تبلیغات
آقای نوستالژی

معمای همیشه

جمعه 8 تیر 1397



زمانی بود که به شدت از اعتقادات مذهبی دفاع میکردم. پس از اون طی یک دوره خاص، سوالات و ابهامات فراوانی در وجودم شکل گرفت و با گروهی آشنا شدم که در مورد مبحث تناسخ مطالعه و بحث میکردند. از اون پس طی بیش از ده سال اعتقاد راسخ داشتم که تناسخ، تنها پاسخ معمای خلقت هست و به شدت از این موضوع دفاع میکردم. در حقیقت تناسخ داستان و افسانه کم نقصی بود که برای غالب سوالات ما پاسخی قانع کننده داشت به جز یک سوال بزرگ و همان یک سوال بزرگ بی پاسخ برای من آزاردهنده تر از این بود که بتونم به اعتقاد خودم در این باره پایبند باشم.

اونچه اما در طول یکسال گذشته با کنار هم قرار دادن مسائل مختلف بیش از هرچیز دیگری بهش فکر کردم این بوده که آیا براستی هیچگونه قدرت خاصی اداره کننده این جهان پهناور هست؟... آیا هیچگونه نیروی فراطبیعی در این دنیا وجود داره؟... آیا از لابلای روایت افسانه های مختلف و فاقد هیچگونه سند و مدرکی میشود قادر به باور وجود روح و دنیای پس از مرگ بود؟... و پاسخی که هربار بهش رسیدم فقط یک کلمه بوده: خیر!

گاهی حقیقت به قدری تلخ هست که انسان علاقه ای به باورش نداره و ترجیح میده مسائل رو به شکلی که دوست داره باور کنه. به هر حال ما بر روی کره زمین زندگی میکنیم؛ جایی که ظلم و بی عدالتی در اون بیداد میکنه و در چنین شرایطی طبیعی هست که همه ما علاقمند هستیم که باور کنیم قدرتی فرازمینی وجود داره تا داد ما رو از ستمکاران عالم بستانه! و روزی عدالت رو برای ما معنا کنه. طبیعی هست که ما علاقمند باشیم قدرتی فرا زمینی وجود داشته باشه تا در لحظات سخت بهش تکیه کنیم. طبیعی هست حتی اگر صدها بار این قدرت لایزال رو صدا بزنیم و نتیجه ای نگیریم، همون یکباری که بر حسب اتفاق به نتیجه میرسیم رو به وجود او ارتباط بدیم چرا که غالب ما قلبا آرزو داریم چنین قدرتی وجود داشته باشه... و طبیعی هست وقتی اون چیزی رو که به دنبالش هستیم بر روی زمین پیدا نمی کنیم، علاقمند به باور این موضوع باشیم که دنیای دیگری در آسمان ها وجود داره و ما رو به اونچه در زمین بهش نرسیدیم خواهد رساند!... و البته طبیعی هست که در طول تاریخ عده ای از علاقمندی ما به باور این مسائل سو استفاده کرده باشند.

صد البته قصد و هدف من این نیست که مانند سابق از اونچه ظرف یکسال گذشته بهش رسیدم و از  عدم اعتقاد خودم نسبت به مسائلی که ذکر شد دفاعی جانانه انجام بدم. این فقط یک عقیده شخصی هست و امروز بر حسب تجربه میدونم که هیچ چیزی رو نباید با قاطعیت عنوان کرد چرا که عقاید شخصی ما ممکنه در طول زمان دچار تغییر بشه... اما به هر حال شب گذشته به مطلب جالبی راجع به موسسه جیمز رندی برخورد کردم که بی ارتباط با موضوعی که طی یکسال گذشته بارها بهش فکر کرده بودم نبود. مطلبی که شاید خوندنش برای شما هم خالی از لطف نباشه و خلاصه اون بدین شکل هست:

موسسه ((جیمز رندی)) موسسه ای هست که سالهاست به بررسی صحت ادعاهای افراد در مورد اتفاقات غیر طبیعی و یا داشتن نیروهای ماورای طبیعی میپردازه. این موسسه 22 سال پیش توسط جیمز رندی که خودش یک شعبده باز بوده تاسیس شد و جایزه ای یک میلیون دلاری تعیین کرده برای کسی که به عنوان مثال بتونه اثبات کنه با قدرت فکر یا به کمک نیرویی فراطبیعی توانایی خم کردن یک قاشق رو داره! یا مثلا میتونه روی آب راه بره! یا به عنوان مثال توانایی شفا دادن افراد بیمار به واسطه دعاهای مذهبی یا انتقال انرژی یا هر چیز دیگری رو داره یا قادر به پیش بینی آینده و یا ارتباط با ارواح و موجودات فضایی و ...هست. روال کار هم به این ترتیب هست که در مرحله اول شخص میبایست موردی رو که درباره اش ادعا میکنه در منزل خودش انجام بده و اگر آزمایش اولیه مورد تایید قرار گرفت در مرحله دوم اجازه خواهد داشت اون کار رو در محل موسسه و در مقابل دیدگان عموم مردم به نمایش بگذاره تا صاحب جایزه یک میلیون دلاری بشه... نکته جالب اینکه طی 22 سال گذشته حتی یکنفر توانایی اثبات برخورداری از چنین قدرتی و یا وجود نیروهای ماورای طبیعی در عالم رو نداشته و در واقع پشت هر یک از این ادعاها یک نوع شیادی به چشم میخورده. در طی این 22 سال هیچکس حتی موفق به عبور از مرحله اول آزمایش هم نشده!

---------------------------------------------------------------------
پ ن: بهتون پیشنهاد میکنم به واسطه این لینک شاهد ویدئویی از صحبتهای آقای جیمز رندی باشید که تماشای اون خالی از لطف نخواهد بود.








دوباره این خوابها...

سه شنبه 5 تیر 1397



وقتی بیدار شدم متاسف بودم و البته تاسف من بابت این نبود که چرا این فقط یک خواب بوده، چرا که در واقع از ابتدا و در تک تک لحظاتی که این خواب رو می دیدم می دونستم و باور داشتم که این فقط یک خواب هست. چطور ممکن بود یکنفر تا بدین اندازه خوب باشه و چطور ممکن بود تواتر این همه اتفاق امیدوارکننده؟... نه! این تاسف عمیق پس از بیداری، بابت این نبود که چرا فقط یک خواب بوده. از همون ابتدا منتظر بودم که بیدار بشم و بالاخره بیدار شدم... تاسف عمیق من اما بابت اونچه بود که در باور و ناخودآگاهم ته نشین شده. اینکه چرا از یک جایی به بعد حتی دست خوابها هم برای من رو شدند و از اون پس نتونستم برای ساعات یا دقایقی حتی از خوابهای قشنگی که میبینم لذت ببرم و باورشون کنم... مدتهاست که وقتی شروع به دیدنشون میکنم در همون دقایق ابتدایی اطمینان پیدا میکنم که در خواب هستم و سپس مدام در میان بیم و امید انتظار میکشم تا بیدار بشم!... و دست آخر همون سکانس همیشگی؛ چشمم باز میشه، به دیوار یا سقف اتاق می افته و با خودم میگم: قابل حدس بود!






تقدیم به آذر!

جمعه 1 تیر 1397



یک: وقتی به مراسم عروسی یکی از دوستانم دعوت شدم اصلا فکر نمیکردم همچین شبی برام رقم بخوره. فقط خوشحال بودم از اینکه دوستم رو در لباس عروس میبینم و خب احتمالا با سایر دوستان میرقصیم و تفریح میکنیم و...

دو: مگه غیر از این شد؟

یک: آره! میدونی چیه؟ من با اون پسر در فضای مجازی آشنا شده بودم و بهم قول ازدواج داده بود. اما حالا در لباس دامادی و اون هم کنار یکی از دوستان خودم میدیدمش...

دو: واقعا؟ چقدر ناامید کننده!

یک: اوهوم! از لابلای میزها رفتم جلو. مقابلش ایستادم و بهش زل زدم. بعد با بغض حرکت کردم به سمت درب خروجی تالار....اما... چیز عجیبی دیدم. در واقع اون پسری که به من قول ازدواج داده بود کنار درب خروجی ایستاده بود و متوجه شدم یک برادر دو قلو داره و امشب عروسی برادر دو قلوی خودش با یکی از دوستان  من هست و نه عروسی خودش...

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم! اما متاسفانه با چشمان خودم دیدم کنار دست خودش هم یک دختری ایستاده و بسیار صمیمانه دست در گردن هم انداختند!

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم! البته چند دقیقه بعد با پرس و جویی که کردم متوجه شدم اون شخص خواهرش هست.

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم!... وقتی خواهرش رفت، رفتم جلو و سلام دادم و ضمن تبریک ازدواج برادرش بهش گفتم که خیلی تصادف جالبی رخ داده. برادر تو با یکی از دوستان من ازدواج کرده ... اما متاسفانه علیرغم اینکه یکسال تمام هست هر شب چت میکنیم اون من رو نشناخت و پرسید: شما؟!

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم... اولش ناراحت شدم اما به سرعت یادم افتاد که من هیچوقت عکس واقعی خودم رو برای اون نفرستادم که الان توقع دارم من رو بشناسه! در واقع من عکس دخترخاله خودم رو بهش داده بودم چون حس میکردم دخترخاله ام زیباتره و با خودم گفته بودم وقتی حسابی بهم دل بست اونوقت حقیقت رو میگم و خب اون هم خواهد پذیرفت!... اون لحظه حس کردم شاید همین حالا وقت گفتن حقیقت هست. خودم رو معرفی کردم و با بیان حقیقت، سعی کردم متوجهش کنم که چه کسی هستم... اون لبخند زد و...

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم! اما بعدش بهم گفت که احتمالا اشتباه گرفتم و اصلا از حرفهای من سر در نمیاره و  من رو نمیشناسه... بهت زده شده بودم...

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم! با عصبانیت اونجا رو ترک کردم... و فردای اون روز متوجه شدم این آقا در واقع دوست اون پسری هست که بهم قول ازدواج داده بود و اون نکبت هم عکس دوست خودش رو به جای عکس خودش برام فرستاده بوده!!






با تو رفتم، بی تو باز آمدم

دوشنبه 28 خرداد 1397




تک تک اون صحنه های وحشتناک، کلمه به کلمه دیالوگها، تمام بالا و پایین پریدن های آدمهای اون اطراف و فریاد زدن هایی که با صدای وحشی آب در هم آمیخته بود و تمام اون لحظات