تبلیغات
آقای نوستالژی

خواب خوش

جمعه 24 فروردین 1397



روز گذشته به دلیل یک کسالت جزئی مجبور شدم چند ساعتی رو در قسمت اورژانس بستری باشم. حضور در این قسمت اگرچه به دلیل اینکه مجبوری هر از گاهی ورود یکنفر بدون دست، یک نفر چاقو خورده، یک نفر بدون پا! و یا گاهی یک نفر بدون سر!! رو نظاره گر باشی کمی تاسف آور هست اما برای من یک قسمت لذت بخش داره. اون بخشی که داروی معجزه گر قطره قطره وارد رگهات میشه و تو در عالم هپروت مابین خواب و بیداری نظاره گر اتفاقات پیرامونت هستی. به خوابی لذت بخش فرو میری و بعد هر از گاهی صدای آدمها و اتفاقات اطراف بیدارت میکنه، دوباره چشمهات رو میبندی و حتی میتونی ادامه رویای خودت رو نظاره گر باشی و این اتفاق به شکل لذت بخشی تکرار میشه. همیشه از نگاه من خواب خوش خوابی بوده که نه به صورت یکپارچه چندین ساعت ادامه داشته باشه بلکه در عین آرام بودن بارها و بارها بینش بیدار بشی و بعد که متوجه میشی هنوز این شانس رو داری که دوباره ادامه اش بدی! مجدد به خواب بری.
هنگام ترخیص به پرستار مهربان و چاق و چله ای که هر از گاهی در رفت و آمد بود و هربار جمله: اینم تموم میشه! رو با لبخند و صدای بلند تکرار میکرد گفتم: من چندین سال پیش در مقطعی چیزی مصرف میکردم که خواب بی نهایت لذت بخشی داشت. خدا بهتون خیر و برکت بده که امروز با این چیزهایی که در داخل سرم ریختید خاطرات اون مخدر رو برام زنده کردید!! با خنده گفت: شاید هم این خواب آرام تاثیر حضور خود من بوده و نه سرم!!... در حالی که مبهوت اعتماد به نفسش بودم، برای اینکه توی ذوقش نخوره گفتم: بله حتما همینطوره! اگر اشتباه نکنم نام فامیل شما تقوی بود، درسته؟... گفت: بله!... گفتم حالا که فکر میکنم یادم میاد اصلا نام اون مخدر هم تقوی بود!!... با صدای بلند خندید و به سمت بیمار دیگری رفت. کفشهام رو پوشیدم و سرمست از یک خواب خوش به سمت خانه حرکت کردم...






همصحبت

پنجشنبه 23 فروردین 1397



رباتی در تلگرام وجود داره که دو شخص رو به طور اتفاقی و به صورت ناشناس به هم ارتباط میده. امشب خواستم امتحانش کنم چون حس کردم نیاز دارم با کسی صحبت کنم که نه من رو میشناسه و نه در بطن زندگیم هست. نتیجه اش وصل شدن به شخصیتی جالب و تا حدود زیادی مثبت بود. گفت و گفتم، تا جایی که فکر میکنم بیش از سه ساعت پیام رد و بدل شد! و حتی این سردرد وحشتناک و حال نه چندان مساعد هم نتونست مانع ادامه دادنش بشه. سعی کردم بیشتر شنونده باشم و اگر موردی به نظرم میرسه بهش کمک فکری بدم چون با خودم گفتم احتمالا اون هم وضعیتی مشابه من و نیاز به شنیده شدن داره اما با این حال حس میکنم در همون حد که از خودم گفتم و در همون حد که او هم سعی کرد تجربیات اطرافیانش رو در اختیارم بذاره یا همدردی کنه باعث شد یکبار دیگه پس از چندین وقت احساس سبکی خاصی کنم و حالا شاید راحتتر به خواب برم. 
به نظرم ایده این ربات (اتصال دو انسان کاملا ناشناس به هم) ایده جالبی اومد. درسته که ممکنه بیشتر افراد در جهت مقاصد دیگه ای (از جمله مقاصدی که با دیالوگ: الان چی تنته؟! شروع میشه) ازش استفاده کنن ولی خب به هرحال اون هم نوع دیگری از نیاز هست که ممکنه با این برنامه برطرف بشه!






بار دیگر

دوشنبه 20 فروردین 1397



حدود ده روز پیش و در کشاکش تعطیلات نوروز پیشنهادی رو داده بود. اصلا توجهی بهش نکردم. نمیدونم چرا اما با اینکه همیشه در ذهنم انسان بسیار متشخص و موجهی بود اما شاید از روی بدبینی حس کردم داره لاف میزنه و کمتر از ده درصد احتمال میدادم حرفهاش صحت داشته باشه، تا اینکه امروز صبح وقتی میخواستم به جایی برم به طور اتفاقی چشمم به محلی که گفته بود خورد. نگه داشتم و با خودم گفتم شاید اینکه الان در مسیر به طور اتفاقی چشمت به این محل خورده یک نشانه باشه! یک نشانه برای اینکه بهت اثبات بشه زیادی نسبت به بقیه بدبین شدی و چه بسا همون احتمال ده درصدی پیروز بشه.

ده دقیقه بعد که دوباره سوار شدم با خودم گفتم ایکاش پیاده نمیشدم. ایکاش اجازه میدادم لااقل این یکی در ذهنم به عنوان یک آدم متشخص باقی بمونه!


پ ن:
گویی ای ابر حیا می بارد / از در و بام سرای تو دروغ
((محتشم کاشانی))






حکمت!

یکشنبه 19 فروردین 1397



یک: خب. ظاهرا همه حاضر هستن به جز دامون.

دو: آقا اجازه! اتفاق بدی براش افتاده. دیروز همراه پدرش با موتور میرفتن جایی، میخورن به جدول کنار خیابون  و میفتن. پاهاش شکسته.

یک: ببینید بچه های گلم! چیزی به اسم اتفاق بد نداریم. اینها همه حکمت خداست و خیری توش هست.

دو: آقا آخه چطور میگید این اتفاق بدی نبوده. بی دقتی کردن دیگه...

یک: عزیزم یه لحظه گوش کن! ما حکمت بعضی اتفاقات رو نمیدونیم! شاید اگر اینها به جدول برخورد نمیکردن اتفاق بدتری براشون می افتاد. مثلا شاید صد متر جلوتر میرفتن زیر یه کامیون و جونشون رو از دست میدادن اما حالا فقط پاشون شکسته! پس خدا رو شکر!

دو: آقا خب اگه خدایی وجود داره و حکمتی هست، اون خدا میتونست کاری کنه راننده کامیون چند قدم جلوتر تشنه یا گرسنه اش بشه بعد پیاده بشه و یه چیزی بخره. اونوقت اینها از بغل کامیونی که پارک کرده رد میشدن. اینطوری که عاقلانه تر هست تا اینکه بیاد پای اینها رو بشکنه!

یک: شاید اگه راننده کامیون پیاده میشد چیزی از مغازه بخره بر فرض یه پژو از عقب میومد و ترمزش نمیگرفت و با سرعت میخورد به این کامیونی که کنار خیابان پارک کرده. بعد چهار تا سرنشین پژو از بین میرفتن!

دو: آقا اجازه! خب خدا که تا این حد داره دخالت میکنه. یه کاری میکرد ترمز پژو بگیره به کامیون نخوره. اینطوری برای هیچکس اتفاقی نمیفتاد!

یک: دیگه داری وقت کلاس رو میگیری گلم! گمشو بیرون!






زباله دان تاریخ!

شنبه 18 فروردین 1397



یک نایلون زرد رنگ حاوی ده ها برگه از شعرهایی که ابتدای دهه هشتاد نوشته بودم به دستم میده. لابد فکر میکنه الان حسابی خوشحال میشم یا به وجد میام.نگاهی میندازم... همه شعرهایی که اون زمان نوشته بودم تایپ شده و به شکل منظمی شماره گذاری شدن. گوشه تعدادی از اونها کسی که ظاهرا استاد ادبیات بوده و قبلا در موردش چیزهایی شنیده بودم با مداد توضیحاتی نوشته و زیر بعضی ابیات رو خط کشیده. این که میگم شعر شاید توهین بزرگی به این کلمه باشه چون به نظرم واقعا مبتدیانه  بودند. حتی حاضر نیستم یکی از اونها رو دوباره بخونم یا ببینم اون استاد ادبیات در موردشون چی نوشته. وقتی میره به سرعت برگه ها رو داخل نایلون میذارم و نایلون رو پرت میکنم به کناری...
یک لحظه فکر میکنم کاش میشد خودم رو هم بذارم داخل اون نایلون و بعد نایلون رو بذارم سر کوچه!






آسیاب برگرد به نوبت

جمعه 17 فروردین 1397



آیا شما هم جزو کسانی هستید که وقتی دلگیر هستن فکر میکنن روزی همه اینها میگذره، دنیا میچرخه و میچرخه و بالاخره نوبت به اونها هم میرسه؟

اگر پاسخ بله هست بهتون تبریک میگم! شما یک احمق هستید که دارید خودتون رو فریب میدید!! 

چرا تبریک؟! چون یک احمق امیدوار بهتر از یک احمق ناامید هست!






خیام

پنجشنبه 16 فروردین 1397



یک:
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر

بچه ها کسی معنی این رباعی حکیم عمر خیام رو میدونه؟

دو: آقا اجازه! یعنی کاش ننه مون ما رو نمیزایید!

یک: این چه طرز حرف زدنه. گمشو بیرون از کلاس!

رباعی بعدی؛

گویند بهشت حور و عین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود

خب. در مورد این یکی چی؟!

سه: آقا یعنی اگه دوست دخترت با یه شیشه ویسکی پیشت باشه جای اینکه دنبال بهشت نسیه باشی بهشت نقد رو داری! 

یک: بی شعور! تو هم بلند شو برو بیرون!

رباعی بعد؛

جامی ست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش

خب بچه ها. کسی میتونه این یکی رو تفسیر کنه؟

چهار: آقا اجازه! یعنی کوزه گر دهر مرض داره!

یک: بی تربیت! گورتو گم کن بیرون...

و بعدی؛

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

این یکی رو کی میدونه؟

پنج: آقا اجازه...

یک: ساکت! برو بیرون!
پنج: آقا ما که هنوز چیزی نگفتیم...
یک: معلومه تو هم چی میخوای بگی. برو بیرون پدرسوخته!

اون تعدادی که باقی موندن تو کلاس! از این جا به بعد فقط اشعار اقبال لاهوری رو بررسی میکنیم!!






ترانه های 95

چهارشنبه 15 فروردین 1397



 وقتی رفتی همه چیز رفت/ روزای خوب برنگشتن / بهار از پنجره پر زد / پاییزا دائمی گشتن!!
این قسمتی از ترانه ای بود که فرامرز اصلانی نوشت و خوند و قبلا گفتم عجیب ترین ترانه ای بوده که در سال 94 گوش کردم (انصافا همون مصرع پاییزا دائمی گشتن! برای نائل شدن به این عنوان کفایت میکرد). اما در سال 95 اگر قرار بود وظیفه اهدای تمشک طلایی به بدترین ترانه سال رو به من بدن این جایزه رو به ترانه ((هست و نیست)) از سینا شعبانخانی اهدا میکردم (البته این یک نظر کاملا شخصی و انتخاب از بین ترانه هایی هست که به گوش خودم خورده) جالبه که اینبار هم ترانه سرای اثر خود خواننده بوده و چیزی که برام عجیبه اینکه چطور ممکنه چنین ترانه ای با کمترین میزان خلاقیت که به شکل مبتدیانه ای در اون فقط قافیه سازی شده (طوری که اگر میگفتن شاعر: مه لقا غفاری، هشت ساله از قرچک، قابل باور بود) بیاد و به عنوان تیتراژ یک سریال انتخاب و هر شب پخش بشه. خب برادران عزیز لعنتی من، چه لزومی داره گاهی بخواهید اثبات کنید علاوه بر خوانندگی توانایی ترانه سرایی و آهنگسازی رو هم دارید.

در طرف مقابل اگر قرار بود انتخاب بهترین ترانه یا خواننده سال رو به من بسپارن، احتمالا محسن چاووشی رو انتخاب میکردم (البته این یک نظر شخصیه و انتخاب از بین ترانه هایی هست که خودم گوش کردم). به نظرم پیشرفت این شخص به خصوص در رابطه با انتخاب متفکرانه اشعار و ترانه ها در خلال سالهایی که شروع به کار کرده تا به امروز فوق العاده بوده. سال 95 هم چند ترانه بسیار خوب از ایشون گوش کردم که گل سر سبد اونها ترانه ((دل خون)) بود. علیرغم اینکه این ترانه تم مذهبی (در رابطه با واقعه عاشورا) داشت و اینگونه  ترانه ها با سلیقه من سازگار نیست اما باید اعتراف کنم بهترین ترانه ای بود که سال گذشته گوش کردم. 

پ ن: انتخاب بدترین ترانه سال از بین ترانه های پاپ بود و ترانه های رپ در نظر گرفته نشده بود، چرا که به نظرم بیش از نود درصد ترانه های رپ اتوماتیک وار جزو مزخرفترین های سال قرار میگیرن!






مثل گاو بیا، مثل گاو برو!

سه شنبه 14 فروردین 1397



وقتی از راه رسیدم فرزندم جلوی درب منزل ایستاده بود. بغلش کردم و بوسیدمش. میخواستم وارد منزل بشم که یک پسربچه حدودا سه چهار ساله اومد جلو و با اخم گفت: ((خب بابای منم دوستم داره!)). فکر کردم احتمالا از سر حسادتی کودکانه این رو گفته. گفتم بله خب معلومه که دوستت داره... 

امروز بعد از گذشت سه روز از اون اتفاق متوجه شدم پدر این بچه حدود پنج ماه هست که منزل رو ترک کرده (شاید بر اثر فشار زندگی) و بی خیال زن و بچه و همه چیز، رفته خونه پدر و مادر خودش! و حتی یکبار هم در طول  این پنج ماه برای دیدن فرزندش نیومده. از صبح تا به حال به این فکر میکنم که چرا فرزندم رو توی کوچه بغل گرفتم؟

سالها پیش، یکبار در یکی از رستوران هایی که میزهای خودش رو بیرون و در فضای باز چیده بود مشغول خوردن غذا بودم که نگاه حسرت بار یک رهگذر باعث شد با خودم عهد کنم تا عمر دارم در فضای باز و جایی که انسانها در حال عبور هستن غذا نخورم... و اینبار این اتفاق شاید باعث بشه با خودم عهد کنم که دیگه در کوچه و خیابان به شیوه فیلمهای هندی محبت نکنم!... در مجموع اینگونه به نظرم میاد که شاید بهتر باشه انسان در هر نوع فضای باز هرگز کار خاصی به جز رفت و آمد انجام نده و همه امور دیگر رو بگذاره برای محیط های بسته؛ چرا که در هر کوچه و معبر و خیابانی، همیشه نگاه حسرت باری وجود داره. 






نظریه نه چندان معتبر!

دوشنبه 13 فروردین 1397



وارد مغازه شدم. با شور و حرارتی همراه با تاثر فراوان در رابطه با فرهنگ و تمدن ایرانی با فروشنده صحبت میکرد و در حال گلایه از این موضوع بود که چرا علیرغم این پیشینه تاریخی، مردم بسیار بی فرهنگی داریم... چند لحظه پیش از من مغازه رو ترک کرد و زمانی که خریدم رو انجام دادم و پشت سرش از مغازه خارج شدم دیدم که در کمال تعجب کلوچه ای رو باز کرد و پاکتش رو روی زمین انداخت در حالی که سطل زباله دو متر اونطرف تر بود!

***
اوایل سال 90 در مقطع کوتاهی داخل دفتر کسی رفت و آمد داشتم که از خوب های شارلاتان گری روزگار بود!... تکیه کلام جالبی داشت و میگفت: ((هرکس از چیزی که نداره حرف میزنه!))... دلیل اینکه این جمله رو زیاد تکرار میکرد این بود که به علت بدقولی ها و کلاهبرداری هایی که میکرد اغلب طلبکارانی که به دفترش پا میگذاشتن در مورد لزوم برخورداری از اخلاق و معرفت و شعور و خوش قولی باهاش صحبت میکردن و بعد که اونها بیرون میرفتن بلافاصله این جمله ((هرکس از چیزی که نداره حرف میزنه!)) رو به زبان میاورد تا به نوعی خودش رو تبرئه کرده باشه و بگه دلیل اینکه این شخص داشت زیاد از شعور و معرفت حرف میزد اینه که خودش فاقد اون هست! هنوز هم بعد از چند سال گاهی با دیدن صحنه هایی مانند آنچه امروز در هنگام خرید از مغازه اتفاق افتاد ناخودآگاه یاد جمله اون شخص می افتم و خنده ام میگیره. اگرچه ایشان این جمله رو من باب توجیه خودش و خراب کردن وجهه طلبکاران نگون بختش به کار میبرد اما با خودم فکر میکنم گاهی اوقات این نظریه به شکل خنده داری میتونه درست هم باشه!













تعداد کل صفحات : 31 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...