آقای نوستالژی

ما جمله اسیران من و مایی خویشیم

چهارشنبه 2 خرداد 1397



1- خاویر کرمنت در کتاب معروف خودش به نام ((بیشعوری)) تعدادی از قواعد نانوشته در جهت تبدیل شدن به یک انسان بیشعور  رو عنوان میکنه که یکی از اونها این هست:

تمام قوانین میتوانند نقض شوند اما فقط از جانب تو!

2- قرنها پیش از این سعدی در یکی از ابیات خودش عنوان میکنه:

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند/ بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست!

3- در بین ضرب المثل های فارسی مثلی هست که میگه:

مرگ خوبه اما برای همسایه!


هر سه این موارد (و البته مثالهای بی شمار دیگری که میشه از لابلای آثار متنوع در قرون مختلف پیدا کرد و کنار هم قرار داد) تقریبا یک مفهوم رو القا میکنند. اینکه آدمیزاد به طور معمول خودش رو به بهانه های مختلف از اجرای تعهدات، قوانین و امور سخت معاف میکنه اما در عین حال از عدم رعایت چنین مسائلی توسط دیگران برافروخته میشه.
***

از ابتدای سال گذشته تصمیم به تغییر روال رفتاری خودم گرفتم. به این شکل که با خودم قرار گذاشتم کما فی السابق نهایت تلاشم بر این باشه که هیچگاه در هیچگونه رابطه ای (اعم از کاری، عاطفی و ...) اون کسی که شروع کننده دروغ، بد عهدی، زیر پا گذاشتن حق، ریاکاری، بازی کردن نقش و ...هست من نباشم اما اگر طرف مقابلم شروع کننده و پایه گذار این مسائل بود این حق رو برای خودم قائل خواهم بود که پایان دهنده اون رابطه باشم (حتی در مواردی که بنا به دلایلی قادر به کناره گیری فیزیکی نبوده و مجبور به ادامه دادن هستم، از لحاظ روحی از اون رابطه کنار بگیرم) و البته در صورتی که من آغاز کننده این نوع کج رفتاری ها بودم این حق رو متقابلا برای شخص مقابل قائل بشم. اتفاقا در سه یا چهار مورد در زمینه های مختلف این کار رو انجام دادم و به شدت هم از این تصمیم خودم دفاع خواهم کرد. من این حق رو برای خودم قائل شدم که در وجوه مختلف زندگی، انسان های امتحان پس داده رو کنار گذاشته و تنها کسانی رو برای همراهی گزینش کنم که از شخصیتی بالا و قلبی بزرگ برخوردار باشند، اگرچه این تصمیم باعث ایجاد لطمات سختی برای من بشه... تا پیش از آغاز سال 96 اما نگاه من نگاهی بسیار خوشبینانه و گاه بیش از حد معمول فداکارانه بود. سی و چند سال تحمل انسان هایی که آغاز کننده مسائل فوق بودند با این امید که ((اونها اصلاح خواهند شد)) یا ((من می ایستم و اصلاحشون میکنم)) به من آموخت که در بیش از نود درصد مواقع با ایستادگی من نه تنها اونها اصلاح نخواهند شد، بلکه در مواردی، درب با شدت بیشتری بر همان پاشنه خواهد چرخید... در مورد این تصمیم دو حالت رو میشه متصور بود. در حالت اول اگر انسان قابلی بوده باشم،  کناره گیری از رابطه و گرفتن خودم از اینگونه انسانها (از لحاظ اینکه نوعی تنبیه محسوب میشه) به نسبت ماندن با اونها، قدرت اصلاح بیشتری خواهد داشت! چرا که شاید باعث بشه با عبرت گرفتن از این اتفاق چنین رفتاری رو در قبال افراد دیگر تکرار نکنند و در حالت دوم در صورتی که انسان قابلی نبوده باشم در واقع  یک انسان ناقابل از مسیر زندگی من و یک انسان ناقابل از مسیر زندگی طرفم حذف شده که باز هم یک برد دو طرفه به حساب خواهد آمد!

نکته ای که پس از اجرای این تصمیم و به واسطه عکس العمل چنین افرادی (به عنوان مثال پیام امروز یکی از افرادی که تا سال گذشته در زمینه کاری همراهش بودم) متوجه شدم این بود که بر خلاف تصور سالهای پیشینم هرگز اینطور نیست که اینگونه افراد توانایی تشخیص رفتار درست از نادرست رو نداشته یا نیاموخته باشند. عکس العمل اینگونه افراد در قبال کناره گیری من از مسیر، نشان میداد که تمامی این افراد به طور کامل معنای قانون، تعهد، صداقت و ... رو میفهمند و اتفاقا بر روی اجرای صحیح این موارد تاکید دارند، اما نه در مورد خودشون بلکه فقط زمانی که پای طرف مقابل در میان باشه!... در واقع به شکل حیرت انگیزی با اینکه اونها شروع کننده رفتارهای خارج از شان و شخصیت یک انسان بودند و به شکل خودخواهانه ای برای یکبار هم که شده حاضر به اظهار پشیمانی یا دلجویی از تو نشدند، حتی نشان دادن عکس العمل از جانب تو رو برنمی تابند و به شکل حیرت انگیزتری بانگ و فریاد برمی آورند که مسلمانی نیست!

***

در طول سالهای گذشته یکی از فانتزی های مورد علاقه من این بوده که همیشه یک نظام آموزشی خیالی در ذهنم درست میکردم و تصور میکردم اگر قرار بود نظام آموزشی یک کشور رو برنامه ریزی کنم به جای دروس و آموزش های غالبا مزخرف و بیهوده فعلی چه دروسی رو جایگزین میکردم. یکی از دروسی که در رویای خودم تصور میکردم در چندین واحد دوره دبستان خواهم گنجاند آموزش رفتارهای درست و نادرست اخلاقی بود. اما امروزه و در این زمان (پس از تجربیات سال گذشته و امسال) باور من این هست که انسان ها عموما قادر به تشخیص رفتارهای خوب و بد هستند. شاید تنها یک واحد درسی برای آموزش چنین چیزهایی کافی باشه!... اما میتوان بیست واحد درسی رو به آموزش این امر اختصاص داد که ((من)) هم جزئی از همون انسان هایی هستم که نمیبایست مرتکب رفتارهای غیر اخلاقی شوم... که دروغ، دزدی، بی تعهدی، رشوه گیری، بدقولی، ریاکاری، بازی با انسان ها، عبور از چراغ قرمز چهارراه و غیره، تنها در صورتی که فرد دیگری جز ((من)) مرتکبش بشه کراهت نداره... که من میبایست گاهی از جسم خودم جدا بشم و همانطور که از بیرون در مورد رفتار دیگران نظر میدم، از عالم بیرون در مورد رفتارهای ((من)) نظر بدم... که  ((من)) محور و مرکز جهان نیستم!







کوچولوی بزرگ!

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397



((بابا لنگ دراز عزیزم! اگه دلت خواست بعضی شبها حرفهاتو به من بزن و برام درد و دل کن. من مطمئنم اینطوری سبک میشی و راحتتر و زودتر و بهتر خوابت میبره. اگه همیشه همینطور دیر بخوابی دچار پیری زودرس میشی. پوستت چروک میشه و قلبت مریض و بعدش خیلی زود باید عصا دستت بگیری))
***

بعید میدونم بتونی حدس بزنی این پیام چقدر برام ارزشمند بود و چطور باعث شد نیمه های شب اشک در چشمم حلقه بزنه. حقیقتش در پاسخ پیام امشبت من حرف یا درد و دل چندانی برای بازگو کردن به تو نداشتم (و البته نخواهم داشت) و فقط تونستم در جواب ازت تشکر کنم اما تو نمیتونی حدس بزنی دریافت پیامی که در اون به طور بی مقدمه و ناگهانی ازم خواسته شده ((بگم))، در طول زندگی من تا چه اندازه اتفاقی نو و بدیع به حساب میاد.

همیشه باورش برام سخت بود و البته لذت بخش که تو انقدر بزرگ شدی که حالا سر خانه و زندگی خودت نشسته باشی اما حالا با دریافت این پیام باور کردم که به اندازه کافی و حتی خیلی بیشتر از سن و سال خودت بزرگ شدی و میفهمی. 

 اینجا نوشتمش تا همیشه برام به یادگار بمونه، تا بگم که گاهی ابراز نگرانی ها و ابراز محبت های ناگهانی و خالصانه تا چه اندازه میتونن لذت بخش باشند. اینجا نوشتمش تا بدونی پیامت بسیار متفاوت، بدیع و دلچسب بود و نیاز بود به شکل ویژه تری ازت تقدیر کنم... تا تحسینت کنم و بگم همیشه همینطور سعی کن به دیگران این حس رو بدی که حواست بهشون هست. آدمها این حس رو دوست دارند و این یکی از بزرگترین کارهایی هست که یکنفر میتونه در زندگیش برای دیگران انجام بده...






تیرباران

شنبه 29 اردیبهشت 1397



چپ، راست، بالا، پایین. ضربات به طور متوالی از همه سمت در حال وارد شدن هست، حتی از نقاطی که فکرش رو هم نمیکنی...
***

یکی از نویسندگان بزرگ و فقید فرانسوی که در دوران جوانی مدتی دروازبان یک تیم فوتبال بود در وصف دورانی که دروازبانی میکرد گفته بود: ((خیلی زود آموختم که توپ هیچگاه از طرفی که فکر می کنید نمی آید! و این بعدها در زندگی ام به خصوص در پاریس که هیچکس با دیگری صادق نیست کمک زیادی به من کرد))

***
 فکر میکنم تعبیر این نویسنده تعبیر جالبی هست. بله! شما در درون دروازه قرار گرفتید و هیچوقت نمیدونید توپ بعدی از کدوم طرف قرار هست روانه دروازه تون بشه... و تجربه ای که به شخصه در طول زندگیم داشتم و میتونم به این تعبیر اضافه کنم این هست که متاسفانه در زندگی بدترین و شگفت انگیزترین ضربات از جانب مطمئن ترین و قابل اعتمادترین مدافعان خودت به سمت دروازه ات میاد! و این در واقع اون چیزی هست که میتونه نابودت کنه. وقتی مهاجم حریف، رقیب، دشمن و... توپ رو به سمت دروازه شلیک میکنه حتی اگر توپ تبدیل به گل بشه علیرغم دردناک بودنش باز هم این یک اتفاق طبیعی و مورد انتظار بوده اما زمانی که مدافع مورد اعتماد تیم خودت به ناگهان برمیگرده و توپ رو با تمام توان و قدرت خودش درون دروازه ات قرار میده دیگه هرگز اون آدم سابق نخواهی شد. این شبها با نگاهی جامع به اتفاقات دو دهه اخیر زندگی به این نتیجه میرسم که انسان عاقل و آگاه کسی هست که نه تنها هنگام صاحب توپ بودن حریف بلکه حتی وقتی توپ زیر پای مطمئن ترین مدافع خودش قرار داره آمادگی کامل و پیش زمینه ذهنی برای عکس العمل مناسب در قبال هرگونه عمل غیر طبیعی اون مدافع رو داشته باشه.

بله! همیشه از توپی که زیر پای مدافع خودت هست بترس!... و این میتونست خیلی ایده آل باشه اگر چنین تجربه ای رو از زمانی که نوزده سالم بود در اختیار داشتم.






پایان موقت!

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397



امروز برای اولین بار به دفتر مدیر مدرسه اش رفتم. می گفت جای تعجب داره که ما بالاخره شما رو دیدیدم. گلایه میکرد که شما تنها پدری هستی که در طول سال تحصیلی یکبار نه در دفتر مدرسه و نه حتی در هیچ جشن مهمی حضور پیدا نکرد. می گفت از نظر درسی و اخلاقی جزو سه دانش آموز نمونه مدرسه بوده اما چرا باید اینهمه غیبت داشته باشه و ... حرفهاش رو قطع کردم و گفتم که من در دوران تحصیل به قدر کافی شماتت شدم. لااقل حالا که خودم پدر یک دانش آموز هستم بهم رحم کنید!...

امروز بالاخره سال تحصیلی شون تمام شد. خوشحالم که از فردا مدرسه نمیره! حس میکنم اینطور خیالم راحتتره. در طول سال پنج شش بار فرصت شد که خودم برم و بیارمش. احساس میکردم مثل بره ای در گله گرگهاست! از چشم اغلب بچه ها شرارت می بارید و کاملا مشخص بود که از عموم اونها مظلومتر و سر به زیرتر هست. اگرچه نصف سال تحصیلی رو غیبت کرد! اما همون مقدار هم که رفت برای من باعث نگرانی بود و مدام آرزو میکردم هرچه زودتر این دوره به پایان برسه. خوشحالم که از فردا براش مدرسه ای در کار نیست، چون هربار که میدیدم مجبور هست به مدرسه بره خودم رو بیشتر بابت آوردنش به این دنیا سرزنش میکردم!






روز خوب

شنبه 22 اردیبهشت 1397



چند شب پیش در خواب دیدم که مبتلا به سرطان شدم. در عالم خواب مشغول رتق و فتق امور مربوط به ممات بودم! و اینکه آیا میتونم مجوزی برای سوزاندن پیکر خودم بعد از مرگ بگیرم یا خیر! چون با خودم فکر میکردم تو یک درصد هم احتمال بده فانتزی وجود روح پس از مرگ واقعیت داشته باشه، اونوقت تصور کن دفن بشی و بعد روحت بر بلندای مزارت حضور پیدا کنه و ببینه یک نفر از جماعت مزخرف روضه خوان که همه عمر ازشون نفرت داشتی میکروفون به دست مشغول نعره زدن هست! تا امورات اونروز خودش رو بگذرونه و یا تصور کن هر از گاهی بر بالای قبر خودت حاضر بشی و ببینی که یک نفر بر سر قبر ایستاده و یکسری کلمات عربی رو تکرار میکنه با این امید که بلغور کردن این جملات در اون مکان باعث به حساب واریز شدن ثواب در جای دیگری برای تو خواهد شد! و ...

در همین احوالات بیدار شدم و یاد یکی از دوستان اهوازی خودم افتادم که در ابتدای سال گذشته به یکباره ارتباط بین مون قطع شد و این درست زمانی بود که در اوج دوران بیماری ظاهرا لاعلاج خودش به سر می برد.اون زمان تمام سعی من این بود که بتونه روحیه خودش رو حفظ کنه و گاه مدت زمان زیادی صرف اینکار میشد اما ابتدای سال گذشته به یکباره خط تلفنش خاموش شد و علاوه بر اون هربار پیام رسان های مختلف مجازی هم نشان میدادند که آخرین بازدید او مربوط به مدتها پیش بوده. تقریبا تردیدی برام باقی نمونده بود که اتفاق بدی افتاده و احتمالا بیماری باعث شده از پای در بیاد. تا چند وقت بر سر از دست رفتنش از درون متاثر بودم، به خصوص که اون اواخر دو سه بار گفته بود ایکاش فقط برای یکبار به اهواز بیاید تا من قبل از اینکه اتفاقی برام بیفته شما رو ببینم اما با توجه به بعد مسافتی زیاد این اتفاق نیفتاده بود و من خودم رو از این بابت شماتت میکردم که چرا خواسته اش رو برآورده نکرده بودم. از طرفی دلم میسوخت از اینکه انسانی با این همه هنر و خلاقیت در وجودش، به این زودی و در این سن کم به خاطر بیماری از دست رفته. استعداد او در زمینه عکاسی و طراحی فوق العاده بود به طوری که گاهی ازم میخواست یک بیت شعر براش بفرستم و بعد همون شب یا فردای اون روز یک طرح یا نقاشی زیبا در رابطه با اون بیت شعر برام می فرستاد و من خلاقیت او در طراحی هاش رو همیشه تحسین میکردم. در همین افکار بودم که یکدفعه به ذهنم زد آدمی که رشته اش گرافیک بوده و کلا علاقه زیادی هم به عکاسی داشته باید به احتمال قریب به یقین صفحه ای در اینستاگرام داشته باشه. علیرغم عهد دیرین دشمنی که با این شبکه اجتماعی بستم! خودم رو وادار کردم اکانتی بسازم که صرفا بتونم باهاش به جستجوی صفحه این دوست بپردازم. نتیجه جستجو چندان موفقیت آمیز نبود و قید ماجرا رو زدم... امروز اما با فشار آوردن به مغزم! تونستم نام کامل فامیلش رو به خاطر بیارم. با وارد کردن اسم و فامیل، نتیجه جستجو اینبار موفقیت آمیز بود. در بین همان ده نتیجه اول جستجو سه اکانت با عکس او به نمایش در آمد! یکی از اکانتها باز بود و میشد دید که آخرین پستش مربوط به مدتها پیش بوده. به این ترتیب ظن مرگ او تقویت شد اما به هرحال برای این اکانت و دو اکانت دیگر که خصوصی بودند و پستهاشون برای عموم قابل نمایش نبود هم پیامی خصوصی گذاشتم با این امید که لااقل یکی از نزدیکانش به صفحه او دسترسی داشته باشه و بتونم از چند و چون درگذشت او با خبر بشم. 

... و نتیجه حیرت انگیز بود. حوالی ظهر چند پیام از یکی از اکانتها دریافت کردم. خودم رو معرفی کردم و متوجه شدم خودش هست که داره پیام میده. به سرعت شماره ام رو خواست و تماس گرفت. با صدای ذوق زده و لرزانش برام تعریف کرد که ظاهرا تلفن همراهش از ارتفاع بلندی به پایین پرت و مفقود شده و چون خطش اعتباری بوده قیدش رو زده و گوشی و خط جدیدی گرفته که همین باعث شده به شماره های قبلی دسترسی نداشته باشه. برام گفت که بیماری به خیر گذشته، حالا مشغول کار هست و البته ازدواج کرده و بسیار از زندگی مشترکش راضی هست... باورش برای من خیلی سخت و البته خیلی شیرین بود. یکساعت بعد مجدد تماس گرفت و اینبار همسرش بود که میخواست صحبت کنه. ظاهرا پیش از اینها در مورد من براش گفته بود و کاملا من رو میشناخت. وقتی صحبتهامون تمام شد احساس بسیار خوبی داشتم. ماهها بود که خوشحالی رو تجربه نکرده بودم و شاید به قول اون نویسنده معروف قلبم صرفا تبدیل به یک عضله شده بود که در سینه زور میزد. از یک طرف صحبت مجدد با انسان و دوستی که تصور میکردی سال گذشته در اوج بدبیاری و مشکلات از دنیا رفته و روبرو شدن با این موضوع که حالا نه تنها بیماریش درمان شده بلکه ظرف مدت کوتاهی در وجوه دیگر زندگی هم اوضاع بسیار مساعدی داره و از طرف دیگر صحبتهای قدرشناسانه او و همسرش در رابطه با وقتی که طی یک دوره برای او گذاشتی حس بسیار خوبی داشت. 
مجدد به این فکر میکردم که زندگی واقعا استاد بازی های غیر قابل پیش بینی هست. گاهی یک آدم ظرف 365 روز میتونه این همه تغییرات مثبت رو تجربه کنه و از اوج سیاهی به سفیدی برسه و البته گاهی بالعکس...






هبوط در آتش!

پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397



نمیشه روز و شب هم به این فکر کرد و غصه خورد که چرا جبر جغرافیایی و جبر زمانی توامان لطف خودشون رو شامل حال ما کردند! تا سرنوشت ما این باشه که زندگی رو در این کشور و در این برهه از تاریخ از سر بگذرونیم. فکر میکنم بر روی کره زمین به نسبت کل جمعیتی که داره، انسان های کمی وجود دارند که از بخت و اقبال بلندشون درست در مکان و زمان مناسبی شانس زندگی بهشون داده میشه و خب باید واقعیت رو پذیرفت.  بله! ما جزو اون اقلیت نبودیم. 

اغلب ما میدونیم که وضعیت کلی این سرزمین بالاخره طی سالهای پیش رو تغییر خواهد کرد اما تو فرض کن نه ده سال آینده، تو فرض کن نه پنج سال آینده، تو فرض کن همین فردا شرایط برای این سرزمین تغییر پیدا کنه. اونچه مسلم هست باز هم سالهایی که قاعدتا میتونست بهترین سالهای عمر بسیاری از شهروندان این سرزمین باشه باز نخواهند گشت. سرنوشت این بود در برهه ای زندگی کنیم که بعدها چراغ راه آیندگان خواهد بود، من باب اینکه یکبار دیگر منبعی بسیار مناسب برای قضاوت در مورد حکومت های مذهبی و ایدئولوژیک در دست باشه.

باشد که آیندگان با فراموش نکردن و عبرت گرفتن از این دوران، لااقل موجبات شادی روح ما را فراهم آورند. آمین! 






اسم ها

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397



برای هر کسی، یک اسم توی زندگیش وجود داره که تا ابد هر جایی اون رو بشنوه، ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
یا از روی ذوق
یا از روی حسرت
یا از روی نفرت!

((هاروکی موراکامی))

***

... و امروز وقتی مادری فرزندش رو صدا میزد من به اون سمت برگشتم. با ذوق، با حسرت!
حقیقتا احساس میکنم زندگانی بیخودی داشتم! (یا شاید هم برای همه به همین شکل بوده چون من خبر از همه چیز زندگی دیگران ندارم)... اینکه میگم بیخود به این خاطر که وقتی نگاه میکنم میبینم هنوز از شنیدن اسمت ذوق میکنم. اما به چه دلیل؟ آیا دلیلش غیر از این بوده که تو در وجه احساسی زندگی من تنها کسی بودی که هیچوقت حس نکردم در حال نقش بازی کردن بود؟ ... و آیا این زندگی انقدر باید پست باشه و حافظه اش تا بدین اندازه سرشار از حضور شخصیتهای جعلی که هنوز هم پس از سالهای سال، شنیدن نام اون کسی که خود واقعیش رو به معرض نمایش گذاشته بوده، در وجود آدم اینگونه ذوق و حسرت توامان ایجاد کنه؟







جهان پر از ((کارلوس روآ)) ست!

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397



سال 1998 در باشگاه اسپانیایی نه چندان مطرح مایورکا بازی میکرد. در همون سال به عنوان دروازبان اول آرژانتین در جام جهانی درخشش خیره کننده ای داشت و این موضوع  باعث شد از طرف باشگاه مطرح منچستر یونایتد که اون سالها در اوج قرار داشت پیشنهادی دریافت کنه اما در میان تعجب همگان این پیشنهاد رو نپذیرفت. کارلوس روآ برای رد این پیشنهاد دلیل عجیبی داشت. طبق باورهای مذهبی او (آرماگدون) دنیا در سال 2000 با ظهور مسیح به پایان میرسید!! او به ناگهان و در اوج دوران شهرت و آمادگی اعلام بازنشستگی کرد، به روستایی دنج پناه برد و مدت زمان باقیمانده تا سال 2000 رو در کنار خانواده اش مانند کشیش ها به عبادت پرداخت تا برای فرا رسیدن پایان دنیا آماده باشه!

سال 2000 فرا رسید؛ انتظار کارلوس و خانواده اش فرجامی نداشت، مسیح ظهور نکرد و دنیا به اتمام نرسید! منچستر یونایتد با آلکس فرگوسن جامها رو یکی پس از دیگری در انگلستان و اروپا درو میکرد و کارلوس روآ ملقب به پنجه طلا! پس از پی بردن به نافرجامی اون اعتقاد خاص و بازگشت به عرصه ورزش پس از سال 2000، هرگز پیشنهاد چشمگیری نداشت و البته پنجه طلای پیش از وداع نشد...

***

در نگاه اول شاید اعتقادات مذهبی کارلوس روآ و چیزی که او عمیقا پذیرفته و باور کرده بود مایه تعجب و حتی خنده باشه اما برای اینکه بهمون اثبات بشه میلیاردها کارلوس روآ در دنیا وجود داشته و دارد که احتمالا یکی از اونها هم خود ما هستیم! کافیه بدون در نظر گرفتن آموزه ها و  مسائل عجیبی که از کودکی تا به امروز بر اثر بارها تکرار باورشون کرده و حتی نسبت بهشون تعصب خاصی هم داریم، از این قالب بیرون اومده و فقط ساعتی در مورد یکسری از اعتقادات فکر کنیم. اون وقت متوجه خواهیم شد اعتقادات کارلوس روآ در مقابل برخی اعتقادات ما اصلا عجیب نیست و چه بسا ضربه ای که باور عمیق اینگونه اعتقادات به ما و جامعه مون زده بسیار بزرگتر از ضربه ای باشه که کارلوس روآ به خودش زد.






... که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397



امروز شنیدم چند هفته ای هست که آزاد شدی. شنیدم وزنت نصف شده و چهره ات در پنجاه سالگی و پس از تحمل پنج ساله سختی ها و چه بسا شکنجه های داخل زندان نشانی از چهره سابق نداره. شنیدم حق خروج از کشور و بازگشت به جایی که بودی رو نداری و در کنج خانه کهنه و کوچک پدری سر میکنی. شنیدم هیچکسی کنارت زندگی نمیکنه و همه ترکت کردند؛ به جز یکی از خواهرانت که گهگاه سری بهت میزنه. شنیدم گاهی از هوش میری و در همین مدت کوتاه پس از آزادی دو بار به علت عدم توانایی در حفظ تعادل از پله ها به پایین پرت شدی... ناخودآگاه ذهنم میره به چند سال پیش. به حالات سرخوشانه ساعاتی پیش از پروازت... به چند هفته پس از پروازت... وقتی از یکی از بهترین نقاط این دنیا تماس گرفتی و گفتی عالی تر از این نمیشه! گفتی تازه میفهمم زندگی یعنی چی و حیف از عمری که تو اون مملکت گذشت... گفتی و گفتی ...اما چه کسی فکرش رو میکرد چند ماه بعد وقتی میای تا به خانواده و دوستانت سر بزنی، در فرودگاه دستبند به دستانت میخوره و سرنوشت اینطور برات عوض میشه... دنیا جای عجیبیه! گاهی میتونه شبیه فیلمهای سینمایی باشه. تصور کن! انسانی با اون همه امکانات و اون جلال و جبروت در قاب تصویر نمایش داده میشه. سپس با یک فلش فوروارد و نمایش جمله ((ده سال بعد)) به سال 97 میای و کسی رو در قاب تصویر میبینی که کوچکترین شباهتی با انسان موجود در تصویر قبلی نداره...

نمیدونم با این حال و احوالی که ذکرش رفت هنوز آدرس این صفحه رو یادت مونده یا نه و از وقتی برگشتی به این صفحه نگاهی انداختی یا خیر. دو سه  سال پیش هنگامی که دربند بودی دوبار در پستهای این وبلاگ اشاره ای بهت داشتم.

حقیقتش همیشه و همیشه، حتی روزی که آن سوی دنیا تا خرخره غرق در شادمانی بودی این حس رو داشتم که روزگار دیگری در انتظارت هست و این رو بهت گفته بودم. نه به این دلیل که من اعتقادم بر این هست که خداوندی عادل بر تخت خودش در آسمانها تکیه زده و اعمال خوب و بد ما رو یادداشت میکنه تا جبرانشون کنه!... نه این اعتقاد من نیست... و نه به این دلیل که تصور میکنم نیرویی مافوق طبیعی و بشری وجود داره که اعمال ما رو به خودمون برمیگردونه!... چرا که از نظر من این هم تنها میتونه یک قصه کودکانه باشه... بگذار برات بگم که از نظر من اینگونه اتفاقات برای انسانهایی مانند تو که آگاهانه و یا شاید ناآگاهانه تمام عمر حتی به قیمت لگدمال کردن بسیاری از انسان ها و زیر پا گذاشتن حقوق اونها به جز در جهت تامین منافع و خواسته های خودشون گام برنداشتند کاملا طبیعی هست... داستان خیلی ساده ست و به وجود خداوند و نیروهای فراطبیعی ارتباطی نداره. تو یک بار نارو میزنی و طرف مقابلت انسانی هست که نه امکانش رو داره و نه اهل انتقام گرفتن هست. بار دوم فریبکاری میکنی و طرف مقابلت انسانی هست که جربزه و امکانش رو داره اما تصمیم میگیره تو رو ببخشه. بار سوم کسی رو بازی میدی و طرف مقابلت اهل انتقام هست اما جربزه و امکانش رو نداره. اما بار چهارم به کسی نارو میزنی و فریبش میدی که هم تشنه انتقام هست، هم جربزه اش رو داره و هم امکان و قدرتش رو... و اینجاست که کار برات تمام میشه. حالا ممکنه این نفر چهارم همون بار اول سر راهت قرار بگیره و ممکنه بار هفتم یا دهم و این دیگه به میزان بخت و اقبال تو بستگی داره!... تردیدی ندارم اون جرم سیاسی که در علت دستگیری تو ذکر شده چیزی نیست که تو خودت رو اون هم در اوج روزگار خوشت درگیرش کرده باشی. تو انسانی نبودی که احساس کنه امروز باید جهت حمایت از مردم سرزمینش اون هم از آنسوی آبها وارد کارزار مبارزات سیاسی بشه!... نه! تو  هیچوقت دغدغه ای جز خودت نداشتی و من این رو خوب میدونم. تردیدی ندارم اون دستبندی که به دستت خورد میتونسته حاصل یک پرونده سازی بوده باشه از جانب یکی از اون نوع چهارم هایی که مثال زده شد! یکی از همون هایی که وقتی باهاشون بازی میکردی هرگز تصور نمیکردی تا این اندازه با نفوذ و پر قدرت بوده باشن و موفقیت های! قبلی در زمینه فریفتن آدمها این باور رو در تو ایجاد کرده بود که تا همیشه همون روال ادامه خواهد داشت.

نمیدونم!... فقط از صمیم قلب امیدوارم ادامه داستان زندگیت هم جوری باشه که بشه با فیلمهای سینمایی اینبار از نوع فیلمهای فارسی که در پست قبل بهشون اشاره شد مقایسه اش کرد! مثلا از حال امروزت با یک فلش فوروارد و جمله ((سه سال بعد)) تصویری ازت دیده بشه که از این وضعیت فاصله گرفتی، اوضاع جسمانی بهتری داری و با پیش گرفتن راه صداقت و در نظر گرفتن حقوق سایر انسان ها تبدیل به شخصیت مثبتی شدی...






دهه شگفت انگیز شصت (2)

یکشنبه 9 اردیبهشت 1397



شکل دوم صحنه های +18 در فیلمهای فارسی به شکل مسخره ای مربوط به تجاوز شخصیت مرد منفی فیلم به یکی از نسوان می شد! به طور معمول در همه اینگونه فیلمها هم مرد شیطان صفت با لبخندی بر لب و با دیالوگ هایی مضحک به سمت خانم می تاخت، کما اینکه دقیقا به خاطر دارم حتی در یکی از فیلمها ( فیلم همسفر) وقتی شخصیت شیطان صفت!، خانم مورد نظر رو تنها گیر آورده و فرصت تجاوز رو مهیا دید زیر لب گفت: ((خدایا شکرت!!!)) و این نشان از عمق اعتقاد این مرد تجاوزگر مومن به خداوند! و به جمله ((شکر نعمت نعمتت افزون کند)) داشت!... در نقطه مخالف عکس العمل خانم متجوز (مورد تجاوز قرار گرفته!!) به حرکت آقا، غالبا کشیدن جیغ بنفش همراه با ادای دیالوگ هایی چون: ((ولم کن کثافت!)) و ((به من دست نزن عوضی!)) بود تا زمانی که قهرمان داستان سر رسیده و با چند مشت جانانه او رو نجات بده و من هیچوقت نفهمیدم چرا کارگردانهای فیلمهای فارسی غالبا به وجود حداقل یک سکانس اینچنینی در فیلمهاشون اصرار می ورزیدند... به هرحال در اینگونه مواقع هم پدر به شدت هوشیار شده بود و به محض نگاه چپ شخصیت منفی ماجرا متوجه نیت شوم او شده و دکمه استپ رو میفشرد! 
در این بین گاهی اتفاقات جالبی هم به وقوع می پیوست. مثلا به خاطر دارم که هنگام تماشای فیلمهایی به جز فیلمفارسی (مثلا فیلمهای رزمی خارجی) پدر نیاز زیادی به آماده باش و یا در آغوش نگه داشتن کنترل! نمی دید چون غالبا اینطور فیلمها فاقد صحنه های آنچنانی بود و این خیالش رو راحت میکرد. دست بر قضا یکبار وقتی فیلمی رزمی رو تماشا میکردیم ناگهان صحنه بسیار نابهنجاری در مقابل دیدگان مون ظاهر شد!  پدر در حالی که غافلگیر شده بود دست خودش رو به سرعت به اطرافش کشید و متوجه شد خبری از کنترل نیست. ما همگی سرها رو به اینطرف و اونطرف چرخوندیم که یعنی اصلا حواسمون به فیلم نیست. رباب خانم چادرش رو روی صورتش کشید و از طرفی مشتهای اقا جابر بود که با تمام قدرت به دیوار کوبیده میشد (که یعنی حواست کجاست خب قطعش کن این لعنتی رو ایمان ما و بچه ها به باد رفت!). خلاصه اینکه هر دو خانواده مجبور به خاموش کردن تلویزیون شدند تا اینکه عاقبت چند دقیقه بعد کنترل پیدا شد. زیر چادر رباب خانم...

جدا از جریان لذت بخش تماشای فیلم، تقریبا به هرچیز دیگری(به جز جریان جنگ و وحشت بمباران) در اون سالها فکر میکنم برام به شدت جذاب هست. ده ها خانواده مجزا بودیم اما خانه دیگران خانه ما هم بود. بارها شده بود که ما بچه ها حتی شام یا ناهار رو در منزل همسایگان و در کنار اونها میخوردیم و یا به عنوان مثال وقتی یکی از همسایگان تصمیم به بازسازی منزل داشت در حدود  دو هفته در منزل ما سکونت کردند! تا کارشون تمام بشه. حتی اگر قرار بود کسی فرش خانه خودش رو بشوره به محض پهن شدن فرش چندین نفر دست به دست هم میدادند تا شستشو انجام بشه. عصرها تقریبا همه اهل محل از خانه بیرون میزدند و در اون کوچه های سرسبز دور هم مینشستند. وقتی پدر فوت کرد تمام کوچه عزادار بود و ما گویی فرزندان همه اهالی کوچه بودیم. اونها مثل فرزند خودشون از ما مراقبت و دلجویی میکردند .امروز حتی تصور چنین اتفاقاتی بعید به نظر میرسه... هیچکس انکار نمیکنه که دورانی سخت بود با امکاناتی بسیار ناچیز اما فکر میکنم چیزهای هیجان انگیز زیادی برای زندگی وجود داشت که حالا وجود هرگونه امکاناتی نمیتونه جای اونها رو پر کنه.

هنوز هم از همسایگان اون سالها بی خبر نیستیم و مادر گاهی اگر شده تلفنی با اونها ارتباط میگیره و فکر می کنم این داستان در مورد خیلی ها صدق میکنه. اینکه از یک جایی به بعد همسایه های خودشون رو درست نمیشناسن اما معمولا هنوز از احوال و روزگار همسایگان دهه شصت خبر دارند. حتی دهه هفتاد هم تا حدودی این مشخصات رو حفظ کرده بود اما تصور میکنم پس از اون خیلی چیزها متفاوت شد.

از فکر اون سالها و اون روابط صمیمانه بی نظیر بیرون میام و دوباره خودم رو نشسته روی مبل و خیره به دیوار، اون هم در این مکان و این زمان میبینم. گویی که از رویا به کابوس سفر کردم... از کوچه های پر از محبت و دوستی دوران کودکی به شهری که در اون هیچ همصحبت و هیچ هم خاطره ای وجود نداره...








تعداد کل صفحات : 31 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...