آقای نوستالژی - وبلاگنویسی یک مرده (3)

وبلاگنویسی یک مرده (3)



از روی تخت بلنـد شدم تا بـه سراغ سرگرمی های خودم بـرم. داشتـم فکر میکردم کـه اول فیلمهای

زندگیم رو بذارم ببینـم یا بـرم سراغ تلفـن یا اینترنـت کـه گوشی اتاقم زنـگ خورد!... هنـوز نیومده چه

کسی میتونست باشه؟... نگاهی بـه کالر آی دی تلفن انداختم و دیدم کـه اسم پدرم روی اون حک

شده!... با خوشحالی گوشی رو برداشتم. اولین چیزی که گفت این بود: ((بالاخره مردی پسرم؟!))

... با تعجب و در حالی که از خوشحالی به سختی میتونستم صحبت کنم گفتم: (( سلام پدر...)) و

بعد برای دقایق کوتاهی با هم صحبت کردیم. به من گفت که بیشتر از این لازم نیست تلفنی صحبت

کنیم. امروز جمعه ست و روزهای جمعه تمامی اموات آزاد هستن و ازم دعوت کرد که بـه اتفاق دیگر

امـوات فامیـل در مهمانی کـه همـون روز بـه مناسبـت مـرگ من در اتاق خودش برگزار میکنـه شرکت

کنم!

آدرس اتاقش رو گرفتم و یکساعت بعـد با هیـجان راهی شدم. اتاقش در برزخ شماره 2 بود... وقتی

وارد اتاقش شدم با صحنـه ای باورنکردنی روبرو شدم... پدر، مادربزرگها،پدربزرگها،دایی،حتی شوهر

خاله و سایر اقوام فوت شده داخل اتاق دور هـم نشسته بودن! با دیدن من همه از جا بلند شدن و

مثل فیلمهای هندی شروع بـه در آغوش گرفتن همدیگه کردیم.برای دقایقی طولانی در آغوش پدرم

مونـدم و اصلا دوست نـداشتـم جدا بشم. احساس بی نظیـری بـود، چرا کـه سالها در انتـظار چنین

لحظه ای بودم... بعـد از خوش و بشی طولانی مـدت، بالاخره دور هم نشستیم و شروع بـه صحبت

کردیم. پدر که درست در کنار من نشسته بود سر صحبت رو باز کرد:

پدر: (( به جمع ما خوش اومدی پسرم!))

من:‌ (( ممنونم پدرجان. حالا از کجا به این سرعت فهمیدید که من فوت کردم؟))

پدر: (( من هر روز اسامی سایر اعضای خانواده رو در بیـن شماره تلفنهای داخلی جستجو میکردم.

وقتی دیدم اسمت توی لیست تلفنها اومده فهمیدم فوت کردی!))

من: (( چه جالب! میگم من شنیده بودم که روزهای جمعـه مرده ها آزاد هستن بیان روی زمین. اما

نشنیده بودم که میتونن همینجا دور هم مهمونی هم بگیرن!))

شوهـرخاله: (( ایـن که مال خیلی سال پیشه عمو! اون اوایـل روزهای جمـعـه آزادی داده بودن که

مرده ها برن روی زمین بـه خانواده شون سر بزنـن. اما یه عـده زیادی بـه جای اینکه برن بـه خانواده

سر بزنـن میـرفتـن جاهای نامربـوط! یعـنی همـه جا میـرفـتـن الا پیـش خانـواده خودشون! بـعـد دیگه

این بساط جمـع شـد. گفتـن کسی حق نـداره بـره روی زمیـن. فـقـط تـوی برزخ آزاد هستید دور هم

باشید جمعه ها!))

من: ((عجب!))

پدربزرگ 2: (( بله! از بـس گند کاری کردن بعضی مرده ها بساط جمع شد. اتفاقا یکی از کسایی

که هر جمـعه بـه جای حضور در جمـع خونـواده از لاس وگاس و دیسکو و اینـجور آشغالدونی ها سر

در میاورد همین شوهر خاله ات بـود! تازه این دنیا فهمیـدم کـه چه اشتباهی کردم دختـرم رو بهش

دادم!))

شوهـرخاله: (( آقاجون پـدرخانـم مـا هستی احتـرامـت واجب. ولی همیـن شما نبـودی که یکی از

جمعـه ها بـه جای سر زدن بـه نوه ها و بـچه هات رفـتی سر از کنـسرت جنیفـر لوپـز در آوردی. کی

بود که روی سن پشت سر جنیفر هد میزد؟!))

پدربزرگ 2: (( توقـع داشتی بـرم کنسرت امیـر تاجیـک!؟... تازه مـن فقـط همون یه جمعـه رو رفتـم

کنسرت! ... بهتر از این بود که مثل بعضی ها  برم استـخر مختلط!))

شوهرخاله: (( بله! چون بقیه کنسرتـهای جنیفر هیچکدوم بـه جمعه نخوردن و همـه یکشنبه بودن!

مگر نه باز هم میرفتی شما...))

من: (( یعنی واقعا پدربزرگ ... شما...جنیفر...))

مادربزرگ 2:((بس کنید بابا زشته.این بچه تازه فوت کرده نزنید جلوش این حرفها رو خوبیت نداره...

شما مردها که همتون پدرسوخته هستید دیگه لازم نیست آمار همدیگه رو بدید. هرچی بود بالاخره

جمع شد بساطش. دیگه نمیذارن کسی جمعه ها آزاد باشه و بره روی زمین. اینطوری خیال ما زنها

هم راحتتره!))

من: ((ای بابا! پس چطوری از وضعیت زنده ها مطلع میشید الان؟!))

پدر: (( هیچی بابا جان. الان روزهای جمعـه میتـونیم فـقط از طریـق مونیتـور بـه طور زنـده داخل خونه

خودمون و فقط اعضای خانـواده خودمون رو ببینیم. اونـم صبـح تا ظهـر. این قانونیه کـه چهار پنج سال

هست اجرا میشه))

من: (( انگار به ما که رسید وارسید!... راستی پدر چرا افتادی برزخ شماره دو؟))

پدر: (( هیچی. موقع سوال و جواب نتونستم یکی از سوالها رو جواب بدم دیگه))

من: (( چرا؟ شما که اطلاعات عمومیتون خوب بود))

پدر: (( چی بگم. سوال در مورد یکی از بازیگران سیاهی لشکر اولین فیلم هیچکاک بود!))

من: (( وای پدر! همه عمرتون رو صرف مذهـب و ادبیات کردید. خب یک کم هـم دنبال چیزهای دیگه

رو میگرفتید. اینجا به دردتون میخورد و در عوض الان توی برزخ شماره 1 بودید))

پدر: (( چی میگی بچه جان! بعدها یکبار شماره داخلی خود هیچکاک رو گرفتم و این سوال رو ازش

پرسیدم جوابش رو نمیدونست!!))

من: (( حیف شـد. اگر بدونیـد بـرزخ شماره 1 چه چیـزها داره... اینترنـت. فیلمهای تـمام لحظه های

زنـدگی. امکان سرچ کـردن شماره داخلی همـه مـرده ها. تـخت خواب نسبـتا مناسب. اتاق شصت

متری...))

پدر: (( بس کن پسر. همه اینها رو ما هم توی برزخ شماره 2 داریم!))

من: (( یعنی چی؟! پس تفاوت برزخ 1 و 2 کجاست؟))

پدر: (( تنها تفاوتش اینه که شیشه پنجره اتاقهای شما دوجداره ست!))

من: ((این چه مسخره بازی هست!؟ اینجا کـه ماشین رد نمیشه سر و صدا باشه.سرما و گرمایی

هم وجود نـداره! پس بـه چه درد میخوره شیشه یـک جداره و دو جداره!؟... یعنی این همه خودمون

رو اذیت کردیم سر سوال و جواب به خاطر همین؟!))

پدر: (( خب همینه دیگه پسرجان. توقعت چیز دیگه ای بود؟!))

من: (( نـه ولی خب... ولی خب اگر میـدونـستـم انقـدر خودمو اذیت نمیکردم بـه خاطرش. پس برزخ

شماره 3 هست که وضع افتضاحی داره لابد...))

شوهرخاله: (( نه بابا من اونجام. اونجا هم سر جمع دو تا فـرق با برزخ شماره 1 داره. یکی همون

شیشه هاش هسـت کـه دو جداره نیسـت. یکی هـم اینـکه حاشیه گـچ کاری دیـوارهای اتاق رنـگ

نشده!!))

من: (( واقعا که...))