تبلیغات
آقای نوستالژی

بالاد

شنبه 24 تیر 1396




خرمگس در حالی که با بی حالی دهن دره میکرد گفت: من نیز همینطور! پس در مورد مطلب دیگری

صحبت کنیم. مگر اینکه ترانه ای بخوانی!

زیتا گفت: خب پس گیتار را به من بده. چه بخوانم؟

خرمگس گفت: بالاد! اسب از دست رفته، کاملا مناسب صدای توست!

زیتا به خواندن یک بالاد مجارستانی پرداخت. این بالاد داستان مردی بود که ابتدا اسب، سپس خانه و بعد معشوقه اش را از دست می دهد. آنگاه با این اندیشه که در نبرد موهاچ (محلی در مجارستان که مجارها در سال 1526 در آنجا از ترک ها شکست خوردند) بیش از آنچه او از دست داده، از دست رفته است خود را تسلی می دهد!.. این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه خرمگس بود. ملودی تند و غم انگیز آن، برگردان حاکی از شکیبایی تلخ آن، چنان به دل مینشست که هیچ موزیک لطیفی این کار را نمی کرد.


 ((خرمگس – اتل لیلیان وینیچ))







بعد خیلی وقت، بعد خیلی سال!

شنبه 3 تیر 1396



سالهای سال حتی از روایت بسیاری از بدیهی ترین اتفاقات زندگی امتناع میکنی و در مورد خود حقیقی ات با هیچکس چیزی نمیگی. اونها که اصرار میکنن کمی ازت بشنون رو سرکار میذاری. بهشون دروغ میگی و توی دلت میخندی. حتی زمانی که فکر میکنن واقعا پای درد و دلت نشستن در واقع مشغول گوش کردن به داستانی تخیلی هستند!... با خودت میگی چه فرقی میکنه. همه این سالها اینها گفتند و تو شنیدی اما کدوم یکی واقعا برای شنیدن اومده بودند؟! فاجعه اینجاست؛ انقدر سطحی گوش میدن که وقتی یک دروغ جدیدتر میگی حتی یادشون نمیاد بار قبلی دروغ دیگری در مورد همون موضوع گفته بودی تا بتونن مچت رو بگیرن! و تازه در نهایت امر، حتی اگر بر فرض محال با دقت هم گوش کنند چه اتفاقی رو رقم خواهند زد و در شرایطی که فی الواقع کشتی خودشون به گل نشسته چه راهکاری برای یک انسان دیگر میتونن داشته باشن؟! این راهی ست که درست یا غلط در همه این سالها پیش گرفتی اما...

ناگهان یک شب میبینی نشستی و داری با یکنفر حرف میزنی. از برخی خاطرات، برخی عقاید، برخی آرزوها... بدون نقاب... و حتی خودت شگفت زده میشی از خودت... از خودت، یعنی از کسی که در تمام سالهای گذشته حتی در کشاکش عصر جاهلیت! حتی اون زمانی که هرگز حالت طبیعی نداشت، حتی در شب نشینی هایی که همه در پس اون حالت غیر طبیعی روحشون عریان میشد و شروع به گفتن ناگفته هاشون میکردن باز هم این گارد بسته رو حفظ میکرد و انقدر حواسش بود که چیزی با کسی نگه و فقط شنونده باشه...اما حالا همون آدم رو میبینی که در حالتی طبیعی نشسته، این تابو رو شکسته و داره بی نقاب حرف میزنه... وصف این لحظه هرگز ساده نیست. شاید لذتش رو فقط کسی درک میکنه که مدتها لال و الکن بوده و به یکباره برای شبی زبان باز کرده... 

بارها این سوال رو از خودم پرسیده بودم که چرا تقریبا با همه اون چند انسان انگشت شماری که  من رو شگفت زده کردند و احترام عجیبی براشون قائل هستم و همیشه در قلبم جا دارند، در ابتدای دهه هشتاد آشنا شدم. تحلیلی که خودم داشتم این بود که در حقیقت شاید اونها هم انسان های خاصی نبودند بلکه بسته به شرایط اون روزگار کمی خاص تر به نظر می رسیدند. به این شکل که احتمالا چون دوران سخت و طاقت فرسایی بوده و من به اون وضع در بین گرگها! محاصره بودم، هر انسانی که کمی بویی از شرافت و انسانیت برده بود با من دوستی میکرد یا قدم در راه رفاقت میگذاشت، تبدیل به شخصیتی ماندگار در زندگیم میشد. به این ترتیب در تمام سالهای اخیر یقین حاصل کرده بودم که تا پایان عمر ممکنه همچنان کم و بیش با انسانهای قابل تحسین یا قابل احترام برخوردم کنم اما قطعا دیگه انسانی که بتونه من رو شگفت زده کنه یا به حرف بیاره در این دنیا وجود نداره... این بود که گفتم ((انسانها به دو دسته مزخرف و مزخرفتر تقسیم میشن)) و این بود که نوشتم ((شاید روزی برسه که بتونم وزنه ای هزار کیلویی رو از زمین بردارم اما برای برداشتن این نقاب از چهره بعید میدونم روزی از راه برسه))...

اما شاید این اتفاق افتاد تا بار دیگه بهم اثبات بشه که در این دنیا هیچ چیزی رو نباید و نمیشود با قطعیت گفت!... خوشحالم... بعد خیلی وقت... بعد خیلی سال... و این رو فقط کسی میتونه حس کنه که بعد از یک دهه و اندی لال و الکن بودن ناگهان شبی زبان باز می کنه. یا بعد یک دهه و اندی کور بودن ناگهان شبی چشم باز می کنه... یا بعد یک دهه و اندی ناشنوا بودن، ناگهان می شنوه!








دلخستگیها (36)

جمعه 19 خرداد 1396



1

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی ست بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را... (صائب تبریزی)

2

وقتی که یک انسان ظالم! یک انسان نااهل، یک انسانی که مسیرش مسیر کج هست، میاد و در بین تمام موجوداتی که هیچ حسی بهشون نداره، با تمام وجود با تو رفاقت میکنه، بهت محبت میکنه، از تو حمایت کرده و برات ارزش زیادی قائل میشه چه باید کرد؟!... جانبداری کردن از او در مقابل دیگران (به دلیل محبتهایی که صرفا به تو کرده) قطعا از حق و انصاف به دور هست و از سوی دیگر کنار کشیدن از سمت و جانب او میتونه ریسک بزرگی باشه از این جهت که ممکنه این تصور رو در ذهن او ایجاد کنه همین اندک اعتماد و محبتی هم که برای اولین بار در طول عمرش به سمت یک انسان روانه کرده کار اشتباهی بوده و بد بودن و بد کردن به تمامی موجودات قطعا مسیر درست تری هست!... تنها راهی که باقی میمونه پیش گرفتن رفتاری میان این دو حالت و در عین حال سعی در اصلاح او هست که انصافا کار طاقت فرسایی ست و شباهت زیادی به راه رفتن بر روی لبه تیغ داره!

3

اخیرا دوره معتبر و فشرده ((فال کارت بانکی)) رو به اتمام رسوندم. برای شروع قصد دارم برای تعداد محدودی از دوستان این فال رو که آینده رو کاملا بهشون نشون میده و به واقع شگفت انگیز هست رو به صورت رایگان انجام بدم. دوستانی که علاقمند هستن از این فرصت استفاده کنن میبایست شماره 16 رقمی کارت بانکی خودشون به همراه رمز دوم رو برای من ارسال کنند! اگر CCV2 و تاریخ انقضای کارت رو هم بفرستن نتیجه قطعا بهتر خواهد بود!!

4

یک: وقتی ازت دور بود چکار میکردی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکردم تا نبودنش رو فراموش کنم!

یک: حالا که چند سالی هست بهش رسیدی چکار میکنی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکنم تا بودنش رو فراموش کنم!

5

رابطه من و مادر هرگز شبیه رابطه هیچ فرزندی با مادرش نبود. به یاد ندارم که حتی یکبار با او درد و دل کرده باشم و یا تونسته باشم خودم رو براش لوس کنم! در رابطه بین ما همیشه مونولوگ برقرار بوده. حرفهای یکسویه او، قربان صدقه رفتن ها  و تلاش بی ثمرش برای شنیدن حرف از جانب من... نمیدونم! شاید پس از مرگ پدر در کودکی، تلاش من برای محکم و یا بی خیال نشان دادن خودم پایه اینچنین رابطه ای رو گذاشت و این قصه تا همیشه ادامه پیدا کرد. به واقع علاقمند بودم که این رابطه یک رابطه معمول باشه اما نشد و قطعا او برای فقط یکبار شنیدن حرفهای من بسیار به آب و آتش زد، اما نشد...

6

"در آدمی فقط یک گرم و یک قطره انسانیت است و بس. این است چیزی که در جنگ فهمیدم.وقتی چیزی برای خوردن نیست، آدمی سنگدل می شود، وقتی حالش بد است، سنگدل می شود. فقط یک بار به گورستان رفتم...بر سنگ گور ها نوشته اند:"قهرمانانه جان باخت" "از خود مردی و شهامت نشان داد"،"دین سربازی اش را ادا کرد".البته قهرمان هم داشتیم اگر واژه قهرمان را در معنای ظریف تری بپذیریم... اما من می دانم، از این های که در گور خوابیده اند، یکی شان با مواد مخدر مسموم شد و دومی را پاسدار هنگامی با گلوله کشت که رفته بود از انبار خوراکی بدزدد...همه ما از انبار می دزدیدیم. عصاره شیر شیرین با بیسکویت خیلی خواستنی بود.اما شما از این چیز ها نخواهید نوشت...هیچ کس نخواهد گفت چه حقیقتی زیر خاک دفن است. به زنده ها مدال می دهند و به مرده ها روایتی قهرمانانه!"

 ((سویتلانا الکسیویچ))

7

از هزار و یکشب من، هزار شب قصه ((رفتن)) بود، با این امید که قصه واپسین، قصه ((آمدن)) باشد...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

در آرزوی تو

خواننده: مریم جلالی / شعر: سعدی

لینک دانلود








هذیان ها (28)

سه شنبه 9 خرداد 1396



بالین من هرشب، از خواب تو رنگین

بالین عطرآگین، رنگین ترین بالین  

هر نیمه شب پیدا، هر صبح پنهانی

بسیار خوشحالم، بسیارتر غمگین!

***

آن روز در تقویم، روز بزرگی بود

آن پیچ تاریخی!،شبگاه فروردین!

با خنده گفتی: من؟... ((شیرین بی فرهاد!))

گفتم که: خوشوقتم!... ((فرهاد بی شیرین!))

گفتی: منم پایین، اما تو بالایی

یا پر زدن آموز، یا لحظه ای بنشین!

خندیدی و گفتم، گفتی و خندیدم

بسیار شبها رفت، از آن شب زرین...

***

... القصه این دنیا، صد زیر و بم دارد

اصل جدایی ها، یک اصل بنیادین!

دستت گرفتم تا بالاترین باشی

حالا تو بالایی، من مانده ام پایین!

از قصه پرواز، سهم من اینها شد

آن ماشه بی رحم، این پیکر خونین

با بالهایی نرم، در بستر احساس

فتح تو رویا بود، در جنگ فولادین

رویای سبزم را، از ریشه خشکیدند

آه از چراغ سرخ، از سایه سنگین

یک عمر با این راز، تنها سفر کردم

یک عمر پنهانی، یک عمر پاورچین...



                                                                                          آبان 95







خون خوردی و فریاد غریبانه نکردی!

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396



یکی از خصوصیاتی که در بعضی آدمها وجود داره و من همیشه بهش رشک میبرم راحت گریه کردنه!... از یک جایی به بعد به شکل عجیبی در مقابل جاری شدن اشکهام مقاومت کردم و حالا اگر بخوام دقیق بگم، از آخرین باری که گریه کردم بیش از دوازده سال میگذره! همیشه حسی در من وجود داشته (شاید غرور بیجا) که اجازه نمیده حتی در تنهایی خودم این کار رو بکنم. بسیار بودند دفعاتی که بغض راه گلو رو بسته اما به هر زحمتی که بوده جلوی خودم رو گرفتم. مثلا یکی از بدترین مواردش زمانی بود که پسرم بابت انجام عمل جراحی میبایست بیهوش میشد. روی تخت خوابیده بود و من داشتم براش کتاب میخوندم. پرستار اومد و آمپول بیهوشی رو بهش زد، ظرف چند ثانیه چشمهاش به حالت مظلومانه ای بسته شد و به سمت اتاق عمل بردنش. اونجا فقط چند لحظه فاصله بود تا این تابو بشکنه! و اشکها سرازیر بشن اما وقتی دستم رو توی جیبم بردم و بسته بندی مسخره آدامس شیک (که ساعتی پیش مغازه دار به جای باقی پول بهم داده بود!) رو لمس کردم فکری به ذهنم زد! در همون حالت سریعا دو تا آدامس انداختم بالا، چند تا پلک زدم و با خونسردی از محوطه بیرون اومدم (اونجا بود که به خاصیت بغض زدایی آدامس پی بردم!) بعد که پیش سایر همراهان رفتم و دیدم اونها مشغول گریه هستند با پررویی گفتم: خجالت بکشید، دیگه عمل جراحی از این ساده تر نداریم که!

 و اما آمار من در مورد فریاد زدن حتی از آمار گریه کردن هم فجیع تر هست، چرا که به یاد ندارم هیچ زمانی در طول عمرم فریاد زده باشم. چه زمانی که بازی های کودکانه میکردم. چه زمانی که به شدت خوشحال بودم و یا عصبانی و ناراحت! حتی زمانی که میخواستم کسی رو که فاصله زیادی از من داره صدا کنم ترجیحم این بوده که به جای فریاد زدن سرعتم رو بیشتر کنم و بهش نزدیک بشم!

شاید یک روی سکه این باشه که انسان هایی شبیه به من که نه گریه میکنند و نه فریاد میزنند و نه اهل هیچگونه هوچی بازی! هستند حداقل در ظاهر، انسان های متین تر و موقرتری به نظر می رسند اما روی وحشتناک سکه این هست که به شدت پتانسیل برخورداری از بیماری های مختلف و به خصوص چشیدن طعم انواع سکته های مغزی، قلبی و ... (مگه سکته دیگری هم داشتیم که سه نقطه گذاشتم!) رو خواهند داشت!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر چاهی سراغ داشتید که حداقل تا شعاع پنج کیلومتری اون هیچگونه نشانه ای از حیات نبود آدرسش رو برای من بفرستید!

پ ن 2: اگر آدرسش رو فرستادید توقع نداشته باشید برم! من آدم خیلی تنبلی هستم!

پ ن 3: اگر دارید از خودتون میپرسید پس چرا آدرس خواست؟ باید بگم به شما هیچ ارتباطی نداره!... فکر کردید من احمقم و نمیفهمم قصدتون این هست اونجا پنهان بشید و من رو رصد کنید؟!







دلخستگیها (35)

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396



1

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی،چون شام روزه داران... (سعدی)

2

بابت آموزش مسائل جنسی جلسه ای برای اولیا گذاشتند. یکی از سوالاتی که میپرسند این هست که شما با چه اسمی اندام جنسی پسرتون رو بهش معرفی کردید. یکنفر میگه شیر سماور!(به نظر میرسه این عزیز زیاد به استادیوم های ورزشی میرفتن!)... یکنفر میگه بلبل!!(یاد این مصرع حافظ میفتم: دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد!!...و با خودم میگم ای حافظ ناقلا!)... یکنفر دیگه میگه گوگولی!!( دیگه در وصف این دوست عزیز و احوالاتش چیزی نگم بهتره!)... جالبترینش اما موردی هست که میگه: حبه انگور! و من با خودم فکر میکنم احتمالا چه استرسی رو تحمل میکنه اون بچه بینوا وقتی مادرش قصه شنگول و منگول رو براش تعریف میکنه!!

3

اگر قدرت این رو داشتم که یک پدیده رو برای محو شدن از صفحه روزگار انتخاب کنم، دوربین تلفن های همراه انتخاب اولم بود!

4

در مورد شادی حقیقی نظرات مختلفی وجود داره. به نظر من حقیقی ترین نوعش رو آدمی که به دیگران کمک میکنه و به سرانجام رسیدن کمکهای خودش رو میبینه، میتونه در درون خودش تجربه کنه.

5

"کسی که در همه حوادث آرامش خود را حفظ می کند،نشان می دهد که می داند امکان وقوع شر در زندگی چقدر بزرگ و پرتنوع است و از این رو به آنچه در زمان حال اتفاق می افتد به منزله بخش کوچکی از آنچه ممکن است هنوز پیش بیاید می نگرد. این منش انسانهای شکیباست که وضعیت نوع بشر را هرگز فراموش نمی کنند، بلکه همواره به خاطر دارند که هستی انسان چه اندوهبار و اسفناک است و بلایایی که درمعرض آنهاست، بی شمارند"

((آرتور شوپنهاور))

6

یک: توی این دنیا از چه کسی بیشتر از همه نفرت داری؟!

دو: اونی که این سوال رو ازم بپرسه!!

7

زمستان سال 83 بود. مثل اغلب اوقات تا دیروقت در محل کارم نشسته بودم. گیتار بر دوش و بطری در دست! به همراه دوست دیگری وارد شد و گفت: اومدیم شادت کنیم!... مدتی بود که به دنبال آماده کردن مقدمات تهیه یک آلبوم موسیقی بود و قبلا چندباری در مورد ترانه ها نظر خواسته بود. شاید به جبران اون مشورت دادن ها اومده بودند... گیتار رو بیرون آورد و گفت ترانه محبوبت چیه؟!... گفتم فرقی نداره هرچی میخوای بخون!.. استکان رو پر کرد و گفت پس فعلا ولش کن! این رو برو بالا!... ده دقیقه بعد گفتم: یک ترانه قدیمی از ستار هست که ایکاش بلد بودی و الان میخوندی. در حالی که با توجه به سلیقه خارجکی! که داشت  یک درصد هم احتمال نمیدادم حتی این ترانه به گوشش خورده باشه اسمش رو گفتم... در میان تعجب من شروع به نواختن و خواندن کرد. انقدر زیبا و با نهایت قدرت و با تمام وجود خودش میخوند که تمام صورتش عرق کرده بود. حس میکردم حتی از خود خواننده اصلی هم زیباتر اجرا کرد.

بعد از اون شب دیگه ندیدمش لعنتی رو! و حالا یادم نیست که حتی نام فامیلش چی بود و عاقبت آلبومی منتشر کرد یا خیر... اما در طول چند سال گذشته چندین بار به شکل عجیبی هوس کردم دوباره در مقابلم بشینه و این ترانه رو با صدای خودش و با اون گیتار و ریش پروفسوری مسخره اش برام بخونه!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تکیه گاه

خواننده: ستار / آهنگساز: تورج شعبانخانی / ترانه سرا: هومن ذکایی

لینک دانلود







زیر باران باید رفت!

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396



کنار خلوت جاده و زیر بارش شدید باران، ناامید از سررسیدن هرنوع وسیله نقلیه ای ایستاده و نایلونی پاره روی سرش گرفته تا بلکه کمی از خیس شدن در امان باشه! کنارش ترمز کردم و گفتم شاید بد نباشه سوارش کنم و تا جایی برسونمش... ظاهر بسیار ساده ای داشت، با قدی متوسط و اندامی لاغر و ته ریشی بر گونه!...درب ماشین رو باز کرد اما بدون اینکه سوار بشه درب رو بست و گفت: ((ممنونم. سوار نمیشم))... گفتم: ((چرا؟))... گفت: ((اگر صدای موسیقی رو می بندید سوار بشم!!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((بفرمایید)) ... بعد از اینکه سوار شد گفتم: ((شما همیشه برای کسانی که میخوان بهتون خوبی کنن شرط میذارید؟!))... با حاضر جوابی گفت: ((شما هم همیشه سر کسانی که بهشون خوبی میکنید منت میذارید؟))... و گفتم: ((شما همیشه سوال رو با سوال جواب می دید؟!))... توقع داشتم خنده ای روی لبش بیاد اما خشکتر و جدی تر از اونچه که تصور میکردم بود... با شرمندگی پاسخ داد: ((ببخشید ولی باید بگم گوش کردن به موسیقی رو نمیپسندم و سعی میکنم این فعل حرام رو انجام ندم! به شما هم توصیه میکنم اینکار رو نکنید))... با خنده گفتم: ((لپ گلیت اناره، دهنمو آب میاره رو که نمیخوند. شعر مولانا بود!))... گفت: ((به شعرش کاری ندارم. بالاخره موسیقی روش بود و در هر حال موسیقی حرام اعلام شده و دلیلش هم این هست که انسان رو از یاد خدا غافل میکنه و اسیر مسائل دنیوی!))... گفتم: ((الان بعضا با موسیقی مشکلات روانی رو درمان میکنند و این حرف شما به نظرم درست نیست))... گفت: ((ببخشید ولی اینها رو در سر شما فرو کردن تا به سمت چیزهایی که ازش هراس دارند نرید! بهتر اینه که هم خودتون از انجامش پرهیز کنید و هم هرکجا صدای موسیقی میومد از اونجا دور بشید!))... با تعجب از حرفهاش و با توجه به ته لهجه ای که داشت پرسیدم: ((اهل کجا هستید؟))... گفت: ((دزفول))... بعد از کمی سکوت دوباره ضبط رو روشن کردم و اینبار به خیال اینکه حداقل با رادیو مشکل نخواهد داشت رفتم روی موج رادیو جوان! ولی در عین ناباوری وقتی صدای موزیک بین صحبتهای مجری شاد برنامه پخش میشد با لحنی تند گفت: ((ببخشید میشه رادیو رو خاموش کنید؟! اگر هم نمیشه مشکلی نداره من پیاده میشم!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((یعنی چی؟ این که صدا و سیمای خودتون هست و مستقیما زیر نظر مراجع احتمالا مورد تایید شما اداره میشه و حتما موسیقی حلال هم پخش میکنه!))... گفت: ((چیزی به اسم موسیقی حلال نداریم و من هم اونهایی رو که صدا و سیما زیر نظرشون اداره میشه قبول ندارم. اینها نه رومی روم هستن نه زنگی زنگ!)) گفتم: ((شما داخل منزل تلویزیون دارید؟!)).. گفت: ((بله!))... گفتم: ((حتی اگر بخواهید فقط اخبار رو هم تماشا کنید باز هم بین خوندن خلاصه خبرها و یا اول و آخر بخش خبری بالاخره یه موزیکی پخش میشه. اونها رو چکار میکنید؟!)).... پاسخ داد: ((شاید باور نکنید ولی من اولا سعی میکنم زیاد تماشا نکنم و زمانی هم که بخوام تماشا کنم کنترل دستم هست و موقع پخش موزیک صدا رو قطع میکنم!!))... در نهایت تعجب و در حالی که احساس کردم با انسان منحصر به فردی! روبرو شدم ازش پرسیدم: ((یعنی شما در حین گوش کردن اخبار هم یاد خدا هستید و اونوقت اون موسیقی وسطش باعث میشه به مسائل دنیوی فکر کنید؟! حتما فرزندتون هم برنامه کودک  نمیبایست نگاه کنه؟!))... گفت: ((اصلا اجازه نمیدم این برنامه های مبتذلی که تبدیل به محیط کف زدن و رقصیدن برای کودکان شده رو ببینه!! شما ببینید تحت حکومتی که عنوان اسلامی زیبنده نامش شده بچه ها رو به جای تعلیم و تربیت اسلامی به رقص و پایکوبی تشویق میکنند)).. گفتم: ((من با نظرتون مخالفم اما حالا این بحث ها به کنار و اصلا من میگم نظر و عقیده شما قابل احترام. اما این اصرار برای اثبات دوری از موسیقی تو کت من نمیره دوست عزیز. اگر قرار باشه هرکجا صدای موسیقی میاد از اونجا دور بشید که نباید هیچ کجا برید. بالاخره در هرجایی ممکنه صدای موزیک چه شاد و چه غمگینش پخش بشه. داخل مغازه، مجتمع تجاری، فرودگاه و یا هرکجای دیگه!))... گفت: ((من تا به حال موفق شدم ازش فرار کنم. مجبور نیستم در محیطی که صدای موسیقی میاد بمونم. هرکجا میخواد باشه! در قرآن به حرام بودم غنا اشاره شده و غنا همون موسیقی هست. ما مرجعی بالاتر از قرآن نداریم! و اگر غیر از این انجام بدیم حکم خدا!! رو نقض کردیم))... گفتم:((ممکنه بگید دقیقا در کدام آیه کلمه غنا اومده؟! چون من اطلاع دارم چنین کلمه ای در این کتاب وجود نداره)).. گفت: ((در آیاتی از کلام الله!! غیر مستقیم به این موضوع اشاره شده))... گفتم: ((اگر هم اومده منظور موسیقی نبوده و به کشور غنا! اشاره شده. شما حتما این رو در تفسیر آیت الله کشکولی مرزن آبادی!! بخونید))... متوجه حالت شوخ طبعانه ام نشد و با جدیت گفت: ((ایشون رو نمیشناسم و شما هم ساده نباشید! اصلا اون زمان مگه کشور غنا وجود داشته؟!))... گفتم: (( بله! شما مگه کتاب تاریخ غنا از آغاز تا فنا! نوشته زین الدین زیدان رو نخوندید؟!)) چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ((زین الدین زیدان که...)) و بعد حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: ((لطفا نگه دارید پیاده میشم! بزنید بغل!))... حقیقتش اصلا فکر نمیکردم با توجه به روحیاتش اهل دیدن فوتبال باشه و زیدان رو بشناسه! گفتم: ((شوخی کردم دوست عزیز! بشینید تا حداقل به داخل شهر برسونمتون!))... با عصبانیت غیر قابل هضمی گفت: ((نگه دار آقا! گفتم پیاده میشم. با هرچیزی که نباید شوخی کرد. شما دارید به اعتقادات من بی احترامی میکنید. بزنید بغل!))... نگه داشتم و بهش گفتم: ((قصدم این بود که آخر کار بهتون بگم که جملات آخرم شوخی بود!)).. اما بی توجه به این حرف با یک تشکر نصفه و نیمه و غضب آلود پیاده شد و دوباره نایلون رو روی سرش کشید و کنار جاده ایستاد!!

با خودم فکر میکردم حتی در وجود این آدم با تمام اعتقادات عجیب و غریب و البته شاید بعضا ادعاهای اغراق آمیزش (مثلا در رابطه با عدم گوش دادن به موزیک بین اخبار حتی!) باز هم میشه حسن بزرگ و قابل تحسینی پیدا کرد. چه چیزی قابل تحسین تر از اینکه حاضر شد به خاطر اعتقاداتش جای گرم و نرم خودش در داخل ماشین رو با ایستادن در زیر اون باران شدید، در اون ساعت از شب، کنار جاده خلوتی  که اصلا مشخص نیست برای مدتی طولانی ماشینی از اونجا رد بشه و کنارش ترمز بزنه یا خیر، عوض بکنه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکی از دوستان اشاره کرده بود به اینکه شعر ابتدای آخرین پست از موضوع ((دلخستگی ها)) رو قبلا هم در ابتدای یکی دیگر از پستهای همون موضوع نوشته بودم و تکراری بوده!... تشکر میکنم از دقت نظر این دوست بیکار! و البته فکر میکنم نشانه های زوال عقل در من کم کم در حال بروز هست!







وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم!

جمعه 8 اردیبهشت 1396



آن پیاپی زمین خوردن ها... از دست دادن ها... اشک ریختن ها... نابخردانه انتخاب کردن ها... قدم گذاشتن در مسیر بی بازگشت خون بازی ها (در شرایطی که تصور میکردیم بازگشتی خواهد داشت)... مردن ها و زنده شدن ها... چشیدن طعم آوارگی در سرما و گرمای خیابان ها... تحقیر شدن ها... درک معنای وحشتناک بی پناهی ها... بی صدا شکستن ها... فرار کردن ها...تا مغز استخوان فقر سفر کردن ها... آن روزها که کابوس های شبانه در مقابل حقیقت تلخ روزها قسمت خوب ماجرا بود!

همه و همه با اولین قدمهای سال 1380 آرام آرام شروع شد، اوج گرفت و درست در آخرین قدم های سال 1389 فرو نشست. طوفانی هراس انگیز و کابوس وار برای یک دهه... سیل اتفاقاتی که پیاپی و با فاصله زمانی بسیار کم به وقوع می پیوست و حتی اجازه نفس کشیدن و اندکی فکر کردن برای انتخاب مسیر درست رو به انسانی کم تجربه، فاقد تکیه گاه و دارای زمینه های افسردگی مثل من نمی داد و شاید عادلانه تر این بود به جای یک بازه زمانی 10 ساله در طول یک زندگی 100 ساله به وقوع بپیونده...

دهه 90 تا به امروز دهه آرام و بدون حادثه ای بوده. اما متاسفانه حتی همین آرامش هم باعث نشده تا فکر و ذهنم از اتفاقات دهه قبل رها بشه ... هنوز دردهای جسمی و روحی به یادگار مانده از آن سالها و هنوز تماشای هرگونه صحنه یا شنیدن و خواندن هرگونه مطلب مرتبطی، ذهنم رو به سمت آن زمان و اتفاقات هولناکش میبره و اوقات روز و شب و نیمه شبم رو به شدت تلخ میکنه. تنها دلخوشی های به یادگار مانده از آن سالها یکی خاطرات شیرین حضور کوتاه مدت دو سه انسان بزرگ در آن مقطع از زندگیم هست که اگرچه رفتن ناگزیر اونها خود دردی دیگر بود اما این رو بهم اثبات کرد که در دل این دنیای بی رحم با مردم غالبا بی رحمترش هنوز هم هستند کسانی که بی هیچ چشمداشتی به دنبال گرفتن دستهای دیگری باشند و دومی کسب تجربه در این رابطه که حتی سخت ترین فراز و نشیب ها و دشوارترین ناملایمات زندگی هم به هر ترتیب پشت سر گذاشته خواهند شد و آن کسی موفق خواهد بود که با علم به این موضوع تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ کرده و از اتخاذ تصمیمات عجولانه و احساسی در شرایط سخت پرهیز کنه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: امیدوارم پیش از مرگ بتونم فقط یک روز رو به شب و یک شب رو به روز برسونم، بدون اینکه به اتفاقات اون دهه لعنتی فکر کرده باشم!







دلخستگیها (34)

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



1

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید!... (صائب تبریزی)

2

زمانی هست که تو میبایست از بین منافع ( چه مادی، چه معنوی و ...) خودت و دیگری یکی رو انتخاب کنی... اینجا جایی هست که تکلیف مشخصه. اخلاق حکم میکنه که خودت رو فنا کنی و اگرچه دردناک هست اما تو اینکار رو انجام میدی... ولی دردناک تر از این زمانی هست که گرفتار چند ضلعی ها میشی! تصمیم با تو هست و تو میبایست از بین منافع خودت، آن یک، آن دیگری یا آن دیگران! یک مورد رو انتخاب کنی... و زندگی من به شکلی عجیب، غیر طبیعی و طاقت فرسا، همه عمر به این لعنت دچار بوده!

3

یک: افسوس بزرگت چیه؟!

دو: از دست دادن یک دوست خوب... تو چی؟

یک: جالبه! من هم همینطور!

دو: تو بابتش چه حسی داری؟

یک: کمی اندوهگینم برای لحظه های شادی که میشد در کنار هم درست کنیم و نکردیم!... تو چطور؟!

دو: بسیار اندوهگینم بابت لحظه های شادی که در کنار هم درست کردیم و دیگه تکرار نمیشه!!

4

جناب مارک زاکربرگ! بدینوسیله اذعان میشود بنده حقیر مدتها پیش تنها جهت رصد کردن و یافتن دوستان سابق، خطا کرده و صفحه ای خالی در شبکه اجتماعی حضرتعالی ایجاد نمودم. به ارواح طیبه رفتگان بزرگوار، این جانب نه سپنتا سپه سالار، نه خلیل خوش خشاب! نه بهاره صولت مکان، نه قاسم ماشین باز و نه غیره و ذلک را میشناسم، نه علاقه ای به شناختن شان دارم! و نه میخواهم بدانم از آخرین باری که وارد فیس بوک شده ام چه اتفاقات زیادی افتاده است!... دستم به تبلت تان! برای من ایمیل نفرستید تا اینباکس ما نفسی تازه کند!

5

"زمان، آدمها را دگرگون میکند اما تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست "

 ((مارسل پروست _ در جستجوی زمان از دست رفته))

6

مشغول یک بحث دو نفره بودیم... میگفتم، می شنید. میگفت، می شنیدم... بعد از ساعتی به این نتیجه رسیدیم که در هیچ زمینه ای هیچگونه عقیده مشترکی بین ما دو نفر وجود نداره. به جز یک چیز... اینکه هر دو عمیقا اعتقاد داشتیم در حال اتلاف وقت و بحث با یک احمق هستیم!

7

چه بسیار شبها که دوربین من، خواب ثبت اون لحظه رو دیده!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تمام ما

ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی

خواننده و آهنگساز: مهرداد آسمانی

لینک دانلود







تسلیت

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



صبح امروز صبح تلخی بود. ساعت شش صبح صفحه مجازی ((اینجا سکوت هم فریاد است)) رو باز میکنم و ...

دوست گرامی! در تمام طول مدتی که از این ماجرا خبر داشتم همیشه به این خوشبین بودم که روزی صفحه مجازی شما رو باز میکنم و با پستی مواجه میشم که متنش پیام آور خبری خوش در این رابطه هست و حقیقتا نگاهم بسیار امیدوارانه بود... اما گویا جریان به شکل دیگری پیش رفت.

تسلیت دوست کوچکی که همواره از شما آموخته رو پذیرا باشید. امیدوارم در غم اتفاقی که سرنوشت نهایی همه ماست صبور بوده و خداوند سالهای سال شما و سایر عزیزانتون رو در کنار هم حفظ کنه.










تعداد کل صفحات : 24 1 2 3 4 5 6 7 ...