آقای نوستالژی

سرگذشت عجیب یک دمپایی!

جمعه 16 شهریور 1397



نزدیک غروب بود که برای دیدار یکی از دوستانم به سمت منزلشون حرکت کردم. وقتی وارد کوچه شدم دیدم که جلوی درب منزل ایستاده و مشغول جر و بحث با آقایی هست و چند نفری هم دور و برشون ایستادن. نزدیکتر که شدم پس از دقایقی متوجه شدم ماجرا از چه قرار هست!... ظاهرا روز قبلش پسر شش ساله دوست گرامی بنده، برای بازی با دختر همسایه که هم سن و سال خودش هست به منزل اونها میره و در حین بازی، ناخواسته باعث میشه که گل روی دمپایی دستشویی!! منزل همسایه کنده بشه. همون شب آقا و خانم همسایه تصمیم میگیرن دختربچه خودشون رو پنهانی به حیاط منزل دوست بنده بفرستن تا برای انتقام!! دو جفت از کفش های این پسر بچه رو به عنوان گروگان برداره و البته این کار رو میکنند!!!... حالا وقتی بنده سر رسیده بودم دوستم در حال چانه زنی برای این بود که آقای همسایه دو جفت کفش پسرش رو برگردونه و البته آقای همسایه عنوان میکرد تا گل روی دمپایی پلاستیکی دستشویی درست نشه کفش ها رو پس نمیده!!... 

ماجرا به شکل حیرت آوری بچه گانه بود و تا لحظاتی فقط مات و مبهوت به آقا و خانم همسایه نگاه میکردم... لحظه به لحظه به تعداد آدمهایی که جمع میشدن اضافه میشد و جالب اینجاست که هرکس از ماجرا با خبر میشد چند دقیقه ای مبهوت بود. کم کم صدای دوست من و آقا و خانم همسایه هم بالا و بالاتر میرفت... پیرمردی که نزدیکم ایستاده بود آرام در گوشم زمزمه کرد: ((مرتیکه چه بساطی درست کرده به خاطر یک دمپایی. خیر سرش سرهنگ مملکت هم هست)) بعد اسم یکی از نهادهای نظامی کشور رو آورد و گفت:((من نمیدونم چه کسی به این گوساله درجه هم داده اونجا!))... صدای دوستم رو شنیدم که میگفت:((آقا یه دمپایی پلاستیکی که بیشتر نبوده مگه چنده قیمتش، نهایت جفتی پنج تومن، که این بچه بازی ها رو در میاری و به خاطرش دو جفت کفش گرون قیمت از خونه ام دزدیدی. امشب باید بریم مهمونی. لطفا با زبون خوش برو کفشها رو بیار))... آقای همسایه گفت: ((مبلغش اصلا مهم نیست. این دمپایی یادگاری یک عزیز بود!!!))... از بین جمعیت پسر جوانی به بغل دستی خودش با خنده گفت: ((لابد پدربزرگ مرحومش یادگاری داده گفته هر وقت میری مستراح یاد من بیفت! و فاتحه ای بده!!))... پیرمردی که کنار من ایستاده بود (همان پیرمردی که از آقای همسایه با عنوان گوساله یاد کرد!) با صدای بلند خطاب به او گفت: ((آقا شما آدم محترمی هستی! من شخصا جز ادب و متانت چیزی از شما ندیدم!! ولی این بچه که از قصد اینکار رو نکرده عزیز من. صلوات بفرست زشته این همه آدم جمع شدن واسه گل دمپایی پلاستیکی!)) یکنفر دیگه گفت:(( اگر انقدر حساسیت داری روی وسایلت خب اجازه نده بچه مردم بیاد خونه ات بازی کنه))... اما آقای همسایه در پاسخ به همه افراد با حالتی میان بی تفاوتی و تمسخر سر تکان میداد و حاضر به مصالحه نبود!... هرگونه بحثی با او بی فایده به نظر میرسید. خطاب به آقای همسایه گفتم:((آقاجان این دمپایی که قیمتی نداره. اگه من الان برم دو جفت دمپایی از همین رنگ و مدل براتون بخرم بیارم اون دو جفت کفش رو پس میدید بهشون که این بساط جمع بشه؟! البته خواهشا به عنوان یادگاری روش حساب نکنید چون اصلا تمایلی ندارم هر وقت میرید مستراح یاد من بیفتید!!))... خانم همسایه با شنیدن این جمله به خنده افتاد اما آقا همچنان با همان حالت بی تفاوت سری به علامت نفی تکان داد و گفت: ((شما نمیخواد حاتم بخشی کنی... چرا متوجه نیستید بحث سر ارزش مادی دمپایی نیست. فقط اگر جوری تعمیرش کنن که مثل روز اول بشه کفشها رو پس میدم!!))... کاملا مشخص بود که دروغ میگه و اون دمپایی هم یادگار هیچکس نیست. احتمالا او به خاطر رفتار بچه گانه ای که انجام داده بود در مقابل جمع سرافکنده شده و حالا مجبور بود ((یادگاری)) بودن اون دمپایی رو مستمسکی برای توجیه رفتار زشت و بچه گانه خودش قرار بده... خلاصه مطلب اینکه عاقبت کار به جایی نرسید. پدر دوست بنده از راه رسید و غائله رو بدون اینکه نتیجه ای داشته باشه ختم کرد...

***
پریروز پس از گذشت حدود یک هفته از اون ماجرای مضحک، دوستم رو دیدم و در مورد عاقبت داستان خنده دار گروگان گیری! ازش پرسیدم. میگفت دمپایی رو جهت تعمیر از آقای همسایه گرفتیم. همسرم با هزار زحمت گل کنده شده از روی دمپایی رو به دقت سرجای خودش چسبوند. دمپایی رو تحویل دادیم و کفشها رو گرفتیم!... اما نکته جالب اینجا بود که وقتی همسرم دمپایی رو برای تعمیر به منزل آورد یکی از خانمها که ایشون هم در همسایگی ما زندگی میکنه به منزل ما اومده بود و دمپایی رو دست خانمم دیده و از ماجرا باخبر شده بود... بعد برای همسرم قسم خورده بود که اصلا این دمپایی متعلق به دستشویی حیاط منزل ما بوده!! و یکروز که دختر همون آقای همسایه برای بازی به خونه ما اومده بود موقع برگشتن اون رو برداشته و رفته بوده! و دیگه من خجالت کشیده بودم بگم برگردونش...!!!!

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: احمدرضای مهربان و عزیز، در مورد پست قبلی کاملا حق با شماست. جای یکسری از ابیات عوض شده و البته من به عمد اینکار رو انجام دادم چون حس کردم چینش ابیات به این شکل زیباتر و در انتها امیدوارکننده تر هست و یقین دارم روح خود جناب ((انوری)) هم حالا شبها راحتتر میخوابه!!... امیدوارم چیزی رو از من به گروگان نگیری با ذکر این دلیل که این شعر یادگار یک عزیزی بوده! و جناب ((انوری)) جد بزرگوار شماست!! با این شرط که تا چینش ابیات رو مثل روز اولش تعمیر نکنم، اون گروگان رو پس نمیدی!!

پ ن۲: حلیه جان برات آرزوی صبر و استقامت میکنم و با شناختی که طی این یکی دو سال ازت پیدا کردم تصور میکنم توانایی این رو داری که به جای بغل گرفتن زانوی غم، خیلی زود خودت رو با شرایط وفق بدی.

پ ن۳: بنیامین، جگر بد سلیقه بابا! امیدوارم به سلامت دوران نه چندان مقدس سربازی! رو به پایان ببری هر چند که با توجه به اوضاع موجود بعید میدونم و تصورم این هست که شربت شهادت رو طی این دو سال به بدن خواهی زد!... گاه می اندیشم/ خبر مرگ تو را/ چه کسی خواهد داد!!!!







زمانه

پنجشنبه 8 شهریور 1397




کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن
که اقتضای قضاهای گنبد خضراست

کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست

زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست
به جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست

به دست حادثه بندی نهاد بر پایم
که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست

سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع
که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست

مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست
که شرح آن به همه عمر ممکن است و رواست

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست


((انوری))






دانشمنگ

یکشنبه 4 شهریور 1397



دنیای وبلاگ نویسی برای من دنیای دوست داشتنی و عجیبیه. قبلا هم در همینجا، اوضاع این روزهاش رو تشبیه کرده بودم به اوضاع بازار مسگرها... جایی که تنها عده معدودی در اون باقی ماندند و بسیاری از وبلاگنویسان (علی الخصوص اون عده ای که کمیت مخاطبین براشون اهمیت ویژه ای داشت) طی سال های گذشته به شبکه های خوش آب و رنگتر اجتماعی مهاجرت کردند. طی این سالها همیشه با خداحافظی هر وبلاگ‌نویسی (حتی اونهایی که پیگیر مطالبشون نبودم) قلبا ناراحت شدم و همیشه با شروع وبلاگ‌نویسی هرکسی از صمیم قلب خوشحال...

امشب یکی از اون شبهایی بود که باخبر شدن از وبلاگ نویسی مجدد یک دوست، بسیار خوشحالم کرد و البته این خوشحالی به نوعی دوبرابر سایر خوشحالی هایی از این دست بود، چرا که اینبار دو علت داشت. علت اول همان شروع دوباره وبلاگنویسی توسط یک وبلاگ نویس حرفه ای و علت دوم اینکه این شخص برای من بسیار عزیز، دوست داشتنی و قابل احترام هست و این مسئله لذت خواندن نوشته های او رو بیشتر خواهد کرد.

***
حضرت دانشمنگ گرام از مفاخر وبلاگ‌نویسی ایران، آسیا و حتی حوزه دریای کارائیب!! ملقب به ((کینگ آف پی نوشت!!)) که تصور میکنم بسیاری از شما طی سال های دور با نوشته های ایشون آشنا بودید (البته بنده شخصا در اون زمان با وبلاگ ایشان آشنا نبوده و بعدها مطالبش رو خوندم!) و البته شرم آوره که بگم (اما میگم!) که ظاهرا یک بخشی از دلیل غیبت طولانی مدت این شخص به فراموش کردن رمز ورود وبلاگشون برمیگشته! که ظاهرا بالاخره عمل رمزگشایی با مساعدت طیف عظیمی از مشتاقان به انجام میرسه.

جا داره از نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران (ناجا)، هوانیروز ارتش ایالات متحده (هنام)، ارتش سایبری چین (اسچ) پدافند غیر عامل روسیه (پغعر)، هکرهای کلاه خاکستری کینگز کراس (هکخکک!)، پایگاه مقاومت بسیج خوان ایگناسیو چلا در بوینس آیرس (پمبخاچدبا!!)، سازمان حمایت از وبلاگنویسان آواره (سحاوا)، ارتش حکومت مردمی قبرس (احمق!)، ناوشکن فنتستیک هواپیمابر موزامبیک (نفهم!!)، بنیاد یادواره شخصیتهای عزیز ورزشی روآندا (بیشعور!!) و سایر افراد و سازمان هایی که در یافتن رمز عبور وبلاگ این بزرگوار تلاش کردند اما چون دیگه مخفف اسمهاشون خیلی فحش های رکیکی میشد در اینجا نامی ازشون نبردم! تقدیر و تشکر ویژه ای بشه‌ و البته که شرم آوره بگم (اما میگم!) که علیرغم همه تلاشهایی که از اقصی نقاط این جهان پهناور صورت گرفت ظاهرا در پایان کار مشخص شده که رمز عبور فراموش شده وبلاگ این بزرگوار که سالها سازمانها و افراد زیادی رو درگیر کرده بود، بسیار ساده (به ترتیب اعداد یک تا شش) بوده!! و این رمز هم به این صورت کشف شد که گویا کودکی شش ساله برای تفریح و از سر کنجکاوی پشت کیبورد نشسته و با تشویق مادرش که: (( یک تا شش رو بزن عمو ببینه بلدی!)) به ترتیب کلیدهای یک تا شش رو فشار میده و در عین ناباوری، پنل مدیریت وبلاگ به ناگهان باز میشه... و چنین بود که پس از پی بردن به نتیجه کار، گروه هکرهای کلاه خاکستری کینگز کراس نام خودشون رو به گروه هکرهای خاکبرسری کینگز کراس تغییر میده!، هوانیروز ارتش ایالات متحده به خودش شلیک میکنه!، ارتش سایبری چین به نرمش قهرمانانه تن میده و در مقابل این کودک زانو میزنه، نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران در اقدامی عجیب... میکنه (اینجا رو سه نقطه گذاشتم و تعریف نکردم چون دلم نمی خواست باقی عمرم رو از پشت میله های زندان براتون بوس بفرستم! و از طرفی اصلا مرد اعتصاب غذای خشک و تر هم  نیستم! چون طاقت گرسنگی ندارم و اعتراف میکنم اگر روزی اعتصاب غذا بکنم فقط تظاهر خواهد بود و قطعا اون پشت یواشکی کلوچه میخورم!!) و بسیاری از اتفاقات دیگر که شاید بازگو نکردن شان موجب حفظ اندک آبروی باقیمانده برای تمامی سازمان ها و گروهک های درگیر در این ماجرا شود!

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: آدرس وبلاگ فوق الذکر!

www.daneshmang.blogfa.com






صد حیف که این آمد و صد شکر که آن رفت!!

جمعه 2 شهریور 1397



خبر خوب: 

مرداد با تمام روزهای مزخرف، پردردسر و عذاب آورش به پایان رسید.

خبر بد:

شهریور با تمام روزهای مزخرف، پردردسر و عذاب آورش از راه رسید!


***

... اما حتی مزخرفترین، پردردسرترین و عذاب آور ترین روزها هم با شوخی و خندیدن به ریش همه چیز طی میشه. گاهی از این روحیه خودم متعجب میشم و خودم رو تحسین میکنم. خودم رو بیشتر دوست می دارم، زمانی که در سختی ها میخندم و تلاش میکنم به هر کجا که گذرم می افته این رو به دیگران هم هدیه کنم. عاشقانه تر به خودم که همچنان ظاهر کار رو حفظ کردم نگاه میکنم و عاشقانه تر از اون، شما دو سه انسان به واقع بزرگی که در برخی مقاطع سخت و بیرحم دهه هشتاد این رو به من آموختید به یاد میارم. شما چند نفری که به شدت جاتون در این روزهای عجیب خالی هست. 


---------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این روزها بیش از همیشه و همه حال به یادت هستم علیرضای عزیز... آنچه به من آموختی، درسی بود برای همه روزهای سخت عمر






رویای یک مرد مضحک

سه شنبه 23 مرداد 1397



_ کل شب رو بیدار می شینم و اون قدر اونها رو فراموش می کنم که حتی صداشونم نمی شنوم. تا صبح بیدار می مونم و این کار رو به مدت یک ساله که انجام می دم. کل شب رو روی صندلی دسته دارم بیدار می شینم و هیچ کاری نمی کنم. فقط روزا مطالعه می کنم. من می شینم – حتی فکر هم نمی کنم؛ یه جور فکرایی تو مغزم ول می چرخن و منم آزادشون می ذارم که هر جور دلشون خواست این ور اون ور برن. هر شب یه شمع کامل می سوزه. اون شب، ساکت روی میز نشستم، طپانچه رو برداشتم و گذاشتم جلوی خودم. وقتی این کارو کردم یادم میاد از خودم پرسیدم: "این جوریاس؟" و با اعتقاد راسخ جواب دادم: "این جوریاس دیگه." یعنی اینکه باید به خودم شلیک می کردم. مطمئن بودم که اون شب باید به خودم شلیک کنم ولی نمی دونستم که قبلش چقدر باید پشت میز بشینم و صبر کنم. و شکی نیست که اگه به خاطر اون دختر کوچولو نبود، همون شب به خودم شلیک می کردم. 

_ همونطور که همه مون می دونیم، رویاها چیزای عجیب غریبی هستن: بعضی قسمت ها با وضوح خیره کننده ای دیده میشن، با جزئیاتی که با پرداخت استادانه ای، جواهر کاری شده اند در حالیکه بقیه قسمت ها رو، آدم سرسری نگاه می کنه بدون این که اصلا به چیزی در زمان و مکان توجه کنه. به نظر میرسه که رویاها نه با منطق که با آرزو، نه با مغز که با قلب بوجود میان، و با این وجود چه حقه های پیچیده ای که بعضی مواقع، منطق به رویا نزده و چه چیزهای کاملا غیرقابل فهمی که در رویا اتفاق نمیفته! مثلا برادر من پنج سال پیش مرد. من بعضی موقع ها خوابشو می بینم؛ اون تو کارای من شرکت می کنه، ما خیلی به هم دلبستگی داریم و با این حال در کل مدت خوابم می دونم و به یاد میارم که برادرم مرده و زیر خاکه. چه جوریه که با اینکه اون مرده ولی کنار منه و داریم با هم کار می کنیم، اصلا منو متعجب نمی کنه. چرا منطق من کاملا همچین چیزی رو قبول می کنه؟ ولی بسه من میخوام رویامو تعریف کنم. بله، من یه رویا دیدم، رویای سوم نوامبر من. الان مردم منو دست میندازن، به من میگن که فقط یه رویا بوده. ولی چه فرقی میکنه که یه رویا بوده یا واقعیت، اگر که اون رویا حقیقت رو برای من آشکار کرده باشه؟

_  الان دیگه کاملا از این قضیه مطمئنم. برام مثل روز روشن بود که زندگی و دنیا الان یه جورایی به من وابسته است. حتی می تونم بگم که دنیا انگار فقط برای من ساخته شده بود: اگه من به خودم شلیک کنم، دیگه دنیایی برای من وجود نخواهد داشت. دیگه در این مورد بحث نمی کنم که وقتی من نباشم، ممکنه برای بقیه هم همه چیز نابود بشه و این که به محض محو شدن خودآگاهی من، کل دنیا هم به عنوان یه قسمت از خودآگاهی من بخار میشه و می پره مثل یه شبح. چون ممکنه همه این دنیا و همه این آدمها، فقط خود خود من باشن.

...


قسمتهایی از داستان ((رویای یک مرد مضحک))
اثر ((فئودور داستایوفسکی))






عدالت

چهارشنبه 17 مرداد 1397



یک: ...نمیدونم متوجه منظورم میشی یا نه؟ 

دو: آره کاملا!

یک: میخوام بگم به عدالت رفتار کردن فقط در مورد فرزند صدق نمیکنه. همون طور که بین فرزندانت نباید فرق بگذاری، بین پدر و مادرت، بین پدربزرگ و مادربزرگت و ... هم نباید فرقی گذاشته بشه. به هرحال این باعث ناراحتی و سرخوردگی افراد میشه.

دو: اوهوم!... اتفاقا متاسفانه من در مقطعی در مورد پدر و مادرم مرتکب این رفتار شدم. اما بعد سعی کردم اصلاحش کنم.

یک: چطور؟

دو: مادرم به خاطر رفتارها و برخوردهای تند من سکته کرد. بعدها همیشه میگفت تو بین من و پدرت فرق می گذاری. با پدرت خیلی مهربانانه و خوب رفتار میکنی اما در عوض من رو دق دادی... میدونی! در واقع اون حق داشت‌. بعد از اون بود که متوجه اشتباهم شدم و سعی کردم عادلانه رفتار کنم.

یک: بسیار عالی... چکار کردی؟

دو: پدرم رو هم دق دادم!!






مرگ

شنبه 6 مرداد 1397



کلاینمن: راستی یک زن جوان مثل تو اینموقع توی خیابون چکار میکنه؟ این یک کار مردونه ست‌.

جینا: من شبها به خیابون عادت دارم.

کلاینمن: اه؟

جینا: خب. من یک روسپی هستم!

کلاینمن: شوخی میکنی؟ من تا حالا روسپی ندیده بودم... فکر می کردم شماها باید بلندقدتر باشید.

جینا: من تو رو ناراحت نکردم. کردم؟

کلاینمن: راستشو بخوای من خیلی دهاتی هستم.

جینا: اه؟

کلاینمن: من هیچوقت تا این ساعت شب بیرون نبودم. آخه الان نصف شبه. من اگه مریض نباشم، معمولا در این ساعت مثل یک بچه خوابیده ام.

جینا: عوضش امشب که آسمون هم صافه اومدی بیرون.

کلاینمن: آره.

جینا: میشه ستاره ها رو دید. از نظر من شهر در شب خیلی تاریک و سرد و خالیه. در فضای خارج از جو زمین هم باید همینطور باشه.

کلاینمن: من هیچوقت به فضا علاقه‌ ای نداشتم.

جینا: اما تو در فضا هستی. ما در فضا یک توپ گرد کوچک هستیم. نمیشه گفت کدوم طرف بالا است.

کلاینمن: فکر میکنی این خوبه؟ من آدمی هستم که همیشه دوست دارم بدونم بالا کدوم طرفه، پایین کدوم طرفه و دستشویی کجاست!

جینا: فکر میکنی در یکی از اون بیلیونها ستاره حیات وجود داشته باشه؟

کلاینمن: من نمی‌دونم. فقط شنیدم که ممکنه در مریخ حیات وجود داشته باشه اما کسی که این رو به من گفت خرازی فروش بود.

جینا: و همه ستارگان ابدی هستند.

کلاینمن: چطور میتونه همیشگی باشه؟ دیر یا زود باید بایسته. خب؟ منظورم اینه که دیر یا زود باید تموم بشه. باید یک دیواری چیزی وجود داشته باشه. البته اگه بخوایم منطقی باشیم.

جینا: منظورت اینه که جهان محدوده؟

کلاینمن: من اصلا چیزی نمیگم. نمی خوام تو این بحث‌ها درگیر بشم.

جینا: اونجا میتونی مشتری رو ببینی... اون جوزا ست... اون ستاره زحله.

کلاینمن: ستاره های جوزا رو کجا میبینی؟ به نظر شبیه نمیان.

جینا: اون ستاره کوچک رو نگاه کن... تک و تنهاست. به سختی میشه دیدش.

کلاینمن: میدونی چقدر باید دور باشه؟ حتی از گفتنش هم متنفرم.

جینا: ما داریم نوری رو می بینیم که میلیون ها سال پیش از اون ستاره تابیده. اما نور تازه حالا به ما میرسه.

کلاینمن: منظورت رو میفهمم.

جینا: میدونستی که نور در هر ثانیه ۱۸۶۰۰۰ مایل مسافت رو طی میکنه؟

کلاینمن: اگه از من میپرسی باید بگم که سرعتش خیلی زیاده. من دلم میخواد که از یک چیزی لذت ببرم اما اوقات فراغت ندارم.

جینا: تا اونجایی که ما میدانیم این ستاره میلیون ها سال پیش ناپدید شده اما نورش این مسافت رو هر ثانیه ۱۸۶۰۰۰ مایل راه اومده تا به ما رسیده.

کلاینمن: یعنی اون ستاره ممکنه الان اونجا نباشه؟

جینا: درسته.

کلاینمن: با اینکه من با چشمهای خودم میبینمش؟

جینا: درسته.

کلاینمن: عجیبه! چون اگه من یک چیزی رو با چشمهام ببینم، دلم میخواد فکر کنم که حتما چنین چیزی وجود داره. منظورم این هست که اگر حرف تو  راسته، میشه که همشون همینطور باشن. میشه که همشون سوخته باشن. فقط خبرها دیر به ما میرسه. 

جینا: کلاینمن! کی می دونه که چی واقعیه؟

کلاینمن: چیز واقعی چیزیه که میشه با دست لمسش کرد.

جینا: اوه! (کلاینمن او را می بوسد. او عکس العمل صمیمانه ای نشان می‌دهد)... این میشه ۶ دلار لطفا!

کلاینمن: برای چی؟

جینا: تو یک کم تفریح کردی، مگه نه؟

کلاینمن: یک کمی، بله...

جینا: خب. من سرکارم هستم‌!


***

قسمتی از نمایشنامه ((مرگ))

نوشته ((وودی آلن))






من، اشتباهی بودم!

پنجشنبه 4 مرداد 1397



امروز ظهر برای اولین بار در عمرم احساس کردم به شدت به مراجعه به یک مشاور یا روانشناس نیاز دارم و شاید وقتش رسیده که از خر شیطان پیاده بشم!

عصر که شد، در جایی نشسته بودم و دیدم طبق معمول همزمان در حال گوش دادن به درد و دل و مثلا آرام کردن و مشورت دادن به  دو نفر از بندگان خدا هستم!

شب که شد به خودم قول دادم هرگز به احساس ظهرم پر و بال ندم! چرا که شک ندارم با این بخت و اقبال اگر به مشاور هم مراجعه کنم احتمالا از اواسط همون جلسه اول به بعد، این من هستم که باید پای حرفهای اون بشینم!






متشخص

دوشنبه 1 مرداد 1397



گویا سال گذشته یکی از هذیان هایی که من نوشتم رو در محفلی برای دوستان اهل شعر خودش خوانده و در یکی از شبکه های اجتماعی هم نوشته بود. با توجه به اینکه مطلب رو از جای دیگری برداشته بود، نام نویسنده رو نمیدانست و حدود چند هفته پیش با جستجو در نت و خواندن این وبلاگ متوجه میشه که اوضاع از چه قرار هست. در طول این دو هفته این دوست بزرگوار و متشخص دو مرتبه از من عذرخواهی کردند بابت اینکه هذیان بنده رو بدون نام بردن از من در جمعی خواندن و یا در جایی نوشتند(و البته که ایشون عنوان نکرده بودند شعر متعلق به خودشون هست و فقط نام نویسنده رو نگفته بودند)... هر دو بار به ایشون گفتم که واقعا از نظر من هیچ موردی نداره. به ایشون گفتم که به طور حتم ذکر منبع بیش از اونکه احترام به منبع یا نویسنده باشه، احترام به شخصیت خود راوی هست و چه خوب خواهد بود اگر همه این رو رعایت کنند اما شخصا در مورد چیزهایی که اینجا می نویسم و ممکنه کسی از روی اونها کپی برداره، هیچ حساسیتی روی ذکر منبع ندارم. مرتبه سوم ایشون خواستن من نام خودم رو بهشون بگم که یکبار دیگه اون شعر رو در همون جمع بخونن و بگن که متعلق به چه کسی بوده. بهشون پاسخ دادم من یک نویسنده مبتدی هستم اما حتی اگر روزی انقدر نویسنده قابلی بشم که بخوام کتابی چاپ کنم باز هم اون کتاب رو با نام مستعار چاپ میکنم چون به دلایل زیادی هیچ علاقه ای به اینکه نام واقعی من در زیر یا بالای نوشته ای باشه ندارم... مرتبه چهارم ایشون ایمیلی فرستادن و گفتن چون علاقه ای به گفتن اسمتون نداشتید من در جمع دوستانم وبلاگتون رو معرفی کردم تا بدونن منبع شعر کجا بوده... از ایشون تشکر کردم و البته امروز ایشون پنجمین و آخرین ایمیل خودش رو برای من فرستاد که به عنوان هدیه، فایلی حاوی اشعار مورد علاقه ایشون از شاعران مختلف که به وسیله خودشون جمع آوری شده، ضمیمه ایمیل بود. یک هدیه بسیار با ارزش...

دوست داشتم از این دوست عزیز و گرامی که حالا یکی از خوانندگان این صفحه هست در همین صفحه تشکر کرده باشم. اینکه یکنفر تا این اندازه نسبت به مسئله ای که شاید برای بسیاری از افراد یک مسئله پیش پا افتاده باشه (چرا که روزانه ده ها هزار مطلب، بدون ذکر منبع، چه در دنیای حقیقی و چه در لابلای صفحات مجازی دست به دست میشه)، حساسیت به خرج میده و از لحاظ وجدانی نگران این هست که مبادا خطایی کرده باشه، میتونه تحسین برانگیز و نشان دهنده شخصیت بالای این فرد باشه و احتمالا کسی که روی مسائل کوچک تا به این اندازه حساسیت به خرج میده در رابطه با موارد بزرگتر تکلیفش مشخص هست. 

دوست داشتم برای این دوست گرامی بنویسم؛ من هر از چندین گاه و البته به ندرت، در زمینه های مختلف با افرادی شبیه به شما مواجه شدم و فکر میکنم در جامعه ای که غرق فساد و تباهی شده و گویی ارتکاب وحشتناک ترین جرم ها و بزرگ ترین دزدی ها در اون برای خیلی ها در حال عادی شدن هست، هر از گاهی مواجه شدن با افرادی مثل شما که اینچنین سرسختانه پیگیر ریزترین و کم اهمیت ترین غفلت های خودشون میشن، حکم دیدن روزنه نور در سیاهچال رو داره. انسان رو امیدوار میکنه به اینکه: هنوز هم سیاهی، مطلق نشده... 






کودکانه

جمعه 29 تیر 1397



میپرسه: ((وقتی یکنفر می میره چطوری به بچه های کوچولوش خبر میدن؟))... فکر میکنم تاثیر فیلم یا برنامه مستندی هست که اون لحظه داشت از تلویزیون تماشا می کرد. میگم: ((خبر میدن دیگه. بالاخره هرکسی یه روز می میره. بچه هاش هم هرچقدر کوچولو باشن باید یه جوری بفهمن))... میگه:((یعنی تو هم یه روز میمیری؟))... میگم:((بله))... بغض میکنه و میگه:((من نمیخوام تو بمیری))... با دیدن چشمهاش حس بدی پیدا میکنم. میگم:((حالا کی گفته من قراره بمیرم؟  معلوم نیست که آدم چه زمانی می میره. یه وقت دیدی 20 سال دیگه هم زنده بودم. اصلا 30 سال دیگه. شاید هم صد سال دیگه! حالا از الان روضه خونی نکن واسه من، پاشو برو بخواب))... میگه:((من نمیخوام تو بیست سال دیگه هم بمیری))... براش توضیح میدم که تو باید همیشه، حتی همین فردا، آمادگی مردن اطرافیانت رو داشته باشی. تازه کسی که میمیره برای همیشه نمیره. همه جمع میشن یه جای دیگه. بعد که خودت مردی ازت میپرسن دوست داری پیش کیا باشی؟! اونوقت چند نفر رو که دوست داری انتخاب میکنی و بعدش توی یه دنیای دیگه برای همیشه کنار اونها که دوستشون داری توی یک باغ خیلی بزرگ و قشنگ زندگی میکنی. براش توضیح میدم که زندگی تو این دنیا فقط یه اتفاق زودگذر هست. زندگی اصلی و همیشگی در اون دنیا و داخل اون باغ قشنگ هست... براش توضیح میدم و البته که تمام این توضیحات چرندیاتی بیش نیست! اما در مقابل یک بچه هفت ساله چه کار دیگری میشه کرد؟... میپرسه:((وقتی می میریم چند نفر رو میتونیم انتخاب کنیم که اون دنیا پیشمون باشن؟))... بهش میگم:((بستگی داره چه جوری زندگی کرده باشی. هرچقدر کمتر آدمها رو اذیت کنی و هرچقدر بیشتر کارهای خوب انجام بدی، اون دنیا میتونی تعداد بیشتری آدم انتخاب کنی که کنارشون باشی))... میگه:((اگر یکی زودتر بمیره بعد نمیتونه از زنده ها انتخاب کنه که!)) میگم:((خب انتخاب خودشو میکنه بعد که اون آدم عمرش تموم شد میاد پیشش))... و بعد همون سوالی که میترسیدم براش پیش بیاد و بپرسه رو میپرسه!... میگه:((خب شاید من دلم بخواد یکی رو انتخاب کنم بعد اون دلش نخواد منو انتخاب کنه! بعد خدا چکار میکنه؟!))... بهش میگم صبر کن من برم یه لیوان آب یخ بخورم الان میام بهت میگم! و بعد به همین بهانه در مسیر آشپزخانه فکر میکنم چی باید بهش گفت!!... وقتی برمیگردم بهش میگم:((خب اینطوری نیست که اون دنیا از هر نفر یه دونه باشه که!... مثلا از خود تو یه دونه اصلی وجود داره و صد تا کپی شده از روی تو. بعد هرکس دلش تو رو بخواد یه دونه از اون صد تا که کپی تو هستن میرن پیش اون زندگی میکنن ولی خود اصلی تو همینی هستی که انتخاب میکنی. البته اینم بگم ها کپی ها دقیقا مثل خودت هستن. اینطوری نیست که فرق داشته باشن. اصلا انگار خود خودت پیش اونهایی، فرقی نداره. خدا صد تا دیگه از روی تو میسازه و ...))

شب گذشته پیش از خواب،  به دو چیز در مورد افسانه کودکانه ای که براش بافتم فکر میکردم. اول اینکه؛ حالا خودمونیم! چقدر عالی بود اگر لااقل بعد از مرگ این اتفاق لعنتی واقعا می افتاد و فارغ از هر شرط و شروط و قید و بندی، همه آدمها این حق انتخاب رو برای بودن در کنار آدمهای دلخواه خودشون، از بین زندگان و مردگان داشتند... دوم اینکه؛ طبیعی هست آدمیزاد هیچوقت علاقه ای نداشته به باور اینکه بعد از آخرین تپش قلبش، برای همیشه راهی عدم خواهد شد. اصلا پذیرش این حقیقت براش وحشتناک هست. کسی چه میدونه، شاید امثال همین داستان هایی که آدم بزرگ ها برای بچه هاشون بافتن، تا اونها راحتتر با مرگ کنار بیان، بعدها پر و بال گرفت و تبدیل شد به افسانه های ساده لوحانه ای که امروز خیلی جدی در مورد زندگی پس از مرگ و دنیای دیگر روایت میشه.



پ ن: نیمه های شب جنیفر لوپز به خوابم اومد. گفت: بی وجدان! هیچ میدونی اگه این افسانه لعنتی تو حقیقت داشته باشه خدا باید چند صد میلیون کپی از روی من بدبخت بسازه...؟!!! 








تعداد کل صفحات : 31 1 2 3 4 5 6 7 ...