آقای نوستالژی

نگیرد مرا جذبه مهر و ماهت ...

جمعه 29 فروردین 1393



یکی از بهترین خبـرهای ابتدای امسال منتفی شدن سفر ناخواسته حج بود. حتی تصور رفتن

به اونـجا حال و هـوای خوشاینـدی برام ایـجاد نمیکرد. احساس میکنـم خیـلی بچه تر از اونی

هستم کـه بتونـم حدود دو هفـته از همسر و فرزنـدم دور باشم و احساس دلتـنگی نکنـم. از

طرفی نمیتونستـم خودم رو قانع کنم کـه به دست بوسی یک دیکتاتور برم. خواه اون دیکتاتور

زمینی باشه و خواه آسمانی...






حافظ

چهارشنبه 27 فروردین 1393



دیدی آن قهقهه کبـک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود


 دلم میخواست در یک اقدام سبکسرانه این بیت رو روی بدنم خالکوبی میکردم!






تفریح

دوشنبه 25 فروردین 1393



امروز در جایی خوندم که حضرت فرمودند: ((بزرگترین تفریح، کار است!))

***

... و احساس کردم این میتونه مهر تاییدی باشه بر بزرگواری و ساده زیستی من! چرا که همیشه

به حداقل لذتهایی مثل خواب قانع بودم و تفریحات بزرگ رو به دیگران سپردم!






زندگی مشترک

شنبه 23 فروردین 1393



این روزها مدام با آدمهایی برخورد میکنـم کـه از زندگی مشترک خودشون گلایه دارن. اما من نمیفهمم

که این همه نق زدن برای چیه! بـه نظر من همه چیز با کمی صبر درست خواهد شد و زندگی مشترک

در بدبینانه ترین حالت فقط سی سال اولش سخته! چرا کـه نتایج تحقیـقات من نشون میـده در هشتاد

درصد موارد بعد از گذشت سه دهه از زنـدگی مشتـرک بالاخره یکی از زوجین از دنیا میره! نکته امیدوار

کننده اینـکه اگر شما کمی خوش شانس باشید ممکنـه همسر شما در دهه دوم غـزل خداحافظی رو

بـخونـه و اگر خیلی خوش شانس باشـید حتی احتـمال داره در همـون دهـه اول همـسرتون رو بـه خاک

بسپارید!... البـته در این میان مسئله کوچکی هـم وجود داره کـه نمیشه ازش غافل شد؛ اینکه ممکنه

همسرتون از شما خوش شانس تر باشه!!






... و غم لشکر می انگیزد!

سه شنبه 19 فروردین 1393



چاره دیگری نیست! نمیشه زانو بغل گرفت و مغلـوب این لشکر شد. همچنان بر طبل بی عاری

میکوبم، نقاب خنده بـه صورت میزنـم و پشت خاطره ها سنگر میگیرم. این آخرین راه چاره برای

پادشاهی ست کـه تـمام ژنرالهای خودش رو از دست داده و فقـط یـک مشت سرباز صفر و زیر

صفر براش باقی موندن!


--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: جهانا ملال از تو دارم / ملالی که آغاز و پایان ندارد...(نادرپور)






با کوله بار روزهای مرده خویش

یکشنبه 17 فروردین 1393




سفر به اصفهان همراه با تمامی اعضای خانواده... حضور در شهری که خانه توست...لحظه

تحویل سال... احساس آرامش و امنیت!


زندگی بـه شکل مسخره ای عبـرت آموز و یا شایـد بـه شکل عبـرت آموزی مسخره ست!...

پسرک روزگاری که در کنار خانواده بود، تنهایی رو ترجیح میـداد و بی توجه بـه اونها در داخل

اتاق خودش زنـدگی میـکرد امـا حالا مـردیـست کـه در معـدود فرصتـهای بودن در کـنار اونـها

احساس آرامش میکنه.  

پسرک روزهایی رو که انقدر بـه تو نزدیـک بود کـه گرمای نفسهات بـه صورتـش میخورد رو به

آسانی بـه باد سپـرد امـا حالا مردیـست کـه حتی با حضـور در شهـری کـه فقـط خانه تو در

اونجاست احساس امنیـت میکنـه... حتی اگر بـه تکرار سناریوی یک دهه گذشتـه اینبار هم

فرصـت دیدار مهیا نشده باشه باز هم برای او اهمیتی نـداره. همین کـه میدونـه امسال رو

در کنار تمامی اعضای خانواده اش، اون هـم در شهری کـه تو در هواش نـفـس میکشی نو

کرده با خودش فـکر میکنه که سال 93 برای او سال خوش یمنی خواهد بود!


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1: جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال/ شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال... (سعدی)

پ ن 2: نصف جهان؟!... نه... اونجا تمام جهانه!







.

پنجشنبه 29 اسفند 1392



این قبول کـه عده ای از آدمها واقعا مزخرف هستن و با رفتارشون باعـث آزار شما شدن اما

شک ندارم اگر بدون تعصب خودتون رو قضاوت کنیـد متوجه میشید کـه شما هم کم و بیش

آدم مـزخرفی هستید!! پـس شایـد بـد نـباشه کـه در آخریـن روز سال چشمهاتـون رو برای

لحظاتی ببندیـد و همـه مزخرفهایی رو کـه (درست یا غلـط) فکر میکنیـد در طول این دوازده

ماه به شما بدی کردن در درون خودتون و به مزخرف بودن خودتون ببخشید!

کار سختی نیست...





تماشا داره رویاهای بیدار...

یکشنبه 25 اسفند 1392



(( رویای شفاف، نوعی خواب دیـدن آگاهانه است. گاهی اوقات فرد هنگام خواب دیدن، خودش

میـدانـد کـه دارد خواب میبـینـد! رویـای شفاف همـیـن اسـت. هنـگام دیـدن رویـای شفاف، فـرد

درمی یابد که میتواند آنچه در خوابش اتفاق می افتد را کنترل کند))


بالاخره بعد از گذشت بیش از سه دهه از زندگی! احساس میکنم با خوندن پاراگراف بالا پاسخ

بخشی از سوالاتم در مورد یکسری از خوابهای عجیب رو گرفتم.






خوشا طفلی که مامانش تو باشی!

سه شنبه 20 اسفند 1392



امسال صـدای تو از هر سال صداتر بود! امسال چیـزی در صـدای تو موج میزد کـه هرگز پیش از

این نبـود. جادوی امـسال تـو با هر سـال فـرق میکـرد... حالا کـه سال 92 نـفـسهای آخرش رو

میکشه باید خوشحال بود از اینکه در میان تمام بدخبرهای امسال، یک خوش خبر مثل تو وجود

داشت! برای من کـه مدتهاست حال و هوای شنیدن خبرهای خوب رو فراموش کردم، هجدهم

بهمن ماه امسال روزی به یاد ماندنی بود...


سه سال پیش از این با اطمینان، به تو گفتم که در آینـده صاحب دختری خواهی شد و امسال

از دقایقی پیش از اینـکه شماره ات رو بگیـرم چیزی در درونـم میگفـت کـه اینبار خبـر در راه بودن

دختـرک رو بـه مـن خواهی داد و البـتـه حدسم درسـت بـود... حدسم درسـت بود، مثـل ده ها

حدس دیـگری کـه در تـمام ایـن سالـها در مـوردت زدم و حتی یـک مـوردش بـه خطا نرفـت. من

پیشگو نیستم، اما همیشه بـه طرز غیرطبیعی و حیرت آوری در مورد تو درست پیشگویی کردم.

در من بارها چیزی، کسی یا صدایی از تو خبـر داده. چیزی، کسی یا صدایی که دقیقا نمیدونم

چی هست...


جادوی امسال تو باهرسال فرق میکرد...فرزندت رو شبیه به فرزند خودم دوست خواهم داشت

و بـه شکلی غیر قابل وصـف خوشحالم چرا کـه هر اتفاقی که ذره ای باعـث شادمانی تو بشه

بی نهایت من رو شاد خواهد کرد. خوشحالم چرا کـه بزرگترین جای خالی پازل زندگیت در حال

پر شدن هست و این خیال من رو از بابـت چیزی کـه همیشه نگرانش بودم راحت میکنـه. سال

92 سال چنـدان خوشایند و خاطـره انگیزی نبـود اما این خبر انقدر خوب بود که بشه تمام چهار

فصل این سال لعنتی رو با همین یک گل و با اندکی اغماض بهار به شمار آورد.



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: هیچکس مثل من نمیتونه بیفهمه که تو تا چه اندازه میتونی مادر بی نظیری باشی. پیشتر از تو

میبایست به دخترکی که هنوز پا به دنیا نگذاشته بابت داشتن چنین مادری در آینده، تبریک گفت.







من خنگ خوابدیده و عالم...!

پنجشنبه 15 اسفند 1392



(( باید رفتار متمدنانه تری از خودم نشون میدادم!))

این اولین جمله ای بود که وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم...

 اون دو نفر با اون لباسهای عربی و البـته اون تیپ و قیافه نـه چندان دوست داشتنی! در کمال

احتـرام نامه رو بـه دست من دادن. یکنفرشون اسم امام اول رو آورد و بـه من گفت که این نامه

رو از طـرف او برای شما آوردیم! جالب بود کـه اون مرد عرب، با زبان فارسی با من صحبت میکرد

اما نامه بـه زبان عربی نوشته شده بـود!... جمله ای در وسط نامـه بود که با رنگ دیگری متمایز

از سایر جملات بود. نگاهم چنـد لحظه ای بر روی اون جمله مونـد اما حقیقـت اینجاست کـه اگر

من در زندگی از دو چیـز بیـزار باشم اولیش زبان عـربی هست و دومیش صدای جارو برقی حین

تماشای تلویزیـون! بـه همیـن خاطر هـم طبیـعی بود کـه معـنی جملات رو متـوجه نشم. از اونها

خواستم که نامه رو برام ترجمه کنن اما قبول نکردن! با حالت نه چندان خوشایندی به اون دونفر

گفتم که پس بـه نویسنده نامـه بگید این نامه رو بـه اون زبانی برام بنویسه که متوجه میشم، و

بعد نامه رو مچاله کردم و به دست خودشون دادم!


((باید رفتار متمدنانه تری از خودم نشون میدادم!))...وقتی کـه بیدار شدم این جمله رو با خودم

گفتـم و بعـد خودم رو دلـداری دادم کـه بـه هر حال رفـتار من بـه اندازه رفـتار خسرو پرویـز زشت

نبوده!... خیلی سعی کردم که لااقـل بـه یاد بیارم اون کلمات عـربی کـه با رنگی دیگر در وسط

نامه نوشتـه شده بود چی بودن اما متاسفانـه بی فایـده بود... احساس کردم گاهی اوقات در

خوابهای خودم تبدیـل بـه انسان خنگی میشم!... مثلا چرا اون لحظه بـه فـکرم نرسید کـه نامه

رو بگیرم و بعد به سراغ گوگل ترانسلیت برم!؟


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: حضرت امیـر! من نمیبایست نامه رو مچاله میکردم و قول میـدم اگر بار دیگه در خواب اون نامه رو برای من

فرستادیـد در کمال احتـرام نامه رو بگیـرم و بـه سراغ دار الترجـمه یا لااقل گوگل ترانسلیت برم! اما قطع بـه یقین

ملتفت هستیـد ما در این کشور در بیـداری هـم برای اتصال بـه اینترنـت مشکـل داریـم تا چه رسد بـه خواب! از

طرفی سپردن نامه بـه دارالترجمه و تحویـل گرفتن آن زمان زیادی میبره و قطعا قبل از به انجام رسیدن امر، بنده

از خواب خواهم پرید! ...با این اوصاف باعث خرسندی خواهـد بود اگر منت گذاشته و اینبار نامه را بـه زبان شیرین

فارسی برای ایـن حقیـر ارسال فرمایـیـد. پیشاپیش از این کـه نامـه رو بـه صـورت تایپ شـده و با فـونـت کامران

مینویسید کمال امتنان رو دارم!








تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...