آقای نوستالژی

دوباره این خوابها...

سه شنبه 5 تیر 1397



وقتی بیدار شدم متاسف بودم و البته تاسف من بابت این نبود که چرا این فقط یک خواب بوده، چرا که در واقع از ابتدا و در تک تک لحظاتی که این خواب رو می دیدم می دونستم و باور داشتم که این فقط یک خواب هست. چطور ممکن بود یکنفر تا بدین اندازه خوب باشه و چطور ممکن بود تواتر این همه اتفاق امیدوارکننده؟... نه! این تاسف عمیق پس از بیداری، بابت این نبود که چرا فقط یک خواب بوده. از همون ابتدا منتظر بودم که بیدار بشم و بالاخره بیدار شدم... تاسف عمیق من اما بابت اونچه بود که در باور و ناخودآگاهم ته نشین شده. اینکه چرا از یک جایی به بعد حتی دست خوابها هم برای من رو شدند و از اون پس نتونستم برای ساعات یا دقایقی حتی از خوابهای قشنگی که میبینم لذت ببرم و باورشون کنم... مدتهاست که وقتی شروع به دیدنشون میکنم در همون دقایق ابتدایی اطمینان پیدا میکنم که در خواب هستم و سپس مدام در میان بیم و امید انتظار میکشم تا بیدار بشم!... و دست آخر همون سکانس همیشگی؛ چشمم باز میشه، به دیوار یا سقف اتاق می افته و با خودم میگم: قابل حدس بود!






تقدیم به آذر!

جمعه 1 تیر 1397



یک: وقتی به مراسم عروسی یکی از دوستانم دعوت شدم اصلا فکر نمیکردم همچین شبی برام رقم بخوره. فقط خوشحال بودم از اینکه دوستم رو در لباس عروس میبینم و خب احتمالا با سایر دوستان میرقصیم و تفریح میکنیم و...

دو: مگه غیر از این شد؟

یک: آره! میدونی چیه؟ من با اون پسر در فضای مجازی آشنا شده بودم و بهم قول ازدواج داده بود. اما حالا در لباس دامادی و اون هم کنار یکی از دوستان خودم میدیدمش...

دو: واقعا؟ چقدر ناامید کننده!

یک: اوهوم! از لابلای میزها رفتم جلو. مقابلش ایستادم و بهش زل زدم. بعد با بغض حرکت کردم به سمت درب خروجی تالار....اما... چیز عجیبی دیدم. در واقع اون پسری که به من قول ازدواج داده بود کنار درب خروجی ایستاده بود و متوجه شدم یک برادر دو قلو داره و امشب عروسی برادر دو قلوی خودش با یکی از دوستان  من هست و نه عروسی خودش...

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم! اما متاسفانه با چشمان خودم دیدم کنار دست خودش هم یک دختری ایستاده و بسیار صمیمانه دست در گردن هم انداختند!

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم! البته چند دقیقه بعد با پرس و جویی که کردم متوجه شدم اون شخص خواهرش هست.

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم!... وقتی خواهرش رفت، رفتم جلو و سلام دادم و ضمن تبریک ازدواج برادرش بهش گفتم که خیلی تصادف جالبی رخ داده. برادر تو با یکی از دوستان من ازدواج کرده ... اما متاسفانه علیرغم اینکه یکسال تمام هست هر شب چت میکنیم اون من رو نشناخت و پرسید: شما؟!

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم... اولش ناراحت شدم اما به سرعت یادم افتاد که من هیچوقت عکس واقعی خودم رو برای اون نفرستادم که الان توقع دارم من رو بشناسه! در واقع من عکس دخترخاله خودم رو بهش داده بودم چون حس میکردم دخترخاله ام زیباتره و با خودم گفته بودم وقتی حسابی بهم دل بست اونوقت حقیقت رو میگم و خب اون هم خواهد پذیرفت!... اون لحظه حس کردم شاید همین حالا وقت گفتن حقیقت هست. خودم رو معرفی کردم و با بیان حقیقت، سعی کردم متوجهش کنم که چه کسی هستم... اون لبخند زد و...

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم! اما بعدش بهم گفت که احتمالا اشتباه گرفتم و اصلا از حرفهای من سر در نمیاره و  من رو نمیشناسه... بهت زده شده بودم...

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم! با عصبانیت اونجا رو ترک کردم... و فردای اون روز متوجه شدم این آقا در واقع دوست اون پسری هست که بهم قول ازدواج داده بود و اون نکبت هم عکس دوست خودش رو به جای عکس خودش برام فرستاده بوده!!






با تو رفتم، بی تو باز آمدم

دوشنبه 28 خرداد 1397




تک تک اون صحنه های وحشتناک، کلمه به کلمه دیالوگها، تمام بالا و پایین پریدن های آدمهای اون اطراف و فریاد زدن هایی که با صدای وحشی آب در هم آمیخته بود و تمام اون لحظات گرفتار در برزخ بیم و امید هنوز هم پس از گذشت سه دهه با تمام جزئیات از مقابل چشمم عبور میکنه، در ذهنم مرور میشه و مو بر تنم سیخ میکنه... و اون سکوت غمناک کشنده هنگام غروب، وقتی همه فهمیدند کار تمام هست و دیگر امیدی نخواهد بود... وقتی با چشمهای سرخ جاده رو در فضای محزون داخل اتومبیل به سمت منزل طی میکردیم، در حالی که یکنفر از تعدادمون کم شده بود... وقتی نه مثل فیلم ها و کتاب ها که مثل غالب جریانات حقیقی زندگی، بیم بر امید غلبه کرد.

در طی این سه دهه؛ چه در سالهای ابتدایی که وقوع این اتفاق حتی قدرت سخن گفتن رو از من گرفته بود و چه حتی در همین سالهای اخیر که با بالاتر رفتن سن و سال، سعی کردم خیلی راحتتر و با واقع بینی بیشتری به مسائل گذشته زندگی نگاه کنم، بارها و بارها ناخودآگاه صحنه های مختلف این اتفاق رو با خودم مرور کردم و هربار به این فکر کردم که ایکاش در فلان صحنه فلان اتفاق رقم میخورد... ایکاش یکی از اون چند قدم رو به سمت عقب یا جلو بر نمیداشت... ایکاش اون دو نفر به جای ایستادن و تماشا کردن سریعتر دست به کار میشدند... ایکاش یک روز دیگر میرفتیم... ایکاش و ایکاش و صدها ایکاش و دست آخر سعی میکنم به خودم بقبولانم که این افکار بیهوده، مزاحم و عبث هستند... 
***

مرگ شخصیت های کاریزماتیک و افرادی که همیشه و در همه جمع ها فارغ از کم یا زیاد بودن سن و سال خودشون برای دیگران نقش یک فرمانده و حامی و راهبر رو داشتند همیشه میتونه سخت تر از باور مرگ انسان های دیگر باشه... پس از گذشت قریب به سه دهه این جمله مشترک غالب افرادی هست که با او در ارتباط بودند: ((هنوز هم باورم نمیشه!))... 

شاید جز من هیچکس نمیدونه که با مرگ او زندگی چند نفر و چند خانواده تحت تاثیر قرار گرفت و آینده چه تعداد از اونها به شکل ناراحت کننده ای جور دیگری رقم خورد. این چیزی بود که سالها بعد با حضور در یک محیط خاص و در مواجهه با افرادی که زمانی ارتباط نزدیکی با او داشتند متوجه شدم... و عجیب هست وقتی این همه اتفاق تلخ برای این همه آدم میتونه پیامد یک لحظه لیز خوردن پای یک نفر باشه. احمقانه به نظر میرسه وقتی یک لحظه لیز خوردن پای یک انسان میتونه به سالها رنج و تلاش او برای ساختن یک زندگی ایده آل برای خود و اطرافیانش خاتمه بده... آیا زندگی ماجرای پوچ و مسخره ای نیست؟!






تفاوتها؛ ترجمه خوب/ ترجمه بد

جمعه 25 خرداد 1397



1

عشق همین است؛
همین که تو چاقویی هستی
که من دائما در زخم هایم
پیچ و تابش میدهم...


فرانتس کافکا _ نامه هایی به ملینا


2

عشق در نظر من آن است
 که تو خنجری هستی 
که من در درون خویش میچرخانم!!


فرانتس کافکا _ نامه هایی به ملینا







جهل

سه شنبه 22 خرداد 1397



پشت میزش نشست. خودکارش رو در دست گرفت. تعارف زد که چای خودتون رو میل کنید تا بعدش من چند سوالی که در ذهن دارم از شما بپرسم. بعد همونطور که با خودکار و گاهی مقنعه اش بازی میکرد شروع به صحبتهایی کرد که در ادامه به تعریف کردن از زندگی و امور کاری خودش کشیده شد. احساس کردم حین تعریف ماجراها به شکل اغراق آمیزی در حال ساختن یک ابر قهرمان قدیس از خودش هست اما این مسئله خیلی عجیبی نبود چون این رو باور دارم که غالب ما انسان ها اگر قرار باشه داستان زندگی خودمون رو نقل کنیم کم و بیش همین روال رو در پیش خواهیم گرفت!... نکته عجیب اما قسمت های پایانی صحبتش بود. جایی که با لحن محکم و قاطعانه ای گفت:
((میدونید چیه! خدا رو شکر من همیشه سلامت اخلاقی رو چه در زمینه کاری و چه زندگی شخصی در حد اعلا رعایت کردم و به همین خاطر همه عمر حمایت خداوند از خودم و انتقام او از دشمنانم و کسانی که بهم آسیب زدند رو با همه وجود حس کردم! اولین بار زمانی اتفاق افتاد که هشت ساله بودم و به مدرسه میرفتم. یکی از دوستانم به نام هانیه از پشت سر اومد و سر من رو محکم به میز کوبید که باعث شد سرم چند بخیه بخوره... یک هفته بعد مشخص شد که سرطان گرفته...!!!))
در حالی که به شدت متعجب شده بودم و حتی شک کرده بودم که نکنه در حال مزاح کردن هست، با لحنی که بهش برنخوره یا اگر این حرف رو جدی زده حس نکنه در حال تمسخرش هستم گفتم: ((یعنی شما اعتقاد دارید از همون لحظه ای که سر شما رو به میز کوبید سلولهای سرطانی در بدنش رشد کردند و یک هفته بعد هم مشخص شد او سرطان داره؟!))
پاسخ داد: ((من پزشک نیستم و نمیتونم بگم دقیقا چه فعل و انفعالاتی در بدن او رخ داد اما یقین دارم کار خدا بود!))
و بعد ادامه داد:(( پس از اون همیشه این اتفاق تکرار شد. از معلمی که در دوره راهنمایی به ناحق دستش رو روی من بلند کرد و چند روز بعد همون دستی که باهاش به من سیلی زده بود شکست! بگیرید تا یکی از اقوام که به دلیل تهمت ناروا به من فرزندش رو از دست داد و یا همسایه ای که بعد از جر و بحث و تحقیر مادرم چند وقت بعد در مقابل دیگران رسوا شد تا به عنوان مثال همین سالهای اخیر و در زمینه کاری که دو تا از شرکت های رقیب به دلیل تبلیغات منفی و خلاف واقعی که بر علیه شرکت تازه تاسیس من و پدرم انجام داده بودند ظرف کمتر از یکسال از صحنه خارج شدند و خیلی موارد دیگر... این اعتقاد راسخ من هست که چوب خدا صدا نداره و او آه دل مظلومی که جز راه راست نرفته باشه رو میشنوه))

وقتی اینها رو میگفت متحیر بودم که چه عکس العملی باید نشون بدم. فقط دوست داشتم یکجوری از اون اتاق بیرون بیام. پیش از این بارها دیده بودم که اغلب مردم بیماری و بدبختی و گرفتاری دیگران رو به گناهان و ظلمهای اونها (به خصوص ظلمهایی که حس میکنن در حق خودشون صورت گرفته) ارتباط میدن و در مقابل اگر خودشون دچار بیماری یا گرفتاری بشن این رو امتحان خداوند یا بدبیاری به شمار میارن! اما کمتر دیده بودم کسی تا این مرتبه اتفاقات رو به نفع خودش و در جهت القای خاص بودن خودش تعبیر کرده باشه و با همه وجود درک میکردم که چنین انسانی تا چه اندازه میتونه خطرناک باشه... ساعت گوشی رو نگاه کردم و گفتم که عذر میخوام من باید از حضورتون مرخص بشم و بعد از جا بلند شدم و به سمت درب اتاق رفتم تا چاره ای جز بدرقه نداشته باشه. 

وقتی میخواستم از ساختمان خارج بشم نهایت دقت خودم رو به کار گرفتم و به آهسته ترین شکل ممکن از پله ها پایین رفتم. چرا که میدونستم اگر فقط یک درصد بر حسب اتفاق، برای اولین بار در عمرم هنگام پایین رفتن از پله ها به زمین بیفتم بعدها داستان جدیدی برای تعریف کردن به سایرین در دست خواهد داشت:
((همین چند وقت پیش یک آقایی وسط صحبتهای من به شکل بی ادبانه ای بلند شد و رفت. میدونید چه اتفاقی براش افتاد؟... دو دقیقه بعد از پله های همین ساختمان به پایین پرت شد...))






هوم؟!

جمعه 18 خرداد 1397



دیدن خوابهای بد هرچیزی که نداشته باشه یک حسن بزرگ داره؛

این که لااقل پس از بیداری خوشحال میشی و میفهمی اوضاع میتونست از اینی که هست وحشتناک تر هم باشه!






اعتقاد

چهارشنبه 16 خرداد 1397



من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم؛

چه اسمش خانواده‌ام باشد 
چه وطنم 
و چه کلیسایم!

((جیمز جویس))







ستاره دریایی

سه شنبه 15 خرداد 1397



میگن نوعی ستاره دریایی وجود داره که نامیراست و عمر جاودان داره. وقتی آسیبی بهش میرسه وارد مرحله ترمیم میشه، به این شکل که روز به روز جوانتر شده تا به لحظه تولد خودش باز میگرده! و بعد دوباره از نو شروع به رشد میکنه... فارغ از اینکه این ستاره دریایی از برخی جهات کمی تا قسمتی ادم رو به یاد ((بنجامین باتن)) میندازه! میتونه ذهن بیمار یک انسان دلتنگ رو هم در نیمه های شب به بازی بگیره! 

مثلا داشتم تصور میکردم که اگر من و تو از این نوع ستاره دریایی بودیم، من دورادور نظاره ات میکردم و بعد با اولین آسیبی که به جسمت میخورد من هم به جسم خودم آسیب میزدم تا هر دو با هم شروع کنیم به جوان شدن. نو شدن و از ابتدا شروع کردن ... اونوقت زمانی که همه چیز از نو شروع شد هیچوقت در هیچ برهه ای از زندگی از کنارت تکان نمیخوردم.

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: الان که نوشتمش و تمام شد دارم به این فکر میکنم که آیا در شروع یک زندگی جدید، تجربیات زندگی قبلی یک ستاره دریایی هم همراه او هست یا خیر! اگر باشه ممنون خواهم شد!

پ ن 2: خواستم مطلب رو تمام کنم اما مجددا چیزی به ذهنم زد. اینکه حتی اگر ما ستاره دریایی بودیم وقتی همزمان آسیب میدیدیم تو چند سال دیرتر از من به لحظه تولد خودت باز میگشتی. چه بازی جالبی! در اونصورت من چند سال زودتر از تو متولد میشدم و در زندگانی بعدی این من بودم که سن و سالم بیشتر بود!... و این چقدر قابلیت این رو داشت که مدام نصیحتت کنم!

پ ن 3: اینبار واقعا اومدم مطلب رو تمام کنم! اما یکهو یادم افتاد وقتی تو چند سال دیرتر به لحظه تولدت برمیگردی از جهتی میتونه ناامید کننده باشه. از کجا معلوم در همون لحظات ابتدایی که من به لحظه تولدم رسیدم تو که هنوز نرسیدی از سر بازیگوشی اینطرف و اونطرف نری و بعد گمت نکنم!

پ ن 4: اینبار دیگه حقیقتا خواستم تمامش کنم و بخوابم اما راه حلی به ذهنم زد. من میتونم هر زمانی که تو آسیب دیدی، با محاسبه فاصله روزهای تولد، چند سال و چند ماه و چند روز بعد به خودم آسیب بزنم، طوری که درست همزمان با هم و در کنار هم به لحظه تولد برسیم!

پ ن 5: باورش سخته اما باز هم نشد تمامش کنم! یادم اومد که در جایی خوندم ستاره دریایی مغز نداره! و بعد به این فکر کردم که وقتی ستاره دریایی مغز نداره قطعا قادر به محاسبه فاصله سال و ماه و روز نیست... اون فقط احساس داره و نه عقل و مغز!... پس حتی در صورت ستاره دریایی بودن هم یحتمل نتیجه کار ناامید کننده خواهد بود!!

پ ن 6: مطمئنم اگر این مطلب رو بخونی همون جمله معروف و مزخرفت رو در ذهن خودت درباره من تکرار میکنی: تو باید روزی یاد بگیری که در واقعیت زندگی کنی و نه در سرزمین رویا و فانتزی... اما من فکر میکنم رفتن به دنیای رویا و فانتزی حداقل در آرامش نیمه شب ها طبیعی باشه. اون هم وقتی هیچ شبی در تمام طول سالهای گذشته به اندازه امشب احساس نکرده بودم که به حضورت، به مشورت با تو و حتی به نصایح آزار دهنده گوش نکردنی عزیزت! نیاز دارم.

پ ن 7: نمیدونم به چی قسم بخورم! که مطلب رو ارسال کردم و اومدم بخوابم اما سوالی به ذهنم خطور کرد که مجبور به بازگشت و اضافه کردن یک پی نوشت دیگر شدم... راستی اگر اینها عمر جاودان دارند مگر نه اینکه میبایست هر سال با تولید مثل به تعدادشون افزوده بشه؟... پس چرا تمام سطح دریاها از وجود این موجود لعنتی پر نمیشه؟






لی لی حوضک

یکشنبه 13 خرداد 1397



لی لی لی لی حوضک

گنجشکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک

یکی گفت خشکش کنیم

یکی گفت نونش بدیم

یکی گفت نازش کنیم 

یکی گفت پرش بدیم


سر ظهر که شد، همگی دور سفره داشتن یه لقمه گنجشک میزدن...






جاده ها

شنبه 12 خرداد 1397



من همیشه به راننده های ماشین های سنگین که بارهای بین شهری (به خصوص مسافت های طولانی) رو حمل میکردند غبطه میخوردم. اولین بار سالها پیش با داخل شدن به اسکانیای یکی از اقوام که همین شغل رو داشت حس هیجان انگیزی بهم دست داد. وقتی پرده پشت صندلی رو کنار زدم و با محفظه ای که حالت تختخواب داشت مواجه شدم دیگه شک نداشتم که این یکی از لذت بخش ترین شغلهای دنیاست! و البته در صورتی که به تنهایی کار خودت رو انجام بدی و در سفرها مزاحمی به نام شاگرد راننده کنارت نباشه حتی از دیدگاه من میتونه لایق لقب لذت بخش ترین شغل هم باشه!... به اعتقاد من این شغل بیشتر مناسب افراد درونگراست. تو میتونی در داخل این ماشین به تنهایی بنشینی، از جاده های مختلف عبور کنی، گاهی در مقابل رستوران های بین راهی (که علیرغم کثیف بودن، من عاشق شون هستم) نگه داری و چیزی بخوری، گاهی موسیقی مورد علاقه ات یا حتی کتابهای صوتی رو گوش کنی و سیگاری بکشی، گاهی خودت زیر آواز بزنی! گاهی که خسته میشی کناری بکشی و روی تخت استراحت کنی، گاهی با صدای بلند با خودت حرف بزنی و گاهی از فرصتی که زمان طولانی بارگیری یا تخلیه بار بهت میده استفاده کرده و درازکش کتابی بخونی یا حتی وبگردی کنی و در مجموع در حین اینکه مشغول انجام دادن کار هستی از دنیای تنهایی خودت بیشترین لذت رو ببری. 

البته که این شغل بیشتر به درد افرادی میخوره که فرزندی نداشته باشند و فارغ از هر دغدغه ای بتونن برای مدت طولانی از خانه خودشون دور باشند و البته که همواره آواز دهل شنیدن از دور خوش است و این کار قطعا دردسرهای زیادی هم داره... اما به هرحال مثل امروز، همواره دیدن یکی از این دست مردمان! برای من رشک برانگیز هست.








تعداد کل صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...