آقای نوستالژی - وبلاگنویسی یک مرده (2)
وبلاگنویسی یک مرده (2)


بعـد از خوشامدگویی، فرشته درب برزخ رو باز کـرد تا مـن وارد بشم. اما همین کـه اومـدم اولین قدم

رو بردارم گفت ((لطفا صبر کنید. من جای اصابت سر بـه سنگ لحد رو روی پیشونی شما نمیبینم!))

گفتـم خب مـن تازه فـوت کردم و احتـمالا  فـردا دفـن میشم. معلومه کـه هنـوز سرم نـخورده بـه اون

سنگ.گفت ((پس حتما اشتباه شده کـه شما یک روز جلوتر برای سوال و جواب و ورود به برزخ اینجا

اومدید)) ... به فرشته گفتم کـه من با هزار بدبختی و خوش شانسی! مرحله سوالها رو تونستم رد

کنم. لطفا نادیده بگیرید و بذارید بـرم داخل. حالا حتما بایـد سرم بخوره به اون سنگ له بشه تا شما

خوشتون بیاد؟! اصلا میخوای سرمو بکوبم به این دیوار تا راضی بشید!؟ گفت ((این قانونه و شما باید

فرداوقتی که دفـن شدی و سرت به سنگ خورد از اول سوال و جواب بشی ومراحل رو طی کنی))

گفتم شما خیلی چهره زیبایی دارید. اصلا میدونستید فرشته ها بـه دو دسته کلی تقسیم میشن.

دسته اول... حرفم رو قطع کرد و گفـت (( از این مهملاتی که تـوی وبلاگت مینوشتی اینجا نگو! زبان

بازی اینجا جواب نمیده آقای عزیز!)). بدجوری حالم گرفته شد اما دست از تلاش برنداشتم و سعی

کردم دیپلماسی! رو ادامه بدم. پس با توکل به جناب اوحدی مراغه ای! بلند خوندم:

خوبرویان جفا پیشه، وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند

صید را گرچه بگیرند رها نیز کنند...

احساس کردم با شنیدن این شعر و اشعار دیگری کـه از پی خوندم کمی شل شد و بالاخره با هزار

ادا و اطوار گفت: (( باشه. برای مرحله سوال و جواب نمیفرستمت. اما امشب رو همینجا پشت درب

برزخ شماره 1 میخوابی تا فردا صبح کـه دفن بشی و سرت بـه سنگ بخوره بعد بفرستمت داخل!))

در دلـم از این ناراحت بودم کـه میبایست تاوان اشتباه نیروهای اداری خداوند رو مـن بدبخت بدم! اما

از طرفی خوشحال بودم که با لطـف فرشته لااقل احتیاج نیست دوباره با نکیر و منکر روبرو بشم... با

خودم فـکر میکردم خیلی عجیبه کـه این دنیا هـم مثل کره زمیـن شب و روز داره و دقیقا 24 ساعت

هست و باید شبهاش رو خوابید!


با تاریک شدن هـوا فرشته هـم داخل اتاقک کوچک خودش که بیرون درب برزخ بود رفت تا استراحت

کنه. فکر کـردم بهتره دنـبال یـک تـکه کارتن یا چیزی بگـردم کـه بشه امشـب رو ایـن بیـرون روی اون

خوابـید! امـا هیـچ چیزی روی زمیـن پیـدا نمیشد.شب از نیـمه گذشته بـود و دیدم کـه اینطور نمیشه

استـراحت کـرد. بـه طـرف درب اتاقـک فرشتـه رفتـم و در زدم. بعـد از مـدتی درب رو باز کـرد و گفت:

(( چیزی شده؟)) گفتـم ببخشید! میشه بیام داخل و امشب رو اینـجا بخوابـم؟ یکدفعه لحنش تغییر

کرد و با عصبانیت گفت: ((اینجا جای این پدرسوخته بازیها نیست آقا!))... میخواستم بگـم که منظور

خاصی نداشتـم و ... اما درب رو محکم بست!... نفهمیدم چرا عصبانی شـد! به هر حال اونشب رو

همـون بیـرون خوابیـدم تا اینکه نزدیک صبح و در حین خواب احساس کردم کـه سرم محکم به چیزی

اصابت کرد. بیـدار شدم و فهمیدم کـه بالاخره جسمـم همون اول صبح دفـن شده و سرم بـه سنگ

لعنـتی لحـد برخورد کـرده! در حالی کـه سرم رو با دستـم گرفـته بـودم با خوشحالی سمـت فرشته

دویدم و گفتم بفرمایید، این هم کله درب و داغون من! حالا اجازه هست برم داخل؟ گفت: ((به برزخ

شماره 1 خوش آمدید...)).


با ورود به داخل برزخ شماره 1 فرشته دیگری بـه سمت من اومـد. به من گفت که اینجا هر هزار نفر

یک فرشته راهنما دارنـد و او فرشتـه راهنمای مـن هست. در ضمن اینجا هرکسی برای خودش یک

اتاق اختصاصی داره و بایـد با هم بریم تا اتاقم رو بهم نشون بـده. بهش گفتم: معـذرت میخوام! قبل

از رفتن بـه بهشت دقیقا چنـد روز بایـد اینجا بمـونم؟! با لحن تمسخر آمیزی گفـت: ((حالا چه کسی

گفته شما اهل بهشت هستی؟)) گفتـم خب من اومـدم ثواب کنـم و یک پیـرزن رو از خیابون رد کنم

که فـوت شـدم. مـگه قانونـش این نیست کـه هرکس اینطـوری بمیـره شهـیـد حساب میشه و میره

بهشت؟! فرشته گفـت:(( این شهادت نبـود بلکه فضاحت بـود آقا! شما اگر دست اون پیرزن نامحرم

هم گرفـتی بـه خاطر پـدرسوخته بازی بـوده مگر نه دلـت بـه حالش نسوختـه بود!! اصلا شما مردها

همتون...)) گفتـم ای بابا بس کن دیگه. اون همسن مادربـزرگم بـود. خطا کردیـم کار خوب کردیـم؟!

گفـت: ((شماها همه تا روزی کـه آخریـن آدم روی زمیـن هـم بمیـره همینجا داخل برزخ میمونید. بعد

حساب و کـتاب میـکنیـم و مشخـص میـشه جهنـمی ها و بهـشتی ها چه کسانی هستـن!)) بعـد

جلوتر از من راه افتاد. از چند کوچه که همگی شبیه به هم بودن گذشتیم تا بالاخره به محل اقامت!

من رسیـدیم. داخل اتاق شد و از مـن خواست پشت سرش برم. بعـد شروع بـه معرفی کرد.(( اون

چیزهایی کـه داخل قفسه میبینی و شبیه بـه سی دی هست سری کامـل فیلمهای زندگی از بدو

تولد تا لحظه مرگـت هست. هر دوره سه ماهه از زندگیـت داخل یـک سی دی قرار گرفته. به اندازه

کافی فرصت داری کـه بشینی و همـه زندگیـت رو تماشا کنی و افسوس فرصتها رو بخوری و تو سر

خودت بـزنی!)) اعتـراف میکنـم کـه از دیـدن ایـن سی دی ها داشتـم بال در میاوردم. چقـدر دوست

داشتـم بعـضی از لحظه های زنـدگیـم رو دوباره ببـینـم... از فـرشتـه پرسیـدم چرا رنـگ بعضی از این

سی دی ها با هم متفاوت هست؟ گفت: (( به نسبت گناههایی که در هر دوره سه ماهه زندگیت

مرتکب شدی رنگ سی دی ها تیره تر میشه. اگر در دوره ای کمتر گناه کرده باشی رنگ سی دی

سفید و اگر بیشتر گناه کرده باشی رنـگ جلد سی دی تیره تر هست)). داشتـم شاخ در میاوردم!

گفتم من که فقـط رنـگ جلـد سی دی سه ماهه اول زندگیـم سفیـد هست؟!! گفـت: ((امان از پدر

سوختـه بازی!)) گفتـم شما هـم دیـگه شورشو در آوردی... گفـت: (( بگـذریـم...اینـجا هـرکسی یک

شمـاره داخلی داره. یـک گوشی تلفـن اینـجاست. با نـگاه بـه مونیتـوری کـه مقابـلت هست میتونی

بوسیله ایـن صفـحه کلیـد از بیـن امـوات اسم هرکسی رو کـه خواستی جستجو کنی تا شماره خط

داخلیـش رو پیـدا کـنی و باهاش صحبـت کنی))... باورم نمیـشد! خیلی سرگرمی خوبی بـود خیلی

... (( بـوسیـله همیـن مونیـتور و همیـن صفـحه کلیـد میـتـونی در طـول روز 3 ساعـت و نـه بیـشتر به

اینترنت متـصل باشی. یادت باشه کـه فقـط میتـونی وارد سایتها یا وبلاگها بـشی و حق نداری هیچ

چیزی داخل سایت یا وبلاگها تایپ کنی. البـته اگـر بخواهی هـم نمیتـونی چون به محض ورود به هر

سایت صفـحه کلیـد اتوماتیـک وار قفـل میـشه!)) باورم نمیشد. خدای مـن اینترنت!... من و یک اتاق

و این همـه سرگرمی! خیلی عالیـه...در حالی کـه فرشتـه میخواسـت از اتاق خارج بـشه روی تختم

که گوشه اتاق و زیر پنجره  تعبـیه شـده بـود دراز کشیـدم و خطاب بهـش گفتـم: اگر خدا درخواست

ملاقات با مـن رو داشـت قبلش هماهنگ کنیـد.کسی بی اجازه وارد اتاق نشه!...فرشتـه با نگاهی

غضبناک به سمت مـن برگشـت و با لحنی کوبنده گفـت: (( نـه خدا انقدر حقیر شده کـه بخواد با تو

ملاقات کنـه و نـه مـن منـشی شخصی شما هستـم! در ضمـن قوانیـن کامـل عالـم بـرزخ داخل یک

دفتـرچه توی کشوی تخت موجود هست. بـه طور دقیـق مطالعه کن!)) بعـد از اتاق خارج شد و درب

رو محکم به هم کوبید...