تبلیغات
آقای نوستالژی

متشخص

دوشنبه 1 مرداد 1397



گویا سال گذشته یکی از هذیان هایی که من نوشتم رو در محفلی برای دوستان اهل شعر خودش خوانده و در یکی از شبکه های اجتماعی هم نوشته بود. با توجه به اینکه مطلب رو از جای دیگری برداشته بود، نام نویسنده رو نمیدانست و حدود چند هفته پیش با جستجو در نت و خواندن این وبلاگ متوجه میشه که اوضاع از چه قرار هست. در طول این دو هفته این دوست بزرگوار و متشخص دو مرتبه از من عذرخواهی کردند بابت اینکه هذیان بنده رو بدون نام بردن از من در جمعی خواندن و یا در جایی نوشتند(و البته که ایشون عنوان نکرده بودند شعر متعلق به خودشون هست و فقط نام نویسنده رو نگفته بودند)... هر دو بار به ایشون گفتم که واقعا از نظر من هیچ موردی نداره. به ایشون گفتم که به طور حتم ذکر منبع بیش از اونکه احترام به منبع یا نویسنده باشه، احترام به شخصیت خود راوی هست و چه خوب خواهد بود اگر همه این رو رعایت کنند اما شخصا در مورد چیزهایی که اینجا می نویسم و ممکنه کسی از روی اونها کپی برداره، هیچ حساسیتی روی ذکر منبع ندارم. مرتبه سوم ایشون خواستن من نام خودم رو بهشون بگم که یکبار دیگه اون شعر رو در همون جمع بخونن و بگن که متعلق به چه کسی بوده. بهشون پاسخ دادم من یک نویسنده مبتدی هستم اما حتی اگر روزی انقدر نویسنده قابلی بشم که بخوام کتابی چاپ کنم باز هم اون کتاب رو با نام مستعار چاپ میکنم چون به دلایل زیادی هیچ علاقه ای به اینکه نام واقعی من در زیر یا بالای نوشته ای باشه ندارم... مرتبه چهارم ایشون ایمیلی فرستادن و گفتن چون علاقه ای به گفتن اسمتون نداشتید من در جمع دوستانم وبلاگتون رو معرفی کردم تا بدونن منبع شعر کجا بوده... از ایشون تشکر کردم و البته امروز ایشون پنجمین و آخرین ایمیل خودش رو برای من فرستاد که به عنوان هدیه، فایلی حاوی اشعار مورد علاقه ایشون از شاعران مختلف که به وسیله خودشون جمع آوری شده، ضمیمه ایمیل بود. یک هدیه بسیار با ارزش...

دوست داشتم از این دوست عزیز و گرامی که حالا یکی از خوانندگان این صفحه هست در همین صفحه تشکر کرده باشم. اینکه یکنفر تا این اندازه نسبت به مسئله ای که شاید برای بسیاری از افراد یک مسئله پیش پا افتاده باشه (چرا که روزانه ده ها هزار مطلب، بدون ذکر منبع، چه در دنیای حقیقی و چه در لابلای صفحات مجازی دست به دست میشه)، حساسیت به خرج میده و از لحاظ وجدانی نگران این هست که مبادا خطایی کرده باشه، میتونه تحسین برانگیز و نشان دهنده شخصیت بالای این فرد باشه و احتمالا کسی که روی مسائل کوچک تا به این اندازه حساسیت به خرج میده در رابطه با موارد بزرگتر تکلیفش مشخص هست. 

دوست داشتم برای این دوست گرامی بنویسم؛ من هر از چندین گاه و البته به ندرت، در زمینه های مختلف با افرادی شبیه به شما مواجه شدم و فکر میکنم در جامعه ای که غرق فساد و تباهی شده و گویی ارتکاب وحشتناک ترین جرم ها و بزرگ ترین دزدی ها در اون برای خیلی ها در حال عادی شدن هست، هر از گاهی مواجه شدن با افرادی مثل شما که اینچنین سرسختانه پیگیر ریزترین و کم اهمیت ترین غفلت های خودشون میشن، حکم دیدن روزنه نور در سیاهچال رو داره. انسان رو امیدوار میکنه به اینکه: هنوز هم سیاهی، مطلق نشده... 






کودکانه

جمعه 29 تیر 1397



میپرسه: ((وقتی یکنفر می میره چطوری به بچه های کوچولوش خبر میدن؟))... فکر میکنم تاثیر فیلم یا برنامه مستندی هست که اون لحظه داشت از تلویزیون تماشا می کرد. میگم: ((خبر میدن دیگه. بالاخره هرکسی یه روز می میره. بچه هاش هم هرچقدر کوچولو باشن باید یه جوری بفهمن))... میگه:((یعنی تو هم یه روز میمیری؟))... میگم:((بله))... بغض میکنه و میگه:((من نمیخوام تو بمیری))... با دیدن چشمهاش حس بدی پیدا میکنم. میگم:((حالا کی گفته من قراره بمیرم؟  معلوم نیست که آدم چه زمانی می میره. یه وقت دیدی 20 سال دیگه هم زنده بودم. اصلا 30 سال دیگه. شاید هم صد سال دیگه! حالا از الان روضه خونی نکن واسه من، پاشو برو بخواب))... میگه:((من نمیخوام تو بیست سال دیگه هم بمیری))... براش توضیح میدم که تو باید همیشه، حتی همین فردا، آمادگی مردن اطرافیانت رو داشته باشی. تازه کسی که میمیره برای همیشه نمیره. همه جمع میشن یه جای دیگه. بعد که خودت مردی ازت میپرسن دوست داری پیش کیا باشی؟! اونوقت چند نفر رو که دوست داری انتخاب میکنی و بعدش توی یه دنیای دیگه برای همیشه کنار اونها که دوستشون داری توی یک باغ خیلی بزرگ و قشنگ زندگی میکنی. براش توضیح میدم که زندگی تو این دنیا فقط یه اتفاق زودگذر هست. زندگی اصلی و همیشگی در اون دنیا و داخل اون باغ قشنگ هست... براش توضیح میدم و البته که تمام این توضیحات چرندیاتی بیش نیست! اما در مقابل یک بچه هفت ساله چه کار دیگری میشه کرد؟... میپرسه:((وقتی می میریم چند نفر رو میتونیم انتخاب کنیم که اون دنیا پیشمون باشن؟))... بهش میگم:((بستگی داره چه جوری زندگی کرده باشی. هرچقدر کمتر آدمها رو اذیت کنی و هرچقدر بیشتر کارهای خوب انجام بدی، اون دنیا میتونی تعداد بیشتری آدم انتخاب کنی که کنارشون باشی))... میگه:((اگر یکی زودتر بمیره بعد نمیتونه از زنده ها انتخاب کنه که!)) میگم:((خب انتخاب خودشو میکنه بعد که اون آدم عمرش تموم شد میاد پیشش))... و بعد همون سوالی که میترسیدم براش پیش بیاد و بپرسه رو میپرسه!... میگه:((خب شاید من دلم بخواد یکی رو انتخاب کنم بعد اون دلش نخواد منو انتخاب کنه! بعد خدا چکار میکنه؟!))... بهش میگم صبر کن من برم یه لیوان آب یخ بخورم الان میام بهت میگم! و بعد به همین بهانه در مسیر آشپزخانه فکر میکنم چی باید بهش گفت!!... وقتی برمیگردم بهش میگم:((خب اینطوری نیست که اون دنیا از هر نفر یه دونه باشه که!... مثلا از خود تو یه دونه اصلی وجود داره و صد تا کپی شده از روی تو. بعد هرکس دلش تو رو بخواد یه دونه از اون صد تا که کپی تو هستن میرن پیش اون زندگی میکنن ولی خود اصلی تو همینی هستی که انتخاب میکنی. البته اینم بگم ها کپی ها دقیقا مثل خودت هستن. اینطوری نیست که فرق داشته باشن. اصلا انگار خود خودت پیش اونهایی، فرقی نداره. خدا صد تا دیگه از روی تو میسازه و ...))

شب گذشته پیش از خواب،  به دو چیز در مورد افسانه کودکانه ای که براش بافتم فکر میکردم. اول اینکه؛ حالا خودمونیم! چقدر عالی بود اگر لااقل بعد از مرگ این اتفاق لعنتی واقعا می افتاد و فارغ از هر شرط و شروط و قید و بندی، همه آدمها این حق انتخاب رو برای بودن در کنار آدمهای دلخواه خودشون، از بین زندگان و مردگان داشتند... دوم اینکه؛ طبیعی هست آدمیزاد هیچوقت علاقه ای نداشته به باور اینکه بعد از آخرین تپش قلبش، برای همیشه راهی عدم خواهد شد. اصلا پذیرش این حقیقت براش وحشتناک هست. کسی چه میدونه، شاید امثال همین داستان هایی که آدم بزرگ ها برای بچه هاشون بافتن، تا اونها راحتتر با مرگ کنار بیان، بعدها پر و بال گرفت و تبدیل شد به افسانه های ساده لوحانه ای که امروز خیلی جدی در مورد زندگی پس از مرگ و دنیای دیگر روایت میشه.



پ ن: نیمه های شب جنیفر لوپز به خوابم اومد. گفت: بی وجدان! هیچ میدونی اگه این افسانه لعنتی تو حقیقت داشته باشه خدا باید چند صد میلیون کپی از روی من بدبخت بسازه...؟!!! 






فریاد

سه شنبه 26 تیر 1397



شب گذشته یکی از دوستان، زحمت کشیده و فیلمنامه ((فریاد)) نوشته میکل آنجلو آنتونیونی، کارگردان شهیر ایتالیایی رو برام ارسال کرده بودند. داستان سرگردانی یک مرد، پس از جدایی ناخواسته از عشق خودش و آغاز یک سفر جهت فراموش کردن او... آشنایی با انسان های جدید و البته ناکامی در فراموشی... به نظرم داستان جالبی بود. پس از خواندن فیلمنامه، جستجویی در نت انجام دادم تا بلکه بتونم خود فیلم رو هم تماشا کنم. فیلم، حدود شصت سال قبل توسط خود آنجلو آنتونیونی ساخته شده و البته جستجو برای پیدا کردن نسخه ای از اون ناموفق بود. در این بین اما در یکی از سایتها به مطلب جالبی راجع به این فیلم برخورد کردم که در اون عنوان شده بود ظاهرا داستان فیلم از روی ماجرای زندگی ((چزاره پاوزه)) اقتباس شده بوده. جناب پاوزه رمان نویس و شاعر ایتالیایی بودند که در سال 1950، در سن 42 سالگی و درست چند ماه پس از دریافت یکی از معتبرترین جوایز ادبی کشور ایتالیا در شهر تورین دست به خودکشی زده و به زندگی خودشون خاتمه میدن. در این سایت، بخشی از جملات چزاره پاوزه در یکی از آثارش آورده شده بود: 

" اگر در رابطه با زنی که همهٔ ایده آل تو بود اینگونه به بن بست خوردی، با چه کس دیگری می‌توانی رابطهٔ خوبی داشته باشی؟…هر اندازه کسی بیشتر گرفتار عشقی بدفرجام شود، اتفاقاتی که به راستی معمولی‌اند برای او جنبهٔ دردناک تری پیدا می‌کنند. این عشق طولانی چه فایده ای داشت؟ نتیجه‌اش این بود که من همهٔ ضعف‌های اخلاقی و همهٔ جنبه‌های روحی خودم را کشف کردم و در مورد خودم به قضاوت دست زدم…با این حال برای خیلی‌ها اتفاق افتاده که یک عشق نابودشان کرده است…هر روز، هر روز از صبح تا شب به این فکر کردن…احساسی روح مرا تسخیر کرده که حتی یک سلول از بدنم را هم سالم نمی‌گذارد…آدم خودش را برای یک زن نمی‌کشد؛ برای این می‌کشد که عشق، هر عشقی، ما را در برهنگی مان، در فلاکت مان، در بی دفاعی مان و در نیستی مان عیان می‌کند."




پ ن: جمله نقل شده از پاوزه، از داخل سایت: naghdefarsi.com و از لابلای نقدی که آقای دانیال حسینی بر این فیلم نوشته کپی شده.






بروید ای دلتان نیمه...

یکشنبه 24 تیر 1397



گوشی شروع به زنگ خوردن کرد. اسمش رو روی صفحه دیدم. میدونستم به چه علت تماس گرفته. برای او این از بد روزگار بود که حالا حکمش در داخل جیب یکی از دوستانی قرار داشت که شاید فقط صحبتهای من میتونست برای چند روز منصرفش کنه و اون آدم حالا پشت درب منزلش ایستاده بود... کنار خیابان نگه داشتم، صندلی ماشین رو تا جایی که ممکن بود عقب کشیدم، لم دادم، سیگارم رو روشن کردم و به صفحه گوشی که پشت سر هم با نمایش اسم او زنگ میخورد خیره شدم...

ادامه مطلب




رهایی از دانستگی

جمعه 22 تیر 1397



_ شما ناگزیرید خود، راهنما و قانون خود باشید. شما محکومید همه ارزشهایی را که انسان به مثابه ارزش های مورد نیاز پذیرفته است، مورد سوال قرار دهید. اگر شما مرید و پیرو مقامی نباشید، احساس تنهایی میکنید. خب تنها باشید! چرا از تنها بودن دچار وحشت و هراس می شوید؟ آیا به این علت نیست که در تنهایی در می یابید توخالی، گنگ، نادان، زشت، گناهکار، مضطرب، نازپرورده و دست دوم هستید؟ با حقیقت روبرو شوید. به آن نگاه کنید. از آن فرار نکنید. زیرا لحظه ای که فرار میکنید لحظه شروع ترس است.

_ چه این جامعه کمونیستی باشد و یا جامعه ای به اصطلاح آزاد، ما به عنوان هندو، مسلمان، مسیحی یا هرچه که به طور اتفاقی! هستیم، الگوی رفتاری ویژه ای را به مثابه بخشی از سنتمان می پذیریم. ما به یکنفر چشم میدوزیم تا به ما بگوید که چه رفتاری صحیح یا غلط است. سپس رفتار، سلوک و تفکر ما مکانیکی و واکنشهایمان نیز اتوماتیک می شود. در طی قرون، ما از کودکی توسط معلمین، شخصیت ها، کتابها و قدیسانمان تغذیه شده ایم. ما میگوییم: ((همه چیز را راجع به زندگی به ما بگویید. یعنی چه چیزی آنسوی تپه ها و کوهستان ها و آنسوی زمین وجود دارد؟))... و آن وقت از توصیفاتی که به ما ارائه می دهند راضی می شویم. در واقع این بدین معنی ست که ما بر اساس ((واژه)) زندگی می کنیم و زندگی ما سطحی، تهی و پوچ است. ما آدمهای دست دومی هستیم و بر اساس آنچه به ما دیکته شده است زندگی کرده ایم. ما محصول انواع نفوذها و تاثیرات هستیم. هیچ چیز نویی در ما وجود ندارد، چیزی که خودمان آن را کشف کرده باشیم. چیزی که بکر و دست نخورده باشد.

_ اگر من انقدر نادان باشم که یک راه و روش به شما نشان دهم و فرضا اگر شما هم انقدر احمق باشید که از آن پیروی کنید، در آن صورت شما فقط یک مقلد خواهید بود. فقط قبول خواهید کرد و خود را تطبیق خواهید داد و وقتی اینکار را کردید در واقع در خود یک مرشد دیگری را بنا کرده اید و از این رو بین شما و آن مرجع تضادی وجود خواهد داشت. شما سیرتها، تمایلات و تحکمات خود را دارید که خود اینها در تضاد با روشی است که فکر میکنید باید از آن پیروی کنید. بنابر این در این میان تناقضی وجود دارد. شما زندگی دوگانه ای را بین ایده یک روش و واقعیت هستی روزانه تان میگذرانید. در هنگام تلاش برای انطباق خود با یک ایدئولوژی، شما خود را سرکوب می کنید. اگر شما سعی کنید خود را بر اساس شخصی دیگر مورد مطالعه قرار دهید همیشه موجودی دست دومی باقی خواهید ماند.

***

قطعه هایی از کتاب: رهایی از دانستگی
نوشته: کریشنامورتی






خوشا دیدار ما در خواب

چهارشنبه 20 تیر 1397



پیش از اینها نوشته بودم که مدتهاست اگر هم تو رو در خواب ببینم ناخودآگاه در همون حال متوجه میشم و حس میکنم که این دیدار در بیداری اتفاق نیفتاده و در خواب هست. بعد انقدر مدام با خودم تکرار میکنم که به زودی بیدار خواهم شد تا عاقبت این اتفاق می افته!... نیمه شب گذشته با خودم فکر میکردم حالا که اینطور هست چرا رفتار دیگری رو در پیش نمیگیرم؟... من ناخودآگاه و در همون اولین لحظاتی که میبینمت متوجه میشم که در خواب هستم، پس چرا فارغ از نگاه انسان هایی که اطراف ما هستند، فارغ از عرف و فارغ از هر چیز دست و پاگیر دیگری به طرفت نمیام تا ببوسمت، تا در آغوش بگیرمت و سرم رو محکم به شونه هات بچسبونم؟... چرا این زودتر به فکرم نرسیده بود و چرا این همه وقت این لذت رو اگرچه در خواب باشه، از خودم دریغ کرده بودم؟... شاید میبایست برای دفعه بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم!

***
اون سالها در مقطعی روزهای سختی رو سپری میکردم. میتونم بگم یکی از سه چهار مقطع بسیار سخت زندگی من بود. یادم میاد همیشه به من می گفتی تو با این اخلاق مزخرفت و در این شرایطی که هستی اگر از چیزی عصبانی یا ناراحت شدی هیچوقت با کسی جر و بحث و دعوا نکن و به جاش عصبانیت ها رو سر من خالی کن. میگفتی من همیشه آماده ام تا برام از هرچیزی که ناراحتت میکنه بگی. میگفتی حتی اگر بر فرض محال انقدر از کسی عصبانی یا دلخور شدی که دوست داشتی با مشت توی صورتش بزنی خودت رو کنترل کن و به جاش بیا اون مشت رو به صورت من بزن اما با کسی درگیر نشو. بعد به شوخی میگفتی من اینجا هستم تا کیسه بوکس تو باشم پسر... البته که میدونستی چنان دیوانه وار دوستت دارم که هرگز مشتی روانه صورتت نخواهم کرد اما اگر از حق نگذریم خیلی اوقات در نق زدن به تو کم نمیگذاشتم!... برای من با حدود بیست و دو سال سن روزهای سختی بود، اگرچه هنوز مردم تا به این اندازه هنرپیشه های قابلی نشده بودند و نسبتا رو بازی میکردند اما کشمکش خانوادگی با عده ای از اقوام نسبی بر سر غارت بزرگی که انجام داده بودند گاهی حسابی کلافه ام می کرد. گاهی میفهمیدم که در حال زیاده روی در غر غر کردن به تو هستم اما همیشه در آرامشی کامل و مثال زدنی سکوت میکردی و گوش میدادی و گاهی حتی حس میکردم شاید با لبخندی بر لب این نق زدن ها رو میشنوی... و معمولا پس از تمام شدن حرفهای من، جمله ای راجع به کیسه بوکس بودن خودت میگفتی!

***

هنوز هم پس از این همه سال در مقاطع زیادی رد پای تو در لحظات تنهایی من، در نوشته های من، در خوابهای من و در اعماق وجود من بوده... این روزها اما دلم عجیب تر و افسار گسیخته تر از همیشه هوای اون کیسه بوکس پخته، دوست داشتنی و منطقی رو کرده!... پس از تو سرنوشت تمام رابطه ها غم انگیز و نفرین شده بود و امید به حلول روح تو در جسم اشخاص دیگر امیدی عبث ... ایکاش میشد... ایکاش میشد استرس حاصل از تمام فشارهای وحشتناک یکسال اخیر، تمام احساس بی پناهی و بغضهای شبانه یکسال گذشته این لشکر یکنفره، تمام ناامیدی حاصل از پرداخت صداقت و در مقابل دریافت دروغهای شرم آور، تمام بهت های حاصل از رفتار ظاهرا رفیقانی که پیش از این تصور میکردی اگر روزی تو در کنارشون ایستادی بعدها اونها هم در کنارت خواهند ایستاد اما با آغاز مهلکه بنا بر مصلحت خودشون در مقابلت ایستادند، تمام تلخی های حاصل از درک نشدن ها و اشتباه فهمیده شدن ها، تمام فریادهای در گلو مانده از بازیچه قرار گرفتن ها و تمام رنجهای حاصل از زندگی در این جامعه رو یکجا با گریستن در آغوش امن تو خالی کرد و کمی سبک شد... کاش در این اثنا دوباره صدای تو به گوش میرسید: ((همه چیز رو با من بگو))... کاش می شد... حتی اگر در خواب می بود... کاش می شد در آغوشت گرفت و در لابلای این امنیت اصیل، آرام و بی تکرار، در کشاکش خواب جان داد!






همیشه سبز میخشکد...

دوشنبه 18 تیر 1397



یک: هیچوقت یکنفر رو انقدر دوست نداشتم. تو جزئی از وجودم شدی. میتونم بگم همه دنیای من تویی. تا ته جهنم هم بری باهات میام.
                             

                             ماه ها بعد

یک: کجایی؟

دو: درست وسط جهنم... در حال سوختن!

یک: خدانگهدارت باشه!... هیچوقت یکنفر رو انقدر دوست نداشتم. همه دنیای من تو بودی. تا همیشه و در همه حال در یاد من خواهی ماند!






عاشق

شنبه 16 تیر 1397



_ اغلب می گویند قشنگترین چیزی که دارم همین موهاست و معنایش برای من این است که زیبا نیستم. این موهای نظربرانگیز را بعدها وقتی بیست و سه ساله شدم در پاریس کوتاه کردم... بعد دیگر کسی به من نگفت که موهای قشنگی دارم، بهتر بگویم، دیگر هیچکس چیزی در اینباره به من نگفت، آنطور که قبلا میگفتند، قبل از کوتاه کردن موها...بعدها اغلب می گفتند: چه نگاه قشنگی دارد، لبخندش هم قشنگ است.

_ چیز اشتیاق برانگیزی وجود نداشت. اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت. اشتیاق یا در همان نگاه اول نهفته بود یا اصلا وجود نداشت. اشتیاق یا شعور بی واسطه رابطه بود یا اصلا هیچ چیز نبود.

_ برای من مهم نیست به جایی برسم. مهم این است از آن جایی که هستم بروم.

_ کینه همیشه با سکوت آغاز میشود و فراتر از کینه در واقع همین سکوت است. سکوت، این حرکت بطئی تمام زندگی ام.

_ میپرسم آیا طبیعی است که انسان اینقدر غمگین باشد، اینطور که ما هستیم؟... دچار اندوهی شده ام که انتظارش را می کشیدم. اندوهی که ریشه اش در خود من است. راستش من همیشه غمگین بوده ام. این غمگینی را حتی در عکسهای دوران کودکی ام هم میبینم، این اندوه را، این همیشه آشنا را، من همواره در خود داشته ام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم. 

_ هر رابطه ای، خواه خانوادگی یا نه، برای ما نفرت انگیز و تباه کننده است. همه مان از گذران آنچه به نام زندگی برایمان رقم خورده شرمساریم. از این بابت ما در بطن سرگذشت مشترکمان قرار گرفته ایم. سرگذشت مشترکمان هم این است که هر سه، فرزندان ادم خوش قلبی هستیم، فرزندان مادرمان، مادری که جامعه تباهش کرد. ما هم جزو همین جامعه ای هستیم که مادرمان را به ورطه ناامیدی کشاند. به دلیل آنچه بر سر مادرمان آوردند ما هم دشمن زندگی شدیم، دشمن همدیگر...

_ مادرم هیچوقت درباره این فرزندش حرف نمیزد. هیچوقت هم گله نکرد. از این زیر و رو کننده گنجه ها هیچوقت با کسی حرف نزد. او برگه جرم این نوع رفتار مادرانه بود و مادر این را پنهان می کرد. زن بی فکری بود، نمی شد این را برای کسی گفت، آن هم برای کسی که در نشناختن فرزندش مثل مادرم باشد. فقط برای خدا می شود گفت. فقط برای او...

_ به نظرم حالا دیگر باید این چیزها را برای خودم بگویم. بگویم که میل گنگی به مردن دارم و این کلمه را دیگر از این پس جدا از خودم نمی دانم. میل گنگی به تنها بودن دارم...

***

قطعه هایی از کتاب: عاشق
نوشته: مارگریت دوراس






تصور کن

چهارشنبه 13 تیر 1397



یک: شوکه شدم. حتی تصورش هم نمیکردم!

دو: باید عادت کنی. همیشه بر خلاف تصورات ما پیش میره.

یک: راه دیگه ای هم داره؟

دو: پیش از هر اتفاق، چیزهایی رو که تصور میکنی کنار بگذار. چیزهایی رو که نمیشه تصور کرد تصور کن!!








من این می گویم و دنباله دارد شب...

دوشنبه 11 تیر 1397



دراز کشیدم. در حد مرگ خوابم میاد اما خوابم نمیبره. روح و جسمم، به شکل فاجعه باری خسته و دردآلود هستند و گویا بر سر اینکه عاقبت کدوم یکی من رو مغلوب میکنه شرط بندی کردند! ... از نق زدن خوشم نمیاد و البته این فقط در صورتی هست که دیگران این کار رو انجام بدن! و خب از اون شبهایی هست که خیلی دلم میخواد این میل خودم رو سرکوب نکنم و نق بزنم!... اصلا کمتر پیش اومده انقدر دلم خواسته باشه نق بزنم. البته نه نق زدنی که همراه با داد و فریاد باشه!... یک نق زدن بسیار آرام و چه بسا رمانتیک! اون هم با سری بر شانه ای امن، قابل اعتماد و قابل اتکا... شانه ای امن و قابل اتکا... ((تنها چیزی که از زندگی میخواستم این بود که فقط یک نفر مرا درک کند))...مغزم یاری نمیکنه که به خاطر بیارم این جمله یا چیزی شبیه به این جمله رو کدوم یک از نویسندگان بزرگ گفته بود اما من میتونم با اندکی تغییر از همین جمله استفاده کنم... ((تنها چیزی که در زندگی میخواستم، شانه ای امن و قابل اتکا بود!))... و البته که این نظر من مربوط به این حال و همین لحظه ست و هیچ بعید نیست صبح فردا تغییر کنه!








تعداد کل صفحات : 31 1 2 3 4 5 6 7 ...