افکارم کار خودم رو تمام میکردم... بعد از ماه ها یاد تو می افتم... تاریخ رو مرور میکنم...تولدت نزدیکه. کمتر از یکماه دیگه... با خودم میگم چه خوب  بود اگر میشد امسال وقتی باهات تماس میگیرم ازت بپرسم...ازت بپرسم چرا نذاشتی همون موقع ته همون چاهی که برای خودم ساخته بودم کار خودمو بسازم؟ تو بهتر از هرکسی میدونستی من قواعد بازی در این دنیا رو بلد نیستم. فاکتورهای لازم رو ندارم. پس چرا مثل قهرمان های فیلمهای هندی من رو از چاه بیرون آوردی و بدتر از اون رفتی... رفتی... اون هم برای همیشه... ((مرا رها کردی/مرا به مسلخ سلاخان/رها چرا کردی؟)) ...شعر حمید مصدق چندین بار توی ذهنم تکرار میشه. در دوره های مختلف زندگیم صدها و بلکه هزاران بار این شعر در ذهنم مرور شده. از تکرارش خسته میشم. احساس میکنم چقدر خوب بود اگر الان میتونستم برات حرف بزنم. از قصه تمام سالهای بعد از چاه! ... احساس میکنم چقدر خوب بود اگر نمیرفتی... شاید تو تنها کسی بودی که از اعتماد بهش پشیمان نشدم...اما ... به خودم میگم اگر نمیرفتی... از کجا معلوم حالا میتونستم از تو با همین عنوان یاد کنم...نه!... احساس میکنم بهتره واقع بین باشم. اگر بودی احتمالا بالاخره یک جایی یک حقیقت پنهانی مشخص میشد. یک جایی باورم نابود میشد... دو حالت... با خودم تکرار میکنم... دو حالت داره... آدم خوب یا آدمیه که پیش از برملا شدن حقیقت رفته و یا آدمیه که هنوز نیومده!...اگر مونده بودی به احتمال  قریب به یقین تو هم حالا یک آدمی بودی مثل بقیه. مثل همه...


چشمم رو باز میکنم. هوا روشنه و هیچ چیزی بدتر از این نیست که یکروز دیگه شروع شده. یک چهارشنبه دیگر...







پاییز... مزخرف! مثل همیشه!

جمعه 31 شهریور 1396



همیشه فکر میکردم روزی که وقت رفتنش به مدرسه فرا برسه چکار باید بکنم؟... در واقع از روزی که به دنیا اومد بابت رسیدن این روز نگرانی داشتم. اما وقتی برای جشن آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش رفتم دیدم که نه! انگار اوضاع کمی متفاوته!

یک نفر بهشون گل اهدا می کنه. یک نفر دست میکشه روی سرشون. اون یکی اسباب بازی بهشون میده!... کلاسشون بیشتر شبیه به عکسهایی هست که از اتاقهای هتل اینترکانتیننتال دیدیم!! و بسیار خلوت و مرتب (به یاد دارم که در دوران دبستان در کلاس 50 نفره ما!! سه نفر به صورت نشسته بر روی هر نیمکت و دو نفر به  صورت خوابیده در زیر همون نیمکت و به علت کمبود نیمکت، یازده نفر هم روی لبه پنجره کلاس قرار می گرفتند!! و این کمبود جا در شرایطی بود که تازه سیزده نفر هم بر اثر شیطنت از کلاس اخراج شده بودند!)...سالن ورزش هم که بسیار ایده آل (به یاد تیردروازه های مدرسه خودمون می افتم که بر اثر استهلاک هر از گاهی روی سر یکی از همکلاسی ها می افتاد و حداقل هفته ای یک کشته و دو مجروح به جای می گذاشت!)... لباسها هم که بر خلاف دوران ما همگی یک دست و مرتب (فقط در یکی از عکسهای دسته جمعی ما در دوران دبستان، علیرغم اینکه فقط  46 نفر در عکس حضور دارند ولی 75 طیف رنگ متفاوت رو میشه در لباسها پیدا کرد!) ... از لحاظ تغذیه هم که فوق العاده عالی، در حدی که این نوع میوه ها در مراسم عروسی هم به زحمت نصیب ما می شد (به خاطر دارم که وقتی در دوران دبستان برای اولین و آخرین بار موز رو دیده بودیم، به خیال اینکه بومرنگ هست اون رو به هوا پرتاب کردیم و البته هیچوقت به سمت خودمون برنگشت!)... سرویس ایاب و ذهاب هم که از درب منزل تا درب کلاس مهیا هست (فراموش نمیکنم که در دوران تحصیل برای اینکه ساعت 8 صبح به مدرسه برسیم از ساعت 7 صبح، در دسته های ده پونزده نفره به صورت پیاده به سمت مدرسه حرکت می کردیم و بعد از طی مسافتی که فقط چهار کیلومتر از مسافت مسیر دوی ماراتن نامیبیا کمتر بود!! وقتی به مدرسه می رسیدیم متوجه می شدیم از اون جمع پونزده نفره یک یا دو نفر در بین راه طعمه جانوران گرسنه همچون سگ و شغال شدند!!!)... معلم محترم این نسل هم که فقط مونده دولا بشه تا سوارش بشن و به نظر میرسه نه تنها جرات تنبیه بچه ها رو نداره، بلکه هفته ای یکبار هم دستهاش رو به جلو خواهد آورد تا بچه ها بوسیله خط کش کف دستش رو نوازش کنند!! (به یاد میارم، فقط موج صدای حاصل از یکی از سیلی هایی که در مدرسه خورده بودم باعث شکسته شدن شیشه خانه های مجاور تا شعاع ششصد متری منطقه شده بود!)... خنده دار اینجاست که تازه اغلب مادران از دور این اوضاع رو نگاه می کنند و چنان با اشک و آه زیر لب قربون صدقه بچه ها میرن که انگار بچه هاشون رهسپار نبرد چالدران هستند و قراره در سپاه شاه اسماعیل شمشیر بزنند! (به خاطر دارم در زمان ما جمله ای که اغلب پدر و مادرها پس از ورود به مدرسه با صدای بلند خطاب به فرزندانشون گفتن این بود که: برو بلکه آدم بشی!... و خطاب به معلم: آقای معلم! بی زحمت این نکبت رو بیشتر کتک بزنید!!)

***

وقتی این اوضاع رو دیدم و به خونه برگشتم خیالم از خیلی جهات راحت شد. تنها چیزی که میمونه وجود برخی خزعبلات در بعضی کتابهای درسی هست که شاید اون هم جای نگرانی نداشته باشه. چرا که قطعا این نسل باهوش هیچ چیزی رو بدون دلیل و تفکر نخواهد پذیرفت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکته: در این متن، در وصف دوران تحصیل خودمون، اندکی! اغراق شده بود!







دلخستگیها (38)

چهارشنبه 22 شهریور 1396



1

چنان یک کودک گریه کردم؛

همانگونه خالی،

همانطور بی معنی و بی دلیل

زیرا که من

خیلی به ناحق از تو دور هستم!...(ناظم حکمت)


2

عمق فلاکت این سرزمین از اینجا پیداست که در اون برای پایان دادن به فقر، فساد گسترده موجود، رانت خواری، فرار مغزها، زوال محیط زیست، اعتیاد، طلاق و ده ها مورد از این دست، نه هیچ برنامه قابل ذکری وجود داره و نه هیچ زمان تقریبی مشخص شده... اما برای نابودی اسرائیل ثانیه شمار معکوس دیجیتال داریم! که به عنوان مثال نشان میده 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 47 ثانیه به نابودی این کشور باقی مانده!... و البته در همین لحظاتی که شما این متن رو میخوندید تبدیل شد به 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 7 ثانیه!!

3

یک: یادمه همیشه ادعا میکردی رعایت اخلاقیات خیلی برات ارزشمنده!

دو: هنوز هم همین رو میگم.

یک: پس چرا خواستی باهاش باشی...

دو: چون اون برای من یک پله از اخلاقیات با ارزشتره!

4

خوبی زندگی اینه که همیشه چیزی برای غافلگیر کردنت داره. مثلا درست وقتی که با خودت فکر میکنی اوضاع از اینی که هست بدتر نمیشه و بالاتر از سیاهی رنگی نیست، ناگهان غافلگیرت میکنه و بهت نشون میده که میشه و هست!

5

ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب!

 ((دون میگوئل روئیز))

6

شاید خیلی مضحک به نظر بیاد اما اغلب اوقات اون چیزهایی که آدمها دارند باعث میشه از چشیدن طعم حقیقی زندگی باز بمونن، نه اون چیزهایی که ندارند!

7

هرگز فکر نمیکردم دلتنگی قبل و بعد از دیدار انقدر با هم متفاوت باشند. دومی بسیار طاقت فرسا تره!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

ناخوش

خواننده/ ترانه سرا/ آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود









تعداد کل صفحات : 31 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...