آقای نوستالژی

کشیده قرن!

دوشنبه 6 دی 1395



گاهی اوقات یکی از شیوه های ابراز محبت دخترم این هست که وقتی دراز کشیدی چهاردست و پا به سمتت میاد و دماغت رو میکشه یا صورتت رو چنگ میندازه و یا یک کشیده میخوابونه زیر گوشت!(احتمالا یک نوع ابراز محبت که میتونه شیوه مورد استفاده قبیله آسمات در گینه بیسائو بوده باشه!!)... دیشب وقتی در خواب ناز بودم چهاردست و پا به سمتم اومده و یکی از اون کشیده ها رو نواخت که انصافا هم علیرغم اینکه دستان کوچکی داره ضربه، ضربه جانداری بود! طوری که برق از سرم پرید و البته باعث شد پس از بیدار شدن یاد خاطره ای بیفتم و چند دقیقه ای با خودم بخندم!


ادامـه مطـلب




میراث

یکشنبه 28 آذر 1395



این روزها از بیرون گود، شاهد جنگ و جدال گروهی از اقوام نه چندان نزدیک بر سر ارث و میراث پدری خودشون هستم. داستان غم انگیزی که بارها و بارها در زندگی خانواده های مختلف  (از جمله سابق بر این، در میان خاندان پدری خودم) شاهدش بودم و هر زمانی که باهاش مواجه میشم بیشتر از گذشته در اثبات این موضوع به خودم که ((هنوز هم پول همه چیز نیست)) شکست تلخی میخورم!... به میانه میدان آمدن عده ای خواهر وبرادر (مثل گلادیاتورها) و هورا کشیدن و تشویق شدن توسط فرزندانشون برای ادامه این نبرد و تحریک برای به دست آوردن اونچه حق خودشون میدونند... غافل از اینکه در این بین، گنج حقیقی با هر ضربه شمشیر این گلادیاتور های ناشی در حال نابودی ست.  نکته عجیب اینکه گاهی این کمر بستن به قتل روابط قابل احترام خویشاوندی توسط کسانی در حال انجام هست که همگی به اندازه کافی آنچه باید داشته باشند دارند و مقداری کم و زیاد شدن حساب بانکی شون هیچ تغیر محسوسی در زندگی اونها ایجاد نخواهد کرد. گاهی با خودم فکر میکنم وقتی پول این قدرت شگفت انگیز رو داره که نسلهای گذشته (با اون میزان از رعایت ادب خواهر و برادری و مقید بودن به حفظ احترام بزرگتری و کوچکتری) رو به جان هم بندازه پس تکلیف نسل امروز در مواجهه با پول و ثروت کاملا مشخص خواهد بود!


ادامـه مطـلب




اشتباهی!

جمعه 19 آذر 1395



در طول سالهایی که در فضای مجازی حضور دارم شاید عمده ترین مسئله ای که موجب کدورت بین من و برخی دوستان دنیای مجازی شده ماجرای ((شبهای شعر)) بوده باشه. دعوت از اونها، نپذیرفتن از ما و دلخوری و... این ماجرا چند هفته پیش مجددا تکرار شد. ماجرایی که فکر میکنم در طول این سالها بیش از ده بار اتفاق افتاده و شاید بارزترین مورد هم مربوط به چند سال پیش بود که با درخواست دوستان، همسر یکی از شاعران بزرگ و قابل احترام معاصر بنده رو از طریق ایمیل به مراسم شعرخوانی در رابطه با سالروز درگذشت ایشان دعوت کردند که ترجیح دادم به این مراسم نرم و این ماجرا منجر به قطع روابط دیپلماتیک! تعداد زیادی از دوستان مجازی (و آرامش خاطر ما!) شد.


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (29)

دوشنبه 15 آذر 1395



1

بی خود تو بی خودی ام، مست ترین مست زمین

میکده های بسته را، خسته نشسته در کمین

ای تو تمام من من، با تو خودی تر از تو ام

بی تو درخت بی زمین، حلقه لخت بی نگین...(شهیار قنبری) 

2

یک: کمی در مورد اختراعتون توضیح بدید؟

دو: خب نحوه کار بدین شکل هست که ابتدا میبایست این دستگاه بر روی وسیله نقلیه شخصی شما نصب بشه که اتفاقا کار نصبش هم بسیار راحته. از اون به بعد شما هستید و  این دکمه قرمز رنگ که با فشار دادنش ظرف یک دقیقه! و بله! درست شنیدید: فقط ظرف یک دقیقه، جلوی درب منزلتون خواهید بود!

یک: تبریک مرد جوان!... اما این ادعای بزرگیه و واقعا غیر ممکن به نظر میرسه!

دو: فراموش نکنید که غیرممکن غیر ممکن است!

یک: یعنی تحت هر شرایطی و در هر زمانی که راننده این دکمه قرمز رو فشار بده یک دقیقه بعد جلوی درب منزلش خواهد بود؟!

دو: هر زمانی نه!... فقط وقتی که یک دقیقه مونده تا به منزل برسه!!

3

هنرمند و ورزشکار شایسته ایرانی آن است که بر فنون پاچه خواری مسلط باشد. مدالها و جوایز خود را به بارگاه های ملکوتی تقدیم کند، به دست بوس صاحبان حکومت برود، در فضای مجازی به فلان سردار و فلان مقام عرض ارادت داشته باشد و در حالی که سه چهارم از سال را مشغول تفریح و گشت و گذار در غرب است در مصاحبه های خود از افتخار زندگی در ایران! و عدم توانایی در تامین امنیت و وجود فساد گسترده در غرب بگوید!... که به حمدالله در حال حاضر چنین هنرمندان و ورزشکارانی در ایران اسلامی فراوانند.

4

پدر مرحوم ما رفیقی داشت به نام آقا کریم که هرکجا هست خدا حفظش کنه. زمان جنگ موشکی توی محله نازی آباد فرود اومد که صاف خورد وسط منزل این بنده خدا و البته تنها شانسی که آورد این بود که در لحظه اصابت موشک کسی در منزل نبود و همگی جایی مهمان بودند. فردای اون روز اومد منزل ما و پدرم ازش پرسید: ((حالا چیزی هم از خونه و زندگیت باقی مونده؟!))... با خنده جواب داد: ((فقط یه چیز!))... پدرم پرسید: ((چی؟))... گفت: ((موشک لاکردار تمام خونه و وسایلش رو از بین برده ولی شاید باورت نشه تنها چیزی که از لابلای آوار و گوشه و کنار خونه، صحیح و سالم در اومده تمام 52 برگ پاسورم بود که حتی یک خال هم بهشون نیفتاده!)) بعد ورق ها رو از جیبش درآورد و گفت: ((ایناهاش! ببین!))... انصافا هم سالم مونده بودن!

5

معمولا به محض سر زدن رفتاری بی ادبانـه از سوی یک شخص، گفتـه میشه: ((طرف ادب و تربیـت خانوادگیش رو نشون داد!))... در حالی کـه نـتایـج تحقیـقات من بـر روی بـیـش از 547230 کودک و نوجوان و جوان و خرس گنده!!در دانشگاه آنژی ماخاچگالا! نشون میده که بر خلاف تصور عموم، ادب یـک انسان بـه طـور معمـول ارتـباط چندانی با نـحوه تربیت خانواده و محیـط اطرافـش نـداره. ای بسا فرزنـدی بی ادب کـه در خانـواده ای کامـلا مـودب رشد کرده و ای بسا بالعکس!... حال در رابـطه با اینکه ((پس میزان ادب یک فرد تحت تاثیر چه عوامل دیگری قرار داره؟!)) تحقیقات من فعلا چیزی رو نشون نمیده!! اما تصـور میکنم پاسخ ایـن سوال رو هـم ماننـد پاسخ سوال ((استعداد انسان ها در زمینـه های مختلـف و متـفاوت چطور از بدو تولـد در وجود اونـها قـرار میگیـره؟!)) باید در زندگی های قبلی و میزان تکامل روح انسان جستجو کرد که البته این کار فعلا از توانایی بشر خارج هست.

6

مهم نیست که مولانا در ترکیه دفن شده. او یک ایرانیه چون اشعارش به زبان فارسی بوده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، زبان نوشتاری اون شخص هست!

مهم نیست که کتابهای ابوعلی سینا به زبان عربی نوشته شده. او یک ایرانیه چون در ایران دفن شده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، محل دفن اون شخص هست!

7

این جام شرابی ست که آغشته به زهر است

یک عاقبت تلخ که با معجزه قهر است

آنجا که پسرخوانده رعیت شده عاشق

بر دختر خانی که پدرخوانده شهر است!







عکس پروفایل خبر میدهد از سر ضمیر!

یکشنبه 7 آذر 1395



عکس پروفایلش رو چک کردم و دیدم روی یک زمینه سرمه ای رنگ اون هم با خط خوش نوشته شده: ((هرکسی همنفسم شد، دست آخر قفسم شد))...  بعد از سلام و احوالپرسی از لابلای صحبتهاش متوجه شدم بعد از پنج سال زندگی مشترک در حالی که صاحب یک دختر هم بودن طلاق گرفته و خانم هم گفته دخترت مال خودت و خداحافظ!... خیلی برام جای تعجب و تاسف داشت. میگفت با زنم به مشکل خوردم. اون میگه تو اجتماعی نیستی ولی به نظر من مشکلش چیز دیگه ای هست که بهتره برات نگم! (به یاد آوردم چندین سال قبل و مدتها پیش از اینکه ازدواج کنه بارها و بارها با جنس مخالف رابطه دوستی برقرار کرده و بعد به مشکل خورده بود و در یک مقطعی حداقل بیست مرتبه من و افراد دیگه بهش تذکر داده بودیم که رفتار و حرکات سخیف خودش رو به خصوص وقتی در جمع قرار میگیره اصلاح کنه) بهش گفتم خداوکیلی زنت بیراه هم نگفته. من که بزرگت کردم!! شخصا از نظر سطح روابط اجتماعی گوسفند رو یک پله بالاتر از تو قرار میدم!...با دلخوری گفت خیلی ممنون! و خداحافظی کرد...از فردای اون روز تا چند وقت مدام پیغام میداد که دختر یا زن خوب سراغ نداری؟!! باور کن من میخوام زندگی جدیدی شروع کنم و بالاخره باید مادری بالای سر دخترم باشه... بهش گفتم من حاضرم همه دخترهای خوب این شهر رو پیدا کنم اما نه برای پیشنهاد دادن به تو! بلکه به این خاطر که بهشون بگم یک همچین خطر بالقوه ای توی این شهر وجود داره و مراقب باشین سراغ شما نیاد!!


ادامـه مطـلب




آنچه بودم، آنچه خواهم بود

پنجشنبه 27 آبان 1395



((بیش از اینها بگو با من... چرا که راهمان دیر یا زود جدا خواهد شد))

چه پیشگویی دقیق و البته نه چندان سختی!

 

((من از این برج و این بازار و این دیوار بیزارم/ من از این بی قلندر خاک رسوا کینه ها دارم))

بله! تقریبا از همه چیز بیزار بودم و بسیار غیر قابل تحمل تر از امروز!


((نگاه کن که غم درون دیده ام،چگونه قطره قطره آب می شود))

شعر آفتاب می شود از فروغ؛ اسم شب اون روزها...

 

((زمزمه های یک دیوانه))

دوران افسردگی تهوع آور و مزخرف...داستانی چند قسمتی که از بس سیاه و پوچ نوشته بودمش، حتی دوست ندارم دوباره یک خطش رو بخونم و سریع ازش رد میشم!


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (28)

شنبه 22 آبان 1395



1

گفت عالم همه در بندگی شیطانند

گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست!...((هوشنگ ابتهاج))


2

یک: جناب معتضد!... خدای من باورم نمیشه از نزدیک میبینمتون! همیشه دو تا آرزو داشتم که خوشبختانه امروز با دیدن شما یکی از اونها برآورده شد!

دو: لطف دارید. باعث افتخار منه (با خنده)... حالا آرزوی دومت چی بوده جوون؟!

یک: این که وقتی شما رو میبینم یک اسلحه توی جیبم باشه!!


3

چند وقتی هست که در بین دوستان، همکاران و اعضای خانواده کمپینی!! بر علیه سیگار کشیدن من راه افتاده. همه در حال تلاش برای این هستن که سیگار رو ترک کنم. همین مسئله باعث شده که حقیقتا احساس مسئولیت کنم و به فکر فرو برم. تصور میکنم بالاخره باید تصمیم مهمی بگیرم. مثلا اینکه دوستان، همکاران و خانواده ام رو ترک کنم!!


4

دلمشغولی ها بسیارند. به عنوان مثال یکی از مسائل مهمی که ذهن ما را درگیر خود کرده این است که اگر خدایی ناکرده روزی ایشان به رحمت خداوند بروند تکلیف جانشین ایشان چه خواهد بود؟!... این دغدغه بزرگی ست... چرا که یافتن فردی تا بدین اندازه خرف، خودکامه،نالایق و در عین حال بی غیرت حقیقتا کار دشواری خواهد بود!


5

فرصتها همچو ابر در گذرند و هرگز دوباره باز نخواهند گشت. آنها را به خاطره انگیزترین شکل ممکن هدر دهید!


6

احمد یک انبار داشت که یک عالمه سنجد توش باد کرده بود. زانوی غم رو بغل گرفته  و بر سر میزد. دوستش گفت: حالا که چیزی نشده! گوشیت تلگرام داره؟! ... گفت: آره! چطور؟!... گفت: بده به من... و بعد برای تمامی مخاطبین و گروه ها این متن رو ارسال کرد:(( لطفا اطلاع رسانی کنید... درمان سرطان پیدا شد! سالها پیش محققان دانشگاه لوبک دریافتند که خوردن روزانه مقادیری سنجد!! ظرف مدت کوتاهی تمامی سلولهای سرطانی را از بین برده و انسان را تا سالها در مقابل این بیماری بیمه میکند! حال دلیل آنکه چرا تا به حال از افشای این راز جلوگیری شده است به تجارت کلان و سود فراوان شرکتهای ساخت دارو بازمیگردد ... ))

... و  چهار روز بعد احمد هنوز اون انبار رو داشت. اما هیچ سنجدی داخلش نبود!


7

تصویر تو وهم همیشه... کاشکی بودی

چشمان تو آنسوی شیشه... کاشکی بودی

یک عصر بارانی، خیابان ولی عصر

حالی از این بهتر نمیشه... کاشکی بودی








نگاه

دوشنبه 26 مهر 1395



یک: چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

دو: این یک نگاه حسرت باره آقا! وقتی این بچه زیبا رو در آغوش شما میبینم با خودم میگم ایکاش حالا و در پنجاه سالگی منم یکی مثل این رو توی زندگیم داشتم.

یک: مگه شما بچه ندارید؟

دو: نه!

یک: مشکلی بوده یا خودتون نخواستید بچه داشته باشید؟!

دو: هیچکدوم! راستش من تا همین امروز اصلا ازدواج نکردم که بخوام بچه ای داشته باشم.

یک: یعنی تا به این سن و سال مجرد بودید و هیچوقت زن نگرفتید؟!

دو: بله!... حالا چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

یک: این یک نگاه حسرت باره آقا!







مامور سرشماری عشاق! _ (2)

پنجشنبه 15 مهر 1395



وقتی کار فرم تموم شد با خودم قرار گذاشتم که فردا عصر به درب منزلشون مراجعه کنم اما فکرهای خنده داری از سرم گذشت. مثلا از کجا معلوم که پدر اون دختر با دیدن این فرم اون هم بر روی برگه A4 معمولی! شک نکنه و یا از کجا معلوم  که در جریان نباشه اصلا چنین طرحی در حال اجرا نیست و یا حتی از کجا معلوم اصلا خودش کارمند مرکز آمار نباشه!! و یا غیره... بعد با خودم گفتم در هر شرایطی بهتره این کار رو انجام بدم چون نهایتا در بدترین حالت اگر هم قضیه لو رفت میتونم روی قدرت دوندگی خودم حساب کنم و با سرعت فرار کنم! اما لحظاتی بعد با خودم فکر کردم اگر سرعت اون آقا از من بیشتر باشه چی؟!! ... این بود که تصمیم گرفتم قبل از ظهر اینکار رو انجام بدم که به احتمال زیاد پدر خانواده در منزل نباشه و خب وقتی یک زن درب منزل رو باز کنه (با توجه به اینکه اغلب خانمها در رابطه با اینگونه مسائل کمی از مرحله پرت هستند) خیلی راحتتر این فرم رو پر خواهد کرد.


ادامـه مطـلب




مامور سرشماری عشاق! _ (1)

چهارشنبه 7 مهر 1395



اجرای طرح سرشماری نفوس و مسکن کشور در این روزها، خاطره جالبی رو به یاد من میاره.

سال 81 در عنفوان جوانی و نادانی! دوست و همکاری داشتم که اغلب اوقات به شدت در لاک خودش فرو می رفت. پس از مدتی مشخص شد که از بیماری خاطرخواهی رنج میبره! و تعریف کرد که از دوران نوجوانی عاشق دختری در حوالی محله سابقشون بوده اما هیچوقت نتونسته این علاقه رو ابراز کنه و حالا هم که مایل به ابراز عشق و احساس خودش هست و قصد ازدواج با اون دختر رو داره هر چقدر به محله سابق سر میزنه و در حوالی اونجا سرک میکشه از بخت بد، دختر مورد علاقه اش از منزل بیرون نمیاد! هر روز این جمله رو تکرار میکرد که ((ایکاش لااقل شماره تلفن منزلشون رو داشتم تا یکسری چیزها رو بهش میگفتم و نظرش رو درباره خودم میپرسیدم. بعد با خیال راحت میرفتم جلو!))... اون روزها اوضاع به این شکل نبود که هرکس یک خط تلفن همراه داشته باشه و تلفن همراه مختص افراد متمول جامعه بود. از طرفی چیزی به نام شبکه های اجتماعی هم هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته بودند که بشه با جستجوی نام کسی در بین شبکه های اجتماعی به راحتی با شخص مورد نظر ارتباط برقرار کرد (کما اینکه اصلا دسترسی به خود اینترنت هم بسیار محدود بود). به این ترتیب داشتن شماره تلفن منزل طرف مقابل! (به خصوص که اغلب اوقات از 118 هم آبی گرم نمیشد) برای جوانان این مرز و بوم بسان گنج و رویایی دست نیافتنی به حساب میومد... یکروز که در جمع دوستان و همکاران نشسته بودیم این دوست عزیز باز هم بحث شماره تلفن رو مطرح کرد و من که از شنیدن هر روزه این ایکاش ها حوصله ام سر رفته بود ناگهان گفتم: ((دیگه داری حالمو به هم میزنی! من اگر اراده کنم میتونم ظرف سه چهار روز شماره تلفن منزل اون دختر رو به دست بیارم!))... از او انکار و از من ادعاهای همیشگی که (( این دختر که جای خود داره، من اگر اراده کنم شماره تلفن ملکه انگلستان رو هم برات در میارم!! و ...)) تا اینکه بالاخره در حضور دوستان بر روی این موضوع شرط بندی کردیم (در اون سالها بسیار انسان پرمدعایی بودم و کلا خیلی بی دلیل دوست داشتم بر روی هر چیزی شرط بندی کنم! ضمن اینکه روال کار هم بسیار احمقانه بود به طوری که بدون داشتن هیچگونه ایده و راه حلی اول شرط رو میبستم و بعد برای برنده شدن دنبال راه حل میگشتم! و البته هنوز هم با درجات خیلی کمتری این خصایص بد رو حفظ کردم!)...



ادامه مطلب






تعداد کل صفحات : 24 1 2 3 4 5 6 7 ...