آقای نوستالژی

... که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397



امروز شنیدم چند هفته ای هست که آزاد شدی. شنیدم وزنت نصف شده و چهره ات در پنجاه سالگی و پس از تحمل پنج ساله سختی ها و چه بسا شکنجه های داخل زندان نشانی از چهره سابق نداره. شنیدم حق خروج از کشور و بازگشت به جایی که بودی رو نداری و در کنج خانه کهنه و کوچک پدری سر میکنی. شنیدم هیچکسی کنارت زندگی نمیکنه و همه ترکت کردند؛ به جز یکی از خواهرانت که گهگاه سری بهت میزنه. شنیدم گاهی از هوش میری و در همین مدت کوتاه پس از آزادی دو بار به علت عدم توانایی در حفظ تعادل از پله ها به پایین پرت شدی... ناخودآگاه ذهنم میره به چند سال پیش. به حالات سرخوشانه ساعاتی پیش از پروازت... به چند هفته پس از پروازت... وقتی از یکی از بهترین نقاط این دنیا تماس گرفتی و گفتی عالی تر از این نمیشه! گفتی تازه میفهمم زندگی یعنی چی و حیف از عمری که تو اون مملکت گذشت... گفتی و گفتی ...اما چه کسی فکرش رو میکرد چند ماه بعد وقتی میای تا به خانواده و دوستانت سر بزنی، در فرودگاه دستبند به دستانت میخوره و سرنوشت اینطور برات عوض میشه... دنیا جای عجیبیه! گاهی میتونه شبیه فیلمهای سینمایی باشه. تصور کن! انسانی با اون همه امکانات و اون جلال و جبروت در قاب تصویر نمایش داده میشه. سپس با یک فلش فوروارد و نمایش جمله ((ده سال بعد)) به سال 97 میای و کسی رو در قاب تصویر میبینی که کوچکترین شباهتی با انسان موجود در تصویر قبلی نداره...

نمیدونم با این حال و احوالی که ذکرش رفت هنوز آدرس این صفحه رو یادت مونده یا نه و از وقتی برگشتی به این صفحه نگاهی انداختی یا خیر. دو سه  سال پیش هنگامی که دربند بودی دوبار در پستهای این وبلاگ اشاره ای بهت داشتم.

حقیقتش همیشه و همیشه، حتی روزی که آن سوی دنیا تا خرخره غرق در شادمانی بودی این حس رو داشتم که روزگار دیگری در انتظارت هست و این رو بهت گفته بودم. نه به این دلیل که من اعتقادم بر این هست که خداوندی عادل بر تخت خودش در آسمانها تکیه زده و اعمال خوب و بد ما رو یادداشت میکنه تا جبرانشون کنه!... نه این اعتقاد من نیست... و نه به این دلیل که تصور میکنم نیرویی مافوق طبیعی و بشری وجود داره که اعمال ما رو به خودمون برمیگردونه!... چرا که از نظر من این هم تنها میتونه یک قصه کودکانه باشه... بگذار برات بگم که از نظر من اینگونه اتفاقات برای انسانهایی مانند تو که آگاهانه و یا شاید ناآگاهانه تمام عمر حتی به قیمت لگدمال کردن بسیاری از انسان ها و زیر پا گذاشتن حقوق اونها به جز در جهت تامین منافع و خواسته های خودشون گام برنداشتند کاملا طبیعی هست... داستان خیلی ساده ست و به وجود خداوند و نیروهای فراطبیعی ارتباطی نداره. تو یک بار نارو میزنی و طرف مقابلت انسانی هست که نه امکانش رو داره و نه اهل انتقام گرفتن هست. بار دوم فریبکاری میکنی و طرف مقابلت انسانی هست که جربزه و امکانش رو داره اما تصمیم میگیره تو رو ببخشه. بار سوم کسی رو بازی میدی و طرف مقابلت اهل انتقام هست اما جربزه و امکانش رو نداره. اما بار چهارم به کسی نارو میزنی و فریبش میدی که هم تشنه انتقام هست، هم جربزه اش رو داره و هم امکان و قدرتش رو... و اینجاست که کار برات تمام میشه. حالا ممکنه این نفر چهارم همون بار اول سر راهت قرار بگیره و ممکنه بار هفتم یا دهم و این دیگه به میزان بخت و اقبال تو بستگی داره!... تردیدی ندارم اون جرم سیاسی که در علت دستگیری تو ذکر شده چیزی نیست که تو خودت رو اون هم در اوج روزگار خوشت درگیرش کرده باشی. تو انسانی نبودی که احساس کنه امروز باید جهت حمایت از مردم سرزمینش اون هم از آنسوی آبها وارد کارزار مبارزات سیاسی بشه!... نه! تو  هیچوقت دغدغه ای جز خودت نداشتی و من این رو خوب میدونم. تردیدی ندارم اون دستبندی که به دستت خورد میتونسته حاصل یک پرونده سازی بوده باشه از جانب یکی از اون نوع چهارم هایی که مثال زده شد! یکی از همون هایی که وقتی باهاشون بازی میکردی هرگز تصور نمیکردی تا این اندازه با نفوذ و پر قدرت بوده باشن و موفقیت های! قبلی در زمینه فریفتن آدمها این باور رو در تو ایجاد کرده بود که تا همیشه همون روال ادامه خواهد داشت.

نمیدونم!... فقط از صمیم قلب امیدوارم ادامه داستان زندگیت هم جوری باشه که بشه با فیلمهای سینمایی اینبار از نوع فیلمهای فارسی که در پست قبل بهشون اشاره شد مقایسه اش کرد! مثلا از حال امروزت با یک فلش فوروارد و جمله ((سه سال بعد)) تصویری ازت دیده بشه که از این وضعیت فاصله گرفتی، اوضاع جسمانی بهتری داری و با پیش گرفتن راه صداقت و در نظر گرفتن حقوق سایر انسان ها تبدیل به شخصیت مثبتی شدی...






دهه شگفت انگیز شصت (2)

یکشنبه 9 اردیبهشت 1397



شکل دوم صحنه های +18 در فیلمهای فارسی به شکل مسخره ای مربوط به تجاوز شخصیت مرد منفی فیلم به یکی از نسوان می شد! به طور معمول در همه اینگونه فیلمها هم مرد شیطان صفت با لبخندی بر لب و با دیالوگ هایی مضحک به سمت خانم می تاخت، کما اینکه دقیقا به خاطر دارم حتی در یکی از فیلمها ( فیلم همسفر) وقتی شخصیت شیطان صفت!، خانم مورد نظر رو تنها گیر آورده و فرصت تجاوز رو مهیا دید زیر لب گفت: ((خدایا شکرت!!!)) و این نشان از عمق اعتقاد این مرد تجاوزگر مومن به خداوند! و به جمله ((شکر نعمت نعمتت افزون کند)) داشت!... در نقطه مخالف عکس العمل خانم متجوز (مورد تجاوز قرار گرفته!!) به حرکت آقا، غالبا کشیدن جیغ بنفش همراه با ادای دیالوگ هایی چون: ((ولم کن کثافت!)) و ((به من دست نزن عوضی!)) بود تا زمانی که قهرمان داستان سر رسیده و با چند مشت جانانه او رو نجات بده و من هیچوقت نفهمیدم چرا کارگردانهای فیلمهای فارسی غالبا به وجود حداقل یک سکانس اینچنینی در فیلمهاشون اصرار می ورزیدند... به هرحال در اینگونه مواقع هم پدر به شدت هوشیار شده بود و به محض نگاه چپ شخصیت منفی ماجرا متوجه نیت شوم او شده و دکمه استپ رو میفشرد! 
در این بین گاهی اتفاقات جالبی هم به وقوع می پیوست. مثلا به خاطر دارم که هنگام تماشای فیلمهایی به جز فیلمفارسی (مثلا فیلمهای رزمی خارجی) پدر نیاز زیادی به آماده باش و یا در آغوش نگه داشتن کنترل! نمی دید چون غالبا اینطور فیلمها فاقد صحنه های آنچنانی بود و این خیالش رو راحت میکرد. دست بر قضا یکبار وقتی فیلمی رزمی رو تماشا میکردیم ناگهان صحنه بسیار نابهنجاری در مقابل دیدگان مون ظاهر شد!  پدر در حالی که غافلگیر شده بود دست خودش رو به سرعت به اطرافش کشید و متوجه شد خبری از کنترل نیست. ما همگی سرها رو به اینطرف و اونطرف چرخوندیم که یعنی اصلا حواسمون به فیلم نیست. رباب خانم چادرش رو روی صورتش کشید و از طرفی مشتهای اقا جابر بود که با تمام قدرت به دیوار کوبیده میشد (که یعنی حواست کجاست خب قطعش کن این لعنتی رو ایمان ما و بچه ها به باد رفت!). خلاصه اینکه هر دو خانواده مجبور به خاموش کردن تلویزیون شدند تا اینکه عاقبت چند دقیقه بعد کنترل پیدا شد. زیر چادر رباب خانم...

جدا از جریان لذت بخش تماشای فیلم، تقریبا به هرچیز دیگری(به جز جریان جنگ و وحشت بمباران) در اون سالها فکر میکنم برام به شدت جذاب هست. ده ها خانواده مجزا بودیم اما خانه دیگران خانه ما هم بود. بارها شده بود که ما بچه ها حتی شام یا ناهار رو در منزل همسایگان و در کنار اونها میخوردیم و یا به عنوان مثال وقتی یکی از همسایگان تصمیم به بازسازی منزل داشت در حدود  دو هفته در منزل ما سکونت کردند! تا کارشون تمام بشه. حتی اگر قرار بود کسی فرش خانه خودش رو بشوره به محض پهن شدن فرش چندین نفر دست به دست هم میدادند تا شستشو انجام بشه. عصرها تقریبا همه اهل محل از خانه بیرون میزدند و در اون کوچه های سرسبز دور هم مینشستند. وقتی پدر فوت کرد تمام کوچه عزادار بود و ما گویی فرزندان همه اهالی کوچه بودیم. اونها مثل فرزند خودشون از ما مراقبت و دلجویی میکردند .امروز حتی تصور چنین اتفاقاتی بعید به نظر میرسه... هیچکس انکار نمیکنه که دورانی سخت بود با امکاناتی بسیار ناچیز اما فکر میکنم چیزهای هیجان انگیز زیادی برای زندگی وجود داشت که حالا وجود هرگونه امکاناتی نمیتونه جای اونها رو پر کنه.

هنوز هم از همسایگان اون سالها بی خبر نیستیم و مادر گاهی اگر شده تلفنی با اونها ارتباط میگیره و فکر می کنم این داستان در مورد خیلی ها صدق میکنه. اینکه از یک جایی به بعد همسایه های خودشون رو درست نمیشناسن اما معمولا هنوز از احوال و روزگار همسایگان دهه شصت خبر دارند. حتی دهه هفتاد هم تا حدودی این مشخصات رو حفظ کرده بود اما تصور میکنم پس از اون خیلی چیزها متفاوت شد.

از فکر اون سالها و اون روابط صمیمانه بی نظیر بیرون میام و دوباره خودم رو نشسته روی مبل و خیره به دیوار، اون هم در این مکان و این زمان میبینم. گویی که از رویا به کابوس سفر کردم... از کوچه های پر از محبت و دوستی دوران کودکی به شهری که در اون هیچ همصحبت و هیچ هم خاطره ای وجود نداره...






دهه شگفت انگیز شصت (1)

جمعه 7 اردیبهشت 1397



مثل اغلب نیمه شبها روی مبل نشستم و در تاریکی اتاق به روبرو خیره شدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد که وقتی در بین افکارم چشمم به سیم آنتن تلویزیون افتاد ناگهان رفتم به دهه شصت و ماجرای تماشای مشترک فیلمها به اتفاق همسایگان و خنده ام گرفت...

محله ما از بیست و چند بلوک تشکیل شده بود که هر بلوک شامل پنج ساختمان به هم چسبیده بود و هر ساختمان رو چهار طبقه (هر طبقه دو واحد) تشکیل میدادند. پدرم اولین کسی بود که در اون بلوک ویدئو خریده بود و این علاوه بر خودمون برای همسایگان دیگر هم جذاب بود چرا که اون زمان معمولا درب خانه ها باز بود و رفت و آمدهای متوالی بین منازل همسایگان امری بسیار طبیعی به حساب میومد و به همین جهت اونها هم میدانستند که از این پس گاه به گاه میتونن فیلمهایی به جز آنچه از دو شبکه صدا و سیما پخش میشه رو در منزل ما تماشا کنند. در این بین بنابر تقاضای مکرر پسران آقا جابر (همسایه دیوار به دیوار ما) سیم آنتنی از پشت دستگاه به منزل اونها هم کشیده شد تا هر زمان ما فیلمی رو تماشا میکنیم اونها هم بتونن در منزل و از طریق تلویزیون خودشون فیلم رو نگاه کنن. آقا جابر پیرمردی بسیار خشک، جدی و مقرراتی بود که سه پسر بالغ اما عزب در منزل داشت و اصلا راضی به اینکار نبود اما بنابر اصرار اونها و تضمین پدر من که ((خیالت راحت باشه! حتما صحنه های ناجور رو رد میکنم!)) راضی به انجام عملیات سیم کشی شده بود. 
هرشب راس ساعت هشت فیلمی جدید درون دستگاه میرفت و کوبیده شدن سه ضربه مشت از جانب پدر به دیوار یعنی ارسال علامت به اهل منزل آقا جابر که: تا لحظاتی دیگر فیلم شروع میشود! ... در این بین پیرزنی تنها، مهربان و عموما ساکت و خنده رو به نام رباب خانم هم در طبقه بالا سکونت داشت که از زمانی که به خاطر دارم این بشر بیشتر ساعات بیداریش رو در گوشه ای از منزل ما کز کرده بود. با چادری گلدار که غالبا به خصوص مواقعی که میخندید روی صورتش رو با اون میپوشوند. با شروع فیلم پدر کنترل رو کنار دست خودش میگذاشت! چرا که حین تماشای فیلمهای فارسی همواره باید آمادگی این رو می داشتی که با صحنه ای +18 روبرو بشی!... تا جایی که به خاطر دارم این صحنه ها تقریبا در تمام فیلمهای فارسی به دو شکل بود. شکل اول صحنه های +18، نمایش صحنه بوسیدن و بوسیده شدن بین عاشق و معشوق بود که خب شاید در بسیاری از فیلمهای دنیا طبیعی باشه. در اینگونه مواقع زمانی که عاشق و معشوق داستان نزدیک به هم مینشستند، انگشتان پدر به حالت آماده باش مانند عقابی در بالای دکمه استپ به پرواز در می آمد!!، سپس زمانی که احساس میشد سرهای این دو بازیگر در حال نزدیک شدن به هم هست بلافاصله دکمه استپ فشرده میشد (در این لحظه باقی افراد حاضر در منزل سعی میکردند وانمود کنند اتفاقی نیفتاده. ما بچه ها به اسباب بازی خودمون ور میرفتیم، رباب خانم همراه با نیشخندی همیشگی دانه های تسبیحش رو بالا و پایین میکرد و خلاصه هرکس به نحوی خودش رو به اون راه میزد) و قسمت بد ماجرا این بود که پدر به دلیل ملاحظاتی نمیتونست صحنه های فیلم رو با دور تند رد کنه (چون در این حالت همچنان صحنه ها با دور تند قابل مشاهده بود و بالطبع این مایه شرمساری می شد!) و میبایست ابتدا دکمه استپ رو میزد و بعد در حالی که صفحه سیاه هست فیلم رو رد میکرد و خب در این حالت مشخص نبود که چقدر از فیلم باید رد بشه تا صحنه مورد نظر پایان بگیره! به همین خاطر بر اساس قانون احتمالات! عمل میکرد و بدین ترتیب هربار وقتی مجددا دکمه شروع رو میزد یا هنوز صحنه تمام نشده بود و لب و لوچه عاشق و معشوق همچنان درگیر بود! (که در اینصورت دوباره همه افراد سرها رو پایین می انداختند که یعنی ما چیزی ندیدیم!) و یا چند دقیقه ای از صحنه مورد نظر گذشته بود و بالاجبار دقایقی از ادامه دوران پسا بوسه!! رو از دست داده بودیم و متوجه نشده بودیم چه دیالوگهایی پس از اون رد و بدل شده. بگذریم از اینکه گاهی یکی از پسران آقا جابر از پنجره پدرم رو خطاب میکرد که : خیلی رد کردی! یه کم بزن عقب! و بعد اینبار پدر فیلم رو نه به حالت استپ بلکه از روی تصویر به عقب برمیگرداند و نهایت دقت خودش رو به کار میبرد تا بلافاصله پس از رسیدن به آخرین لحظه از صحنه بوسیدن دکمه شروع رو فشار بده که الحق والانصاف به دلیل وحشت همگان از غر و لندهای آقا جابر استرس این کار برای پدر چیزی کم از استرس خنثی کردن مین نداشت!


ادامه دارد...






نشد!

دوشنبه 3 اردیبهشت 1397



اگر میشد باقیمانده عمر رو مثل خیلی چیزهای دیگه اهدا کرد در اینصورت من باقی عمر خودم رو به پسر یکی از آشنایان اهدا میکردم، چرا که او انسان بسیار شادی هست و همیشه میل و عطش به بیشتر زیستن و نفس کشیدن از حرکات و رفتارش نمایان...

دستکم قریب به سی سال از آخرین شبی که با همه وجود خوشحال بودم میگذره!... نشد!... پس از اون بارها خواستم اما نشد! هیچوقت اون چیزی که شادی واقعی رو در درونم بوجود بیاره پیدا نکردم یا اگر حس کردم پیدا شده خیلی زود متوجه شدم فقط یک سراب بوده. آدمها برای من حتی سایه ای از چیزی که در ابتدا جلوه میکردند هم نبودند (به جز دو یا سه مورد استثنا که اونها هم به سرعت از دست رفتند) و عمر سایر دلخوشی ها معمولا کوتاه بود. سعی کردم به فلسفه بی نظیر خیام وفادار باشم و در لحظه خوش باشم و زندگی کنم، این رو وقتی بیست سالم بود از یکی از همون دو سه انسان استثنای زندگیم آموختم اما بعدها فهمیدم اگرچه اینکار تو رو چند پله بالاتر نگه میداره و اجازه میده لااقل گردنت از سطح باتلاق بالاتر باشه تا نفس بکشی، در نهایت چیزی رو در رابطه با قسمتهای پایینتر و عمیقتر عوض نمیکنه! ... بعدها به این نتیجه رسیدم که اگر انسان خودش شاد نیست لااقل شاید بتونه به نوعی شادی رو به بقیه افراد زندگیش هدیه کنه و این نوعی آرامش رو براش به ارمغان بیاره اما اینکار هم اگرچه حقیقتا مایه خوشحالی و نوعی آرامش هست اما نمیشه انکار کرد باز هم لکه های سیاه لایه های درونی رو پاک نمیکنه، چرا که در هر صورت آدمیزاد نیاز به این داره که از عمق وجود خودش شاد باشه. 

بله! این میتونست منصفانه باشه اگر میشد باقی روزهای عمر رو در یک مانیتور دید! و اون رو به تعداد دلخواه بین افراد دیگر تقسیم کرد. در اینصورت من بخش زیادی از باقیمانده روزها رو به این پسر میبخشیدم. او تقریبا در همه مهمانی ها و مراسم ها اولین نفری هست که برای حرکات موزون در وسط میدان حاضر میشه، اغلب اوقات با همه ذرات وجودش میخنده. میتونه سرش رو از پنجره ماشین بیرون بیاره و جیغ بکشه، هر روز صبح با پشتک و وارو از رختخواب بلند بشه و با همون انرژی صبحانه بخوره و ...  به نظرم بر خلاف ادعایی که بارها مطرح شده (مبنی بر اینکه یک انسان هرچقدر خردمندتر باشه غمگین تر هست) باید بپذیریم انسان های شاد انسان های خردمندتری هستند. اونها استحقاق بیشتری برای زندگی دارند چرا که همه ما میدونیم دنیا تا چه اندازه جای سخت، خشن و زشتی هست اما در این بین اونها با علم به این موضوع به هر طریق موفق شدند در همین دنیای زشت چیزی یا فلسفه جذابی برای نفس کشیدن پیدا کرده و به خودشون القا کنند. حتی و حتی با فرض صحت اون ادعا و پذیرفتن اینکه اونها انسانهای خردمند و متفکری نیستند باز هم چیزی عوض نمیشه چرا که یک دیوانه شاد بودن قطعا بهتر و لذت بخش تر از یک خردمند اندوهگین بودن هست!






گمشده!

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397



آسمین /دیمن/ ناژوان/ رامان / سیروان / ژوان / هیرا / نارمین / شاناز / شوان / سارو / سوما / ژاکان و ...

همیشه به نظرم میاد اسامی کردی بسیار اسامی زیبایی هستن و امروز وقتی گوینده رادیو دو سه تا اسم کردی به زبان آورد دوباره یاد این موضوع افتادم. اگر دقت کنید حداقل یکی از چهار حرف س / ش / ژ / ن در اغلب اسامی اونها وجود داره و همیشه به این فکر میکنم که تلفظ نامهای کردی چقدر حس خوبی برای من داره. من در زندگیم با تعداد انگشت شماری از کردها دوستی و رفاقت داشتم اما شاید بر حسب اتفاق تقریبا همه این افراد انگشت شمار آدمهای خاص و بی نظیری بودن و با خودم فکر میکنم شاید دلیل لذت بخش بودن تلفظ نام های کردی برای من همین باشه. از بین این تعداد انگشت شمار بی نظیر اما یکنفر از باقی افراد بی نظیرتر بود. اگرچه از نوعی بیماری روحی و البته ظاهرا در کنارش یک بیماری ناشناخته جسمی رنج میبرد اما انسان بسیار خاصی بود. سفری به خارج از کشور در پیش داشت و یکروز پیش از پرواز پیغام داد که دوست داره باهام حرف بزنه. تماس گرفت و بیش از سی دقیقه با گریه حرف زد. هیچوقت بعضی جملاتش رو فراموش نمیکنم.
 ... پرواز کرد و دیگه هرگز هیچ خبری ازش نشد. شش سال از اون تماس که پر بود از جملات احساسی و تکان دهنده میگذره. هنوز هم جملاتی که راجع بهم گفت با همون زنگ صدا در گوشم هست. هرگز نفهمیدم چه بر سرش اومد. دو خط تلفن داشت که پس از رفتنش کلا خاموش بود. سال گذشته دیدم که یکی از خطها به تلگرام وصل شده. سریع پیام دادم و جویای احوالش شدم اما کسی جواب داد که این خط رو دو سال هست خریداری کردم و اون کسی که شما میگی نمیشناسم. در طول این سالها یکی دوبار اسمش رو در اغلب شبکه های اجتماعی جستجو کردم اما هیچ نام و نشانی نبود...

هر از گاهی با شنیدن نامهای خاص کردی به یادش میفتم و با خودم فکر میکنم کسی که اون زمان با اون سن و سال نه چندان زیاد حداقل ده یا حتی در قیاس با برخی افراد بیست سال از سن خودش جلوتر بود و بیشتر میفهمید، اگر امروز در قید حیات باشه قطعا میبایست به انسان بسیار جذابتری که حرفهای بسیار بیشتری هم برای گفتن داره تبدیل شده باشه... با توجه به روحیات و نگاهی که به این دنیا داشت هیچ بعید نمیدونم بلایی به سر خودش آورده باشه و یا شاید به علت همون بیماری جسمی ناشناخته نه چندان مهم بلایی به سرش اومده باشه اما گاهی که به یادش میفتم سعی میکنم خوشبین باشم و اینطور فکر کنم که در گوشه ای از این دنیا زندگی آرامی داره و البته این باعث شادمانی هست اگر روزی پیغامی ازش دریافت کنم...






سپاس

جمعه 31 فروردین 1397



دوستان گرام! دوستان عزیز، دوستان مهربان دنیای مجازی من؛ از همه تون تشکر میکنم بابت پیامهایی که این چند وقت به طرق مختلف برای من گذاشتید و از ابراز نگرانی شما که شاید مرتبط به چند پست اخیر بوده سپاسگزارم. هرچند که بدون تعارف و به احتمال فراوان بیش از نود درصد شما عزیزان در دنیای حقیقی آدمهای مزخرفی خواهید بود! اما به هرحال اینجا دنیای مجازیه و از صمیم قلب خوشحالم که لااقل در این فضا این ذهنیت رو دارم که چنین دوستان خوبی وجود دارند و برام باعث افتخار هست. حقیقتا موضوع خاصی که جای نگرانی  عجیب و غریبی داشته باشه وجود نداره و به امید خودم! به زودی همه چیز به روال سابق برخواهد گشت. 
به جز پیامهای دوستان و خوانندگان قدیمی این صفحه (که از دیدن پیامهای بعضی هاشون بسیار متعجب شدم، چون حداقل توقعم این بود که یکی دو نفرشون به رحمت خدا رفته باشند!)، تشکر ویژه ای هم همراه با چند استیکر بوس و لب و ...!! از دوستان وبلاگنویسم (که الان دیگه خیلی هاشون وبلاگنویس نیستن!) در گروه تلگرامی شکوفه های نارنج که به نوعی خانواده مجازی من به حساب میان دارم. در طول بیش از یکسالی که از عمر این گروه میگذره هیچوقت فرصت نشد در این وبلاگ در موردش حرف بزنم اما همیشه دوست داشتم روزی بنویسم که به نظرم این گروه تلگرامی یک پدیده نادر هست. اینکه یک عده خانم و آقای غالبا وراج از نقاط مختلف بدون اینکه هیچوقت همدیگه رو دیده باشند و یا نسبتی داشته باشند و یا در مقطعی از زندگی همکلاس و هم بند زندان! و ... بوده باشند به طرق مختلف در یک گروه مجازی جمع میشوند، یکدیگر رو به اسم کوچک صدا میزنند، در مورد هر موضوعی که به نظرشون جالب میاد بحث میکنند، انقدر صمیمی هستند که همگی اذعان دارند شبیه به یک خانواده شدند و از همه مهمتر اینکه هیچ قانون و محدودیتی در جمعشون وجود نداره، باعث شده همیشه این جمع برای من عزیز، دوست داشتنی، متفاوت و ستودنی باشه و در طول این یکسال و اندی، تلخی خیلی از لحظات ناراحت کننده زندگی رو با شوخی و خندیدن و سر به سر گذاشتن با دوستانم در این جمع کمتر کنم.
خدمت دوستان عزیز فوق الذکر! عارضم که حقیقتا دلیل خروج من از گروه فقط این بی حوصلگی مقطعی بود و اینکه حضورم تنها باعث میشد شما مدام در حال سوال باشید که چرا بی حوصله ای یا چرا حرفی نمیزنی و ... اما به هرحال به زودی به جمع این خانواده مجازی دوست داشتنی برمیگردم. از پیامهای محبت آمیزی هم که تعدادی از شما دوستان همگروهی گذاشتید تشکر میکنم و به خصوص دوست دارم بگم که مریم عزیز! از پستی که در وبلاگت  گذاشتی، از قلب مهربانت و از همدردیت ممنونم و حقیقتا وقتی این پست رو خوندم بسیار غمگین شدم و از خودم خجالت کشیدم که حال بد من به اون شکل باعث ناراحتی شما شد. 

***
دوستان! علاقمند بودم که خیلی با کلاس بگم: امیدوارم این همه محبت رو در شادی هاتون جبران کنم اما به راستی هرجور حساب میکنم میبینم که در فضای شاد (از اونجایی که نمی شه با قر کمر ابراز همدردی کرد!) قادر به جبران نخواهم بود!! پس برای جبران ناچار هستم صبر کنم تا روزی به خاک سیاه بنشینید و اون وقت وارد عمل بشم!



------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: آقا محمدرضای عزیز، حقیقتا من تا به حال هیچکدوم از ایمیلهای شما رو بی پاسخ نذاشتم اما ظاهرا حدس شما درسته و من وقتی پاسخ ایمیل های شما رو میدم به دلیل نامعلومی بهت نمیرسه و از طرفی ظاهرا از هر هفده ایمیل! شما یکیش (به صورت رندوم و بسته به کرم یاهو!) به صندوق من میاد. برای ارتباط ساده تر، آی دی تلگرام خودت رو بفرست برادر و البته هفده بار این عمل رو تکرار کن تا یکبار به من برسه!






هذیان ها (29)

دوشنبه 27 فروردین 1397



آرامش سست قصری بلورینم 
فریاد خاموش یک بغض سنگینم

اندوه جانکاهی ست، پشت نقاب من
آنجا که میخندم، بسیار غمگینم

از انتهای شب تا ابتدای صبح
تشییع یک رویاست بر دوش بالینم

از روشنای صبح تا منتهای شب
در حین بیداری، کابوس میبینم

دنیا به من آموخت ایثار افسانه ست
مرهم سرابی بود، ای زخم دیرینم

هرکس گمان کردم، سنگ صبوری هست
سنگی دگر میزد، بر بال خونینم

با عقل بازی کن، احساس بازنده ست
باید رها باشم از رسم و آیینم

در خویشتن بودم، با خویش خوش بودم
من را کجا بردی رویای شیرینم؟

تا کس نیابد راه، بر دنج این خلوت
اینبار دور خویش، دیوار میچینم


 
                                                دی ماه 96







مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

یکشنبه 26 فروردین 1397



آورده اند! روزی مردی نزد شیخ رفت و پرسید: یا شیخ! آیا میشود آدمیزاد با عمه خویش نیز کاری بکند!
شیخ لب گزید و پاسخ داد: نعوذ بالله! استغفرالله! این چه حرفیست که بر زبان میرانی؟ معلوم است که نمیشود!
و مرد با لبخندی زیرکانه پاسخ داد: ما که کردیم و شد!!

***
تمام امروز راجع به رفتار یک انسان! خاص فکر میکردم و اینکه همه ما انسانها یک قلب به اندازه یک مشت دست در سینه داریم اما در حقیقت اندازه واقعی قلبها بسیار با هم متفاوت هست. برای بعضی اون کف دست به وسعت اسمان و برای بعضی کوچکتر از همون کف دست... اینکه چه میشود که قلب یک انسان بهش اجازه میده برای کسب تجربیات جدید و تازه به انسانی دیگر به چشم یک موش آزمایشگاهی نگاه کنه، دیوانه وار دروغ بگه و وعده بده، از کلمات و جملات مقدس و گرفتاری های اون شخص سو استفاده کنه و دست آخر وقتی تجربیاتش تکمیل شد و متوجه شد اون موش! حالا با بیماری های روحی و جسمی دست و پنجه نرم میکنه اون رو رها کنه سوال بزرگیه ... اما عجیب تر اینکه پس از اتمام آزمایش و کسب تجربیات دلخواه تازه تفی هم به صورت موش! میندازه که تو چنین ایرادهایی داشتی و بعد شروع میکنه به مظلوم نمایی تا  به موش اثبات کنه خودش ضربه های زیادی طی آزمایشاتی که بر روی او انجام میداده خورده! و البته که حالا هم راضی به رفتن موش نیست اما چه کنه!... اینها رو میگه تا بلکه به موش مورد نظر القا بشه، پس از رها شدن علاوه بر تاوانی که بابت کسب تجربه او داده و روح و جسم آسیب دیده ای که مشخص نیست چند ماه و سال باید بگذره تا ترمیم بشه، میبایست عذاب وجدانی هم بابت ظلمی که به انسان آزمایشگر روا کرده داشته باشه!
تمام امروز به رفتار این انسان! خاص فکر میکردم به نحوی که حالا وقتی دارم اینها رو مینویسم تک تک سلول های وجودم از سر تا به پا دچار درد هست و تا این لحظه بیش از صدبار به شیوه همان مردی که نزد شیخ رفت! از خودم میپرسم: یا شیخ!! آیا میشود آدمیزاد به چنین موجود وحشتناکی تبدیل شود و به چنین درجه و مرتبه ای از قساوت و خودخواهی برسد که با فردی که از سر ساده لوحی به او اعتماد کرده چنین کند؟... ابتدا با خودم میگم: خیر! قاعدتا نمیشود چنین کرد!... اما چند لحظه بعد با پوزخندی تلخ پاسخ میدم: اما کسی را دیدم که با انسانی دیگر چنین کرد و شد!!








سقوط

شنبه 25 فروردین 1397



برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شبها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده بود. چه کسی آقای عزیز! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟!

((آلبر کامو _ سقوط))








خواب خوش

جمعه 24 فروردین 1397



روز گذشته به دلیل یک کسالت جزئی مجبور شدم چند ساعتی رو در قسمت اورژانس بستری باشم. حضور در این قسمت اگرچه به دلیل اینکه مجبوری هر از گاهی ورود یکنفر بدون دست، یک نفر چاقو خورده، یک نفر بدون پا! و یا گاهی یک نفر بدون سر!! رو نظاره گر باشی کمی تاسف آور هست اما برای من یک قسمت لذت بخش داره. اون بخشی که داروی معجزه گر قطره قطره وارد رگهات میشه و تو در عالم هپروت مابین خواب و بیداری نظاره گر اتفاقات پیرامونت هستی. به خوابی لذت بخش فرو میری و بعد هر از گاهی صدای آدمها و اتفاقات اطراف بیدارت میکنه، دوباره چشمهات رو میبندی و حتی میتونی ادامه رویای خودت رو نظاره گر باشی و این اتفاق به شکل لذت بخشی تکرار میشه. همیشه از نگاه من خواب خوش خوابی بوده که نه به صورت یکپارچه چندین ساعت ادامه داشته باشه بلکه در عین آرام بودن بارها و بارها بینش بیدار بشی و بعد که متوجه میشی هنوز این شانس رو داری که دوباره ادامه اش بدی! مجدد به خواب بری.
هنگام ترخیص به پرستار مهربان و چاق و چله ای که هر از گاهی در رفت و آمد بود و هربار جمله: اینم تموم میشه! رو با لبخند و صدای بلند تکرار میکرد گفتم: من چندین سال پیش در مقطعی چیزی مصرف میکردم که خواب بی نهایت لذت بخشی داشت. خدا بهتون خیر و برکت بده که امروز با این چیزهایی که در داخل سرم ریختید خاطرات اون مخدر رو برام زنده کردید!! با خنده گفت: شاید هم این خواب آرام تاثیر حضور خود من بوده و نه سرم!!... در حالی که مبهوت اعتماد به نفسش بودم، برای اینکه توی ذوقش نخوره گفتم: بله حتما همینطوره! اگر اشتباه نکنم نام فامیل شما تقوی بود، درسته؟... گفت: بله!... گفتم حالا که فکر میکنم یادم میاد اصلا نام اون مخدر هم تقوی بود!!... با صدای بلند خندید و به سمت بیمار دیگری رفت. کفشهام رو پوشیدم و سرمست از یک خواب خوش به سمت خانه حرکت کردم...








تعداد کل صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...