آقای نوستالژی

زباله دان تاریخ!

شنبه 18 فروردین 1397



یک نایلون زرد رنگ حاوی ده ها برگه از شعرهایی که ابتدای دهه هشتاد نوشته بودم به دستم میده. لابد فکر میکنه الان حسابی خوشحال میشم یا به وجد میام.نگاهی میندازم... همه شعرهایی که اون زمان نوشته بودم تایپ شده و به شکل منظمی شماره گذاری شدن. گوشه تعدادی از اونها کسی که ظاهرا استاد ادبیات بوده و قبلا در موردش چیزهایی شنیده بودم با مداد توضیحاتی نوشته و زیر بعضی ابیات رو خط کشیده. این که میگم شعر شاید توهین بزرگی به این کلمه باشه چون به نظرم واقعا مبتدیانه  بودند. حتی حاضر نیستم یکی از اونها رو دوباره بخونم یا ببینم اون استاد ادبیات در موردشون چی نوشته. وقتی میره به سرعت برگه ها رو داخل نایلون میذارم و نایلون رو پرت میکنم به کناری...
یک لحظه فکر میکنم کاش میشد خودم رو هم بذارم داخل اون نایلون و بعد نایلون رو بذارم سر کوچه!






آسیاب برگرد به نوبت

جمعه 17 فروردین 1397



آیا شما هم جزو کسانی هستید که وقتی دلگیر هستن فکر میکنن روزی همه اینها میگذره، دنیا میچرخه و میچرخه و بالاخره نوبت به اونها هم میرسه؟

اگر پاسخ بله هست بهتون تبریک میگم! شما یک احمق هستید که دارید خودتون رو فریب میدید!! 

چرا تبریک؟! چون یک احمق امیدوار بهتر از یک احمق ناامید هست!






خیام

پنجشنبه 16 فروردین 1397



یک:
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر

بچه ها کسی معنی این رباعی حکیم عمر خیام رو میدونه؟

دو: آقا اجازه! یعنی کاش ننه مون ما رو نمیزایید!

یک: این چه طرز حرف زدنه. گمشو بیرون از کلاس!

رباعی بعدی؛

گویند بهشت حور و عین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود

خب. در مورد این یکی چی؟!

سه: آقا یعنی اگه دوست دخترت با یه شیشه ویسکی پیشت باشه جای اینکه دنبال بهشت نسیه باشی بهشت نقد رو داری! 

یک: بی شعور! تو هم بلند شو برو بیرون!

رباعی بعد؛

جامی ست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش

خب بچه ها. کسی میتونه این یکی رو تفسیر کنه؟

چهار: آقا اجازه! یعنی کوزه گر دهر مرض داره!

یک: بی تربیت! گورتو گم کن بیرون...

و بعدی؛

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

این یکی رو کی میدونه؟

پنج: آقا اجازه...

یک: ساکت! برو بیرون!
پنج: آقا ما که هنوز چیزی نگفتیم...
یک: معلومه تو هم چی میخوای بگی. برو بیرون پدرسوخته!

اون تعدادی که باقی موندن تو کلاس! از این جا به بعد فقط اشعار اقبال لاهوری رو بررسی میکنیم!!






ترانه های 95

چهارشنبه 15 فروردین 1397



 وقتی رفتی همه چیز رفت/ روزای خوب برنگشتن / بهار از پنجره پر زد / پاییزا دائمی گشتن!!
این قسمتی از ترانه ای بود که فرامرز اصلانی نوشت و خوند و قبلا گفتم عجیب ترین ترانه ای بوده که در سال 94 گوش کردم (انصافا همون مصرع پاییزا دائمی گشتن! برای نائل شدن به این عنوان کفایت میکرد). اما در سال 95 اگر قرار بود وظیفه اهدای تمشک طلایی به بدترین ترانه سال رو به من بدن این جایزه رو به ترانه ((هست و نیست)) از سینا شعبانخانی اهدا میکردم (البته این یک نظر کاملا شخصی و انتخاب از بین ترانه هایی هست که به گوش خودم خورده) جالبه که اینبار هم ترانه سرای اثر خود خواننده بوده و چیزی که برام عجیبه اینکه چطور ممکنه چنین ترانه ای با کمترین میزان خلاقیت که به شکل مبتدیانه ای در اون فقط قافیه سازی شده (طوری که اگر میگفتن شاعر: مه لقا غفاری، هشت ساله از قرچک، قابل باور بود) بیاد و به عنوان تیتراژ یک سریال انتخاب و هر شب پخش بشه. خب برادران عزیز لعنتی من، چه لزومی داره گاهی بخواهید اثبات کنید علاوه بر خوانندگی توانایی ترانه سرایی و آهنگسازی رو هم دارید.

در طرف مقابل اگر قرار بود انتخاب بهترین ترانه یا خواننده سال رو به من بسپارن، احتمالا محسن چاووشی رو انتخاب میکردم (البته این یک نظر شخصیه و انتخاب از بین ترانه هایی هست که خودم گوش کردم). به نظرم پیشرفت این شخص به خصوص در رابطه با انتخاب متفکرانه اشعار و ترانه ها در خلال سالهایی که شروع به کار کرده تا به امروز فوق العاده بوده. سال 95 هم چند ترانه بسیار خوب از ایشون گوش کردم که گل سر سبد اونها ترانه ((دل خون)) بود. علیرغم اینکه این ترانه تم مذهبی (در رابطه با واقعه عاشورا) داشت و اینگونه  ترانه ها با سلیقه من سازگار نیست اما باید اعتراف کنم بهترین ترانه ای بود که سال گذشته گوش کردم. 

پ ن: انتخاب بدترین ترانه سال از بین ترانه های پاپ بود و ترانه های رپ در نظر گرفته نشده بود، چرا که به نظرم بیش از نود درصد ترانه های رپ اتوماتیک وار جزو مزخرفترین های سال قرار میگیرن!






مثل گاو بیا، مثل گاو برو!

سه شنبه 14 فروردین 1397



وقتی از راه رسیدم فرزندم جلوی درب منزل ایستاده بود. بغلش کردم و بوسیدمش. میخواستم وارد منزل بشم که یک پسربچه حدودا سه چهار ساله اومد جلو و با اخم گفت: ((خب بابای منم دوستم داره!)). فکر کردم احتمالا از سر حسادتی کودکانه این رو گفته. گفتم بله خب معلومه که دوستت داره... 

امروز بعد از گذشت سه روز از اون اتفاق متوجه شدم پدر این بچه حدود پنج ماه هست که منزل رو ترک کرده (شاید بر اثر فشار زندگی) و بی خیال زن و بچه و همه چیز، رفته خونه پدر و مادر خودش! و حتی یکبار هم در طول  این پنج ماه برای دیدن فرزندش نیومده. از صبح تا به حال به این فکر میکنم که چرا فرزندم رو توی کوچه بغل گرفتم؟

سالها پیش، یکبار در یکی از رستوران هایی که میزهای خودش رو بیرون و در فضای باز چیده بود مشغول خوردن غذا بودم که نگاه حسرت بار یک رهگذر باعث شد با خودم عهد کنم تا عمر دارم در فضای باز و جایی که انسانها در حال عبور هستن غذا نخورم... و اینبار این اتفاق شاید باعث بشه با خودم عهد کنم که دیگه در کوچه و خیابان به شیوه فیلمهای هندی محبت نکنم!... در مجموع اینگونه به نظرم میاد که شاید بهتر باشه انسان در هر نوع فضای باز هرگز کار خاصی به جز رفت و آمد انجام نده و همه امور دیگر رو بگذاره برای محیط های بسته؛ چرا که در هر کوچه و معبر و خیابانی، همیشه نگاه حسرت باری وجود داره. 






نظریه نه چندان معتبر!

دوشنبه 13 فروردین 1397



وارد مغازه شدم. با شور و حرارتی همراه با تاثر فراوان در رابطه با فرهنگ و تمدن ایرانی با فروشنده صحبت میکرد و در حال گلایه از این موضوع بود که چرا علیرغم این پیشینه تاریخی، مردم بسیار بی فرهنگی داریم... چند لحظه پیش از من مغازه رو ترک کرد و زمانی که خریدم رو انجام دادم و پشت سرش از مغازه خارج شدم دیدم که در کمال تعجب کلوچه ای رو باز کرد و پاکتش رو روی زمین انداخت در حالی که سطل زباله دو متر اونطرف تر بود!

***
اوایل سال 90 در مقطع کوتاهی داخل دفتر کسی رفت و آمد داشتم که از خوب های شارلاتان گری روزگار بود!... تکیه کلام جالبی داشت و میگفت: ((هرکس از چیزی که نداره حرف میزنه!))... دلیل اینکه این جمله رو زیاد تکرار میکرد این بود که به علت بدقولی ها و کلاهبرداری هایی که میکرد اغلب طلبکارانی که به دفترش پا میگذاشتن در مورد لزوم برخورداری از اخلاق و معرفت و شعور و خوش قولی باهاش صحبت میکردن و بعد که اونها بیرون میرفتن بلافاصله این جمله ((هرکس از چیزی که نداره حرف میزنه!)) رو به زبان میاورد تا به نوعی خودش رو تبرئه کرده باشه و بگه دلیل اینکه این شخص داشت زیاد از شعور و معرفت حرف میزد اینه که خودش فاقد اون هست! هنوز هم بعد از چند سال گاهی با دیدن صحنه هایی مانند آنچه امروز در هنگام خرید از مغازه اتفاق افتاد ناخودآگاه یاد جمله اون شخص می افتم و خنده ام میگیره. اگرچه ایشان این جمله رو من باب توجیه خودش و خراب کردن وجهه طلبکاران نگون بختش به کار میبرد اما با خودم فکر میکنم گاهی اوقات این نظریه به شکل خنده داری میتونه درست هم باشه!











تاوان ابدی

یکشنبه 12 فروردین 1397



حس تلخی نسبت به این شهر و مردمانش دارم. امشب این تلخی از همیشه بیشتره و تاسف آور اینکه هیچ سلاح و پشتوانه ای برای مقابله در دست نیست. همچنان بی سپر و بی شمشیر ادامه میدم... تنها فکری که مدام در سرم میچرخه و آزارم میده این هست که چطور یک تصمیم و انتخاب اشتباه در مقطعی از زندگی میتونه تمام استعداد، توانایی و برنامه ها و رویاهای تو رو نابود کنه و تبدیلت کنه به انسان حقیر و بی ارزشی که هرگز حتی در شوخ طبعانه ترین خیالات خودت هم نمیتونستی تصورش کنی... 

هر انسانی میبایست تاوان تصمیم اشتباه خودش رو بده... قبول، اما... این تاوان هم میبایست حد و مرزی داشته باشه!











سال نو

پنجشنبه 9 فروردین 1397



بالاخره سال 96 به پایان رسید. فکر میکنم برای بسیاری از افراد سال خوبی نبود. انگار خاصیت بعضی سالها اینطور هست و نحسی شون گریبان عموم مردم رو میگیره. به شخصه میتونم بگم سال مرگ بسیاری از باورهایی بود که طی چند سال گذشته سعی کرده بودم در خودم تقویت کنم. از سوی دیگر متاسفانه برای من که به طور معمول به ندرت در دام عصبانیت گرفتار میشم، یکجا به اندازه چندین و چند سال همراه با عصبانیت بود. به همین علت احساس میکنم باید هم از خودم و هم از دیگران عذرخواهی کنم چرا که بارها به افراد مختلف توصیه کرده بودم که هنگام عصبانیت از نوشتن و یا حرف زدن خودداری کنند اما متاسفانه بالاخره در سال گذشته گاهی اوقات کنترل خودم رو از دست دادم و این باعث شد حرفهایی رو بزنم یا مطالبی رو بنویسم که شاید بیان نکردنشون بهتر بود.

امیدوارم سال بهتری برای همه در پیش باشه.






زیباترین

پنجشنبه 17 اسفند 1396



ممنون از اینکه علیرغم همه مشکلاتی که داشتی اومدی و باعث شدی امروز روز خوبی باشه. ممنون از اینکه ثابت کردی از دست دادنت، فقط یک کابوس در بیداری بوده.
دیدنت شاید پایانی بود بر همه نق زدن ها و غرغرهای این چند وقت! 
مثل آبی روی آتش. 
همچنان باش، چون من بدون تو و حتی با احساس کردن اینکه ممکنه تو نباشی دوباره تبدیل به یک غرغروی غیر قابل تحمل میشم.
همچنان ادامه بده... من از بی تو بودن میترسم! 






از این چراغ مردگی

جمعه 4 اسفند 1396



((تفاوت انسان و سگ در این است که اگر به سگ غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد کرد))

اولین باری که این جمله تولستوی رو خوندم 23 سالم بود. شاید اگر اون روز این جمله رو قاب میگرفتم، بر دیوار اتاقم میزدم و باورش میکردم به مرور ملکه ذهنم می شد و از بسیاری از اتفاقات و آسیب های بعد جلوگیری می کرد. امشب اما این جمله رو به عنوان بک گراند گوشی قرار دادم تا از این زمان به بعد هر وقت صفحه گوشی خودمو نگاه میکنم مثل یک داغ پشت دست، بهم یادآوری کنه که این کورسوی امید برای اثبات صحت نظریات و نوشته های خوشبینانه سالهای قبل رو برای همیشه نادیده بگیرم.

***

عاقل شو پسر! صفحه گوشیت رو نگاه کن و بدون که اگر همه وجودت رو یکپارچه صداقت و محبت کنی و به سمت این جماعت از خود راضی بری جوری جا خالی میدن که با کله زمین بخوری و دردناک تر اینکه اگر در پاسخ این کار به جای انتقام گرفتن، با زخمهایی که هنوز روی تنت هست شاخه گلی به دست بگیری و سمتشون برگردی اون رو هم پرپر میکنن و پس میزنن، با این توجیه که وقتی جا خالی داده بودن، صدای زمین خوردن تو گوشهاشون رو اذیت کرده بوده!... عاقل شو پسر! به صفحه گوشیت نگاه کن تا هرگز گول بسته بندی خوش آب و رنگ آدمها و شعارهای تحسین برانگیز هک شده روی این بسته بندی ها رو نخوری... عاقل شو پسر! به صفحه گوشیت نگاه کن تا داغ خیلی چیزها برات تازه بمونه. این عصبانیت و خشم کشنده امشب رو همراه با اتفاقات این سال لعنتی و زخمهای آدمهای لعنتی ترش به یاد بیار، از تمام اونهایی که در طول پنج شش سال گذشته به محبت و عشق و دوری از کینه و نفرت و حرکت به سمت شعارهای قشنگ تشویقشون کردی عذرخواهی کن و اقرار کن که جهان بینی تو بچه گانه و اشتباه بوده.


عاقل شو پسر! صفحه گوشیت رو نگاه کن و مثل یک عوضی زندگی کن.











تعداد کل صفحات : 26 1 2 3 4 5 6 7 ...