آقای نوستالژی

رویای یک مرد مضحک

سه شنبه 23 مرداد 1397



_ کل شب رو بیدار می شینم و اون قدر اونها رو فراموش می کنم که حتی صداشونم نمی شنوم. تا صبح بیدار می مونم و این کار رو به مدت یک ساله که انجام می دم. کل شب رو روی صندلی دسته دارم بیدار می شینم و هیچ کاری نمی کنم. فقط روزا مطالعه می کنم. من می شینم – حتی فکر هم نمی کنم؛ یه جور فکرایی تو مغزم ول می چرخن و منم آزادشون می ذارم که هر جور دلشون خواست این ور اون ور برن. هر شب یه شمع کامل می سوزه. اون شب، ساکت روی میز نشستم، طپانچه رو برداشتم و گذاشتم جلوی خودم. وقتی این کارو کردم یادم میاد از خودم پرسیدم: "این جوریاس؟" و با اعتقاد راسخ جواب دادم: "این جوریاس دیگه." یعنی اینکه باید به خودم شلیک می کردم. مطمئن بودم که اون شب باید به خودم شلیک کنم ولی نمی دونستم که قبلش چقدر باید پشت میز بشینم و صبر کنم. و شکی نیست که اگه به خاطر اون دختر کوچولو نبود، همون شب به خودم شلیک می کردم. 

_ همونطور که همه مون می دونیم، رویاها چیزای عجیب غریبی هستن: بعضی قسمت ها با وضوح خیره کننده ای دیده میشن، با جزئیاتی که با پرداخت استادانه ای، جواهر کاری شده اند در حالیکه بقیه قسمت ها رو، آدم سرسری نگاه می کنه بدون این که اصلا به چیزی در زمان و مکان توجه کنه. به نظر میرسه که رویاها نه با منطق که با آرزو، نه با مغز که با قلب بوجود میان، و با این وجود چه حقه های پیچیده ای که بعضی مواقع، منطق به رویا نزده و چه چیزهای کاملا غیرقابل فهمی که در رویا اتفاق نمیفته! مثلا برادر من پنج سال پیش مرد. من بعضی موقع ها خوابشو می بینم؛ اون تو کارای من شرکت می کنه، ما خیلی به هم دلبستگی داریم و با این حال در کل مدت خوابم می دونم و به یاد میارم که برادرم مرده و زیر خاکه. چه جوریه که با اینکه اون مرده ولی کنار منه و داریم با هم کار می کنیم، اصلا منو متعجب نمی کنه. چرا منطق من کاملا همچین چیزی رو قبول می کنه؟ ولی بسه من میخوام رویامو تعریف کنم. بله، من یه رویا دیدم، رویای سوم نوامبر من. الان مردم منو دست میندازن، به من میگن که فقط یه رویا بوده. ولی چه فرقی میکنه که یه رویا بوده یا واقعیت، اگر که اون رویا حقیقت رو برای من آشکار کرده باشه؟

_  الان دیگه کاملا از این قضیه مطمئنم. برام مثل روز روشن بود که زندگی و دنیا الان یه جورایی به من وابسته است. حتی می تونم بگم که دنیا انگار فقط برای من ساخته شده بود: اگه من به خودم شلیک کنم، دیگه دنیایی برای من وجود نخواهد داشت. دیگه در این مورد بحث نمی کنم که وقتی من نباشم، ممکنه برای بقیه هم همه چیز نابود بشه و این که به محض محو شدن خودآگاهی من، کل دنیا هم به عنوان یه قسمت از خودآگاهی من بخار میشه و می پره مثل یه شبح. چون ممکنه همه این دنیا و همه این آدمها، فقط خود خود من باشن.

...


قسمتهایی از داستان ((رویای یک مرد مضحک))
اثر ((فئودور داستایوفسکی))






عدالت

چهارشنبه 17 مرداد 1397



یک: ...نمیدونم متوجه منظورم میشی یا نه؟ 

دو: آره کاملا!

یک: میخوام بگم به عدالت رفتار کردن فقط در مورد فرزند صدق نمیکنه. همون طور که بین فرزندانت نباید فرق بگذاری، بین پدر و مادرت، بین پدربزرگ و مادربزرگت و ... هم نباید فرقی گذاشته بشه. به هرحال این باعث ناراحتی و سرخوردگی افراد میشه.

دو: اوهوم!... اتفاقا متاسفانه من در مقطعی در مورد پدر و مادرم مرتکب این رفتار شدم. اما بعد سعی کردم اصلاحش کنم.

یک: چطور؟

دو: مادرم به خاطر رفتارها و برخوردهای تند من سکته کرد. بعدها همیشه میگفت تو بین من و پدرت فرق می گذاری. با پدرت خیلی مهربانانه و خوب رفتار میکنی اما در عوض من رو دق دادی... میدونی! در واقع اون حق داشت‌. بعد از اون بود که متوجه اشتباهم شدم و سعی کردم عادلانه رفتار کنم.

یک: بسیار عالی... چکار کردی؟

دو: پدرم رو هم دق دادم!!






دیوانگی

یکشنبه 14 مرداد 1397



شب رو تلفنی باهاش بحث میکنی و با ناراحتی، عصبانیت، سردرد و پشیمانی از اینکه چرا تن به یک مکالمه بی ثمر دادی میخوابی ... و صبح که بیدار میشی با خودت میگی: کاش می شد امروز هم صداش رو می شنیدم!

آری! آدمیزاد چنین موجودی ست! 






مرگ

شنبه 6 مرداد 1397



کلاینمن: راستی یک زن جوان مثل تو اینموقع توی خیابون چکار میکنه؟ این یک کار مردونه ست‌.

جینا: من شبها به خیابون عادت دارم.

کلاینمن: اه؟

جینا: خب. من یک روسپی هستم!

کلاینمن: شوخی میکنی؟ من تا حالا روسپی ندیده بودم... فکر می کردم شماها باید بلندقدتر باشید.

جینا: من تو رو ناراحت نکردم. کردم؟

کلاینمن: راستشو بخوای من خیلی دهاتی هستم.

جینا: اه؟

کلاینمن: من هیچوقت تا این ساعت شب بیرون نبودم. آخه الان نصف شبه. من اگه مریض نباشم، معمولا در این ساعت مثل یک بچه خوابیده ام.

جینا: عوضش امشب که آسمون هم صافه اومدی بیرون.

کلاینمن: آره.

جینا: میشه ستاره ها رو دید. از نظر من شهر در شب خیلی تاریک و سرد و خالیه. در فضای خارج از جو زمین هم باید همینطور باشه.

کلاینمن: من هیچوقت به فضا علاقه‌ ای نداشتم.

جینا: اما تو در فضا هستی. ما در فضا یک توپ گرد کوچک هستیم. نمیشه گفت کدوم طرف بالا است.

کلاینمن: فکر میکنی این خوبه؟ من آدمی هستم که همیشه دوست دارم بدونم بالا کدوم طرفه، پایین کدوم طرفه و دستشویی کجاست!

جینا: فکر میکنی در یکی از اون بیلیونها ستاره حیات وجود داشته باشه؟

کلاینمن: من نمی‌دونم. فقط شنیدم که ممکنه در مریخ حیات وجود داشته باشه اما کسی که این رو به من گفت خرازی فروش بود.

جینا: و همه ستارگان ابدی هستند.

کلاینمن: چطور میتونه همیشگی باشه؟ دیر یا زود باید بایسته. خب؟ منظورم اینه که دیر یا زود باید تموم بشه. باید یک دیواری چیزی وجود داشته باشه. البته اگه بخوایم منطقی باشیم.

جینا: منظورت اینه که جهان محدوده؟

کلاینمن: من اصلا چیزی نمیگم. نمی خوام تو این بحث‌ها درگیر بشم.

جینا: اونجا میتونی مشتری رو ببینی... اون جوزا ست... اون ستاره زحله.

کلاینمن: ستاره های جوزا رو کجا میبینی؟ به نظر شبیه نمیان.

جینا: اون ستاره کوچک رو نگاه کن... تک و تنهاست. به سختی میشه دیدش.

کلاینمن: میدونی چقدر باید دور باشه؟ حتی از گفتنش هم متنفرم.

جینا: ما داریم نوری رو می بینیم که میلیون ها سال پیش از اون ستاره تابیده. اما نور تازه حالا به ما میرسه.

کلاینمن: منظورت رو میفهمم.

جینا: میدونستی که نور در هر ثانیه ۱۸۶۰۰۰ مایل مسافت رو طی میکنه؟

کلاینمن: اگه از من میپرسی باید بگم که سرعتش خیلی زیاده. من دلم میخواد که از یک چیزی لذت ببرم اما اوقات فراغت ندارم.

جینا: تا اونجایی که ما میدانیم این ستاره میلیون ها سال پیش ناپدید شده اما نورش این مسافت رو هر ثانیه ۱۸۶۰۰۰ مایل راه اومده تا به ما رسیده.

کلاینمن: یعنی اون ستاره ممکنه الان اونجا نباشه؟

جینا: درسته.

کلاینمن: با اینکه من با چشمهای خودم میبینمش؟

جینا: درسته.

کلاینمن: عجیبه! چون اگه من یک چیزی رو با چشمهام ببینم، دلم میخواد فکر کنم که حتما چنین چیزی وجود داره. منظورم این هست که اگر حرف تو  راسته، میشه که همشون همینطور باشن. میشه که همشون سوخته باشن. فقط خبرها دیر به ما میرسه. 

جینا: کلاینمن! کی می دونه که چی واقعیه؟

کلاینمن: چیز واقعی چیزیه که میشه با دست لمسش کرد.

جینا: اوه! (کلاینمن او را می بوسد. او عکس العمل صمیمانه ای نشان می‌دهد)... این میشه ۶ دلار لطفا!

کلاینمن: برای چی؟

جینا: تو یک کم تفریح کردی، مگه نه؟

کلاینمن: یک کمی، بله...

جینا: خب. من سرکارم هستم‌!


***

قسمتی از نمایشنامه ((مرگ))

نوشته ((وودی آلن))






من، اشتباهی بودم!

پنجشنبه 4 مرداد 1397



امروز ظهر برای اولین بار در عمرم احساس کردم به شدت به مراجعه به یک مشاور یا روانشناس نیاز دارم و شاید وقتش رسیده که از خر شیطان پیاده بشم!

عصر که شد، در جایی نشسته بودم و دیدم طبق معمول همزمان در حال گوش دادن به درد و دل و مثلا آرام کردن و مشورت دادن به  دو نفر از بندگان خدا هستم!

شب که شد به خودم قول دادم هرگز به احساس ظهرم پر و بال ندم! چرا که شک ندارم با این بخت و اقبال اگر به مشاور هم مراجعه کنم احتمالا از اواسط همون جلسه اول به بعد، این من هستم که باید پای حرفهای اون بشینم!






متشخص

دوشنبه 1 مرداد 1397



گویا سال گذشته یکی از هذیان هایی که من نوشتم رو در محفلی برای دوستان اهل شعر خودش خوانده و در یکی از شبکه های اجتماعی هم نوشته بود. با توجه به اینکه مطلب رو از جای دیگری برداشته بود، نام نویسنده رو نمیدانست و حدود چند هفته پیش با جستجو در نت و خواندن این وبلاگ متوجه میشه که اوضاع از چه قرار هست. در طول این دو هفته این دوست بزرگوار و متشخص دو مرتبه از من عذرخواهی کردند بابت اینکه هذیان بنده رو بدون نام بردن از من در جمعی خواندن و یا در جایی نوشتند(و البته که ایشون عنوان نکرده بودند شعر متعلق به خودشون هست و فقط نام نویسنده رو نگفته بودند)... هر دو بار به ایشون گفتم که واقعا از نظر من هیچ موردی نداره. به ایشون گفتم که به طور حتم ذکر منبع بیش از اونکه احترام به منبع یا نویسنده باشه، احترام به شخصیت خود راوی هست و چه خوب خواهد بود اگر همه این رو رعایت کنند اما شخصا در مورد چیزهایی که اینجا می نویسم و ممکنه کسی از روی اونها کپی برداره، هیچ حساسیتی روی ذکر منبع ندارم. مرتبه سوم ایشون خواستن من نام خودم رو بهشون بگم که یکبار دیگه اون شعر رو در همون جمع بخونن و بگن که متعلق به چه کسی بوده. بهشون پاسخ دادم من یک نویسنده مبتدی هستم اما حتی اگر روزی انقدر نویسنده قابلی بشم که بخوام کتابی چاپ کنم باز هم اون کتاب رو با نام مستعار چاپ میکنم چون به دلایل زیادی هیچ علاقه ای به اینکه نام واقعی من در زیر یا بالای نوشته ای باشه ندارم... مرتبه چهارم ایشون ایمیلی فرستادن و گفتن چون علاقه ای به گفتن اسمتون نداشتید من در جمع دوستانم وبلاگتون رو معرفی کردم تا بدونن منبع شعر کجا بوده... از ایشون تشکر کردم و البته امروز ایشون پنجمین و آخرین ایمیل خودش رو برای من فرستاد که به عنوان هدیه، فایلی حاوی اشعار مورد علاقه ایشون از شاعران مختلف که به وسیله خودشون جمع آوری شده، ضمیمه ایمیل بود. یک هدیه بسیار با ارزش...

دوست داشتم از این دوست عزیز و گرامی که حالا یکی از خوانندگان این صفحه هست در همین صفحه تشکر کرده باشم. اینکه یکنفر تا این اندازه نسبت به مسئله ای که شاید برای بسیاری از افراد یک مسئله پیش پا افتاده باشه (چرا که روزانه ده ها هزار مطلب، بدون ذکر منبع، چه در دنیای حقیقی و چه در لابلای صفحات مجازی دست به دست میشه)، حساسیت به خرج میده و از لحاظ وجدانی نگران این هست که مبادا خطایی کرده باشه، میتونه تحسین برانگیز و نشان دهنده شخصیت بالای این فرد باشه و احتمالا کسی که روی مسائل کوچک تا به این اندازه حساسیت به خرج میده در رابطه با موارد بزرگتر تکلیفش مشخص هست. 

دوست داشتم برای این دوست گرامی بنویسم؛ من هر از چندین گاه و البته به ندرت، در زمینه های مختلف با افرادی شبیه به شما مواجه شدم و فکر میکنم در جامعه ای که غرق فساد و تباهی شده و گویی ارتکاب وحشتناک ترین جرم ها و بزرگ ترین دزدی ها در اون برای خیلی ها در حال عادی شدن هست، هر از گاهی مواجه شدن با افرادی مثل شما که اینچنین سرسختانه پیگیر ریزترین و کم اهمیت ترین غفلت های خودشون میشن، حکم دیدن روزنه نور در سیاهچال رو داره. انسان رو امیدوار میکنه به اینکه: هنوز هم سیاهی، مطلق نشده... 






کودکانه

جمعه 29 تیر 1397



میپرسه: ((وقتی یکنفر می میره چطوری به بچه های کوچولوش خبر میدن؟))... فکر میکنم تاثیر فیلم یا برنامه مستندی هست که اون لحظه داشت از تلویزیون تماشا می کرد. میگم: ((خبر میدن دیگه. بالاخره هرکسی یه روز می میره. بچه هاش هم هرچقدر کوچولو باشن باید یه جوری بفهمن))... میگه:((یعنی تو هم یه روز میمیری؟))... میگم:((بله))... بغض میکنه و میگه:((من نمیخوام تو بمیری))... با دیدن چشمهاش حس بدی پیدا میکنم. میگم:((حالا کی گفته من قراره بمیرم؟  معلوم نیست که آدم چه زمانی می میره. یه وقت دیدی 20 سال دیگه هم زنده بودم. اصلا 30 سال دیگه. شاید هم صد سال دیگه! حالا از الان روضه خونی نکن واسه من، پاشو برو بخواب))... میگه:((من نمیخوام تو بیست سال دیگه هم بمیری))... براش توضیح میدم که تو باید همیشه، حتی همین فردا، آمادگی مردن اطرافیانت رو داشته باشی. تازه کسی که میمیره برای همیشه نمیره. همه جمع میشن یه جای دیگه. بعد که خودت مردی ازت میپرسن دوست داری پیش کیا باشی؟! اونوقت چند نفر رو که دوست داری انتخاب میکنی و بعدش توی یه دنیای دیگه برای همیشه کنار اونها که دوستشون داری توی یک باغ خیلی بزرگ و قشنگ زندگی میکنی. براش توضیح میدم که زندگی تو این دنیا فقط یه اتفاق زودگذر هست. زندگی اصلی و همیشگی در اون دنیا و داخل اون باغ قشنگ هست... براش توضیح میدم و البته که تمام این توضیحات چرندیاتی بیش نیست! اما در مقابل یک بچه هفت ساله چه کار دیگری میشه کرد؟... میپرسه:((وقتی می میریم چند نفر رو میتونیم انتخاب کنیم که اون دنیا پیشمون باشن؟))... بهش میگم:((بستگی داره چه جوری زندگی کرده باشی. هرچقدر کمتر آدمها رو اذیت کنی و هرچقدر بیشتر کارهای خوب انجام بدی، اون دنیا میتونی تعداد بیشتری آدم انتخاب کنی که کنارشون باشی))... میگه:((اگر یکی زودتر بمیره بعد نمیتونه از زنده ها انتخاب کنه که!)) میگم:((خب انتخاب خودشو میکنه بعد که اون آدم عمرش تموم شد میاد پیشش))... و بعد همون سوالی که میترسیدم براش پیش بیاد و بپرسه رو میپرسه!... میگه:((خب شاید من دلم بخواد یکی رو انتخاب کنم بعد اون دلش نخواد منو انتخاب کنه! بعد خدا چکار میکنه؟!))... بهش میگم صبر کن من برم یه لیوان آب یخ بخورم الان میام بهت میگم! و بعد به همین بهانه در مسیر آشپزخانه فکر میکنم چی باید بهش گفت!!... وقتی برمیگردم بهش میگم:((خب اینطوری نیست که اون دنیا از هر نفر یه دونه باشه که!... مثلا از خود تو یه دونه اصلی وجود داره و صد تا کپی شده از روی تو. بعد هرکس دلش تو رو بخواد یه دونه از اون صد تا که کپی تو هستن میرن پیش اون زندگی میکنن ولی خود اصلی تو همینی هستی که انتخاب میکنی. البته اینم بگم ها کپی ها دقیقا مثل خودت هستن. اینطوری نیست که فرق داشته باشن. اصلا انگار خود خودت پیش اونهایی، فرقی نداره. خدا صد تا دیگه از روی تو میسازه و ...))

شب گذشته پیش از خواب،  به دو چیز در مورد افسانه کودکانه ای که براش بافتم فکر میکردم. اول اینکه؛ حالا خودمونیم! چقدر عالی بود اگر لااقل بعد از مرگ این اتفاق لعنتی واقعا می افتاد و فارغ از هر شرط و شروط و قید و بندی، همه آدمها این حق انتخاب رو برای بودن در کنار آدمهای دلخواه خودشون، از بین زندگان و مردگان داشتند... دوم اینکه؛ طبیعی هست آدمیزاد هیچوقت علاقه ای نداشته به باور اینکه بعد از آخرین تپش قلبش، برای همیشه راهی عدم خواهد شد. اصلا پذیرش این حقیقت براش وحشتناک هست. کسی چه میدونه، شاید امثال همین داستان هایی که آدم بزرگ ها برای بچه هاشون بافتن، تا اونها راحتتر با مرگ کنار بیان، بعدها پر و بال گرفت و تبدیل شد به افسانه های ساده لوحانه ای که امروز خیلی جدی در مورد زندگی پس از مرگ و دنیای دیگر روایت میشه.



پ ن: نیمه های شب جنیفر لوپز به خوابم اومد. گفت: بی وجدان! هیچ میدونی اگه این افسانه لعنتی تو حقیقت داشته باشه خدا باید چند صد میلیون کپی از روی من بدبخت بسازه...؟!!! 






فریاد

سه شنبه 26 تیر 1397



شب گذشته یکی از دوستان، زحمت کشیده و فیلمنامه ((فریاد)) نوشته میکل آنجلو آنتونیونی، کارگردان شهیر ایتالیایی رو برام ارسال کرده بودند. داستان سرگردانی یک مرد، پس از جدایی ناخواسته از عشق خودش و آغاز یک سفر جهت فراموش کردن او... آشنایی با انسان های جدید و البته ناکامی در فراموشی... به نظرم داستان جالبی بود. پس از خواندن فیلمنامه، جستجویی در نت انجام دادم تا بلکه بتونم خود فیلم رو هم تماشا کنم. فیلم، حدود شصت سال قبل توسط خود آنجلو آنتونیونی ساخته شده و البته جستجو برای پیدا کردن نسخه ای از اون ناموفق بود. در این بین اما در یکی از سایتها به مطلب جالبی راجع به این فیلم برخورد کردم که در اون عنوان شده بود ظاهرا داستان فیلم از روی ماجرای زندگی ((چزاره پاوزه)) اقتباس شده بوده. جناب پاوزه رمان نویس و شاعر ایتالیایی بودند که در سال 1950، در سن 42 سالگی و درست چند ماه پس از دریافت یکی از معتبرترین جوایز ادبی کشور ایتالیا در شهر تورین دست به خودکشی زده و به زندگی خودشون خاتمه میدن. در این سایت، بخشی از جملات چزاره پاوزه در یکی از آثارش آورده شده بود: 

" اگر در رابطه با زنی که همهٔ ایده آل تو بود اینگونه به بن بست خوردی، با چه کس دیگری می‌توانی رابطهٔ خوبی داشته باشی؟…هر اندازه کسی بیشتر گرفتار عشقی بدفرجام شود، اتفاقاتی که به راستی معمولی‌اند برای او جنبهٔ دردناک تری پیدا می‌کنند. این عشق طولانی چه فایده ای داشت؟ نتیجه‌اش این بود که من همهٔ ضعف‌های اخلاقی و همهٔ جنبه‌های روحی خودم را کشف کردم و در مورد خودم به قضاوت دست زدم…با این حال برای خیلی‌ها اتفاق افتاده که یک عشق نابودشان کرده است…هر روز، هر روز از صبح تا شب به این فکر کردن…احساسی روح مرا تسخیر کرده که حتی یک سلول از بدنم را هم سالم نمی‌گذارد…آدم خودش را برای یک زن نمی‌کشد؛ برای این می‌کشد که عشق، هر عشقی، ما را در برهنگی مان، در فلاکت مان، در بی دفاعی مان و در نیستی مان عیان می‌کند."




پ ن: جمله نقل شده از پاوزه، از داخل سایت: naghdefarsi.com و از لابلای نقدی که آقای دانیال حسینی بر این فیلم نوشته کپی شده.






بروید ای دلتان نیمه...

یکشنبه 24 تیر 1397



گوشی شروع به زنگ خوردن کرد. اسمش رو روی صفحه دیدم. میدونستم به چه علت تماس گرفته. برای او این از بد روزگار بود که حالا حکمش در داخل جیب یکی از دوستانی قرار داشت که شاید فقط صحبتهای من میتونست برای چند روز منصرفش کنه و اون آدم حالا پشت درب منزلش ایستاده بود... کنار خیابان نگه داشتم، صندلی ماشین رو تا جایی که ممکن بود عقب کشیدم، لم دادم، سیگارم رو روشن کردم و به صفحه گوشی که پشت سر هم با نمایش اسم او زنگ میخورد خیره شدم...

ادامه مطلب




رهایی از دانستگی

جمعه 22 تیر 1397



_ شما ناگزیرید خود، راهنما و قانون خود باشید. شما محکومید همه ارزشهایی را که انسان به مثابه ارزش های مورد نیاز پذیرفته است، مورد سوال قرار دهید. اگر شما مرید و پیرو مقامی نباشید، احساس تنهایی میکنید. خب تنها باشید! چرا از تنها بودن دچار وحشت و هراس می شوید؟ آیا به این علت نیست که در تنهایی در می یابید توخالی، گنگ، نادان، زشت، گناهکار، مضطرب، نازپرورده و دست دوم هستید؟ با حقیقت روبرو شوید. به آن نگاه کنید. از آن فرار نکنید. زیرا لحظه ای که فرار میکنید لحظه شروع ترس است.

_ چه این جامعه کمونیستی باشد و یا جامعه ای به اصطلاح آزاد، ما به عنوان هندو، مسلمان، مسیحی یا هرچه که به طور اتفاقی! هستیم، الگوی رفتاری ویژه ای را به مثابه بخشی از سنتمان می پذیریم. ما به یکنفر چشم میدوزیم تا به ما بگوید که چه رفتاری صحیح یا غلط است. سپس رفتار، سلوک و تفکر ما مکانیکی و واکنشهایمان نیز اتوماتیک می شود. در طی قرون، ما از کودکی توسط معلمین، شخصیت ها، کتابها و قدیسانمان تغذیه شده ایم. ما میگوییم: ((همه چیز را راجع به زندگی به ما بگویید. یعنی چه چیزی آنسوی تپه ها و کوهستان ها و آنسوی زمین وجود دارد؟))... و آن وقت از توصیفاتی که به ما ارائه می دهند راضی می شویم. در واقع این بدین معنی ست که ما بر اساس ((واژه)) زندگی می کنیم و زندگی ما سطحی، تهی و پوچ است. ما آدمهای دست دومی هستیم و بر اساس آنچه به ما دیکته شده است زندگی کرده ایم. ما محصول انواع نفوذها و تاثیرات هستیم. هیچ چیز نویی در ما وجود ندارد، چیزی که خودمان آن را کشف کرده باشیم. چیزی که بکر و دست نخورده باشد.

_ اگر من انقدر نادان باشم که یک راه و روش به شما نشان دهم و فرضا اگر شما هم انقدر احمق باشید که از آن پیروی کنید، در آن صورت شما فقط یک مقلد خواهید بود. فقط قبول خواهید کرد و خود را تطبیق خواهید داد و وقتی اینکار را کردید در واقع در خود یک مرشد دیگری را بنا کرده اید و از این رو بین شما و آن مرجع تضادی وجود خواهد داشت. شما سیرتها، تمایلات و تحکمات خود را دارید که خود اینها در تضاد با روشی است که فکر میکنید باید از آن پیروی کنید. بنابر این در این میان تناقضی وجود دارد. شما زندگی دوگانه ای را بین ایده یک روش و واقعیت هستی روزانه تان میگذرانید. در هنگام تلاش برای انطباق خود با یک ایدئولوژی، شما خود را سرکوب می کنید. اگر شما سعی کنید خود را بر اساس شخصی دیگر مورد مطالعه قرار دهید همیشه موجودی دست دومی باقی خواهید ماند.

***

قطعه هایی از کتاب: رهایی از دانستگی
نوشته: کریشنامورتی








تعداد کل صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...