تبلیغات
آقای نوستالژی

مرگ برگی در کمینِ

چهارشنبه 18 بهمن 1396



پدربزرگم در اواخر عمر دچار نوعی رفتار عجیب شده بود. عجیب، خنده دار و شاید هم تاسف آور. بعضی ها هم اسم این نوع رفتار رو ((یکجور بیماری)) گذاشته بودند. او به شکلی غیر طبیعی به همه چیز مشکوک بود. شبها سلاح سرد در زیر بالش خودش میگذاشت!... به هیچکس حتی فرزندان خودش و حتی مادر من که به نوعی برای او حکم تافته جدا بافته رو داشت اعتماد کامل نمیکرد... علیرغم کهولت سن شخصا برای دریافت حقوق و سایر امور بانکی از خانه بیرون میرفت چون احتمالا نمیخواست کسی پولش رو به جیب بزنه!... وقتی بهش اصرار میکردن بیا غذات رو بخور شک میکرد که نکنه داخل غذا سم ریخته شده باشه و به همین جهت لب به اون غذا نمیزد... تمامی ساعات روز در کنج اتاق لم میداد و رادیوی کوچک خودش رو (که هیچوقت فراموش نمیکنم سالهای سال یک سوسک مرده کوچک داخل موجش جا خشک کرده بود!) کنار گوشش میگرفت و فی الواقع این رادیو تنها رفیق قابل اعتماد او بود...((آقا جون)) صداش میکردیم. سالهای سال بین فرزندان و نوه هاش این بدبینی تبدیل به یک نماد شده بود و هر وقت در میان اقوام کسی به چیزی شک میکرد همه میگفتن: تو هم شدی ((آقاجون))... و البته که هنوز هم این مثال رایج هست.

این روزها که شخصا کم و بیش گرفتار چنین حالاتی شدم با خودم میگم شاید پدربزرگ حق داشت. حس میکنم ما همیشه بازتاب آزاردهنده این رفتار برای خودمون رو میدیدیم و متوجه نبودیم این  نوع بدبینی بیش از اینکه برای دیگران آزار دهنده باشه برای خود شخص آزاردهنده ست. قطعا او هم از ابتدا اینطور نبوده اما کسی چه میدونه شاید یک سال تلخ در زندگیش وجود داشته که از بسیاری آدمها دروغ شنیده و تصویری که از اونها در ذهن داشته به صورت دسته جمعی ویران شده. شاید در اون مقطع دشوار، بسیاری از دوستان و آشنایان سالهای کوتاه و دراز زندگیش، که تصورات ساده لوحانه ای نسبت بهشون داشته و حتی در این بین افرادی که سالها براشون زحمت کشیده به یکباره پشتش رو خالی کردند و چه بسا وقتی از آدمها بریده و میخواسته برای رفع خستگی به دیواری تکیه داده باشه حتی آجرهای دیوار هم برای او جا خالی دادند!

***

طی سالهای گذشته همواره هجدهم بهمن ماه بازدید از صفحات این دفترچه مجازی بیش از هر روز دیگری از سال بوده. گاهی بعضی از دوستان به فاصله چند روز مانده این تاریخ رو یادآوری میکردند و گاهی پست مربوط به این تاریخ در بعضی وبلاگهای دیگر لینک می شد... اما مطالب ابتدای این پست رو به عنوان مقدمه نوشتم که بگم این روزها بسیار بدبین تر، خسته تر و کم رمق تر از این هستم که حتی بتونم تصور کنم میشه از یک انسان، تعریف و تمجید کرد و یا مانند سنوات قبل در وصفش جملات محبت آمیز و حماسی نوشت... امروز میتونم برای تو به عنوان یک انسان قابل احترام پیام تبریک مختصری بفرستم اما هیچ چیزی فراتر از این به ذهنم خطور نمیکنه. حتی بر خلاف تمام سالهای قبل که برای شنیدن صدای تو در این روز لحظه شماری میکردم، امسال از برقراری تماس هم خودداری کردم چرا که تصورم این هست چیزی در درونم مرده که حتی صدای تو هم دم مسیحای او نخواهد بود. اگرچه در جریان اتفاقات امسال و این تنفر شدید نسبت به نوع بشر! (که فعلا شبانه روز در حال تلاش و کلنجار رفتن با خودم برای تبدیل دوباره اش به تفکر انسان دوستانه سابق هستم و البته هیچ و هیچ و هیچ نتیجه ای هم نمیگیرم!) تو نقشی نداشتی اما ناخودآگاه این باور، قدرتمندانه در درونم ایجاد شده که هیچ انسانی در این دنیا اگر فروتر از یک انسان نباشه لااقل چیزی فراتر از یک انسان هم نیست و میبایست به استفاده از برخی کلمات و صفت های بزرگ در وصف انسان ها پایان داد... آدمیزاد تا پایان عمر برده خلاها و حفره های درونش هست و تلختر اینکه گاهی اقدام برای پر کردن این حفره ها میتونه منجر به ایجاد حفره های جدیدتری بشه. سالهای گذشته همیشه خوش باورانه در جهت لمس مجدد اون رفتار مادرانه تلاش کردم و چه بسا اونچه در تمامی اون سالها حافظ این عشق و علاقه افراط گونه شد، در وهله اول وجود همین حفره ها و در وهله دوم عدم امکان دیدار و مواجه شدن من با تو بود، چرا که بعید نبود اگر این دیدار اتفاق می افتاد و رابطه نزدیکتر میشد خیلی زود منجر به حصول نتایج و  باورهای دیگری می شد... بله! شاید حالا دوباره تبدیل شدم به همون پسرک به قول تو بد اخلاق اون سالها که با یک من عسل هم نمیشد خوردش و یک بند در حال غر زدن بود. این برای خودم هم آزار دهنده ست و امیدوارم که بتونم به این روند ناخوشایند خاتمه بدم. امیدوارم!... اما حس میکنم چه این اتفاق بیفته و چه نه احتمالا این آخرین باری باشه که در تاریخ هجدهم بهمن ماه پستی در این وبلاگ گذاشته میشه. پس: 

تولدت مبارک! 

برای چهل سالگی و نیز پیشاپیش برای تمامی سالهای پیش رو...








آقای اشمیت

جمعه 6 بهمن 1396



ساعت از چهار صبح گذشته بود و حس میکردم شاید وقتش رسیده که بخوابم . تمام شب رو به رویاها و افکار سالهای دور فکر کرده بودم. به اینکه آیا کسی هم در این دنیا وجود داره که بعدها به افکار، جهان بینی و ساده لوحی های پیش از بیست و پنج یا به خصوص پیش از بیست سالگی خودش نخندیده باشه؟... یا نه! این اتفاق برای من خیلی پررنگ تر بوده و هست...

***

وقتی به هوش اومدم آقای اشمیت بالای تختم ایستاده بود. مردی نسبتا چاق با موهایی که رنگی مابین سفیدی و بوری داشت! و بعدها متوجه شدم آلمانی هست. بعد از ترخیص و در طول راه کل ماجرا رو برام تعریف کرد. این که هفت سال در کما به سر میبردم! و درست به موقع به هوش اومدم چون انتظار تمام شده و میبایست برای انجام مهمترین ماموریت تاریخ بشریت آماده بشیم؛ خودکشی دست جمعی تمام مردم دنیا در یک ساعت خاص!... برام توضیح داد که در طول این هفت سال وضعیت دنیا تا چه اندازه رو به وخامت گذاشته و حالا تمام مردم دنیا آمادگی خودشون رو برای چیزی که شما در بیست سالگی نوشته بودی و من مدتها روش وقت گذاشتم اعلام کردند... پرسیدم: من؟... گفت بله! شما سالها پیش این رو در جایی نوشتی و بعدها یکنفر این رو برای من ترجمه کرد و دیدم ایده خوبیه. سالها برای قانع کردن انسان ها در سرتاسر جهان وقت گذاشتم. بله! همونطور که نوشته بودی اگر خدایی وجود داشته باشه این یک اقدام غافلگیر کننده برای او خواهد بود و میتونه تمام برنامه ها و نقشه هاش رو به هم بریزه. ضمن اینکه امروز بلایی سر زمین اومده و  آدمها به جایی رسیدن که همه به این اقدام و مرگ دسته جمعی خودشون راضی شدند...


دقیقا به خاطر ندارم چه اتفاقات دیگری در این بین افتاد، اما لحظات حضور در اون اتاق رو خوب یادم هست. دو مانیتور بزرگ روی دیوار بود و آقای اشمیت توضیح داد که اینجا مرکز فرماندهی عملیات هست. من و شما اینجا میشینیم و این مانیتورها بهمون نمایش خواهند داد که در اون ساعت خاص چه اتفاقاتی می افته. پرسیدم این اتفاق قرار هست به چه شکل بیفته و برنامه ریزی ها چطور انجام شده؟... پاسخ داد که در ابتدا قرار بود به هرخانواده ای یک اسلحه بدیم تا درست راس ساعتی که اعلام شده، نفر بزرگتر خانواده ابتدا به سر بقیه و بعد به سر خودش شلیک کنه اما از اونجایی که حدس میزدیم شاید بعضی ها دل انجام این کار رو نداشته باشند از یک تکنولوژی دیگه استفاده خواهیم کرد. یک رشته سیم به بدن همه اعضای خانواده وصل میشه و سپس راس اون ساعت دکمه قرمز رنگی که وسط سیم هست توسط یکی از اعضای هر خانواده فشار داده میشه. یک مرگ آنی و بدون درد!... گفتم من خبر ندارم اوضاع دنیا چطور بوده در این سالها اما برام جای سوال داره که چطور همه آدمها این مسئله رو پذیرفتن. پاسخ داد اینطور نبوده که همه پذیرفته باشن. از بین هشت میلیارد نفر جمعیت زمین حدود 90 میلیون نفر با این کار مخالفت کردن... پرسیدم پس تکلیف اونها چی میشه آقای اشمیت؟... پاسخ داد: اونها رو خودمون  پیش از این کشتیم! چون نمیشد اجازه داد که یک جمعیت اقلیت در کار اکثریت اختلال ایجاد کنند!

روز واقعه فرا رسیده بود. من و آقای اشمیت در اون اتاق نشسته بودیم. آقای اشمیت گفت این مانیتور سمت چپ به ما نشون میده که در حال حاضر همه مردم دنیا به فاصله نیم ساعت مونده به خودکشی دست جمعی، همگی در دسته های مختلف و به صورت خانوادگی یا به تنهایی خودشون رو به رشته سیم های کشنده متصل کردن. مانیتور سمت راست به من و شما نشون میده که راس ساعتی که اعلام شده یعنی ساعت 09:09 دقیقه شب به وقت گرینویچ نفس چند نفر از این هفت میلیارد و نهصد میلیون نفر قطع میشه. زمانی که نفس همگی قطع شد و مطمئن شدیم، به فاصله یک دقیقه بعد من و شما هم به واسطه فشار دادن دکمه قرمز رنگی که بین سیم وصل شده به من و شما تعبیه شده به زندگی خودمون پایان میدیم... نگاه کردم و دیدم یک سر سیم به مچ پای من و سر دیگه اش به مچ پای آقای اشمیت متصل هست... در حد فاصل این نیم ساعت آقای اشمیت در حال توضیح دادن راجع به تلاش فراوان دانشمندان برای راه اندازی سیستم خودکشی دست جمعی در طول این چند سال بود. 

بالاخره ساعت دیجیتال 9 و 9 دقیقه شب رو نشون داد. لحظه بسیار پر استرسی بود و نگاه هردومون به مانیتور سمت راست دوخته شده بود. اعداد بالا و بالاتر میرفتن و در نهایت روی رقم صد و پنجاه و دو میلیون و هفتصد و شش ایستادند. با بهت به صورت هم خیره شدیم. فقط نفس های صد و پنجاه میلیون نفر قطع شده بود!... آقای اشمیت سرش رو بین دو دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد: میدونستم! میدونستم که ممکنه یه عده ای نارو بزنن. میدونستم اما... صداش رو بلندتر کرد: اما چه کسی فکرش رو میکرد بیش از هفت و نیم میلیارد نفر این نقشه رو پیش خودشون کشیده باشن که سر بزنگاه دکمه رو فشار ندن و دنیا رو صاحب بشن... و ناگهان فریاد زد: دروغگوهای لعنتی! کثافتها... پرسیدم: حالا باید چکار کرد؟... جوابی نداد. انگار که نمی شنید. بعد از دو سه بار تکرار بالاخره گفت: میدونی ما چکار کردیم؟ ما اون 90 میلیون نفری که ابتدا صادقانه با این کار مخالفت کردند رو  با دست خودمون کشتیم و حالا لحظاتی قبل اون صد و پنجاه میلیون نفری رو هم که صادقانه پای حرف و تعهد خودشون ایستادن رو از دست دادیم... نه... من نمیخوام توی دنیایی که دیگه هیچ انسان متعهد و صادقی در اون وجود نداره زندگی کنم.... و بعد با حالتی جنون آمیز فریاد زد: نمیخوام!... و سپس در حالی که نگاهش به نگاه من گره خورده بود دکمه قرمز رنگ رو فشار داد... لحظاتی بعد در حالی که به سمت آسمان ها میرفتم جسم خودم و آقای اشمیت رو دیدم که با چشمانی بسته روی صندلی افتاده بودند...

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: آقای اشمیت! شما رو انسانی بسیار با دانش و در عین حال نادان دیدم! برام جای سواله شمایی که به همراه دانشمندان مختلف این همه وقت صرف تکنولوژی مزخرف خودکشی بدون درد کردید و حتی توانستید آمار لحظه به لحظه رو مانیتورینگ! کنید، چرا سیستمی راه اندازی نکردید که با فشار یک دکمه توسط شما همه مردم دنیا به اتفاق هم ریق رحمت رو سر بکشند؟!

پ ن 2: جناب اشمیت! شما رو انسان بسیار با شخصیت اما بی شعوری یافتم! اون سیم به هردوی ما وصل بود و شما بدون مشورت با من دکمه رو فشار دادید! ! شاید بهتر بود میموندیم و برای گندی که زدیم تدبیری می اندیشیدیم.

پ ن 3: آقای اشمیت! پیش بینی میکنم اگر دفعه بعد به خواب من پا بگذارید دندان های خودتون رو از دست خواهید داد!

پ ن 4: روی سخنم با اون عده ای هست که دکمه رو فشار ندادند! چی با خودتون فکر کردید؟ بر فرض که همه دنیا میمردن و شما با زرنگ بازی زنده میموندی و به خیالت دنیا مال تو میشد. تنهایی چه کاری میخواستی و یا میتونستی بکنی؟... آیا زندگی برای تویی که آلوده به تکنولوژی و زندگی مدرن شدی، بدون کسانی که برق و آب آشامیدنی و بنزین و اینترنت و محصولات خوراکی و برنامه های تلوزیونی و ... تولید میکنند ممکن بود؟ آیا شما تخصصی در خلبانی داشتی که بتونی لااقل پرواز کنی و جاهای مختلف دنیا رو بدون هیچ مزاحمی ببینی؟!... اصلا بر فرض خلبان بودی و میگشتی و میدیدی. اینستاگرامی وجود داشت که بتونی عکسهاش رو بذاری تا چشم بقیه رو در بیاری؟!!

پ ن 5: آقای اشمیت! من و شما به یک چیز فکر نکرده بودیم. اینکه اگر دنیا آفریدگاری داشته باشه در واقع حتی با خودکشی همه ادمها هم رودست نمیخوره چون متاسفانه میتونه ظرف یک ثانیه بعد از خودکشی مردم دنیا، دوباره با قدرتش همه چیز رو به قبل از خودکشی برگردونه و همه رو زنده کنه بدون اینکه مردم توانایی به خاطر آوردن عملیات خودکشی و اینکه چه تصمیمی گرفته بودند رو داشته باشند!

پ ن 6: احساس میکنم آمار انسان های صادق در این خواب غیر واقعی بود. مجموعا حدود دویست میلیون انسان صادق که یا خودکشی کردند یا به علت  مخالفت صادقانه با این طرح به دست عمال جناب اشمیت کشته شدند! حتی به وجود یک چهارم این تعداد در مجموع کل تاریخ بشریت باید شک داشت.

پ ن 7: پاک فراموش کردم که در خواب سوال کنم. جناب اشمیت! شما چطور فارسی رو انقدر سلیس صحبت میکردید؟!







شب

چهارشنبه 20 دی 1396



هنوز ساعت به ده شب نرسیده بود اما دلم میخواست بیفتم و روی زمین دراز بکشم. بدنم سست بود و احساس میکردم شاید کمی زیاده روی کردم. از طرفی همون سردرد همیشگی اینبار با شدت بسیار بالاتری عذابم میداد. دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم. با خودم گفتم ایکاش قبل از دراز کشیدن یه چای داغ درست میکردم و میخوردم اما حالا دیگه بلند شدن از روی زمین همتی میخواست که نداشتم. 

بعد از چند دقیقه گوشی رو برمیدارم تا نگاهی به تلگرام بندازم. به سرعت پشیمان میشم و با خودم میگم مطابق روزهای اخیر، مگه چی میشه پیدا کرد جز اخبار تکراری؟... احساس میکنم حالا و در این لحظات حس مرور این اخبار رو ندارم. یکسری کلمات توی سرم میچرخه. ((اعتراضات))، ((اعتصابات))، (( خیزش ملی علیه ظلم))... با خودم میگم خوبه! عاقبت همون اتفاقی که پیش بینی میشد میفته... اما به سرعت میپرسم آخرش که چی؟!... بله بزرگترین حسن داستان این هست که طی سالهای پیش رو کلمه اسلامی از مقابل نام کشور برداشته میشه اما در نهایت کدوم ایرانی رو میشه تو دنیا پیدا کرد که اگر به قدرت برسه پدر بقیه رو در نیاره؟ مگه غیر از اینه که اگر یک ایرانی رو در آبدارخانه هم منصوب کنی و مسئولیت بهش بدی، قطعا به همون چهار نفری که بهشون چای میده به نحوی پنهانی یا آشکارا ظلم خواهد کرد!

تو همین فکر هستم و هردو دستم رو روی سرم گذاشتم تا بلکه به خیال باطل خودم کمی سرم بهتر بشه. عسل با کتابی به سراغم میاد و میخواد کتاب رو براش بخونم... ((نی نی چه میخواهد؟))... چشمهام رو باز میکنم و با صدای خفیف اما طوری که بشنوه مشغول خوندنش میشم. قصه راجع به کودکی هست که مادرش میخواد استراحت کنه و به دست اقوامش سپرده میشه تا نگهش دارن. وقتی شروع به گریه و بی قراری میکنه هر کدوم از اقوام برای آرام کردنش پیشنهادی میده و چیزی بالای سرش میاره. یکنفر گل، یکنفر گاو، یکنفر گوسفند و .. .اما کودک باز هم آرام نمیشه و گریه میکنه. عاقبت برادر خردسال کودک با بغل کردن و بوسیدنش باعث میشه آروم بگیره و بخوابه. با خودم فکر میکنم چقدر این داستان کودکانه معنا داشت. چهار بار پشت سر هم میخونمش... ((فیلیس روت))... کتاب رو میبندم، نگاهی به اسم نویسنده میندازم و بعد بالای سرم قرار میدمش.

قفسه سینه ام تیر میکشه. به خودم میگم این هم یه نشانه همیشگی که ثابت میکنه تبلیغات بر علیه سیگار بی جهت نیست. بعد یادم میفته که پدرم اصلا سیگار نمیکشید اما تقریبا در همین سنی که من هستم از دنیا رفت اما در مقابل، برادر بزرگترش که تمام عمر روزی دو پاکت سیگار کشیده هنوز بعد از هفتاد سال زنده ست. پس این چیزها تعیین کننده مرگ و زندگی لعنتی آدمها نیست...  پدر... یادم میفته که ماه هاست پیش از خواب عکس پدرم رو نگاه نکردم. گوشی رو بر میدارم و عکسی رو که در اون همگی داخل قایق نشستیم نگاه میکنم. عکسی که انگار به روزگار بعد از خودش دهن کجی میکنه!... ((ایکاش بودی)) ؛ وقتی به عکس نگاه میکنم هیچ حس خاصی نسبت به سایر اعضای خانواده ندارم اما مثل همیشه بعد از نگاه به پدرم این دو کلمه رو چندبار تکرار میکنم... دوباره به یاد اون روز تلخ می افتم و درست وقتی به صحنه وحشتناکش میرسم برای هزارمین بار در زندگیم به این فکر میکنم که من چکاری میتونستم بکنم که اون اتفاق نیفته اما لحظاتی بعد به این نتیجه میرسم که کوچکتر و ناتوان تر از اونی بودم که بتونم کاری بکنم... صفحه گوشی رو قفل میکنم و به این فکر میکنم که از کجا معلوم اگر پدر هم زنده بود امروز آدمی مثل سایر آدمها نبود! و همون حسی که نسبت به سایر اعضای خانواده دارم به اون هم نداشتم؟

چشمهام رو روی هم میذارم. چند دقیقه بعد متوجه میشم گوشی در حال لرزش هست. صفحه گوشی رو نگاه میکنم. تماسی از جانب یک انسان پر چانه... اصلا حوصله صحبت کردن و گوش دادن بهش رو ندارم. لابد اتفاقی افتاده و مثل همیشه باید پای حرفهای کسی بشینم. با خودم میگم ایکاش امکانی وجود داشت که میشد هم شماره همه مخاطبین رو از گوشی خودت پاک کنی و هم شماره خودت رو از گوشی همه اونها... اینترنت گوشی رو وصل میکنم. فکر میکنم شاید بد نباشه یکی دو تا وبلاگ بخونم. از لیست وبلاگهای میهن بلاگ یک وبلاگ رو به طور اتفاقی انتخاب میکنم. جالب به نظر نمیرسه. وبلاگ بعدی... متن رو تا نیمه هاش میخونم... تهوع آوره!... احساس میکنم در مجموع، غالب وبلاگنویسان و یا کسانی که از انسانیت و اخلاق مینویسن احتمالا موجودات تهوع آوری هستن. کافیه از پوسته اولیه اونها رد بشی. چه بسا با رسیدن به لایه های بعدی با انسانهایی ملاقات کنی که قادر به رعایت ابتدایی ترین اصول اخلاقی نیستن... دو دسته وحشتناک... با خودم تکرار میکنم... دو دسته... دسته اول آدمهایی که بیش از حد از مذهب دم میزنند.دسته دوم آدمهایی که بیش از حد از اخلاق و انسانیت حرف میزنند... باید دید هر کدوم تور خوشرنگ خودشون رو برای شکار چه چیزی پهن کردند... با خودم فکر میکنم بهتره سر فرصت برم و اگر خودم هم پستهایی در رابطه با اخلاق گرایی و انسانیت دارم برای همیشه پاک کنم.

سرم در حال انفجار هست. با خودم میگم کجا باید رفت... ایکاش میشد فردا صبح جایی بیدار بشم که هیچ انسانی نباشه. کاش میشد همون سال ته همون چاه سیاه افکارم کار خودم رو تمام میکردم... بعد از ماه ها یاد تو می افتم... تاریخ رو مرور میکنم...تولدت نزدیکه. کمتر از یکماه دیگه... با خودم میگم چه خوب  بود اگر میشد امسال وقتی باهات تماس میگیرم ازت بپرسم...ازت بپرسم چرا نذاشتی همون موقع ته همون چاهی که برای خودم ساخته بودم کار خودمو بسازم؟ تو بهتر از هرکسی میدونستی من قواعد بازی در این دنیا رو بلد نیستم. فاکتورهای لازم رو ندارم. پس چرا مثل قهرمان های فیلمهای هندی من رو از چاه بیرون آوردی و بدتر از اون رفتی... رفتی... اون هم برای همیشه... ((مرا رها کردی/مرا به مسلخ سلاخان/رها چرا کردی؟)) ...شعر حمید مصدق چندین بار توی ذهنم تکرار میشه. در دوره های مختلف زندگیم صدها و بلکه هزاران بار این شعر در ذهنم مرور شده. از تکرارش خسته میشم. احساس میکنم چقدر خوب بود اگر الان میتونستم برات حرف بزنم. از قصه تمام سالهای بعد از چاه! ... احساس میکنم چقدر خوب بود اگر نمیرفتی... شاید تو تنها کسی بودی که از اعتماد بهش پشیمان نشدم...اما ... به خودم میگم اگر نمیرفتی... از کجا معلوم حالا میتونستم از تو با همین عنوان یاد کنم...نه!... احساس میکنم بهتره واقع بین باشم. اگر بودی احتمالا بالاخره یک جایی یک حقیقت پنهانی مشخص میشد. یک جایی باورم نابود میشد... دو حالت... با خودم تکرار میکنم... دو حالت داره... آدم خوب یا آدمیه که پیش از برملا شدن حقیقت رفته و یا آدمیه که هنوز نیومده!...اگر مونده بودی به احتمال  قریب به یقین تو هم حالا یک آدمی بودی مثل بقیه. مثل همه...


چشمم رو باز میکنم. هوا روشنه و هیچ چیزی بدتر از این نیست که یکروز دیگه شروع شده. یک چهارشنبه دیگر...







پاییز... مزخرف! مثل همیشه!

جمعه 31 شهریور 1396



همیشه فکر میکردم روزی که وقت رفتنش به مدرسه فرا برسه چکار باید بکنم؟... در واقع از روزی که به دنیا اومد بابت رسیدن این روز نگرانی داشتم. اما وقتی برای جشن آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش رفتم دیدم که نه! انگار اوضاع کمی متفاوته!

یک نفر بهشون گل اهدا می کنه. یک نفر دست میکشه روی سرشون. اون یکی اسباب بازی بهشون میده!... کلاسشون بیشتر شبیه به عکسهایی هست که از اتاقهای هتل اینترکانتیننتال دیدیم!! و بسیار خلوت و مرتب (به یاد دارم که در دوران دبستان در کلاس 50 نفره ما!! سه نفر به صورت نشسته بر روی هر نیمکت و دو نفر به  صورت خوابیده در زیر همون نیمکت و به علت کمبود نیمکت، یازده نفر هم روی لبه پنجره کلاس قرار می گرفتند!! و این کمبود جا در شرایطی بود که تازه سیزده نفر هم بر اثر شیطنت از کلاس اخراج شده بودند!)...سالن ورزش هم که بسیار ایده آل (به یاد تیردروازه های مدرسه خودمون می افتم که بر اثر استهلاک هر از گاهی روی سر یکی از همکلاسی ها می افتاد و حداقل هفته ای یک کشته و دو مجروح به جای می گذاشت!)... لباسها هم که بر خلاف دوران ما همگی یک دست و مرتب (فقط در یکی از عکسهای دسته جمعی ما در دوران دبستان، علیرغم اینکه فقط  46 نفر در عکس حضور دارند ولی 75 طیف رنگ متفاوت رو میشه در لباسها پیدا کرد!) ... از لحاظ تغذیه هم که فوق العاده عالی، در حدی که این نوع میوه ها در مراسم عروسی هم به زحمت نصیب ما می شد (به خاطر دارم که وقتی در دوران دبستان برای اولین و آخرین بار موز رو دیده بودیم، به خیال اینکه بومرنگ هست اون رو به هوا پرتاب کردیم و البته هیچوقت به سمت خودمون برنگشت!)... سرویس ایاب و ذهاب هم که از درب منزل تا درب کلاس مهیا هست (فراموش نمیکنم که در دوران تحصیل برای اینکه ساعت 8 صبح به مدرسه برسیم از ساعت 7 صبح، در دسته های ده پونزده نفره به صورت پیاده به سمت مدرسه حرکت می کردیم و بعد از طی مسافتی که فقط چهار کیلومتر از مسافت مسیر دوی ماراتن نامیبیا کمتر بود!! وقتی به مدرسه می رسیدیم متوجه می شدیم از اون جمع پونزده نفره یک یا دو نفر در بین راه طعمه جانوران گرسنه همچون سگ و شغال شدند!!!)... معلم محترم این نسل هم که فقط مونده دولا بشه تا سوارش بشن و به نظر میرسه نه تنها جرات تنبیه بچه ها رو نداره، بلکه هفته ای یکبار هم دستهاش رو به جلو خواهد آورد تا بچه ها بوسیله خط کش کف دستش رو نوازش کنند!! (به یاد میارم، فقط موج صدای حاصل از یکی از سیلی هایی که در مدرسه خورده بودم باعث شکسته شدن شیشه خانه های مجاور تا شعاع ششصد متری منطقه شده بود!)... خنده دار اینجاست که تازه اغلب مادران از دور این اوضاع رو نگاه می کنند و چنان با اشک و آه زیر لب قربون صدقه بچه ها میرن که انگار بچه هاشون رهسپار نبرد چالدران هستند و قراره در سپاه شاه اسماعیل شمشیر بزنند! (به خاطر دارم در زمان ما جمله ای که اغلب پدر و مادرها پس از ورود به مدرسه با صدای بلند خطاب به فرزندانشون گفتن این بود که: برو بلکه آدم بشی!... و خطاب به معلم: آقای معلم! بی زحمت این نکبت رو بیشتر کتک بزنید!!)

***

وقتی این اوضاع رو دیدم و به خونه برگشتم خیالم از خیلی جهات راحت شد. تنها چیزی که میمونه وجود برخی خزعبلات در بعضی کتابهای درسی هست که شاید اون هم جای نگرانی نداشته باشه. چرا که قطعا این نسل باهوش هیچ چیزی رو بدون دلیل و تفکر نخواهد پذیرفت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکته: در این متن، در وصف دوران تحصیل خودمون، اندکی! اغراق شده بود!







دلخستگیها (38)

چهارشنبه 22 شهریور 1396



1

چنان یک کودک گریه کردم؛

همانگونه خالی،

همانطور بی معنی و بی دلیل

زیرا که من

خیلی به ناحق از تو دور هستم!...(ناظم حکمت)


2

عمق فلاکت این سرزمین از اینجا پیداست که در اون برای پایان دادن به فقر، فساد گسترده موجود، رانت خواری، فرار مغزها، زوال محیط زیست، اعتیاد، طلاق و ده ها مورد از این دست، نه هیچ برنامه قابل ذکری وجود داره و نه هیچ زمان تقریبی مشخص شده... اما برای نابودی اسرائیل ثانیه شمار معکوس دیجیتال داریم! که به عنوان مثال نشان میده 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 47 ثانیه به نابودی این کشور باقی مانده!... و البته در همین لحظاتی که شما این متن رو میخوندید تبدیل شد به 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 7 ثانیه!!

3

یک: یادمه همیشه ادعا میکردی رعایت اخلاقیات خیلی برات ارزشمنده!

دو: هنوز هم همین رو میگم.

یک: پس چرا خواستی باهاش باشی...

دو: چون اون برای من یک پله از اخلاقیات با ارزشتره!

4

خوبی زندگی اینه که همیشه چیزی برای غافلگیر کردنت داره. مثلا درست وقتی که با خودت فکر میکنی اوضاع از اینی که هست بدتر نمیشه و بالاتر از سیاهی رنگی نیست، ناگهان غافلگیرت میکنه و بهت نشون میده که میشه و هست!

5

ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب!

 ((دون میگوئل روئیز))

6

شاید خیلی مضحک به نظر بیاد اما اغلب اوقات اون چیزهایی که آدمها دارند باعث میشه از چشیدن طعم حقیقی زندگی باز بمونن، نه اون چیزهایی که ندارند!

7

هرگز فکر نمیکردم دلتنگی قبل و بعد از دیدار انقدر با هم متفاوت باشند. دومی بسیار طاقت فرسا تره!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

ناخوش

خواننده/ ترانه سرا/ آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود







با تو جمعه دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟

شنبه 18 شهریور 1396



احساس میکردم در امن ترین جای جهان حضور دارم. سرشار از آرامش بود، درست در روزهایی که پر هست از دغدغه و فکر و خیال... شبیه به یک کنسرت موسیقی در بحبوحه جنگ یا شنیدن صدای زنگ تفریح وسط کلاس درس فیزیک!

وقتی روبروم می نشستی...

وقتی غذا درست میکردی و زیر چشم تماشا میکردمت...

وقتی نفسهات به نفسم می خورد...

وقتی خواب بودی و نگاهت میکردم...

در تمام این لحظات بی نظیر بودی و من نخورده مست بودن رو تجربه میکردم! باید سپاسگزار باشم بابت ساختن این خاطره خوب. بابت 42 ساعت آرامش عمیقی که زیر سقفت بهم دادی. 

 

همه طول شب از رسیدن فردا و روشن شدن هوا هراس داشتم. از خودم دلخور شدم که چرا در طول این سی و اندی سال هیچوقت این مهارت رو کسب نکردم که بتونم جلوی طلوع خورشید رو بگیرم!!... روشنایی زد، خداحافظی کردم و از زیر سقفت بیرون اومدم. دوباره نقابم رو به چهره زدم، بغضم رو مثل تمام این سالها در پشتش پنهان کردم و جاده رو به سمت بازگشت ناگزیر به دغدغه ها پیش گرفتم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: ما بهاری وسط پاییزیم / عاشقانه های حلق آویزیم... (شهیار قنبری)







دلخستگیها (37)

شنبه 28 مرداد 1396



1

من زخمی از دیروزم و بیزار از امروز

وز آنچه می نامند فردا ناامیدم

همواره یا دیر آمدم یا زود یعنی

هربار بی هنگام شد وقتی رسیدم ... (حسین منزوی)

2

یک تیم نود دقیقه سانتر میکنه و بالاخره یکی از توپها به طور اتفاقی به گل تبدیل میشه. کارشناس میگه شاید هرکس دیگری بود تغییر تاکتیک میداد اما این مربی بابرنامه انقدر روی نقاط ضعف حریف شناخت داشت و روی تاکتیک سانتر پافشاری کرد تا بالاخره به نتیجه رسید. تیم دیگری همین کار رو بسیار بهتر انجام میده اما از بخت بد یک پنالتی براش گرفته نمیشه و با اینکه چهار بار هم توپ به دیرک دروازه خورده اما به گل نمیرسه. کارشناس میگه شاید هرکس دیگری بود به درستی تغییر تاکتیک میداد اما این مربی برنامه خاصی نداشت و انقدر روی سانتر کردن پافشاری بی جهت کرد! که عاقبت تیمش شکست خورد... این همه تفاوت در قضاوت، به خاطر یک یا دو سانتیمتر بالا و پایین!...دنیای ما اغلب اوقات اینطور جایی هست.

3

یک: از اونجا نرو بالا بچه! خطرناکه!

دو: خب خطرناک باشه!

یک: میفتی پایین ها!

دو: خب بیفتم!

یک: بعد دست و پات میشکنه و یه عالمه باید درد میکشی!

دو: خب بشکنه و درد بکشم!

یک: از درد میمیری ها!

دو: خب بمیرم!

... وقتی دیالوگت با یک بچه سرتق به اینجا میرسی عاقلانه ترین کار اینه که سرتو بندازی پایین و به کار خودت ادامه بدی!

4

آن روزگاران، همافر ایرانی جهت آموزش به ایالات متحده اعزام میشد و زمانی که در آنجا به او پیشنهاد ماندن و ایجاد شرایط مناسب برای زندگی ارائه مینمودند پاسخ منفی میداد؛ با ذکر این دلیل که تقریبا هرچه در اینجا هست در سرزمین مادری ام نیز همی یافت می شود! و اینجانب توجیه مناسبی برای اقامت در غربت و رنج دوری از عزیزانم نمی یابم... اما امروز به لطف بصیرت مثال زدنی این بزرگوار همام! در امر حکمرانی و کشورداری، شرایط به گونه ای ست که مهندس جوان ایرانی حاضر است حتی در ازای شستن مستراح در بلاد غرب، از سرزمین خود بگریزد!

5

نژاد، دین، غـرور قـومی و ملی گرایی هیـچ تاثیـری ندارنـد بـه جز اینـکه یاد می دهند تا از مردمی که
هیچوقت ملاقات نکرده اید متنفر باشید!

 ((داگ استنهوپ))

6
با خودم فکر میکردم این خیلی بده که وقتی با یک مشکل خیلی بزرگ مواجه میشی بخوای ناامید بشی. به نظرم تحت هر شرایطی همیشه چیزهای امیدوار کننده زیادی وجود دارند. مثلا حتی در اوج بحران قطعا ایده ای هست که به ذهنت بزنه و نجاتت بده و یا حتما کسی هست که به موقع پیداش بشه و راهی در مقابلت بذاره و یا قطعا اتفاقی هست که بیفته و وضع رو تغییر بده و یا حتما خدایی هست که بهت نگاه بکنه... این وسط تنها نکته ای که فقط کمی میتونه ناامید کننده باشه اینه که در 98 درصد مواقع هیچکدوم از این چهار مورد اتفاق نمی افتن! و البته تو نباید اجازه بدی یک نکته ناامید کننده بر این همه مورد امیدوارکننده چیره بشه!!!

7

 تنها نشانه ای که ارزش واقعی یک آدم رو در زندگی ما مشخص میکنه، چیزهایی هست که حاضریم در ازای بودن با او و یا داشتن او از دست بدیم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

شبتاب

خواننده: داریوش / ترانه: شهیار قنبری / آهنگساز: فرید زولاند

لینک دانلود







بالاد

شنبه 24 تیر 1396




خرمگس در حالی که با بی حالی دهن دره میکرد گفت: من نیز همینطور! پس در مورد مطلب دیگری

صحبت کنیم. مگر اینکه ترانه ای بخوانی!

زیتا گفت: خب پس گیتار را به من بده. چه بخوانم؟

خرمگس گفت: بالاد! اسب از دست رفته، کاملا مناسب صدای توست!

زیتا به خواندن یک بالاد مجارستانی پرداخت. این بالاد داستان مردی بود که ابتدا اسب، سپس خانه و بعد معشوقه اش را از دست می دهد. آنگاه با این اندیشه که در نبرد موهاچ (محلی در مجارستان که مجارها در سال 1526 در آنجا از ترک ها شکست خوردند) بیش از آنچه او از دست داده، از دست رفته است خود را تسلی می دهد!.. این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه خرمگس بود. ملودی تند و غم انگیز آن، برگردان حاکی از شکیبایی تلخ آن، چنان به دل مینشست که هیچ موزیک لطیفی این کار را نمی کرد.


 ((خرمگس – اتل لیلیان وینیچ))







بعد خیلی وقت، بعد خیلی سال!

شنبه 3 تیر 1396



سالهای سال حتی از روایت بسیاری از بدیهی ترین اتفاقات زندگی امتناع میکنی و در مورد خود حقیقی ات با هیچکس چیزی نمیگی. اونها که اصرار میکنن کمی ازت بشنون رو سرکار میذاری. بهشون دروغ میگی و توی دلت میخندی. حتی زمانی که فکر میکنن واقعا پای درد و دلت نشستن در واقع مشغول گوش کردن به داستانی تخیلی هستند!... با خودت میگی چه فرقی میکنه. همه این سالها اینها گفتند و تو شنیدی اما کدوم یکی واقعا برای شنیدن اومده بودند؟! فاجعه اینجاست؛ انقدر سطحی گوش میدن که وقتی یک دروغ جدیدتر میگی حتی یادشون نمیاد بار قبلی دروغ دیگری در مورد همون موضوع گفته بودی تا بتونن مچت رو بگیرن! و تازه در نهایت امر، حتی اگر بر فرض محال با دقت هم گوش کنند چه اتفاقی رو رقم خواهند زد و در شرایطی که فی الواقع کشتی خودشون به گل نشسته چه راهکاری برای یک انسان دیگر میتونن داشته باشن؟! این راهی ست که درست یا غلط در همه این سالها پیش گرفتی اما...

ناگهان یک شب میبینی نشستی و داری با یکنفر حرف میزنی. از برخی خاطرات، برخی عقاید، برخی آرزوها... بدون نقاب... و حتی خودت شگفت زده میشی از خودت... از خودت، یعنی از کسی که در تمام سالهای گذشته حتی در کشاکش عصر جاهلیت! حتی اون زمانی که هرگز حالت طبیعی نداشت، حتی در شب نشینی هایی که همه در پس اون حالت غیر طبیعی روحشون عریان میشد و شروع به گفتن ناگفته هاشون میکردن باز هم این گارد بسته رو حفظ میکرد و انقدر حواسش بود که چیزی با کسی نگه و فقط شنونده باشه...اما حالا همون آدم رو میبینی که در حالتی طبیعی نشسته، این تابو رو شکسته و داره بی نقاب حرف میزنه... وصف این لحظه هرگز ساده نیست. شاید لذتش رو فقط کسی درک میکنه که مدتها لال و الکن بوده و به یکباره برای شبی زبان باز کرده... 

بارها این سوال رو از خودم پرسیده بودم که چرا تقریبا با همه اون چند انسان انگشت شماری که  من رو شگفت زده کردند و احترام عجیبی براشون قائل هستم و همیشه در قلبم جا دارند، در ابتدای دهه هشتاد آشنا شدم. تحلیلی که خودم داشتم این بود که در حقیقت شاید اونها هم انسان های خاصی نبودند بلکه بسته به شرایط اون روزگار کمی خاص تر به نظر می رسیدند. به این شکل که احتمالا چون دوران سخت و طاقت فرسایی بوده و من به اون وضع در بین گرگها! محاصره بودم، هر انسانی که کمی بویی از شرافت و انسانیت برده بود با من دوستی میکرد یا قدم در راه رفاقت میگذاشت، تبدیل به شخصیتی ماندگار در زندگیم میشد. به این ترتیب در تمام سالهای اخیر یقین حاصل کرده بودم که تا پایان عمر ممکنه همچنان کم و بیش با انسانهای قابل تحسین یا قابل احترام برخوردم کنم اما قطعا دیگه انسانی که بتونه من رو شگفت زده کنه یا به حرف بیاره در این دنیا وجود نداره... این بود که گفتم ((انسانها به دو دسته مزخرف و مزخرفتر تقسیم میشن)) و این بود که نوشتم ((شاید روزی برسه که بتونم وزنه ای هزار کیلویی رو از زمین بردارم اما برای برداشتن این نقاب از چهره بعید میدونم روزی از راه برسه))...

اما شاید این اتفاق افتاد تا بار دیگه بهم اثبات بشه که در این دنیا هیچ چیزی رو نباید و نمیشود با قطعیت گفت!... خوشحالم... بعد خیلی وقت... بعد خیلی سال... و این رو فقط کسی میتونه حس کنه که بعد از یک دهه و اندی لال و الکن بودن ناگهان شبی زبان باز می کنه. یا بعد یک دهه و اندی کور بودن ناگهان شبی چشم باز می کنه... یا بعد یک دهه و اندی ناشنوا بودن، ناگهان می شنوه!








دلخستگیها (36)

جمعه 19 خرداد 1396



1

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی ست بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را... (صائب تبریزی)

2

وقتی که یک انسان ظالم! یک انسان نااهل، یک انسانی که مسیرش مسیر کج هست، میاد و در بین تمام موجوداتی که هیچ حسی بهشون نداره، با تمام وجود با تو رفاقت میکنه، بهت محبت میکنه، از تو حمایت کرده و برات ارزش زیادی قائل میشه چه باید کرد؟!... جانبداری کردن از او در مقابل دیگران (به دلیل محبتهایی که صرفا به تو کرده) قطعا از حق و انصاف به دور هست و از سوی دیگر کنار کشیدن از سمت و جانب او میتونه ریسک بزرگی باشه از این جهت که ممکنه این تصور رو در ذهن او ایجاد کنه همین اندک اعتماد و محبتی هم که برای اولین بار در طول عمرش به سمت یک انسان روانه کرده کار اشتباهی بوده و بد بودن و بد کردن به تمامی موجودات قطعا مسیر درست تری هست!... تنها راهی که باقی میمونه پیش گرفتن رفتاری میان این دو حالت و در عین حال سعی در اصلاح او هست که انصافا کار طاقت فرسایی ست و شباهت زیادی به راه رفتن بر روی لبه تیغ داره!

3

اخیرا دوره معتبر و فشرده ((فال کارت بانکی)) رو به اتمام رسوندم. برای شروع قصد دارم برای تعداد محدودی از دوستان این فال رو که آینده رو کاملا بهشون نشون میده و به واقع شگفت انگیز هست رو به صورت رایگان انجام بدم. دوستانی که علاقمند هستن از این فرصت استفاده کنن میبایست شماره 16 رقمی کارت بانکی خودشون به همراه رمز دوم رو برای من ارسال کنند! اگر CCV2 و تاریخ انقضای کارت رو هم بفرستن نتیجه قطعا بهتر خواهد بود!!

4

یک: وقتی ازت دور بود چکار میکردی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکردم تا نبودنش رو فراموش کنم!

یک: حالا که چند سالی هست بهش رسیدی چکار میکنی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکنم تا بودنش رو فراموش کنم!

5

رابطه من و مادر هرگز شبیه رابطه هیچ فرزندی با مادرش نبود. به یاد ندارم که حتی یکبار با او درد و دل کرده باشم و یا تونسته باشم خودم رو براش لوس کنم! در رابطه بین ما همیشه مونولوگ برقرار بوده. حرفهای یکسویه او، قربان صدقه رفتن ها  و تلاش بی ثمرش برای شنیدن حرف از جانب من... نمیدونم! شاید پس از مرگ پدر در کودکی، تلاش من برای محکم و یا بی خیال نشان دادن خودم پایه اینچنین رابطه ای رو گذاشت و این قصه تا همیشه ادامه پیدا کرد. به واقع علاقمند بودم که این رابطه یک رابطه معمول باشه اما نشد و قطعا او برای فقط یکبار شنیدن حرفهای من بسیار به آب و آتش زد، اما نشد...

6

"در آدمی فقط یک گرم و یک قطره انسانیت است و بس. این است چیزی که در جنگ فهمیدم.وقتی چیزی برای خوردن نیست، آدمی سنگدل می شود، وقتی حالش بد است، سنگدل می شود. فقط یک بار به گورستان رفتم...بر سنگ گور ها نوشته اند:"قهرمانانه جان باخت" "از خود مردی و شهامت نشان داد"،"دین سربازی اش را ادا کرد".البته قهرمان هم داشتیم اگر واژه قهرمان را در معنای ظریف تری بپذیریم... اما من می دانم، از این های که در گور خوابیده اند، یکی شان با مواد مخدر مسموم شد و دومی را پاسدار هنگامی با گلوله کشت که رفته بود از انبار خوراکی بدزدد...همه ما از انبار می دزدیدیم. عصاره شیر شیرین با بیسکویت خیلی خواستنی بود.اما شما از این چیز ها نخواهید نوشت...هیچ کس نخواهد گفت چه حقیقتی زیر خاک دفن است. به زنده ها مدال می دهند و به مرده ها روایتی قهرمانانه!"

 ((سویتلانا الکسیویچ))

7

از هزار و یکشب من، هزار شب قصه ((رفتن)) بود، با این امید که قصه واپسین، قصه ((آمدن)) باشد...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

در آرزوی تو

خواننده: مریم جلالی / شعر: سعدی

لینک دانلود










تعداد کل صفحات : 24 1 2 3 4 5 6 7 ...