آقای نوستالژی

زیر باران باید رفت!

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396



کنار خلوت جاده و زیر بارش شدید باران، ناامید از سررسیدن هرنوع وسیله نقلیه ای ایستاده و نایلونی پاره روی سرش گرفته تا بلکه کمی از خیس شدن در امان باشه! کنارش ترمز کردم و گفتم شاید بد نباشه سوارش کنم و تا جایی برسونمش... ظاهر بسیار ساده ای داشت، با قدی متوسط و اندامی لاغر و ته ریشی بر گونه!...درب ماشین رو باز کرد اما بدون اینکه سوار بشه درب رو بست و گفت: ((ممنونم. سوار نمیشم))... گفتم: ((چرا؟))... گفت: ((اگر صدای موسیقی رو می بندید سوار بشم!!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((بفرمایید)) ... بعد از اینکه سوار شد گفتم: ((شما همیشه برای کسانی که میخوان بهتون خوبی کنن شرط میذارید؟!))... با حاضر جوابی گفت: ((شما هم همیشه سر کسانی که بهشون خوبی میکنید منت میذارید؟))... و گفتم: ((شما همیشه سوال رو با سوال جواب می دید؟!))... توقع داشتم خنده ای روی لبش بیاد اما خشکتر و جدی تر از اونچه که تصور میکردم بود... با شرمندگی پاسخ داد: ((ببخشید ولی باید بگم گوش کردن به موسیقی رو نمیپسندم و سعی میکنم این فعل حرام رو انجام ندم! به شما هم توصیه میکنم اینکار رو نکنید))... با خنده گفتم: ((لپ گلیت اناره، دهنمو آب میاره رو که نمیخوند. شعر مولانا بود!))... گفت: ((به شعرش کاری ندارم. بالاخره موسیقی روش بود و در هر حال موسیقی حرام اعلام شده و دلیلش هم این هست که انسان رو از یاد خدا غافل میکنه و اسیر مسائل دنیوی!))... گفتم: ((الان بعضا با موسیقی مشکلات روانی رو درمان میکنند و این حرف شما به نظرم درست نیست))... گفت: ((ببخشید ولی اینها رو در سر شما فرو کردن تا به سمت چیزهایی که ازش هراس دارند نرید! بهتر اینه که هم خودتون از انجامش پرهیز کنید و هم هرکجا صدای موسیقی میومد از اونجا دور بشید!))... با تعجب از حرفهاش و با توجه به ته لهجه ای که داشت پرسیدم: ((اهل کجا هستید؟))... گفت: ((دزفول))... بعد از کمی سکوت دوباره ضبط رو روشن کردم و اینبار به خیال اینکه حداقل با رادیو مشکل نخواهد داشت رفتم روی موج رادیو جوان! ولی در عین ناباوری وقتی صدای موزیک بین صحبتهای مجری شاد برنامه پخش میشد با لحنی تند گفت: ((ببخشید میشه رادیو رو خاموش کنید؟! اگر هم نمیشه مشکلی نداره من پیاده میشم!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((یعنی چی؟ این که صدا و سیمای خودتون هست و مستقیما زیر نظر مراجع احتمالا مورد تایید شما اداره میشه و حتما موسیقی حلال هم پخش میکنه!))... گفت: ((چیزی به اسم موسیقی حلال نداریم و من هم اونهایی رو که صدا و سیما زیر نظرشون اداره میشه قبول ندارم. اینها نه رومی روم هستن نه زنگی زنگ!)) گفتم: ((شما داخل منزل تلویزیون دارید؟!)).. گفت: ((بله!))... گفتم: ((حتی اگر بخواهید فقط اخبار رو هم تماشا کنید باز هم بین خوندن خلاصه خبرها و یا اول و آخر بخش خبری بالاخره یه موزیکی پخش میشه. اونها رو چکار میکنید؟!)).... پاسخ داد: ((شاید باور نکنید ولی من اولا سعی میکنم زیاد تماشا نکنم و زمانی هم که بخوام تماشا کنم کنترل دستم هست و موقع پخش موزیک صدا رو قطع میکنم!!))... در نهایت تعجب و در حالی که احساس کردم با انسان منحصر به فردی! روبرو شدم ازش پرسیدم: ((یعنی شما در حین گوش کردن اخبار هم یاد خدا هستید و اونوقت اون موسیقی وسطش باعث میشه به مسائل دنیوی فکر کنید؟! حتما فرزندتون هم برنامه کودک  نمیبایست نگاه کنه؟!))... گفت: ((اصلا اجازه نمیدم این برنامه های مبتذلی که تبدیل به محیط کف زدن و رقصیدن برای کودکان شده رو ببینه!! شما ببینید تحت حکومتی که عنوان اسلامی زیبنده نامش شده بچه ها رو به جای تعلیم و تربیت اسلامی به رقص و پایکوبی تشویق میکنند)).. گفتم: ((من با نظرتون مخالفم اما حالا این بحث ها به کنار و اصلا من میگم نظر و عقیده شما قابل احترام. اما این اصرار برای اثبات دوری از موسیقی تو کت من نمیره دوست عزیز. اگر قرار باشه هرکجا صدای موسیقی میاد از اونجا دور بشید که نباید هیچ کجا برید. بالاخره در هرجایی ممکنه صدای موزیک چه شاد و چه غمگینش پخش بشه. داخل مغازه، مجتمع تجاری، فرودگاه و یا هرکجای دیگه!))... گفت: ((من تا به حال موفق شدم ازش فرار کنم. مجبور نیستم در محیطی که صدای موسیقی میاد بمونم. هرکجا میخواد باشه! در قرآن به حرام بودم غنا اشاره شده و غنا همون موسیقی هست. ما مرجعی بالاتر از قرآن نداریم! و اگر غیر از این انجام بدیم حکم خدا!! رو نقض کردیم))... گفتم:((ممکنه بگید دقیقا در کدام آیه کلمه غنا اومده؟! چون من اطلاع دارم چنین کلمه ای در این کتاب وجود نداره)).. گفت: ((در آیاتی از کلام الله!! غیر مستقیم به این موضوع اشاره شده))... گفتم: ((اگر هم اومده منظور موسیقی نبوده و به کشور غنا! اشاره شده. شما حتما این رو در تفسیر آیت الله کشکولی مرزن آبادی!! بخونید))... متوجه حالت شوخ طبعانه ام نشد و با جدیت گفت: ((ایشون رو نمیشناسم و شما هم ساده نباشید! اصلا اون زمان مگه کشور غنا وجود داشته؟!))... گفتم: (( بله! شما مگه کتاب تاریخ غنا از آغاز تا فنا! نوشته زین الدین زیدان رو نخوندید؟!)) چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ((زین الدین زیدان که...)) و بعد حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: ((لطفا نگه دارید پیاده میشم! بزنید بغل!))... حقیقتش اصلا فکر نمیکردم با توجه به روحیاتش اهل دیدن فوتبال باشه و زیدان رو بشناسه! گفتم: ((شوخی کردم دوست عزیز! بشینید تا حداقل به داخل شهر برسونمتون!))... با عصبانیت غیر قابل هضمی گفت: ((نگه دار آقا! گفتم پیاده میشم. با هرچیزی که نباید شوخی کرد. شما دارید به اعتقادات من بی احترامی میکنید. بزنید بغل!))... نگه داشتم و بهش گفتم: ((قصدم این بود که آخر کار بهتون بگم که جملات آخرم شوخی بود!)).. اما بی توجه به این حرف با یک تشکر نصفه و نیمه و غضب آلود پیاده شد و دوباره نایلون رو روی سرش کشید و کنار جاده ایستاد!!

با خودم فکر میکردم حتی در وجود این آدم با تمام اعتقادات عجیب و غریب و البته شاید بعضا ادعاهای اغراق آمیزش (مثلا در رابطه با عدم گوش دادن به موزیک بین اخبار حتی!) باز هم میشه حسن بزرگ و قابل تحسینی پیدا کرد. چه چیزی قابل تحسین تر از اینکه حاضر شد به خاطر اعتقاداتش جای گرم و نرم خودش در داخل ماشین رو با ایستادن در زیر اون باران شدید، در اون ساعت از شب، کنار جاده خلوتی  که اصلا مشخص نیست برای مدتی طولانی ماشینی از اونجا رد بشه و کنارش ترمز بزنه یا خیر، عوض بکنه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکی از دوستان اشاره کرده بود به اینکه شعر ابتدای آخرین پست از موضوع ((دلخستگی ها)) رو قبلا هم در ابتدای یکی دیگر از پستهای همون موضوع نوشته بودم و تکراری بوده!... تشکر میکنم از دقت نظر این دوست بیکار! و البته فکر میکنم نشانه های زوال عقل در من کم کم در حال بروز هست!







وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم!

جمعه 8 اردیبهشت 1396



آن پیاپی زمین خوردن ها... از دست دادن ها... اشک ریختن ها... نابخردانه انتخاب کردن ها... قدم گذاشتن در مسیر بی بازگشت خون بازی ها (در شرایطی که تصور میکردیم بازگشتی خواهد داشت)... مردن ها و زنده شدن ها... چشیدن طعم آوارگی در سرما و گرمای خیابان ها... تحقیر شدن ها... درک معنای وحشتناک بی پناهی ها... بی صدا شکستن ها... فرار کردن ها...تا مغز استخوان فقر سفر کردن ها... آن روزها که کابوس های شبانه در مقابل حقیقت تلخ روزها قسمت خوب ماجرا بود!

همه و همه با اولین قدمهای سال 1380 آرام آرام شروع شد، اوج گرفت و درست در آخرین قدم های سال 1389 فرو نشست. طوفانی هراس انگیز و کابوس وار برای یک دهه... سیل اتفاقاتی که پیاپی و با فاصله زمانی بسیار کم به وقوع می پیوست و حتی اجازه نفس کشیدن و اندکی فکر کردن برای انتخاب مسیر درست رو به انسانی کم تجربه، فاقد تکیه گاه و دارای زمینه های افسردگی مثل من نمی داد و شاید عادلانه تر این بود به جای یک بازه زمانی 10 ساله در طول یک زندگی 100 ساله به وقوع بپیونده...

دهه 90 تا به امروز دهه آرام و بدون حادثه ای بوده. اما متاسفانه حتی همین آرامش هم باعث نشده تا فکر و ذهنم از اتفاقات دهه قبل رها بشه ... هنوز دردهای جسمی و روحی به یادگار مانده از آن سالها و هنوز تماشای هرگونه صحنه یا شنیدن و خواندن هرگونه مطلب مرتبطی، ذهنم رو به سمت آن زمان و اتفاقات هولناکش میبره و اوقات روز و شب و نیمه شبم رو به شدت تلخ میکنه. تنها دلخوشی های به یادگار مانده از آن سالها یکی خاطرات شیرین حضور کوتاه مدت دو سه انسان بزرگ در آن مقطع از زندگیم هست که اگرچه رفتن ناگزیر اونها خود دردی دیگر بود اما این رو بهم اثبات کرد که در دل این دنیای بی رحم با مردم غالبا بی رحمترش هنوز هم هستند کسانی که بی هیچ چشمداشتی به دنبال گرفتن دستهای دیگری باشند و دومی کسب تجربه در این رابطه که حتی سخت ترین فراز و نشیب ها و دشوارترین ناملایمات زندگی هم به هر ترتیب پشت سر گذاشته خواهند شد و آن کسی موفق خواهد بود که با علم به این موضوع تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ کرده و از اتخاذ تصمیمات عجولانه و احساسی در شرایط سخت پرهیز کنه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: امیدوارم پیش از مرگ بتونم فقط یک روز رو به شب و یک شب رو به روز برسونم، بدون اینکه به اتفاقات اون دهه لعنتی فکر کرده باشم!







دلخستگیها (34)

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



1

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید!... (صائب تبریزی)

2

زمانی هست که تو میبایست از بین منافع ( چه مادی، چه معنوی و ...) خودت و دیگری یکی رو انتخاب کنی... اینجا جایی هست که تکلیف مشخصه. اخلاق حکم میکنه که خودت رو فنا کنی و اگرچه دردناک هست اما تو اینکار رو انجام میدی... ولی دردناک تر از این زمانی هست که گرفتار چند ضلعی ها میشی! تصمیم با تو هست و تو میبایست از بین منافع خودت، آن یک، آن دیگری یا آن دیگران! یک مورد رو انتخاب کنی... و زندگی من به شکلی عجیب، غیر طبیعی و طاقت فرسا، همه عمر به این لعنت دچار بوده!

3

یک: افسوس بزرگت چیه؟!

دو: از دست دادن یک دوست خوب... تو چی؟

یک: جالبه! من هم همینطور!

دو: تو بابتش چه حسی داری؟

یک: کمی اندوهگینم برای لحظه های شادی که میشد در کنار هم درست کنیم و نکردیم!... تو چطور؟!

دو: بسیار اندوهگینم بابت لحظه های شادی که در کنار هم درست کردیم و دیگه تکرار نمیشه!!

4

جناب مارک زاکربرگ! بدینوسیله اذعان میشود بنده حقیر مدتها پیش تنها جهت رصد کردن و یافتن دوستان سابق، خطا کرده و صفحه ای خالی در شبکه اجتماعی حضرتعالی ایجاد نمودم. به ارواح طیبه رفتگان بزرگوار، این جانب نه سپنتا سپه سالار، نه خلیل خوش خشاب! نه بهاره صولت مکان، نه قاسم ماشین باز و نه غیره و ذلک را میشناسم، نه علاقه ای به شناختن شان دارم! و نه میخواهم بدانم از آخرین باری که وارد فیس بوک شده ام چه اتفاقات زیادی افتاده است!... دستم به تبلت تان! برای من ایمیل نفرستید تا اینباکس ما نفسی تازه کند!

5

"زمان، آدمها را دگرگون میکند اما تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست "

 ((مارسل پروست _ در جستجوی زمان از دست رفته))

6

مشغول یک بحث دو نفره بودیم... میگفتم، می شنید. میگفت، می شنیدم... بعد از ساعتی به این نتیجه رسیدیم که در هیچ زمینه ای هیچگونه عقیده مشترکی بین ما دو نفر وجود نداره. به جز یک چیز... اینکه هر دو عمیقا اعتقاد داشتیم در حال اتلاف وقت و بحث با یک احمق هستیم!

7

چه بسیار شبها که دوربین من، خواب ثبت اون لحظه رو دیده!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تمام ما

ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی

خواننده و آهنگساز: مهرداد آسمانی

لینک دانلود







تسلیت

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



صبح امروز صبح تلخی بود. ساعت شش صبح صفحه مجازی ((اینجا سکوت هم فریاد است)) رو باز میکنم و ...

دوست گرامی! در تمام طول مدتی که از این ماجرا خبر داشتم همیشه به این خوشبین بودم که روزی صفحه مجازی شما رو باز میکنم و با پستی مواجه میشم که متنش پیام آور خبری خوش در این رابطه هست و حقیقتا نگاهم بسیار امیدوارانه بود... اما گویا جریان به شکل دیگری پیش رفت.

تسلیت دوست کوچکی که همواره از شما آموخته رو پذیرا باشید. امیدوارم در غم اتفاقی که سرنوشت نهایی همه ماست صبور بوده و خداوند سالهای سال شما و سایر عزیزانتون رو در کنار هم حفظ کنه.








جمع با جمع نباشند و پریشان باشی!

یکشنبه 27 فروردین 1396



__ زن و شوهر هر دو پزشک هستند. هر دو به اندازه ای که می باید مورد احترام اهالی شهر و قاعدتا با توجه به وضعیتی که دارند و ملک و املاک بیشمار خودشون جزو اهالی مرفه اون ولایت. دارای فرزندی سالم و زیبا... اما هیچگاه نشاط و سرزندگی رو در رفتار اونها ندیدم. در تصویر پروفایل خانم نوشته شده: تمام زندگی ام درد میکند!!

__ در حال حاضر درگیر هیچ کاری نیست و در واقع مدتهاست که به جهانگشایی! مشغول بوده. سابق بر این مغازه داشت اما از زمانی که ارث و میراث پدری بهش رسید همون مغازه رو هم جمع کرد و به همراه مبلغ به ارث رسیده که رقمی میلیاردی داشت در بانک گذاشت. از حدود دو سال پیش که اینکار رو انجام داد ماهیانه در حدود پنجاه میلیون تومان سود از بانک دریافت میکنه. چند وقت پیش خسته و بی حوصله دیدمش. میگفت در طول دو سال گذشته بسیاری از کشورهای دنیا رو گشتم و مدام در سفر بودم... گفتم پس دردت چیه؟... میگفت خسته شدم. دیگه هیچ نوع تفریحی برام جذابیت نداره! دوست دارم پولم رو بیارم بیرون. بلکه خودم رو یک جوری با کار سرگرم کنم! و این حال خراب بهتر بشه!

 

__ از جمله کارخانه داران موفق شهر هست. موقعیت اجتماعی عالی، سرشناس بین صاحب منصبان شهر، ثروت کافی برای یک زندگی بی دغدغه... اما کمتر دیدم چهره عبوسش رو باز کرده و از ته دل خندیده باشه. گرفتار به الکل و بسیاری اوقات در کنج منزل و یا باغ خودش به تنهایی در حال مصرف...

 

*** 

اما اینکه چرا؟ و فارغ از مردمان سطح پایینتر جامعه (که قطعا میتونن وضعیت حادتری داشته باشند) به چه دلیل حتی چنین افرادی که رسیدن به شرایط و موقعیت اونها میتونه آرزوی بسیاری از افراد جامعه باشه و نظر عموم بر این هست که بواسطه دارا بودن خیلی چیزها میبایست وضعیت متفاوتی داشته باشند با چنین مشکلات بزرگی از نوع روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند سوالی ست که میتونه پاسخهای متفاوتی از سوی هر شخص داشته باشه.... به شخصه فکر میکنم چیزی در این دنیا وجود داره که فراتر از هر نوع  موقعیت اجتماعی مناسب، هر میزان از ثروت انبوه، هر نوع شغل  دلخواه ،هر گونه مدرک تحصیلی عالی  و یا سایر اینگونه موارد رشک برانگیز، لازمه اصلی یک زندگی شاد هست و اون چیزی نیست جز روابط با همنوع در چارچوب های تعریف شده سنتی... در مورد اون خانم دکتر خبر دارم که سال گذشته پدرش رو بر اثر سرطان از دست داد. از اون گذشته هرگز تفاهمی میان او و همسرش وجود نداشته و در طول پانزده سال زندگی مشترک رابطه سردی بین اونها برقرار هست. ضمن اینکه اونها به دلایل شغلی سالهاست مجبور به زندگی در شهر دیگری هستند و در اون شهر هم تقریبا با هیچکس رابطه  و رفت و آمدی ندارند... در مورد اون وارث جهانگرد! میدونم که از طرفی مجرد هست و از سوی دیگر پدر و مادرش از دنیا رفتند و البته همیشه از نداشتن دوستی که او رو برای چیزی غیر از ثروتش بخواد گلایه میکنه!(هرچند این نوع نگاه  از جانب او ممکنه کمی بدبینانه باشه)... و در مورد اون کارخانه دار! ماجرا مخلوطی از داستان دو نفر قبلی ست و البته میتونم شرط ببندم در مورد هرکس دیگری از این دست، علت اصلی این حال خراب عاقبت به حلقه یا حلقه هایی مفقود شده در زنجیره روابط انسانی برمیگرده. تصور میکنم دلیل اصلی  شیوع کمتر افسردگی در بین افراد نسل های گذشته با گسترده تر و صمیمانه تر بودن روابط بین انسان ها در آن روزگار ارتباط مستقیم داشته... این موضوع حداقل در شش ماهه اول سال، زمانی که معمولا روزهای آخر هفته رو به روستایی میرم و در اونجا  شب نشینی و دورهمی های سنتی افراد مختلف و اثرات جادویی این موضوع  رو بر روحیه و رفتار اونها تماشا میکنم کاملا برام قابل لمس هست.


نمیشه انکار کرد که انسان؛ این موجود لعنتی! با همه ادعاهای گاه و بیگاهی که بعضا در حین دلخوری یا عصبانیت در رابطه با بی نیازی از سایر آدمها مطرح میکنه، به شدت و بیش از هرچیز دیگری به رابطه ای صمیمانه با همنوع، همصحبتی با همنوع، دیدار با همنوع، عشق ورزیدن به همنوع و هر کوفت و زهرمار دیگری با همنوع نیازمنده!










دلخستگیها (33)

یکشنبه 6 فروردین 1396



1

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟!

آری! آن روز چو میرفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟!

آه ای واژه شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم..آه! (هوشنگ ابتهاج)

2

دوست عزیز! این رو میدونم که در زندگی لحظه هایی هست که از همه اتفاقات ناامید و سرخورده هستی... اما من اعتقاد دارم همواره باید به لحظات پیش رو امیدوار بود و از احساس درماندگی حذر کرد. خوشبختی میتونه هر لحظه در کمین باشه... مثلا شاید چند دقیقه بعد به خیابان رفتی و یک تریلی 18 چرخ از روی سر و دست و شکمت عبور کرد و راحت شدی!

3

یک: من دوستت دارم. اصلا دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که شاید بد نباشه از این به بعد برای تو مجانی کار کنم.

دو: فکر خوبیه!

یک: آره... و تو ... در مقابلش چه چیزی بهم میدی؟

دو: کارهای بیشتری!!

4

از جمله لذتهای زندگی تظاهر به ندانستن هست! این رو اولین بار زمانی فهمیدم که پسرم ازم پرسید میدونی پایتخت انگلستان کجاست؟ و چون دیدم در چهره اش ذوق و شوقی برای ابراز اطلاعات وجود داره پاسخ دادم که: نه!... و بعد دیدم که با حالتی پیروزمندانه پاسخ داد: لندن!... از اون پس خیلی اوقات این رو در مقابل افراد بزرگسال هم امتحان کردم و دیدم عموم افراد از اینکه چیزی رو بلد باشند و شما پاسخش رو ندانید و بعد اونها براتون توضیح بدن لذت میبرند... امتحان کنید! تفریح خوبی میتونه باشه؛ هم برای شما و هم افراد مقابلتون!

5

"ما غالبا چیزها را باور داریم فقط به این علت که چندین بار با لحن تاییدآمیزی درباره آن ها شنیده ایم. حتی به خاطر نمی آوریم که کجا و چرا مورد تایید واقع شده اند و از این رو است که نمی توانیم به نقد آن ها بپردازیم. حتی وقتی که هیچ پشتوانه منطقی موید آن ها نبوده و تاییدشان از طرف اشخاص ذی نفع ابراز شده باشد!"

((برتراند راسل))

6

((شهزاده رویای تو شاید منم!/آن کس که شب در خواب تو آید منم!/از خواب شیرین، ناگه پریدی/ من را ندیدی،دیگر کنارت به خدا/جانت رسیده از غصه برلب/هر روز و هر ...))

و باز هم حکایت دوستان چشم تنگ بنده!... در حال زمزمه این ترانه هستم که باز هم اونها از خودشیفتگی و نیاز به درمان حرف میزنند!...نمیدونم چرا اینها نمیخوان مثبت نگر باشن؟!... مثلا میتونن با خودشون بگن:((این همه سال شصت تا خواننده این ترانه رو به همون شکل قبلی خوندن و حالا این بشر اومد و ورژن جدیدی رو با خون دل آماده کرد... دست مریزاد!!!))

7

شاید روزی برسه که بتونم یک وزنه هزار کیلویی رو از روی زمین بردارم! اما برای برداشتن این نقاب از چهره... بعید میدونم روزی در راه باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

برهنگی

خواننده، ترانه سرا و آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود








ترین های سال!

دوشنبه 23 اسفند 1395



__ به طور معمول هشتاد درصد از کتابها رو پس از خواندن پنجاه صفحه اول کنار میگذارم که امسال هم این روال ادامه داشت. از بین اونهایی هم که کامل خوندم نمیتونم مورد خاصی که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته باشم رو به عنوان بهترین کتابی که امسال خواندم معرفی کنم اما اگر بخوام یک مورد رو انتخاب کنم میتونم به رمان((خرمگس)) اشاره کنم. حقیقتش در طول چند سال گذشته چند نفر ازم راجع به اینکه این کتاب رو خوندم یا نه سوال کرده بودند و یا بهم توصیه کرده بودند که حتما بخونمش اما از اونجا که بعضی مواقع خیلی بی دلیل دلم میخواد در مورد یکسری چیزها که نسبت بهش اصرار میشه مقاومت کنم!! این داستان رو نمیخوندم تا اینکه یکماه پیش همراه با همسرم در یک کتابفروشی بودیم و او هم با دیدن رمان خرمگس بهم گفت کتاب جالبیه و از من پرسید شما این کتاب رو خوندی تا به حال؟!... گفتم نه و همونجا تصمیم گرفتم بالاخره بخونمش و ببینم که آقای لیلیان وینیچ چه کرده!... واقعیتش این هست که بعضی از قسمتهای کتاب بسیار برام جالب و همینطور از جهاتی تعجب برانگیز بود. مثلا دیالوگی که در قسمتی از داستان وجود داره و از آرتور خواهش میشه که فقط برای پنج دقیقه جدی باشه! و او پاسخ میده مرگ و زندگی هیچ کدوم ارزش این رو ندارند که او حتی برای دو دقیقه جدی باشه! دیالوگی هست که با یکی دو کلمه جابجایی شاید ده ها بار بین من و آدمهایی که در زندگیم حضور داشتند و دارند تکرار شده! و البته موارد دیگری هم از این دست وجود داشت... در مجموع کتاب قابل توجهی بود و بدون شک باید گفت که جناب لیلیان وینیچ نویسنده قهاری بوده اما من اگر جای او بودم لحظه ای که ((آرتور)) پس از سیزده سال با ((جما)) روبرو میشه رو (اگرچه نویسنده نمیخواسته که خواننده داستان متوجه بشه شخصیت دیدار کننده با جما همان آرتور هست) کمی با آب و تاب و شور بیشتری (حداقل در رابطه با حالات چهره و حالات درونی آرتور در آن لحظه) روایت میکردم.


ادامـه مطـلب




همه کودکان داشته و نداشته من!

دوشنبه 16 اسفند 1395



1- یکی از بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که درب خانه رو باز میکنم. استقبال بی نظیر وروجک با دست و پا زدنها، ذوق کردنها و بغل باز کردنهاش... به نظر میاد او در مهربانی و البته بروز عواطف به مادرش رفته باشه... قضیه در مورد پسر اما کمی متفاوت هست. او ممکنه بیش از هرکسی برای اومدنم انتظار کشیده باشه اما معمولا این رو موقع استقبال بروز نمیده و سعی میکنه چهره اش کاملا نرمال و بی تفاوت جلوه کنه. به نظر میرسه او به خودم رفته باشه!... دلیلش رو نمیدونم (شاید و فقط شاید به این خاطر که پیش از این پای صحبت تعدادی از آدمهایی که زمان جنگ سالها در اسارت بودند نشستم) همیشه و به خصوص از سال گذشته در چنین روزی که جمع خانه ما بواسطه حضور دخترم شلوغتر شد، هروقت درب منزل رو باز میکنم ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم میرسه انسانهای متاهلی هستند که به هر دلیل منجمله اسارت در جنگ، جرم سیاسی، بدهی و یا حتی ارتکاب اعمال خلاف قانون در حبس به سر میبرند... و تصور اینکه محرومیت از تکرار چنین لحظه زیبایی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه.

***

2- چند هفته پیش در جایی بودم که دو نفر از کارمندان بهزیستی هم در اونجا حضور داشتند. با خنده بهشون گفتم من پیش از این در جایی خواندم که یک خانواده آمریکایی 19 فرزند داره و این باعث شد نسبت به اون آقا احساس حسادت کنم! و حالا قصد دارم اگر شرایط رو برای واگذاری 18 کودک بی سرپرست در کنار فرزندان خودم به من مهیا کنید در آینده این رکورد رو بشکنم!... یکی از اونها گفت اینطوری میترسم بعدش تقاضای یک مادر کمکی هم برای بچه ها داشته باشید!... گفتم تقاضای مادر کمکی نه اما شاید ازتون بخوام بابت واگذاری یک منزل با حداقل هشت اتاق خواب باهام همکاری کنید!... نفر دوم گفت از شوخی گذشته نمیدونم چرا تمام مردم دنبال این هستن که بچه به اونها واگذار بشه و چرا تمایل ندارن با تامین بخشی از هزینه کودکان بی سرپرست اونها رو دورادور یاری کنن. از این گذشته ما افراد نیازمند زیادی در کشور داریم که سن و سال بالایی دارند و مثلا دانشجو هستند و نیاز به حمایت دارند اما اغلب مردم دنبال سرپرستی یک کودک هستند... گفتم من هم مثل اغلب مردم هستم!... گفت خب یکی با شرایط شما که خودش صاحب فرزند هست خیلی سخت ممکنه بتونه موفق به گرفتن سرپرستی یک بچه و بزرگ کردن اون در منزل خودش بشه. چون اولویت با افرادی هست که صاحب فرزند نمیشن و یکی مثل شما اولویت سوم یا چهارم میتونه باشه... با خنده گفتم قانونی مزخرفتر از این وجود نداره! و بعد با تاکید شوخ طبعانه ای گفتم: یک بچه نه! من هجده تا میخوام و هر هجده تا باید سنشون کم باشه و در خانه خودم بزرگ بشن!... نفر اول گفت خوبه! با این همه اصرار فکر کنم خیلی آرزو دارید یک گردان بچه رو زیر نظر خودتون تربیت کنید تا با خصوصیات اخلاقی خود شما تحویل جامعه داده بشن... گفتم اتفاقا برعکس! آرزو دارم یک گردان بچه فاقد خصوصیات اخلاقی خودم رو تحویل جامعه بدم!!... هردو از این جمله خوششون اومد و برای دقایقی شروع کردند به خندیدن با صدای بلند... در حالی که از بین تمام حرفهایی که زده بودم جمله آخر جدی ترین بود!







دنیای زیبای ثورو

چهارشنبه 11 اسفند 1395



"من به جنگل رفتم چرا که مایل بودم آنچنان که میخواهم زندگی کنم، تنها با آنچه در زندگی از اهمیت برخوردار است روبرو شوم و ببینم آیا قادر هستم آنچه را که زندگی میتواند به من بیاموزد فرا بگیرم؟ و در انتظار آن روز نمانم که مرگ فرا رسد و ببینم که زندگی نکرده ام"

 ***

((زندگی ساده و بی پیرایه))... ثورو دریافت که این نوع زندگی کوتاهترین راه رسیدن به بهشت! است. برای آنکه به حقیقت راه یابی، کافی ست فقط این اصل ساده را همواره در خاطر نگه داری و ببینی حداقل احتیاجات تو چیست. در سال 1849 که طلای کالیفرنیا مردم را به جنون کشانیده بود او حیرت زده می پرسید: ((این همه شور و ولوله و هیجان به خاطر چیست؟!))  در دیده او اشعه زرین آفتاب که بر قطره بلورین شبنم میتابید به مراتب دل انگیزتر و گرانبهاتر از فلزات و سنگ های قیمتی بود. او برآن شد که مدتی از دنیا کناره بگیرد و این از آن جهت نبود که از اجتماع گریزان باشد بلکه برعکس به معاشرت و مصاحبت بسیار شایق بود. از رقص و آواز و گفتگوهای نشاط انگیز لذت می برد و چنان که یکی از دوستانش گفته است: هیچ کس از شوخی بجا چون او از ته دل خنده سر نداده است.


ادامه مطلب




دلخستگیها (32)

شنبه 7 اسفند 1395



1

برای آنکه نگویند: جسته ایم و نبود

تو آنکه جسته و پیداش کرده ام آن باش!... (حسین منزوی)

2

تقریبا دو سال پیش بود که به طور اتفاقی وارد وبلاگش شدم. نوشته ها حاکی از یک شکست عاشقانه بود و بدون استثنا تمامی پست ها ناله و نفرین و فحش و آرزوی مرگ و سوختن برای خانوم ایکس که ظاهرا طرف مقابلش بوده!... احساس میکنم قلم خوبی داره (اگر روزی به من میگفتن یک تیم نویسندگی تشکیل بدم! حتما در تیم خودم انتخاب میکردمش) و تقریبا هرچند ماه یکبار با امید فراوان به اینکه تغییری در نوشته ها و طرز فکرش ایجاد شده باشه یا فقط یک پست عاری از ناله و نفرین در بین پستهاش گنجانده باشه سری به وبلاگش میزنم اما هربار آش همان و کاسه همان!... هیچوقت هم کامنتی براش نگذاشتم چون به طور معمول اگر بخواهی به اینگونه افراد کمک بکنی و از سر دلسوزی راهنمایی بدی و مثلا بنویسی: ((عزیز من! این حجم از کینه و نفرت و و دشنام و آه و ناله که حالا به جای آن عشق ظاهرا سوزان اما سراسر خودخواهی شما نشسته جز اینکه لذت زندگی رو ازت بگیره و بیمارت بکنه و قدرت این قلم زیبا رو تباه کنه هیچ چیز دیگری برات نداره)) در جواب خواهد گفت: ((برو گمشو! از همتون بدم میاد!!))... حالا تو بیا بهش بگو: ((من چکاره ام این وسط؟!... من که یک گوشه نشستم دارم چایی نباتمو میخورم!))... پاسخ خواهد داد: ((تو هم دستت با اون عفریته توی یک کاسه هست!! چیه؟ تو رو اجیر کرده بیای اینجا اینها رو بنویسی بلکه حلالش کنم؟! هیهات من الذله!...اصلا از این به بعد پی نوشت هامو اختصاص میدم به فحش دادن به تو!))... به همین خاطر فقط باید امیدوار بود تا دیدگاه اینگونه افراد به واسطه فعل و انفعالاتی که در گذر زمان در درونشون به وجود میاد یا به واسطه ورود افراد جدید در زندگیشون تغییر کنه.

3

یک: یادمه از جمله ایرادهایی که داشتی این بود که هرگز و به هیچ قیمتی قبول نمیکردی حرفت اشتباهه. البته بعید میدونم حالا هم تغییر محسوسی کرده باشی.

دو: نمیدونم. شاید هم قبلا واقعا اینطور بوده. اما...

یک: نه شک نکن که همینطور بوده عزیز دل من. هیچوقت نمیخواستی بپذیری که ((تو)) هم ممکنه اشتباه کنی.. نه فقط در مورد مسائل پیچیده زندگی که حتی در مورد مسائل بدیهی هم اینطور بود. حتی یادش هم میفتم خنده ام میگیره. مثلا یادمه میگفتی تعداد دندان های شیری انسان 18 تا هست. بعد من با سند علمی ثابت میکردم 20 تا هست اما باز هم نمیپذیرفتی که حرف من درسته!

دو: ولی من حالا عوض شدم و نمیدونم چرا تو نمیخوای این رو باور کنی... بر فرض همون مثالی که زدی مثلا اگر امروز با سند و مدرک بهم ثابت کنی که تعداد دندانهای شیری انسان 20 تا هست چرا نباید قبول کنم؟!... واقعا قبول میکنم و میپذیرم که تو داری درست میگی.

یک: باورش سخته... یعنی باید باور کنم؟!

دو: اوهوم...  البته اینم بگم در اینصورت یقین پیدا میکنم اشتباه از خداوند بوده که دو تا زیاد آفریده!!

4

چند وقت پیش نشریه علمی لانست اقدام به معرفی 10 کشور تنبل جهان کرد که بنده در کمال تعجب متوجه شدم برای اولین بار در یک نوع رده بندی که مربوط به مسائل منفی میشه نام میهن اسلامی ما در بین ده کشور اول وجود نداره! اینکه میگم برای اولین بار دلیلش این هست که ما پیش از این در رده بندی غمگین ترین کشور، بیشترین فرار مغزها، بیشترین فساد اداری، بیشترین مصرف لوازم آرایش، بیشترین مصرف تریاک!، بی ارزش ترین واحد پولی و ده ها مورد دیگر از این دست روی سکو رفته بودیم!... شب رو با نگرانی تمام سحر کردم و اول صبح مسئله رو از طریق ایمیل از روابط عمومی نشریه لانست پیگیر شدم! فکر میکنید جواب چی بود؟!... بله! اونها دو ماه پیش فرم شرکت در نظرسنجی تنبل ترین کشورهای جهان رو به کشور ما ارسال کردند اما اینجا حتی کسی حالش رو نداشته که این فرم رو پر کنه!! و بدین ترتیب اصلا در این بررسی مد نظر قرار نگرفتیم!

5

"خانم! زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجه یک نقاش، یک نقاش عاشق به شما نگاه میکردم. من مانند کسی به شما نگاه میکردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد. زندگی کردن با بی قیدی هرچه تمامتر و شادی مخفیانه. زندگی ای که نسبت به فرداهایش کاملا بی قید است... خانم! دوستتان دارم، حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد. مسلما نوشتن نامه های عاشقانه کاری چندان جدی و پولساز نیست اما اگر هیچکس نامه عاشقانه نمی نوشت، اگر دیگر هیچکس به این زندگی یادآوری نمیکرد که چقدر خالص است، سرانجام زندگی به خودش اجازه میداد که بمیرد. موافق نیستید؟! "

((غیر منتظره _ کریستین بوبن))

6

اینکه خانم مهستی خوانده اند: من همون شاخه نباتم به خدا/توی چشمام من طنازو ببین!/تو سکوتم که به عرفان میرسه!!/ غزل خواجه شیرازو ببین... این نشان میده که ایشان و خانم لیلا کسری ترانه سرای این اثر (که روح هردوشون شاد باشه) چندین دهه پیش مرزهای خودستایی رو درنوردیدند! و ما هرچقدر هم در این زمینه تلاش کنیم خاک پای این عزیزان هستیم!!... بله! دست بالای دست بسیار است.

7

کاریکاتور برنده جایزه اول در جشنواره ذهن درخشان کشور مکزیک :

 ابوالفضل محترمی

ابوالفضل محترمی؛ نماد هنر، متانت، آرامش، فروتنی و سربه زیری برای من.

ایکاش راهی برای بازگشت این مرید ناخلف به کنار مراد دوست داشتنی خودش باقی مانده بود!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: متاسفانه با خبر شدیم یکی از دوستان خوب و خوانندگان قدیمی این وبلاگ، هفته گذشته در سانحه ای دلخراش با افتتاح وبلاگی به نام ((مشق نوشته)) به جرگه وبلاگنویسان پیوست!... برای این دوست گرامی آرزوی موفقیت کرده و تصور میکنم این حرکت انقلابی! حاوی دو درس بزرگ برای ما بود. اول اینکه حتی وقتی در حدود یک سده!! (حالا شاید یک خرده کمتر!) از عمرت گذشته هنوز هم میتونی شروع کننده یک راه باشی و هرگز برای چیزی دیر نیست که این خودش درس بزرگی برای همه جوانان و نوجوانان از جمله بنده! بود. درس دوم اینکه باز هم مثل معروف ((بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت)) آویزه گوش ما شد! ایشان که یک عمر مشغول صدور دستور ((مشق)) نوشتن به کودکان این مرز و بوم بود حالا دیدیم که چگونه ((مشق نوشته)) ایشان را گرفت!... آرزو میکنم این دوست گرامی با تلاش و ممارست فراوان روزی به دومین نویسنده بزرگ این کشور تبدیل بشه (امیدوارم از من نخواهید که اولینش رو معرفی کنم چون امکان داره خدایی نکرده حمل بر خودستایی بشه! و مجددا دوستان چشم تنگ بنده شروع کنن به معرفی روانپزشک و غیره!...متاسفانه امروز اینها با سواستفاده از مظلومیت من! راه آزادی بیان رو به روم بستند!... اینها دوستانی میخوان مثل خانم مهستی و لیلا کسری تا بفهمن خودستایی حقیقی یعنی چه!)









تعداد کل صفحات : 24 1 2 3 4 5 6 7 ...