آقای نوستالژی - وبلاگنویسی یک مرده (1)
وبلاگنویسی یک مرده (1)


میدونم که باورش سخته. میدونم که حتما فکر میکنید دارم مسخره بازی در میارم.اما باور کنید که

نه! حتی خودم هم باورم نمیشه چطـور ممکنه. من روز پنجشنبه فـوت شدم و حالا در عین ناباوری

این پست رو از عالم بـرزخ در این وبلاگ میگذارم. باور کنید کـه خودم هـم نمیدونـم چطـور ممکنه...

هنوز باورم نمیشه دارم اینکار رو انجام میـدم. میدونم کـه فکر میکنید آخرش میخوام بگم اینها رو در

خواب میدیـدم و از این خزعبلات، اما نه! من اینـجا در اتاقم در عالم برزخ نشستم و با شیوه جالبی

که بعدا براتون توضیح میـدم این نوشته ها رو بـه عنوان اولیـن مرده ای کـه موفق به اینکار شده در

وبلاگم و در دنیای مجازی برای شما بازگو میکنم...


دقیـقا پنجشنـبه صبح بـود. اومـدم یـک پیـرزنی کـه از هـر دو پا میلنـگید رو از عـرض خیابان رد کنـم.

ناگهان یـک ماشین مـدل بالا با سرعتی اعجاب انگیز بـه سمـت ما اومـد. نمیدونم چطور شد پیرزن

که تا چند ثانیه قبل میلنگید یکدفعه با دیـدن ماشین، عصا رو کنار انـداخت و مثل برق به وسط بلوار

دوید اما من کـه هنگ کرده بـودم ایستادم و ماشین بهـم برخورد کرد و در کسری از ثانیه احساس

کردم سبک شدم! حس کردم که از سطح خیابان فاصله گرفتم!خودم رو دیدم که اون وسط افتادم

و له شـدم... وحشتناک بـود و بـه سرعت فهمیـدم کـه حالا تنـها یـک روح هستـم و جسم مـن در

برخورد با اون اتومبیل غـزل خداحافظی رو خونده!... همون لحظه مردم رو دیدم که دور و بر جسمم 

رو در خیابان احاطه کـردن... یک لحظه با خودم گفتـم نکنه کـه ایـن مرگ تاوان گرفتن دستهای اون

پیرزن بوده! اصلا اگر دستهای یـک پیرمرد رو گرفته بودم و از خیابون رد میکردم شاید الان این بلا به

سرم نمیومد! اما من دستهای یـک زن نامحرم! (هرچند کـه پیر باشه) رو گرفـتم! و خب حتما همه

میدونید که در اینجور مواقع ((ان الله سریع الحساب!))


نزدیک غروب بود و من که با مـرگ خودم بـه زحمت کنار اومده بودم بـه طور ناخودآگاه به سمت یک

تونل سفید کشیده شدم.تونلی کـه امتدادش به بالای ابرها میرسید و در انتها به محوطه وسیعی

ختـم میشد. در گوشه اون محوطه وسیـع دو فرشته بر روی یـک سکوی بلنـد ایستاده بودن و عده

زیادی انسان هم پایین سکو در صـف بودن. بعـد از مـدتی متوجه شدم اون دو فرشته همون نکیر و

منکر هستن و آدمهای توی صف هم آدمهایی که امروز دفن شدن ودر صف ایستادن تا نوبت سوال

و جوابشون بـرسه! دیـگه واقعا باورم شده بـود کـه فـوت کردم و در حیـن غـر زدن و اعتـراض به این

موضوع که اینجا هـم صف دست از سر ما برنمیداره به سمت صـف عزیمت کردم و برای رعایت ادب

از یک آقایی پرسیدم کـه عزیز جان نـفر آخر صـف مردونه شما هستی؟! مرد گفت: نه! من نفر اول

هستم ولی مـرض دارم و اومـدم تـه صـف ایستادم!...فهمیـدم کـه اعصاب نـداره و با رعایت سکوت

پشت سرش ایستادم! چنـد دقیـقه بعـد یکنفر دیگه بـه جمع مرده ها اضافه شد و اومد پشت سر

من ایستاد. پرسید آقا نفر آخر شما هستی؟ گفتـم بله و متاسفانه صـف هم خیلی طولانیه و حالا

حالاها باید...حرفم رو قطع کرد و گفت: آقا من یه کلام پرسیدم آخر صف شما هستی یا نه. نگفتم

که تفسیر بکنی!... فهمیدم که این یکی از نفر جلویی هم بی اعصاب تره و باز سکوت کردم!


چند ساعتی طـول کشید تا صـف بـه جلو رسیـد. مـن هر لحـظه گوشهای خودم رو تیزتر میکردم تا

متوجه سوالهای نفـرات جلوتر از خودم بشم و خودم رو بـرای جواب آماده کنـم. نوبـت به نفر جلویی

من کـه رسید متوجه موضوع عجیبی شدم. نکیر و منکر بـرای اینکه آدمها رو غافلگیر کنند سوالهای

تکراری نمیپرسیدن. اونها هر کدوم یـک سری سوال متـفاوت رو داخل یـک کیسه بزرگ ریخته بودن

و نوبـت بـه هرکسی میرسیـد دسـت رو داخل کیسه میـکردن و بـه صـورت اتـفاقی یـک سوال غیر

تکراری رو در میاوردن و میپرسیدن و این خیلی بـرای مـن عجیـب بـود... نفـر جلویی من علیرغم این

که کچل بـود اما زیاد آدم خوش شانسی نبود! سوال اولش رو نکیر از داخل کیسه درآورد.سوال در

مورد حج واجب بود کـه مرد تونست جواب بده. اما سوالی کـه منکر از کیسه در آورد خیلی سخت

بـود. اون از مـرد پرسید: تعـداد پیامبـران الهی چقـدر بـود؟ مـرد با غـرور سر بالا آورد و گفـت: اینکه

معلومه! صد و بیست و چهار هـزار پیامبـر. منـکر گفـت: آفرین! حالا بگو نام صـد و بیست و یک هزار

و دویست و شصتمین پیامبر چی بـود؟!... یـک لحظه دیـدم سر مرد گیج رفت و به زمین خورد. بعد

هم منکر گفـت اون رو بـه سمـت بـرزخ شماره 2 ببرن. فهمیدم عالـم بـرزخ بـه سه قسمت تقسیم

میشه. اگر کسی نتـونه سوالها رو جواب بـده بـه عالم برزخ شماره 3 میره و اگر کسی یـک سوال

رو جواب بده به عالم برزخ شماره 2 و اگر کسی هر دو سوال رو با موفقیت جواب بده به عالم برزخ

شماره 1 میره که امکاناتش از دو عالم دیگه خیلی بیشتره!...


بالاخره نوبـت بـه مـن رسید. خیلی هیـجان و استرس داشتـم. دعا میکـردم سوالات مربـوط به من

خیلی مذهبی نباشه چون مطمئن بودم ضایع میشم. نکیر دست توی کیسه کرد و یک کاغذ بیرون

آورد. بی صبرانه منتظر بودم ببینم سوال چیه. از بخت بـد مثل مجریها میخواست هیجان بده و هی

به چشمهای من نگاه میکرد و لفتش میداد. بالاخره کاغـذ رو باز کرد و پرسید: پایتـخت اروگوئه؟...

باور نمیکردم همچیـن سوالی بـه مـن بیفته. یعـنی چی؟! بـه سرعـت و با خوشحالی گفـتم مونته

ویـدئو! گفت: آفرین... هنوز گیـج از سوال عجیـب نکیر بودم کـه نوبت به سوال منکر رسید. دل توی

دلم نبود. میدونستم که اگر این سوال هم جواب بدم به عالم برزخ شماره 1 منتقل میشم با کلی

امکانات! منـکر کاغـذ رو بیـرون آورد، بـه آرامی باز کـرد و پرسیـد: بازیـکن افسانـه ای تاریـخ باشگاه

فوتبال لیـورپول با نام کوچک کوین؟!... خدای من! باورم نمیشد.لیورپول تیم مورد علاقه من در زمان

حیات بـود و معـلومـه کـه جوابـش رو میدونـستـم. بـه سرعـت گفتـم: کویـن کیگان!... منـکر گفـت:

احسنـت آقا جان احسنـت! همه صلـوات بفرستیـد! هـمه تـوی صـف صلـوات فرستادن و بعـد منکر

گفت: شما برو به سمت درب ورودی برزخ شماره 1... از خوشحالی اشک شوق در چشمم حلقه

زد! باورم نمـیشد همـچیـن سوالاتی از مـن بـشه. آخه چقـدر یـک آدم بایـد خرشانـس! باشه کـه

سوالات شب اول قبرش اینها باشن! ...در همین حال که باخوشحالی به سمت درب برزخ شماره

1 میرفتم و دور میشدم کنجکاو شدم که قدمها رو آهسته بردارم تا ببینم سوال نفر بعد از من چی

هست. فقـط شنیـدم کـه نکیـر از اون بیـنوا پرسیـد: نام باجناق هافـبک راست تیـم هاکی روی یخ

باشگاه شانگهای چین در دهه 30 میلادی؟!! و اون مرد بدبخت در جواب نکیر شاکی شده و داره

داد و بیداد میکنه که: این چه وضعشه؟! فحش بدی بهتر از این سواله آقا! از نفر قبلی اون چیزها

رو پرسیـدی بـه ما که افـتاد ور افـتاد! یـه دفـعه بگیـد نمیخوایـم بـری بـرزخ شماره 1 دیـگه. بگید از

قیافه من خوشتون نمیاد!. اصلا با پای خودم میرم برزخ شماره 3 ...و بعـد صداهای گنگی شنیدم

که نکیر به اون آقا میگفت: آروم باش! میتونم پنجاه تا از ثوابهاتو کـم کنم بـه جاش یه شانس دیگه

بهت بدم و ...


در حالی که سعی میکردم خودم رو کنترل کنـم با سرعت بیشتری بـه سمت درب برزخ شماره 1

رفتم. دیدم که در کنار درب،فرشته ای ایستاده که چهره اش بسیار آشناست.کمی که فکر کردم

متوجه شدم کـه او شباهت بسیاری بـه خانـم آنجلینا جولی (ارواحنا فدا) داره!... نزدیـک شدم و
 
او در کمال ادب با لبخندی خوشامد گفت...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: فکر نکنید کـه ما اینجا شبانه روز پای اینترنت هستیم... در عالم برزخ تنهـا در اوقات محدودی به اون

چیزی که در کره زمیـن بهش اینترنت گفـته میشه دسترسی داریـم. بـه همیـن خاطر الان بایـد برم و باقی

ماجرا بماند برای هفته بعد.


پ ن 2: با یکی از دوستانم در اینجا سر اینکه اول کدوم یک از خانمهای فامیل در خواب خواهد دیـد که من با

خوشحالی در یک باغ زیبا قدم میزنم و حالم خوبه و از این حرفها شرط بستم...