آقای نوستالژی

دهه شگفت انگیز شصت (1)

جمعه 7 اردیبهشت 1397



مثل اغلب نیمه شبها روی مبل نشستم و در تاریکی اتاق به روبرو خیره شدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد که وقتی در بین افکارم چشمم به سیم آنتن تلویزیون افتاد ناگهان رفتم به دهه شصت و ماجرای تماشای مشترک فیلمها به اتفاق همسایگان و خنده ام گرفت...

محله ما از بیست و چند بلوک تشکیل شده بود که هر بلوک شامل پنج ساختمان به هم چسبیده بود و هر ساختمان رو چهار طبقه (هر طبقه دو واحد) تشکیل میدادند. پدرم اولین کسی بود که در اون بلوک ویدئو خریده بود و این علاوه بر خودمون برای همسایگان دیگر هم جذاب بود چرا که اون زمان معمولا درب خانه ها باز بود و رفت و آمدهای متوالی بین منازل همسایگان امری بسیار طبیعی به حساب میومد و به همین جهت اونها هم میدانستند که از این پس گاه به گاه میتونن فیلمهایی به جز آنچه از دو شبکه صدا و سیما پخش میشه رو در منزل ما تماشا کنند. در این بین بنابر تقاضای مکرر پسران آقا جابر (همسایه دیوار به دیوار ما) سیم آنتنی از پشت دستگاه به منزل اونها هم کشیده شد تا هر زمان ما فیلمی رو تماشا میکنیم اونها هم بتونن در منزل و از طریق تلویزیون خودشون فیلم رو نگاه کنن. آقا جابر پیرمردی بسیار خشک، جدی و مقرراتی بود که سه پسر بالغ اما عزب در منزل داشت و اصلا راضی به اینکار نبود اما بنابر اصرار اونها و تضمین پدر من که ((خیالت راحت باشه! حتما صحنه های ناجور رو رد میکنم!)) راضی به انجام عملیات سیم کشی شده بود. 
هرشب راس ساعت هشت فیلمی جدید درون دستگاه میرفت و کوبیده شدن سه ضربه مشت از جانب پدر به دیوار یعنی ارسال علامت به اهل منزل آقا جابر که: تا لحظاتی دیگر فیلم شروع میشود! ... در این بین پیرزنی تنها، مهربان و عموما ساکت و خنده رو به نام رباب خانم هم در طبقه بالا سکونت داشت که از زمانی که به خاطر دارم این بشر بیشتر ساعات بیداریش رو در گوشه ای از منزل ما کز کرده بود. با چادری گلدار که غالبا به خصوص مواقعی که میخندید روی صورتش رو با اون میپوشوند. با شروع فیلم پدر کنترل رو کنار دست خودش میگذاشت! چرا که حین تماشای فیلمهای فارسی همواره باید آمادگی این رو می داشتی که با صحنه ای +18 روبرو بشی!... تا جایی که به خاطر دارم این صحنه ها تقریبا در تمام فیلمهای فارسی به دو شکل بود. شکل اول صحنه های +18، نمایش صحنه بوسیدن و بوسیده شدن بین عاشق و معشوق بود که خب شاید در بسیاری از فیلمهای دنیا طبیعی باشه. در اینگونه مواقع زمانی که عاشق و معشوق داستان نزدیک به هم مینشستند، انگشتان پدر به حالت آماده باش مانند عقابی در بالای دکمه استپ به پرواز در می آمد!!، سپس زمانی که احساس میشد سرهای این دو بازیگر در حال نزدیک شدن به هم هست بلافاصله دکمه استپ فشرده میشد (در این لحظه باقی افراد حاضر در منزل سعی میکردند وانمود کنند اتفاقی نیفتاده. ما بچه ها به اسباب بازی خودمون ور میرفتیم، رباب خانم همراه با نیشخندی همیشگی دانه های تسبیحش رو بالا و پایین میکرد و خلاصه هرکس به نحوی خودش رو به اون راه میزد) و قسمت بد ماجرا این بود که پدر به دلیل ملاحظاتی نمیتونست صحنه های فیلم رو با دور تند رد کنه (چون در این حالت همچنان صحنه ها با دور تند قابل مشاهده بود و بالطبع این مایه شرمساری می شد!) و میبایست ابتدا دکمه استپ رو میزد و بعد در حالی که صفحه سیاه هست فیلم رو رد میکرد و خب در این حالت مشخص نبود که چقدر از فیلم باید رد بشه تا صحنه مورد نظر پایان بگیره! به همین خاطر بر اساس قانون احتمالات! عمل میکرد و بدین ترتیب هربار وقتی مجددا دکمه شروع رو میزد یا هنوز صحنه تمام نشده بود و لب و لوچه عاشق و معشوق همچنان درگیر بود! (که در اینصورت دوباره همه افراد سرها رو پایین می انداختند که یعنی ما چیزی ندیدیم!) و یا چند دقیقه ای از صحنه مورد نظر گذشته بود و بالاجبار دقایقی از ادامه دوران پسا بوسه!! رو از دست داده بودیم و متوجه نشده بودیم چه دیالوگهایی پس از اون رد و بدل شده. بگذریم از اینکه گاهی یکی از پسران آقا جابر از پنجره پدرم رو خطاب میکرد که : خیلی رد کردی! یه کم بزن عقب! و بعد اینبار پدر فیلم رو نه به حالت استپ بلکه از روی تصویر به عقب برمیگرداند و نهایت دقت خودش رو به کار میبرد تا بلافاصله پس از رسیدن به آخرین لحظه از صحنه بوسیدن دکمه شروع رو فشار بده که الحق والانصاف به دلیل وحشت همگان از غر و لندهای آقا جابر استرس این کار برای پدر چیزی کم از استرس خنثی کردن مین نداشت!


ادامه دارد...






نشد!

دوشنبه 3 اردیبهشت 1397



اگر میشد باقیمانده عمر رو مثل خیلی چیزهای دیگه اهدا کرد در اینصورت من باقی عمر خودم رو به پسر یکی از آشنایان اهدا میکردم، چرا که او انسان بسیار شادی هست و همیشه میل و عطش به بیشتر زیستن و نفس کشیدن از حرکات و رفتارش نمایان...

دستکم قریب به سی سال از آخرین شبی که با همه وجود خوشحال بودم میگذره!... نشد!... پس از اون بارها خواستم اما نشد! هیچوقت اون چیزی که شادی واقعی رو در درونم بوجود بیاره پیدا نکردم یا اگر حس کردم پیدا شده خیلی زود متوجه شدم فقط یک سراب بوده. آدمها برای من حتی سایه ای از چیزی که در ابتدا جلوه میکردند هم نبودند (به جز دو یا سه مورد استثنا که اونها هم به سرعت از دست رفتند) و عمر سایر دلخوشی ها معمولا کوتاه بود. سعی کردم به فلسفه بی نظیر خیام وفادار باشم و در لحظه خوش باشم و زندگی کنم، این رو وقتی بیست سالم بود از یکی از همون دو سه انسان استثنای زندگیم آموختم اما بعدها فهمیدم اگرچه اینکار تو رو چند پله بالاتر نگه میداره و اجازه میده لااقل گردنت از سطح باتلاق بالاتر باشه تا نفس بکشی، در نهایت چیزی رو در رابطه با قسمتهای پایینتر و عمیقتر عوض نمیکنه! ... بعدها به این نتیجه رسیدم که اگر انسان خودش شاد نیست لااقل شاید بتونه به نوعی شادی رو به بقیه افراد زندگیش هدیه کنه و این نوعی آرامش رو براش به ارمغان بیاره اما اینکار هم اگرچه حقیقتا مایه خوشحالی و نوعی آرامش هست اما نمیشه انکار کرد باز هم لکه های سیاه لایه های درونی رو پاک نمیکنه، چرا که در هر صورت آدمیزاد نیاز به این داره که از عمق وجود خودش شاد باشه. 

بله! این میتونست منصفانه باشه اگر میشد باقی روزهای عمر رو در یک مانیتور دید! و اون رو به تعداد دلخواه بین افراد دیگر تقسیم کرد. در اینصورت من بخش زیادی از باقیمانده روزها رو به این پسر میبخشیدم. او تقریبا در همه مهمانی ها و مراسم ها اولین نفری هست که برای حرکات موزون در وسط میدان حاضر میشه، اغلب اوقات با همه ذرات وجودش میخنده. میتونه سرش رو از پنجره ماشین بیرون بیاره و جیغ بکشه، هر روز صبح با پشتک و وارو از رختخواب بلند بشه و با همون انرژی صبحانه بخوره و ...  به نظرم بر خلاف ادعایی که بارها مطرح شده (مبنی بر اینکه یک انسان هرچقدر خردمندتر باشه غمگین تر هست) باید بپذیریم انسان های شاد انسان های خردمندتری هستند. اونها استحقاق بیشتری برای زندگی دارند چرا که همه ما میدونیم دنیا تا چه اندازه جای سخت، خشن و زشتی هست اما در این بین اونها با علم به این موضوع به هر طریق موفق شدند در همین دنیای زشت چیزی یا فلسفه جذابی برای نفس کشیدن پیدا کرده و به خودشون القا کنند. حتی و حتی با فرض صحت اون ادعا و پذیرفتن اینکه اونها انسانهای خردمند و متفکری نیستند باز هم چیزی عوض نمیشه چرا که یک دیوانه شاد بودن قطعا بهتر و لذت بخش تر از یک خردمند اندوهگین بودن هست!






گمشده!

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397



آسمین /دیمن/ ناژوان/ رامان / سیروان / ژوان / هیرا / نارمین / شاناز / شوان / سارو / سوما / ژاکان و ...

همیشه به نظرم میاد اسامی کردی بسیار اسامی زیبایی هستن و امروز وقتی گوینده رادیو دو سه تا اسم کردی به زبان آورد دوباره یاد این موضوع افتادم. اگر دقت کنید حداقل یکی از چهار حرف س / ش / ژ / ن در اغلب اسامی اونها وجود داره و همیشه به این فکر میکنم که تلفظ نامهای کردی چقدر حس خوبی برای من داره. من در زندگیم با تعداد انگشت شماری از کردها دوستی و رفاقت داشتم اما شاید بر حسب اتفاق تقریبا همه این افراد انگشت شمار آدمهای خاص و بی نظیری بودن و با خودم فکر میکنم شاید دلیل لذت بخش بودن تلفظ نام های کردی برای من همین باشه. از بین این تعداد انگشت شمار بی نظیر اما یکنفر از باقی افراد بی نظیرتر بود. اگرچه از نوعی بیماری روحی و البته ظاهرا در کنارش یک بیماری ناشناخته جسمی رنج میبرد اما انسان بسیار خاصی بود. سفری به خارج از کشور در پیش داشت و یکروز پیش از پرواز پیغام داد که دوست داره باهام حرف بزنه. تماس گرفت و بیش از سی دقیقه با گریه حرف زد. هیچوقت بعضی جملاتش رو فراموش نمیکنم.
 ... پرواز کرد و دیگه هرگز هیچ خبری ازش نشد. شش سال از اون تماس که پر بود از جملات احساسی و تکان دهنده میگذره. هنوز هم جملاتی که راجع بهم گفت با همون زنگ صدا در گوشم هست. هرگز نفهمیدم چه بر سرش اومد. دو خط تلفن داشت که پس از رفتنش کلا خاموش بود. سال گذشته دیدم که یکی از خطها به تلگرام وصل شده. سریع پیام دادم و جویای احوالش شدم اما کسی جواب داد که این خط رو دو سال هست خریداری کردم و اون کسی که شما میگی نمیشناسم. در طول این سالها یکی دوبار اسمش رو در اغلب شبکه های اجتماعی جستجو کردم اما هیچ نام و نشانی نبود...

هر از گاهی با شنیدن نامهای خاص کردی به یادش میفتم و با خودم فکر میکنم کسی که اون زمان با اون سن و سال نه چندان زیاد حداقل ده یا حتی در قیاس با برخی افراد بیست سال از سن خودش جلوتر بود و بیشتر میفهمید، اگر امروز در قید حیات باشه قطعا میبایست به انسان بسیار جذابتری که حرفهای بسیار بیشتری هم برای گفتن داره تبدیل شده باشه... با توجه به روحیات و نگاهی که به این دنیا داشت هیچ بعید نمیدونم بلایی به سر خودش آورده باشه و یا شاید به علت همون بیماری جسمی ناشناخته نه چندان مهم بلایی به سرش اومده باشه اما گاهی که به یادش میفتم سعی میکنم خوشبین باشم و اینطور فکر کنم که در گوشه ای از این دنیا زندگی آرامی داره و البته این باعث شادمانی هست اگر روزی پیغامی ازش دریافت کنم...






سپاس

جمعه 31 فروردین 1397



دوستان گرام! دوستان عزیز، دوستان مهربان دنیای مجازی من؛ از همه تون تشکر میکنم بابت پیامهایی که این چند وقت به طرق مختلف برای من گذاشتید و از ابراز نگرانی شما که شاید مرتبط به چند پست اخیر بوده سپاسگزارم. هرچند که بدون تعارف و به احتمال فراوان بیش از نود درصد شما عزیزان در دنیای حقیقی آدمهای مزخرفی خواهید بود! اما به هرحال اینجا دنیای مجازیه و از صمیم قلب خوشحالم که لااقل در این فضا این ذهنیت رو دارم که چنین دوستان خوبی وجود دارند و برام باعث افتخار هست. حقیقتا موضوع خاصی که جای نگرانی  عجیب و غریبی داشته باشه وجود نداره و به امید خودم! به زودی همه چیز به روال سابق برخواهد گشت. 
به جز پیامهای دوستان و خوانندگان قدیمی این صفحه (که از دیدن پیامهای بعضی هاشون بسیار متعجب شدم، چون حداقل توقعم این بود که یکی دو نفرشون به رحمت خدا رفته باشند!)، تشکر ویژه ای هم همراه با چند استیکر بوس و لب و ...!! از دوستان وبلاگنویسم (که الان دیگه خیلی هاشون وبلاگنویس نیستن!) در گروه تلگرامی شکوفه های نارنج که به نوعی خانواده مجازی من به حساب میان دارم. در طول بیش از یکسالی که از عمر این گروه میگذره هیچوقت فرصت نشد در این وبلاگ در موردش حرف بزنم اما همیشه دوست داشتم روزی بنویسم که به نظرم این گروه تلگرامی یک پدیده نادر هست. اینکه یک عده خانم و آقای غالبا وراج از نقاط مختلف بدون اینکه هیچوقت همدیگه رو دیده باشند و یا نسبتی داشته باشند و یا در مقطعی از زندگی همکلاس و هم بند زندان! و ... بوده باشند به طرق مختلف در یک گروه مجازی جمع میشوند، یکدیگر رو به اسم کوچک صدا میزنند، در مورد هر موضوعی که به نظرشون جالب میاد بحث میکنند، انقدر صمیمی هستند که همگی اذعان دارند شبیه به یک خانواده شدند و از همه مهمتر اینکه هیچ قانون و محدودیتی در جمعشون وجود نداره، باعث شده همیشه این جمع برای من عزیز، دوست داشتنی، متفاوت و ستودنی باشه و در طول این یکسال و اندی، تلخی خیلی از لحظات ناراحت کننده زندگی رو با شوخی و خندیدن و سر به سر گذاشتن با دوستانم در این جمع کمتر کنم.
خدمت دوستان عزیز فوق الذکر! عارضم که حقیقتا دلیل خروج من از گروه فقط این بی حوصلگی مقطعی بود و اینکه حضورم تنها باعث میشد شما مدام در حال سوال باشید که چرا بی حوصله ای یا چرا حرفی نمیزنی و ... اما به هرحال به زودی به جمع این خانواده مجازی دوست داشتنی برمیگردم. از پیامهای محبت آمیزی هم که تعدادی از شما دوستان همگروهی گذاشتید تشکر میکنم و به خصوص دوست دارم بگم که مریم عزیز! از پستی که در وبلاگت  گذاشتی، از قلب مهربانت و از همدردیت ممنونم و حقیقتا وقتی این پست رو خوندم بسیار غمگین شدم و از خودم خجالت کشیدم که حال بد من به اون شکل باعث ناراحتی شما شد. 

***
دوستان! علاقمند بودم که خیلی با کلاس بگم: امیدوارم این همه محبت رو در شادی هاتون جبران کنم اما به راستی هرجور حساب میکنم میبینم که در فضای شاد (از اونجایی که نمی شه با قر کمر ابراز همدردی کرد!) قادر به جبران نخواهم بود!! پس برای جبران ناچار هستم صبر کنم تا روزی به خاک سیاه بنشینید و اون وقت وارد عمل بشم!



------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: آقا محمدرضای عزیز، حقیقتا من تا به حال هیچکدوم از ایمیلهای شما رو بی پاسخ نذاشتم اما ظاهرا حدس شما درسته و من وقتی پاسخ ایمیل های شما رو میدم به دلیل نامعلومی بهت نمیرسه و از طرفی ظاهرا از هر هفده ایمیل! شما یکیش (به صورت رندوم و بسته به کرم یاهو!) به صندوق من میاد. برای ارتباط ساده تر، آی دی تلگرام خودت رو بفرست برادر و البته هفده بار این عمل رو تکرار کن تا یکبار به من برسه!






هذیان ها (29)

دوشنبه 27 فروردین 1397



آرامش سست قصری بلورینم 
فریاد خاموش یک بغض سنگینم

اندوه جانکاهی ست، پشت نقاب من
آنجا که میخندم، بسیار غمگینم

از انتهای شب تا ابتدای صبح
تشییع یک رویاست بر دوش بالینم

از روشنای صبح تا منتهای شب
در حین بیداری، کابوس میبینم

دنیا به من آموخت ایثار افسانه ست
مرهم سرابی بود، ای زخم دیرینم

هرکس گمان کردم، سنگ صبوری هست
سنگی دگر میزد، بر بال خونینم

با عقل بازی کن، احساس بازنده ست
باید رها باشم از رسم و آیینم

در خویشتن بودم، با خویش خوش بودم
من را کجا بردی رویای شیرینم؟

تا کس نیابد راه، بر دنج این خلوت
اینبار دور خویش، دیوار میچینم


 
                                                دی ماه 96







سقوط

شنبه 25 فروردین 1397



برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شبها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده بود. چه کسی آقای عزیز! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟!

((آلبر کامو _ سقوط))








خواب خوش

جمعه 24 فروردین 1397



روز گذشته به دلیل یک کسالت جزئی مجبور شدم چند ساعتی رو در قسمت اورژانس بستری باشم. حضور در این قسمت اگرچه به دلیل اینکه مجبوری هر از گاهی ورود یکنفر بدون دست، یک نفر چاقو خورده، یک نفر بدون پا! و یا گاهی یک نفر بدون سر!! رو نظاره گر باشی کمی تاسف آور هست اما برای من یک قسمت لذت بخش داره. اون بخشی که داروی معجزه گر قطره قطره وارد رگهات میشه و تو در عالم هپروت مابین خواب و بیداری نظاره گر اتفاقات پیرامونت هستی. به خوابی لذت بخش فرو میری و بعد هر از گاهی صدای آدمها و اتفاقات اطراف بیدارت میکنه، دوباره چشمهات رو میبندی و حتی میتونی ادامه رویای خودت رو نظاره گر باشی و این اتفاق به شکل لذت بخشی تکرار میشه. همیشه از نگاه من خواب خوش خوابی بوده که نه به صورت یکپارچه چندین ساعت ادامه داشته باشه بلکه در عین آرام بودن بارها و بارها بینش بیدار بشی و بعد که متوجه میشی هنوز این شانس رو داری که دوباره ادامه اش بدی! مجدد به خواب بری.
هنگام ترخیص به پرستار مهربان و چاق و چله ای که هر از گاهی در رفت و آمد بود و هربار جمله: اینم تموم میشه! رو با لبخند و صدای بلند تکرار میکرد گفتم: من چندین سال پیش در مقطعی چیزی مصرف میکردم که خواب بی نهایت لذت بخشی داشت. خدا بهتون خیر و برکت بده که امروز با این چیزهایی که در داخل سرم ریختید خاطرات اون مخدر رو برام زنده کردید!! با خنده گفت: شاید هم این خواب آرام تاثیر حضور خود من بوده و نه سرم!!... در حالی که مبهوت اعتماد به نفسش بودم، برای اینکه توی ذوقش نخوره گفتم: بله حتما همینطوره! اگر اشتباه نکنم نام فامیل شما تقوی بود، درسته؟... گفت: بله!... گفتم حالا که فکر میکنم یادم میاد اصلا نام اون مخدر هم تقوی بود!!... با صدای بلند خندید و به سمت بیمار دیگری رفت. کفشهام رو پوشیدم و سرمست از یک خواب خوش به سمت خانه حرکت کردم...






همصحبت

پنجشنبه 23 فروردین 1397



رباتی در تلگرام وجود داره که دو شخص رو به طور اتفاقی و به صورت ناشناس به هم ارتباط میده. امشب خواستم امتحانش کنم چون حس کردم نیاز دارم با کسی صحبت کنم که نه من رو میشناسه و نه در بطن زندگیم هست. نتیجه اش وصل شدن به شخصیتی جالب و تا حدود زیادی مثبت بود. گفت و گفتم، تا جایی که فکر میکنم بیش از سه ساعت پیام رد و بدل شد! و حتی این سردرد وحشتناک و حال نه چندان مساعد هم نتونست مانع ادامه دادنش بشه. سعی کردم بیشتر شنونده باشم و اگر موردی به نظرم میرسه بهش کمک فکری بدم چون با خودم گفتم احتمالا اون هم وضعیتی مشابه من و نیاز به شنیده شدن داره اما با این حال حس میکنم در همون حد که از خودم گفتم و در همون حد که او هم سعی کرد تجربیات اطرافیانش رو در اختیارم بذاره یا همدردی کنه باعث شد یکبار دیگه پس از چندین وقت احساس سبکی خاصی کنم و حالا شاید راحتتر به خواب برم. 
به نظرم ایده این ربات (اتصال دو انسان کاملا ناشناس به هم) ایده جالبی اومد. درسته که ممکنه بیشتر افراد در جهت مقاصد دیگه ای (از جمله مقاصدی که با دیالوگ: الان چی تنته؟! شروع میشه) ازش استفاده کنن ولی خب به هرحال اون هم نوع دیگری از نیاز هست که ممکنه با این برنامه برطرف بشه!






بار دیگر

دوشنبه 20 فروردین 1397



حدود ده روز پیش و در کشاکش تعطیلات نوروز پیشنهادی رو داده بود. اصلا توجهی بهش نکردم. نمیدونم چرا اما با اینکه همیشه در ذهنم انسان بسیار متشخص و موجهی بود اما شاید از روی بدبینی حس کردم داره لاف میزنه و کمتر از ده درصد احتمال میدادم حرفهاش صحت داشته باشه، تا اینکه امروز صبح وقتی میخواستم به جایی برم به طور اتفاقی چشمم به محلی که گفته بود خورد. نگه داشتم و با خودم گفتم شاید اینکه الان در مسیر به طور اتفاقی چشمت به این محل خورده یک نشانه باشه! یک نشانه برای اینکه بهت اثبات بشه زیادی نسبت به بقیه بدبین شدی و چه بسا همون احتمال ده درصدی پیروز بشه.

ده دقیقه بعد که دوباره سوار شدم با خودم گفتم ایکاش پیاده نمیشدم. ایکاش اجازه میدادم لااقل این یکی در ذهنم به عنوان یک آدم متشخص باقی بمونه!


پ ن:
گویی ای ابر حیا می بارد / از در و بام سرای تو دروغ
((محتشم کاشانی))






حکمت!

یکشنبه 19 فروردین 1397



یک: خب. ظاهرا همه حاضر هستن به جز دامون.

دو: آقا اجازه! اتفاق بدی براش افتاده. دیروز همراه پدرش با موتور میرفتن جایی، میخورن به جدول کنار خیابون  و میفتن. پاهاش شکسته.

یک: ببینید بچه های گلم! چیزی به اسم اتفاق بد نداریم. اینها همه حکمت خداست و خیری توش هست.

دو: آقا آخه چطور میگید این اتفاق بدی نبوده. بی دقتی کردن دیگه...

یک: عزیزم یه لحظه گوش کن! ما حکمت بعضی اتفاقات رو نمیدونیم! شاید اگر اینها به جدول برخورد نمیکردن اتفاق بدتری براشون می افتاد. مثلا شاید صد متر جلوتر میرفتن زیر یه کامیون و جونشون رو از دست میدادن اما حالا فقط پاشون شکسته! پس خدا رو شکر!

دو: آقا خب اگه خدایی وجود داره و حکمتی هست، اون خدا میتونست کاری کنه راننده کامیون چند قدم جلوتر تشنه یا گرسنه اش بشه بعد پیاده بشه و یه چیزی بخره. اونوقت اینها از بغل کامیونی که پارک کرده رد میشدن. اینطوری که عاقلانه تر هست تا اینکه بیاد پای اینها رو بشکنه!

یک: شاید اگه راننده کامیون پیاده میشد چیزی از مغازه بخره بر فرض یه پژو از عقب میومد و ترمزش نمیگرفت و با سرعت میخورد به این کامیونی که کنار خیابان پارک کرده. بعد چهار تا سرنشین پژو از بین میرفتن!

دو: آقا اجازه! خب خدا که تا این حد داره دخالت میکنه. یه کاری میکرد ترمز پژو بگیره به کامیون نخوره. اینطوری برای هیچکس اتفاقی نمیفتاد!

یک: دیگه داری وقت کلاس رو میگیری گلم! گمشو بیرون!








تعداد کل صفحات : 31 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...