آقای نوستالژی

خواهد گذشت...

چهارشنبه 9 خرداد 1397



تصور کنید کودکی رو که شما همه چیز او هستید. او در قلب خودش و همینطور در جمع دوستان و اطرافیانش از شما یک ابر انسان متشخص ساخته که متقابلا عاشقش هستید. یکروز وارد جمعی میشید که او و دوستانش حضور دارند. او دوان دوان به سمت شما میاد تا شما رو در آغوش بگیره. شما جا خالی میدید! او زمین میخوره و بعد شما با صدای بلند شروع به خندیدن میکنید. در واقع با اینکار هم اون کودک رو در مقابل جمع تحقیر و سر افکنده کردید و هم شخصیت بزرگی که او از شما در ذهن خودش و دیگران ساخته رو کشتید. چند ساعت بعد همه میروند و او با شما در اتاق تنها میشه. دلش میخواد حقیقت رو بدونه. از شما سوال میکنه که چرا؟ و به چه دلیل اینکار رو کردید؟... شما جز اینکه بگید قصدتون تفریح کردن بوده هیچ پاسخ قانع کننده دیگری ندارید اما نمیتونید این پاسخ رو صادقانه عنوان کنید.از طرفی نمیتونید توبیخ شدن توسط یک کودک رو تاب بیارید چون حس میکنید شما خیلی بزرگتر از او هستید. بنابر این شروع میکنید به توجیه کردن رفتار خودتون با دلایل مختلف: من جا خالی دادم چون اگر نمیدادم تو جا خالی میدادی!... من جا خالی دادم چون تو نیاز داشتی که تنبیه بشی!... من جا خالی دادم چون میخواستم آزمایشت کنم و خب حالا فهمیدم که خیلی انسان ناتوان و ضعیفی هستی! و خدا رو شکر که این جاخالی باعث شد بهتر بشناسمت! ... من جا خالی دادم چون...

شما هیچ کدوم از چیزهایی رو که میگید قلبا باور ندارید اما در حال حاضر مسئله روشن شدن حقیقت نیست بلکه مسئله مهم این هست که او به خودش جرات نده از شما سوالی بپرسه یا شما رو توبیخ کنه...

***
اونچه در بالا گفته شد فقط یک مثال بود. فقط یک مثال برای اینکه بگم؛

لطفا اگر در مقطعی با رفتارتون باعث شدید کسی در مقابل دیگران تحقیر بشه و احساس سرخوردگی بکنه، لااقل بعدها برای توجیه رفتار خودتون، با دلایل بیرحمانه و ساختگی، هرچه بیشتر باعث آزار و سرخوردگی او نشوید. باور بفرمایید که درد توجیه های شما میتونه از درد رفتاری که کردید خیلی بیشتر باشه.

---------------------------------------------------------------------------------------


پ ن: امروز برای همیشه قید فهمیدن حقیقت رو درباره ماجرایی که چند ماه پیش اتفاق افتاد و به شدت ذهنم رو درگیر کرده بود زدم. از قید سوالی که تصور میکردم دانستن پاسخش حقم باشه گذشتم. ایمان آوردم که هربار تلاش و هر سوال مجدد، میتونه تولید کننده پاسخ های متناقض و بیرحمانه جدیدی باشه. با شناختی که از خودم دارم توانایی فراموش کردن، عبور از این ماجرا و ترمیم این زخم رو خواهم داشت. یقین دارم که گذشت زمان ( اگرچه بسیار دیر) به انسان ها اثبات خواهد کرد که چه اشتباهات بزرگ و غیر قابل جبرانی رو مرتکب شدند. پس اگر هم حداقل حقی بابت سوال داشتم میبخشم و ترجیح میدم از اینجا به بعد رو براشون از صمیم قلب آرزوی موفقیت کنم.






تو آهنگ سکوت تو، به دنبال یه تسکینم

یکشنبه 6 خرداد 1397



در حین پاکسازی گوشی، فایل صوتی یکی از مکالمات مون که به نظر میرسه مربوط به بهمن ماه 95 بوده رو پیدا میکنم. صدای تو سکوت شب رو میشکنه. به قسمت مهمی از صحبتهامون میرسم؛

میگی: شهر ما بدون این رودخونه انگار مرده اما احتمالا آب رودخونه رو باز میکنن تا عید. اگر میخواید به اینجا سفر کنید اونموقع وقت خوبیه.

میگم: البته که اون رودخونه قشنگه. اما اگر تا اونجا بیام ترجیح میدم جاذبه های دیگه ای رو هم ببینم!

میگی: آره عزیز دلم. چیزی که اینجا زیاده آثار باستانی. چه خوب که یک لیست برداری و یکی یکی همه رو ببینی.

میگم: من آثار باستانی اونجا رو زیاد دیدم اما برای من بهترین جاذبه گردشگری اونجا چیزیه که هیچوقت براش بلیطی فروخته نمیشه یا اگر میشه به من فروخته نمیشه.... به نظرت چرا از بین همه آدمهای این دنیا فقط من اجازه ندارم ازش دیدن کنم؟

...سکوت میکنی!... سکوت میکنی!... همچنان سکوت میکنی!...و بعد میگی: راستی مادر چطوره؟
***

چندین بار این قسمت مکالمه رو عقب جلو میکنم. سکوتت رو ثانیه شمار میذارم... پانزده ثانیه... 
قطعا این جذاب ترین و کلیدی ترین دیالوگ تمام این سالها بوده. فکر میکنم اولین بار بود که به طور مستقیم این سوال مهم رو ازت میپرسیدم. اینکه چرا حتی برای یکبار نه؟ و به چه دلیل برای همیشه نه؟
... و تو جذابترین دیالوگ تمام سالهای پس از رفتنت رو با پانزده ثانیه سکوت ناتمام گذاشتی... خیلی دوست داشتم که میتونستم ببینم چهره ات در اون پانزده ثانیه به چه شکل بوده و خیلی علاقه داشتم بدونم در اون پانزده ثانیه به چیز فکر کردی... پانزده ثانیه ای که با یک سوال بی ربط به پایان رسید... سوالی که دوست داشتم در جوابش بهت بگم: مادر فقط دستهای تو بود، مادر فقط حرفهای تو بود، مادر فقط گوش های تو بود... و نگفتم!

***

از اینکه از هر سمت و سویی میرم، حتی اگر باعث بشه برای مدتی فراموشت کنم، عاقبت شکست میخورم و لاجرم دوباره به آغوش خاطرات تو پناه میبرم خسته ام. از اینکه پس از تو هر دستی به سوی من دراز شد نه دستی برای بیرون کشیدن که دستی برای فرو بردن من شد خسته ام. از اینکه تنها موجود قابل اعتماد من در این دنیا سالهای سال هست که برام غیر قابل دستیابی و دسترسی شده خسته ام. به همین دلیل مدتهاست سعی میکنم بهت فکر نکنم و نمیکنم اما با نشانه هایی که ناخودآگاه افکارم رو به سمتت میبره چه باید کرد؟... صدا کردن کودکی که همنام توست توسط مادرش... شنیدن ترانه ای که تو دوست داشتی، از داخل ماشین کناری در ترافیک... پیدا شدن فایل صوتی آخرین مکالمه مون در داخل گوشی...
البته که در این غریبانه ترین شبهای عمرم، پیدا کردن فایل صدای تو یک غنیمت بزرگ بود. یکساعت مداوم این مکالمه هفده دقیقه ای رو گوش کردم و بعد نیم ساعت مداوم آرزو کردم که ایکاش این شانس رو داشتم که بعضی شبها برای تو حرف بزنم و بگم... و در انتها نیم ساعت مداوم به این فکر کردم که بالاخره چه زمانی قرار هست از این رویای کودکانه دست بکشم؟
افکار بچه گانه در سالهای انتهای دهه چهارم زندگی...
افکار غیر منطقی از کسی که گاهی در ظاهر منطقی به نظر میاد یا لااقل گاهی خیلی دوست داره منطقی به نظر بیاد...
چقدر بد! چه بد!
***

چه خوب!چه خوب! که تو میدونی کجا پانزده ثانیه سکوت کنی...
چه خوب! چقدر خوب! که تو انقدر عاقل و منطقی هستی.
 اما...
چه بد! چقدر بد! که تو انقدر عاقل و منطقی هستی!

چه خوب... چقدر خوب...چه بد... چقدر بد!






ما جمله اسیران من و مایی خویشیم

چهارشنبه 2 خرداد 1397



1- خاویر کرمنت در کتاب معروف خودش به نام ((بیشعوری)) تعدادی از قواعد نانوشته در جهت تبدیل شدن به یک انسان بیشعور  رو عنوان میکنه که یکی از اونها این هست:

تمام قوانین میتوانند نقض شوند اما فقط از جانب تو!

2- قرنها پیش از این سعدی در یکی از ابیات خودش عنوان میکنه:

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند/ بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست!

3- در بین ضرب المثل های فارسی مثلی هست که میگه:

مرگ خوبه اما برای همسایه!


هر سه این موارد (و البته مثالهای بی شمار دیگری که میشه از لابلای آثار متنوع در قرون مختلف پیدا کرد و کنار هم قرار داد) تقریبا یک مفهوم رو القا میکنند. اینکه آدمیزاد به طور معمول خودش رو به بهانه های مختلف از اجرای تعهدات، قوانین و امور سخت معاف میکنه اما در عین حال از عدم رعایت چنین مسائلی توسط دیگران برافروخته میشه.
***

از ابتدای سال گذشته تصمیم به تغییر روال رفتاری خودم گرفتم. به این شکل که با خودم قرار گذاشتم کما فی السابق نهایت تلاشم بر این باشه که هیچگاه در هیچگونه رابطه ای (اعم از کاری، عاطفی و ...) اون کسی که شروع کننده دروغ، بد عهدی، زیر پا گذاشتن حق، ریاکاری، بازی کردن نقش و ...هست من نباشم اما اگر طرف مقابلم شروع کننده و پایه گذار این مسائل بود این حق رو برای خودم قائل خواهم بود که پایان دهنده اون رابطه باشم (حتی در مواردی که بنا به دلایلی قادر به کناره گیری فیزیکی نبوده و مجبور به ادامه دادن هستم، از لحاظ روحی از اون رابطه کنار بگیرم) و البته در صورتی که من آغاز کننده این نوع کج رفتاری ها بودم این حق رو متقابلا برای شخص مقابل قائل بشم. اتفاقا در سه یا چهار مورد در زمینه های مختلف این کار رو انجام دادم و به شدت هم از این تصمیم خودم دفاع خواهم کرد. من این حق رو برای خودم قائل شدم که در وجوه مختلف زندگی، انسان های امتحان پس داده رو کنار گذاشته و تنها کسانی رو برای همراهی گزینش کنم که از شخصیتی بالا و قلبی بزرگ برخوردار باشند، اگرچه این تصمیم باعث ایجاد لطمات سختی برای من بشه... تا پیش از آغاز سال 96 اما نگاه من نگاهی بسیار خوشبینانه و گاه بیش از حد معمول فداکارانه بود. سی و چند سال تحمل انسان هایی که آغاز کننده مسائل فوق بودند با این امید که ((اونها اصلاح خواهند شد)) یا ((من می ایستم و اصلاحشون میکنم)) به من آموخت که در بیش از نود درصد مواقع با ایستادگی من نه تنها اونها اصلاح نخواهند شد، بلکه در مواردی، درب با شدت بیشتری بر همان پاشنه خواهد چرخید... در مورد این تصمیم دو حالت رو میشه متصور بود. در حالت اول اگر انسان قابلی بوده باشم،  کناره گیری از رابطه و گرفتن خودم از اینگونه انسانها (از لحاظ اینکه نوعی تنبیه محسوب میشه) به نسبت ماندن با اونها، قدرت اصلاح بیشتری خواهد داشت! چرا که شاید باعث بشه با عبرت گرفتن از این اتفاق چنین رفتاری رو در قبال افراد دیگر تکرار نکنند و در حالت دوم در صورتی که انسان قابلی نبوده باشم در واقع  یک انسان ناقابل از مسیر زندگی من و یک انسان ناقابل از مسیر زندگی طرفم حذف شده که باز هم یک برد دو طرفه به حساب خواهد آمد!

نکته ای که پس از اجرای این تصمیم و به واسطه عکس العمل چنین افرادی (به عنوان مثال پیام امروز یکی از افرادی که تا سال گذشته در زمینه کاری همراهش بودم) متوجه شدم این بود که بر خلاف تصور سالهای پیشینم هرگز اینطور نیست که اینگونه افراد توانایی تشخیص رفتار درست از نادرست رو نداشته یا نیاموخته باشند. عکس العمل اینگونه افراد در قبال کناره گیری من از مسیر، نشان میداد که تمامی این افراد به طور کامل معنای قانون، تعهد، صداقت و ... رو میفهمند و اتفاقا بر روی اجرای صحیح این موارد تاکید دارند، اما نه در مورد خودشون بلکه فقط زمانی که پای طرف مقابل در میان باشه!... در واقع به شکل حیرت انگیزی با اینکه اونها شروع کننده رفتارهای خارج از شان و شخصیت یک انسان بودند و به شکل خودخواهانه ای برای یکبار هم که شده حاضر به اظهار پشیمانی یا دلجویی از تو نشدند، حتی نشان دادن عکس العمل از جانب تو رو برنمی تابند و به شکل حیرت انگیزتری بانگ و فریاد برمی آورند که مسلمانی نیست!

***

در طول سالهای گذشته یکی از فانتزی های مورد علاقه من این بوده که همیشه یک نظام آموزشی خیالی در ذهنم درست میکردم و تصور میکردم اگر قرار بود نظام آموزشی یک کشور رو برنامه ریزی کنم به جای دروس و آموزش های غالبا مزخرف و بیهوده فعلی چه دروسی رو جایگزین میکردم. یکی از دروسی که در رویای خودم تصور میکردم در چندین واحد دوره دبستان خواهم گنجاند آموزش رفتارهای درست و نادرست اخلاقی بود. اما امروزه و در این زمان (پس از تجربیات سال گذشته و امسال) باور من این هست که انسان ها عموما قادر به تشخیص رفتارهای خوب و بد هستند. شاید تنها یک واحد درسی برای آموزش چنین چیزهایی کافی باشه!... اما میتوان بیست واحد درسی رو به آموزش این امر اختصاص داد که ((من)) هم جزئی از همون انسان هایی هستم که نمیبایست مرتکب رفتارهای غیر اخلاقی شوم... که دروغ، دزدی، بی تعهدی، رشوه گیری، بدقولی، ریاکاری، بازی با انسان ها، عبور از چراغ قرمز چهارراه و غیره، تنها در صورتی که فرد دیگری جز ((من)) مرتکبش بشه کراهت نداره... که من میبایست گاهی از جسم خودم جدا بشم و همانطور که از بیرون در مورد رفتار دیگران نظر میدم، از عالم بیرون در مورد رفتارهای ((من)) نظر بدم... که  ((من)) محور و مرکز جهان نیستم!







کوچولوی بزرگ!

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397



((بابا لنگ دراز عزیزم! اگه دلت خواست بعضی شبها حرفهاتو به من بزن و برام درد و دل کن. من مطمئنم اینطوری سبک میشی و راحتتر و زودتر و بهتر خوابت میبره. اگه همیشه همینطور دیر بخوابی دچار پیری زودرس میشی. پوستت چروک میشه و قلبت مریض و بعدش خیلی زود باید عصا دستت بگیری))
***

بعید میدونم بتونی حدس بزنی این پیام چقدر برام ارزشمند بود و چطور باعث شد نیمه های شب اشک در چشمم حلقه بزنه. حقیقتش در پاسخ پیام امشبت من حرف یا درد و دل چندانی برای بازگو کردن به تو نداشتم (و البته نخواهم داشت) و فقط تونستم در جواب ازت تشکر کنم اما تو نمیتونی حدس بزنی دریافت پیامی که در اون به طور بی مقدمه و ناگهانی ازم خواسته شده ((بگم))، در طول زندگی من تا چه اندازه اتفاقی نو و بدیع به حساب میاد.

همیشه باورش برام سخت بود و البته لذت بخش که تو انقدر بزرگ شدی که حالا سر خانه و زندگی خودت نشسته باشی اما حالا با دریافت این پیام باور کردم که به اندازه کافی و حتی خیلی بیشتر از سن و سال خودت بزرگ شدی و میفهمی. 

 اینجا نوشتمش تا همیشه برام به یادگار بمونه، تا بگم که گاهی ابراز نگرانی ها و ابراز محبت های ناگهانی و خالصانه تا چه اندازه میتونن لذت بخش باشند. اینجا نوشتمش تا بدونی پیامت بسیار متفاوت، بدیع و دلچسب بود و نیاز بود به شکل ویژه تری ازت تقدیر کنم... تا تحسینت کنم و بگم همیشه همینطور سعی کن به دیگران این حس رو بدی که حواست بهشون هست. آدمها این حس رو دوست دارند و این یکی از بزرگترین کارهایی هست که یکنفر میتونه در زندگیش برای دیگران انجام بده...






تیرباران

شنبه 29 اردیبهشت 1397



چپ، راست، بالا، پایین. ضربات به طور متوالی از همه سمت در حال وارد شدن هست، حتی از نقاطی که فکرش رو هم نمیکنی...
***

یکی از نویسندگان بزرگ و فقید فرانسوی که در دوران جوانی مدتی دروازبان یک تیم فوتبال بود در وصف دورانی که دروازبانی میکرد گفته بود: ((خیلی زود آموختم که توپ هیچگاه از طرفی که فکر می کنید نمی آید! و این بعدها در زندگی ام به خصوص در پاریس که هیچکس با دیگری صادق نیست کمک زیادی به من کرد))

***
 فکر میکنم تعبیر این نویسنده تعبیر جالبی هست. بله! شما در درون دروازه قرار گرفتید و هیچوقت نمیدونید توپ بعدی از کدوم طرف قرار هست روانه دروازه تون بشه... و تجربه ای که به شخصه در طول زندگیم داشتم و میتونم به این تعبیر اضافه کنم این هست که متاسفانه در زندگی بدترین و شگفت انگیزترین ضربات از جانب مطمئن ترین و قابل اعتمادترین مدافعان خودت به سمت دروازه ات میاد! و این در واقع اون چیزی هست که میتونه نابودت کنه. وقتی مهاجم حریف، رقیب، دشمن و... توپ رو به سمت دروازه شلیک میکنه حتی اگر توپ تبدیل به گل بشه علیرغم دردناک بودنش باز هم این یک اتفاق طبیعی و مورد انتظار بوده اما زمانی که مدافع مورد اعتماد تیم خودت به ناگهان برمیگرده و توپ رو با تمام توان و قدرت خودش درون دروازه ات قرار میده دیگه هرگز اون آدم سابق نخواهی شد. این شبها با نگاهی جامع به اتفاقات دو دهه اخیر زندگی به این نتیجه میرسم که انسان عاقل و آگاه کسی هست که نه تنها هنگام صاحب توپ بودن حریف بلکه حتی وقتی توپ زیر پای مطمئن ترین مدافع خودش قرار داره آمادگی کامل و پیش زمینه ذهنی برای عکس العمل مناسب در قبال هرگونه عمل غیر طبیعی اون مدافع رو داشته باشه.

بله! همیشه از توپی که زیر پای مدافع خودت هست بترس!... و این میتونست خیلی ایده آل باشه اگر چنین تجربه ای رو از زمانی که نوزده سالم بود در اختیار داشتم.






پایان موقت!

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397



امروز برای اولین بار به دفتر مدیر مدرسه اش رفتم. می گفت جای تعجب داره که ما بالاخره شما رو دیدیدم. گلایه میکرد که شما تنها پدری هستی که در طول سال تحصیلی یکبار نه در دفتر مدرسه و نه حتی در هیچ جشن مهمی حضور پیدا نکرد. می گفت از نظر درسی و اخلاقی جزو سه دانش آموز نمونه مدرسه بوده اما چرا باید اینهمه غیبت داشته باشه و ... حرفهاش رو قطع کردم و گفتم که من در دوران تحصیل به قدر کافی شماتت شدم. لااقل حالا که خودم پدر یک دانش آموز هستم بهم رحم کنید!...

امروز بالاخره سال تحصیلی شون تمام شد. خوشحالم که از فردا مدرسه نمیره! حس میکنم اینطور خیالم راحتتره. در طول سال پنج شش بار فرصت شد که خودم برم و بیارمش. احساس میکردم مثل بره ای در گله گرگهاست! از چشم اغلب بچه ها شرارت می بارید و کاملا مشخص بود که از عموم اونها مظلومتر و سر به زیرتر هست. اگرچه نصف سال تحصیلی رو غیبت کرد! اما همون مقدار هم که رفت برای من باعث نگرانی بود و مدام آرزو میکردم هرچه زودتر این دوره به پایان برسه. خوشحالم که از فردا براش مدرسه ای در کار نیست، چون هربار که میدیدم مجبور هست به مدرسه بره خودم رو بیشتر بابت آوردنش به این دنیا سرزنش میکردم!






روز خوب

شنبه 22 اردیبهشت 1397



چند شب پیش در خواب دیدم که مبتلا به سرطان شدم. در عالم خواب مشغول رتق و فتق امور مربوط به ممات بودم! و اینکه آیا میتونم مجوزی برای سوزاندن پیکر خودم بعد از مرگ بگیرم یا خیر! چون با خودم فکر میکردم تو یک درصد هم احتمال بده فانتزی وجود روح پس از مرگ واقعیت داشته باشه، اونوقت تصور کن دفن بشی و بعد روحت بر بلندای مزارت حضور پیدا کنه و ببینه یک نفر از جماعت مزخرف روضه خوان که همه عمر ازشون نفرت داشتی میکروفون به دست مشغول نعره زدن هست! تا امورات اونروز خودش رو بگذرونه و یا تصور کن هر از گاهی بر بالای قبر خودت حاضر بشی و ببینی که یک نفر بر سر قبر ایستاده و یکسری کلمات عربی رو تکرار میکنه با این امید که بلغور کردن این جملات در اون مکان باعث به حساب واریز شدن ثواب در جای دیگری برای تو خواهد شد! و ...

در همین احوالات بیدار شدم و یاد یکی از دوستان اهوازی خودم افتادم که در ابتدای سال گذشته به یکباره ارتباط بین مون قطع شد و این درست زمانی بود که در اوج دوران بیماری ظاهرا لاعلاج خودش به سر می برد.اون زمان تمام سعی من این بود که بتونه روحیه خودش رو حفظ کنه و گاه مدت زمان زیادی صرف اینکار میشد اما ابتدای سال گذشته به یکباره خط تلفنش خاموش شد و علاوه بر اون هربار پیام رسان های مختلف مجازی هم نشان میدادند که آخرین بازدید او مربوط به مدتها پیش بوده. تقریبا تردیدی برام باقی نمونده بود که اتفاق بدی افتاده و احتمالا بیماری باعث شده از پای در بیاد. تا چند وقت بر سر از دست رفتنش از درون متاثر بودم، به خصوص که اون اواخر دو سه بار گفته بود ایکاش فقط برای یکبار به اهواز بیاید تا من قبل از اینکه اتفاقی برام بیفته شما رو ببینم اما با توجه به بعد مسافتی زیاد این اتفاق نیفتاده بود و من خودم رو از این بابت شماتت میکردم که چرا خواسته اش رو برآورده نکرده بودم. از طرفی دلم میسوخت از اینکه انسانی با این همه هنر و خلاقیت در وجودش، به این زودی و در این سن کم به خاطر بیماری از دست رفته. استعداد او در زمینه عکاسی و طراحی فوق العاده بود به طوری که گاهی ازم میخواست یک بیت شعر براش بفرستم و بعد همون شب یا فردای اون روز یک طرح یا نقاشی زیبا در رابطه با اون بیت شعر برام می فرستاد و من خلاقیت او در طراحی هاش رو همیشه تحسین میکردم. در همین افکار بودم که یکدفعه به ذهنم زد آدمی که رشته اش گرافیک بوده و کلا علاقه زیادی هم به عکاسی داشته باید به احتمال قریب به یقین صفحه ای در اینستاگرام داشته باشه. علیرغم عهد دیرین دشمنی که با این شبکه اجتماعی بستم! خودم رو وادار کردم اکانتی بسازم که صرفا بتونم باهاش به جستجوی صفحه این دوست بپردازم. نتیجه جستجو چندان موفقیت آمیز نبود و قید ماجرا رو زدم... امروز اما با فشار آوردن به مغزم! تونستم نام کامل فامیلش رو به خاطر بیارم. با وارد کردن اسم و فامیل، نتیجه جستجو اینبار موفقیت آمیز بود. در بین همان ده نتیجه اول جستجو سه اکانت با عکس او به نمایش در آمد! یکی از اکانتها باز بود و میشد دید که آخرین پستش مربوط به مدتها پیش بوده. به این ترتیب ظن مرگ او تقویت شد اما به هرحال برای این اکانت و دو اکانت دیگر که خصوصی بودند و پستهاشون برای عموم قابل نمایش نبود هم پیامی خصوصی گذاشتم با این امید که لااقل یکی از نزدیکانش به صفحه او دسترسی داشته باشه و بتونم از چند و چون درگذشت او با خبر بشم. 

... و نتیجه حیرت انگیز بود. حوالی ظهر چند پیام از یکی از اکانتها دریافت کردم. خودم رو معرفی کردم و متوجه شدم خودش هست که داره پیام میده. به سرعت شماره ام رو خواست و تماس گرفت. با صدای ذوق زده و لرزانش برام تعریف کرد که ظاهرا تلفن همراهش از ارتفاع بلندی به پایین پرت و مفقود شده و چون خطش اعتباری بوده قیدش رو زده و گوشی و خط جدیدی گرفته که همین باعث شده به شماره های قبلی دسترسی نداشته باشه. برام گفت که بیماری به خیر گذشته، حالا مشغول کار هست و البته ازدواج کرده و بسیار از زندگی مشترکش راضی هست... باورش برای من خیلی سخت و البته خیلی شیرین بود. یکساعت بعد مجدد تماس گرفت و اینبار همسرش بود که میخواست صحبت کنه. ظاهرا پیش از اینها در مورد من براش گفته بود و کاملا من رو میشناخت. وقتی صحبتهامون تمام شد احساس بسیار خوبی داشتم. ماهها بود که خوشحالی رو تجربه نکرده بودم و شاید به قول اون نویسنده معروف قلبم صرفا تبدیل به یک عضله شده بود که در سینه زور میزد. از یک طرف صحبت مجدد با انسان و دوستی که تصور میکردی سال گذشته در اوج بدبیاری و مشکلات از دنیا رفته و روبرو شدن با این موضوع که حالا نه تنها بیماریش درمان شده بلکه ظرف مدت کوتاهی در وجوه دیگر زندگی هم اوضاع بسیار مساعدی داره و از طرف دیگر صحبتهای قدرشناسانه او و همسرش در رابطه با وقتی که طی یک دوره برای او گذاشتی حس بسیار خوبی داشت. 
مجدد به این فکر میکردم که زندگی واقعا استاد بازی های غیر قابل پیش بینی هست. گاهی یک آدم ظرف 365 روز میتونه این همه تغییرات مثبت رو تجربه کنه و از اوج سیاهی به سفیدی برسه و البته گاهی بالعکس...






هبوط در آتش!

پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397



نمیشه روز و شب هم به این فکر کرد و غصه خورد که چرا جبر جغرافیایی و جبر زمانی توامان لطف خودشون رو شامل حال ما کردند! تا سرنوشت ما این باشه که زندگی رو در این کشور و در این برهه از تاریخ از سر بگذرونیم. فکر میکنم بر روی کره زمین به نسبت کل جمعیتی که داره، انسان های کمی وجود دارند که از بخت و اقبال بلندشون درست در مکان و زمان مناسبی شانس زندگی بهشون داده میشه و خب باید واقعیت رو پذیرفت.  بله! ما جزو اون اقلیت نبودیم. 

اغلب ما میدونیم که وضعیت کلی این سرزمین بالاخره طی سالهای پیش رو تغییر خواهد کرد اما تو فرض کن نه ده سال آینده، تو فرض کن نه پنج سال آینده، تو فرض کن همین فردا شرایط برای این سرزمین تغییر پیدا کنه. اونچه مسلم هست باز هم سالهایی که قاعدتا میتونست بهترین سالهای عمر بسیاری از شهروندان این سرزمین باشه باز نخواهند گشت. سرنوشت این بود در برهه ای زندگی کنیم که بعدها چراغ راه آیندگان خواهد بود، من باب اینکه یکبار دیگر منبعی بسیار مناسب برای قضاوت در مورد حکومت های مذهبی و ایدئولوژیک در دست باشه.

باشد که آیندگان با فراموش نکردن و عبرت گرفتن از این دوران، لااقل موجبات شادی روح ما را فراهم آورند. آمین! 






اسم ها

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397



برای هر کسی، یک اسم توی زندگیش وجود داره که تا ابد هر جایی اون رو بشنوه، ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
یا از روی ذوق
یا از روی حسرت
یا از روی نفرت!

((هاروکی موراکامی))

***

... و امروز وقتی مادری فرزندش رو صدا میزد من به اون سمت برگشتم. با ذوق، با حسرت!
حقیقتا احساس میکنم زندگانی بیخودی داشتم! (یا شاید هم برای همه به همین شکل بوده چون من خبر از همه چیز زندگی دیگران ندارم)... اینکه میگم بیخود به این خاطر که وقتی نگاه میکنم میبینم هنوز از شنیدن اسمت ذوق میکنم. اما به چه دلیل؟ آیا دلیلش غیر از این بوده که تو در وجه احساسی زندگی من تنها کسی بودی که هیچوقت حس نکردم در حال نقش بازی کردن بود؟ ... و آیا این زندگی انقدر باید پست باشه و حافظه اش تا بدین اندازه سرشار از حضور شخصیتهای جعلی که هنوز هم پس از سالهای سال، شنیدن نام اون کسی که خود واقعیش رو به معرض نمایش گذاشته بوده، در وجود آدم اینگونه ذوق و حسرت توامان ایجاد کنه؟







جهان پر از ((کارلوس روآ)) ست!

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397



سال 1998 در باشگاه اسپانیایی نه چندان مطرح مایورکا بازی میکرد. در همون سال به عنوان دروازبان اول آرژانتین در جام جهانی درخشش خیره کننده ای داشت و این موضوع  باعث شد از طرف باشگاه مطرح منچستر یونایتد که اون سالها در اوج قرار داشت پیشنهادی دریافت کنه اما در میان تعجب همگان این پیشنهاد رو نپذیرفت. کارلوس روآ برای رد این پیشنهاد دلیل عجیبی داشت. طبق باورهای مذهبی او (آرماگدون) دنیا در سال 2000 با ظهور مسیح به پایان میرسید!! او به ناگهان و در اوج دوران شهرت و آمادگی اعلام بازنشستگی کرد، به روستایی دنج پناه برد و مدت زمان باقیمانده تا سال 2000 رو در کنار خانواده اش مانند کشیش ها به عبادت پرداخت تا برای فرا رسیدن پایان دنیا آماده باشه!

سال 2000 فرا رسید؛ انتظار کارلوس و خانواده اش فرجامی نداشت، مسیح ظهور نکرد و دنیا به اتمام نرسید! منچستر یونایتد با آلکس فرگوسن جامها رو یکی پس از دیگری در انگلستان و اروپا درو میکرد و کارلوس روآ ملقب به پنجه طلا! پس از پی بردن به نافرجامی اون اعتقاد خاص و بازگشت به عرصه ورزش پس از سال 2000، هرگز پیشنهاد چشمگیری نداشت و البته پنجه طلای پیش از وداع نشد...

***

در نگاه اول شاید اعتقادات مذهبی کارلوس روآ و چیزی که او عمیقا پذیرفته و باور کرده بود مایه تعجب و حتی خنده باشه اما برای اینکه بهمون اثبات بشه میلیاردها کارلوس روآ در دنیا وجود داشته و دارد که احتمالا یکی از اونها هم خود ما هستیم! کافیه بدون در نظر گرفتن آموزه ها و  مسائل عجیبی که از کودکی تا به امروز بر اثر بارها تکرار باورشون کرده و حتی نسبت بهشون تعصب خاصی هم داریم، از این قالب بیرون اومده و فقط ساعتی در مورد یکسری از اعتقادات فکر کنیم. اون وقت متوجه خواهیم شد اعتقادات کارلوس روآ در مقابل برخی اعتقادات ما اصلا عجیب نیست و چه بسا ضربه ای که باور عمیق اینگونه اعتقادات به ما و جامعه مون زده بسیار بزرگتر از ضربه ای باشه که کارلوس روآ به خودش زد.








تعداد کل صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...