تبلیغات
آقای نوستالژی

خون خوردی و فریاد غریبانه نکردی!

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396



یکی از خصوصیاتی که در بعضی آدمها وجود داره و من همیشه بهش رشک میبرم راحت گریه کردنه!... از یک جایی به بعد به شکل عجیبی در مقابل جاری شدن اشکهام مقاومت کردم و حالا اگر بخوام دقیق بگم، از آخرین باری که گریه کردم بیش از دوازده سال میگذره! همیشه حسی در من وجود داشته (شاید غرور بیجا) که اجازه نمیده حتی در تنهایی خودم این کار رو بکنم. بسیار بودند دفعاتی که بغض راه گلو رو بسته اما به هر زحمتی که بوده جلوی خودم رو گرفتم. مثلا یکی از بدترین مواردش زمانی بود که پسرم بابت انجام عمل جراحی میبایست بیهوش میشد. روی تخت خوابیده بود و من داشتم براش کتاب میخوندم. پرستار اومد و آمپول بیهوشی رو بهش زد، ظرف چند ثانیه چشمهاش به حالت مظلومانه ای بسته شد و به سمت اتاق عمل بردنش. اونجا فقط چند لحظه فاصله بود تا این تابو بشکنه! و اشکها سرازیر بشن اما وقتی دستم رو توی جیبم بردم و بسته بندی مسخره آدامس شیک (که ساعتی پیش مغازه دار به جای باقی پول بهم داده بود!) رو لمس کردم فکری به ذهنم زد! در همون حالت سریعا دو تا آدامس انداختم بالا، چند تا پلک زدم و با خونسردی از محوطه بیرون اومدم (اونجا بود که به خاصیت بغض زدایی آدامس پی بردم!) بعد که پیش سایر همراهان رفتم و دیدم اونها مشغول گریه هستند با پررویی گفتم: خجالت بکشید، دیگه عمل جراحی از این ساده تر نداریم که!

 و اما آمار من در مورد فریاد زدن حتی از آمار گریه کردن هم فجیع تر هست، چرا که به یاد ندارم هیچ زمانی در طول عمرم فریاد زده باشم. چه زمانی که بازی های کودکانه میکردم. چه زمانی که به شدت خوشحال بودم و یا عصبانی و ناراحت! حتی زمانی که میخواستم کسی رو که فاصله زیادی از من داره صدا کنم ترجیحم این بوده که به جای فریاد زدن سرعتم رو بیشتر کنم و بهش نزدیک بشم!

شاید یک روی سکه این باشه که انسان هایی شبیه به من که نه گریه میکنند و نه فریاد میزنند و نه اهل هیچگونه هوچی بازی! هستند حداقل در ظاهر، انسان های متین تر و موقرتری به نظر می رسند اما روی وحشتناک سکه این هست که به شدت پتانسیل برخورداری از بیماری های مختلف و به خصوص چشیدن طعم انواع سکته های مغزی، قلبی و ... (مگه سکته دیگری هم داشتیم که سه نقطه گذاشتم!) رو خواهند داشت!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر چاهی سراغ داشتید که حداقل تا شعاع پنج کیلومتری اون هیچگونه نشانه ای از حیات نبود آدرسش رو برای من بفرستید!

پ ن 2: اگر آدرسش رو فرستادید توقع نداشته باشید برم! من آدم خیلی تنبلی هستم!

پ ن 3: اگر دارید از خودتون میپرسید پس چرا آدرس خواست؟ باید بگم به شما هیچ ارتباطی نداره!... فکر کردید من احمقم و نمیفهمم قصدتون این هست اونجا پنهان بشید و من رو رصد کنید؟!







دلخستگیها (35)

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396



1

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی،چون شام روزه داران... (سعدی)

2

بابت آموزش مسائل جنسی جلسه ای برای اولیا گذاشتند. یکی از سوالاتی که میپرسند این هست که شما با چه اسمی اندام جنسی پسرتون رو بهش معرفی کردید. یکنفر میگه شیر سماور!(به نظر میرسه این عزیز زیاد به استادیوم های ورزشی میرفتن!)... یکنفر میگه بلبل!!(یاد این مصرع حافظ میفتم: دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد!!...و با خودم میگم ای حافظ ناقلا!)... یکنفر دیگه میگه گوگولی!!( دیگه در وصف این دوست عزیز و احوالاتش چیزی نگم بهتره!)... جالبترینش اما موردی هست که میگه: حبه انگور! و من با خودم فکر میکنم احتمالا چه استرسی رو تحمل میکنه اون بچه بینوا وقتی مادرش قصه شنگول و منگول رو براش تعریف میکنه!!

3

اگر قدرت این رو داشتم که یک پدیده رو برای محو شدن از صفحه روزگار انتخاب کنم، دوربین تلفن های همراه انتخاب اولم بود!

4

در مورد شادی حقیقی نظرات مختلفی وجود داره. به نظر من حقیقی ترین نوعش رو آدمی که به دیگران کمک میکنه و به سرانجام رسیدن کمکهای خودش رو میبینه، میتونه در درون خودش تجربه کنه.

5

"کسی که در همه حوادث آرامش خود را حفظ می کند،نشان می دهد که می داند امکان وقوع شر در زندگی چقدر بزرگ و پرتنوع است و از این رو به آنچه در زمان حال اتفاق می افتد به منزله بخش کوچکی از آنچه ممکن است هنوز پیش بیاید می نگرد. این منش انسانهای شکیباست که وضعیت نوع بشر را هرگز فراموش نمی کنند، بلکه همواره به خاطر دارند که هستی انسان چه اندوهبار و اسفناک است و بلایایی که درمعرض آنهاست، بی شمارند"

((آرتور شوپنهاور))

6

یک: توی این دنیا از چه کسی بیشتر از همه نفرت داری؟!

دو: اونی که این سوال رو ازم بپرسه!!

7

زمستان سال 83 بود. مثل اغلب اوقات تا دیروقت در محل کارم نشسته بودم. گیتار بر دوش و بطری در دست! به همراه دوست دیگری وارد شد و گفت: اومدیم شادت کنیم!... مدتی بود که به دنبال آماده کردن مقدمات تهیه یک آلبوم موسیقی بود و قبلا چندباری در مورد ترانه ها نظر خواسته بود. شاید به جبران اون مشورت دادن ها اومده بودند... گیتار رو بیرون آورد و گفت ترانه محبوبت چیه؟!... گفتم فرقی نداره هرچی میخوای بخون!.. استکان رو پر کرد و گفت پس فعلا ولش کن! این رو برو بالا!... ده دقیقه بعد گفتم: یک ترانه قدیمی از ستار هست که ایکاش بلد بودی و الان میخوندی. در حالی که با توجه به سلیقه خارجکی! که داشت  یک درصد هم احتمال نمیدادم حتی این ترانه به گوشش خورده باشه اسمش رو گفتم... در میان تعجب من شروع به نواختن و خواندن کرد. انقدر زیبا و با نهایت قدرت و با تمام وجود خودش میخوند که تمام صورتش عرق کرده بود. حس میکردم حتی از خود خواننده اصلی هم زیباتر اجرا کرد.

بعد از اون شب دیگه ندیدمش لعنتی رو! و حالا یادم نیست که حتی نام فامیلش چی بود و عاقبت آلبومی منتشر کرد یا خیر... اما در طول چند سال گذشته چندین بار به شکل عجیبی هوس کردم دوباره در مقابلم بشینه و این ترانه رو با صدای خودش و با اون گیتار و ریش پروفسوری مسخره اش برام بخونه!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تکیه گاه

خواننده: ستار / آهنگساز: تورج شعبانخانی / ترانه سرا: هومن ذکایی

لینک دانلود







زیر باران باید رفت!

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396



کنار خلوت جاده و زیر بارش شدید باران، ناامید از سررسیدن هرنوع وسیله نقلیه ای ایستاده و نایلونی پاره روی سرش گرفته تا بلکه کمی از خیس شدن در امان باشه! کنارش ترمز کردم و گفتم شاید بد نباشه سوارش کنم و تا جایی برسونمش... ظاهر بسیار ساده ای داشت، با قدی متوسط و اندامی لاغر و ته ریشی بر گونه!...درب ماشین رو باز کرد اما بدون اینکه سوار بشه درب رو بست و گفت: ((ممنونم. سوار نمیشم))... گفتم: ((چرا؟))... گفت: ((اگر صدای موسیقی رو می بندید سوار بشم!!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((بفرمایید)) ... بعد از اینکه سوار شد گفتم: ((شما همیشه برای کسانی که میخوان بهتون خوبی کنن شرط میذارید؟!))... با حاضر جوابی گفت: ((شما هم همیشه سر کسانی که بهشون خوبی میکنید منت میذارید؟))... و گفتم: ((شما همیشه سوال رو با سوال جواب می دید؟!))... توقع داشتم خنده ای روی لبش بیاد اما خشکتر و جدی تر از اونچه که تصور میکردم بود... با شرمندگی پاسخ داد: ((ببخشید ولی باید بگم گوش کردن به موسیقی رو نمیپسندم و سعی میکنم این فعل حرام رو انجام ندم! به شما هم توصیه میکنم اینکار رو نکنید))... با خنده گفتم: ((لپ گلیت اناره، دهنمو آب میاره رو که نمیخوند. شعر مولانا بود!))... گفت: ((به شعرش کاری ندارم. بالاخره موسیقی روش بود و در هر حال موسیقی حرام اعلام شده و دلیلش هم این هست که انسان رو از یاد خدا غافل میکنه و اسیر مسائل دنیوی!))... گفتم: ((الان بعضا با موسیقی مشکلات روانی رو درمان میکنند و این حرف شما به نظرم درست نیست))... گفت: ((ببخشید ولی اینها رو در سر شما فرو کردن تا به سمت چیزهایی که ازش هراس دارند نرید! بهتر اینه که هم خودتون از انجامش پرهیز کنید و هم هرکجا صدای موسیقی میومد از اونجا دور بشید!))... با تعجب از حرفهاش و با توجه به ته لهجه ای که داشت پرسیدم: ((اهل کجا هستید؟))... گفت: ((دزفول))... بعد از کمی سکوت دوباره ضبط رو روشن کردم و اینبار به خیال اینکه حداقل با رادیو مشکل نخواهد داشت رفتم روی موج رادیو جوان! ولی در عین ناباوری وقتی صدای موزیک بین صحبتهای مجری شاد برنامه پخش میشد با لحنی تند گفت: ((ببخشید میشه رادیو رو خاموش کنید؟! اگر هم نمیشه مشکلی نداره من پیاده میشم!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((یعنی چی؟ این که صدا و سیمای خودتون هست و مستقیما زیر نظر مراجع احتمالا مورد تایید شما اداره میشه و حتما موسیقی حلال هم پخش میکنه!))... گفت: ((چیزی به اسم موسیقی حلال نداریم و من هم اونهایی رو که صدا و سیما زیر نظرشون اداره میشه قبول ندارم. اینها نه رومی روم هستن نه زنگی زنگ!)) گفتم: ((شما داخل منزل تلویزیون دارید؟!)).. گفت: ((بله!))... گفتم: ((حتی اگر بخواهید فقط اخبار رو هم تماشا کنید باز هم بین خوندن خلاصه خبرها و یا اول و آخر بخش خبری بالاخره یه موزیکی پخش میشه. اونها رو چکار میکنید؟!)).... پاسخ داد: ((شاید باور نکنید ولی من اولا سعی میکنم زیاد تماشا نکنم و زمانی هم که بخوام تماشا کنم کنترل دستم هست و موقع پخش موزیک صدا رو قطع میکنم!!))... در نهایت تعجب و در حالی که احساس کردم با انسان منحصر به فردی! روبرو شدم ازش پرسیدم: ((یعنی شما در حین گوش کردن اخبار هم یاد خدا هستید و اونوقت اون موسیقی وسطش باعث میشه به مسائل دنیوی فکر کنید؟! حتما فرزندتون هم برنامه کودک  نمیبایست نگاه کنه؟!))... گفت: ((اصلا اجازه نمیدم این برنامه های مبتذلی که تبدیل به محیط کف زدن و رقصیدن برای کودکان شده رو ببینه!! شما ببینید تحت حکومتی که عنوان اسلامی زیبنده نامش شده بچه ها رو به جای تعلیم و تربیت اسلامی به رقص و پایکوبی تشویق میکنند)).. گفتم: ((من با نظرتون مخالفم اما حالا این بحث ها به کنار و اصلا من میگم نظر و عقیده شما قابل احترام. اما این اصرار برای اثبات دوری از موسیقی تو کت من نمیره دوست عزیز. اگر قرار باشه هرکجا صدای موسیقی میاد از اونجا دور بشید که نباید هیچ کجا برید. بالاخره در هرجایی ممکنه صدای موزیک چه شاد و چه غمگینش پخش بشه. داخل مغازه، مجتمع تجاری، فرودگاه و یا هرکجای دیگه!))... گفت: ((من تا به حال موفق شدم ازش فرار کنم. مجبور نیستم در محیطی که صدای موسیقی میاد بمونم. هرکجا میخواد باشه! در قرآن به حرام بودم غنا اشاره شده و غنا همون موسیقی هست. ما مرجعی بالاتر از قرآن نداریم! و اگر غیر از این انجام بدیم حکم خدا!! رو نقض کردیم))... گفتم:((ممکنه بگید دقیقا در کدام آیه کلمه غنا اومده؟! چون من اطلاع دارم چنین کلمه ای در این کتاب وجود نداره)).. گفت: ((در آیاتی از کلام الله!! غیر مستقیم به این موضوع اشاره شده))... گفتم: ((اگر هم اومده منظور موسیقی نبوده و به کشور غنا! اشاره شده. شما حتما این رو در تفسیر آیت الله کشکولی مرزن آبادی!! بخونید))... متوجه حالت شوخ طبعانه ام نشد و با جدیت گفت: ((ایشون رو نمیشناسم و شما هم ساده نباشید! اصلا اون زمان مگه کشور غنا وجود داشته؟!))... گفتم: (( بله! شما مگه کتاب تاریخ غنا از آغاز تا فنا! نوشته زین الدین زیدان رو نخوندید؟!)) چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ((زین الدین زیدان که...)) و بعد حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: ((لطفا نگه دارید پیاده میشم! بزنید بغل!))... حقیقتش اصلا فکر نمیکردم با توجه به روحیاتش اهل دیدن فوتبال باشه و زیدان رو بشناسه! گفتم: ((شوخی کردم دوست عزیز! بشینید تا حداقل به داخل شهر برسونمتون!))... با عصبانیت غیر قابل هضمی گفت: ((نگه دار آقا! گفتم پیاده میشم. با هرچیزی که نباید شوخی کرد. شما دارید به اعتقادات من بی احترامی میکنید. بزنید بغل!))... نگه داشتم و بهش گفتم: ((قصدم این بود که آخر کار بهتون بگم که جملات آخرم شوخی بود!)).. اما بی توجه به این حرف با یک تشکر نصفه و نیمه و غضب آلود پیاده شد و دوباره نایلون رو روی سرش کشید و کنار جاده ایستاد!!

با خودم فکر میکردم حتی در وجود این آدم با تمام اعتقادات عجیب و غریب و البته شاید بعضا ادعاهای اغراق آمیزش (مثلا در رابطه با عدم گوش دادن به موزیک بین اخبار حتی!) باز هم میشه حسن بزرگ و قابل تحسینی پیدا کرد. چه چیزی قابل تحسین تر از اینکه حاضر شد به خاطر اعتقاداتش جای گرم و نرم خودش در داخل ماشین رو با ایستادن در زیر اون باران شدید، در اون ساعت از شب، کنار جاده خلوتی  که اصلا مشخص نیست برای مدتی طولانی ماشینی از اونجا رد بشه و کنارش ترمز بزنه یا خیر، عوض بکنه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکی از دوستان اشاره کرده بود به اینکه شعر ابتدای آخرین پست از موضوع ((دلخستگی ها)) رو قبلا هم در ابتدای یکی دیگر از پستهای همون موضوع نوشته بودم و تکراری بوده!... تشکر میکنم از دقت نظر این دوست بیکار! و البته فکر میکنم نشانه های زوال عقل در من کم کم در حال بروز هست!







وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم!

جمعه 8 اردیبهشت 1396



آن پیاپی زمین خوردن ها... از دست دادن ها... اشک ریختن ها... نابخردانه انتخاب کردن ها... قدم گذاشتن در مسیر بی بازگشت خون بازی ها (در شرایطی که تصور میکردیم بازگشتی خواهد داشت)... مردن ها و زنده شدن ها... چشیدن طعم آوارگی در سرما و گرمای خیابان ها... تحقیر شدن ها... درک معنای وحشتناک بی پناهی ها... بی صدا شکستن ها... فرار کردن ها...تا مغز استخوان فقر سفر کردن ها... آن روزها که کابوس های شبانه در مقابل حقیقت تلخ روزها قسمت خوب ماجرا بود!

همه و همه با اولین قدمهای سال 1380 آرام آرام شروع شد، اوج گرفت و درست در آخرین قدم های سال 1389 فرو نشست. طوفانی هراس انگیز و کابوس وار برای یک دهه... سیل اتفاقاتی که پیاپی و با فاصله زمانی بسیار کم به وقوع می پیوست و حتی اجازه نفس کشیدن و اندکی فکر کردن برای انتخاب مسیر درست رو به انسانی کم تجربه، فاقد تکیه گاه و دارای زمینه های افسردگی مثل من نمی داد و شاید عادلانه تر این بود به جای یک بازه زمانی 10 ساله در طول یک زندگی 100 ساله به وقوع بپیونده...

دهه 90 تا به امروز دهه آرام و بدون حادثه ای بوده. اما متاسفانه حتی همین آرامش هم باعث نشده تا فکر و ذهنم از اتفاقات دهه قبل رها بشه ... هنوز دردهای جسمی و روحی به یادگار مانده از آن سالها و هنوز تماشای هرگونه صحنه یا شنیدن و خواندن هرگونه مطلب مرتبطی، ذهنم رو به سمت آن زمان و اتفاقات هولناکش میبره و اوقات روز و شب و نیمه شبم رو به شدت تلخ میکنه. تنها دلخوشی های به یادگار مانده از آن سالها یکی خاطرات شیرین حضور کوتاه مدت دو سه انسان بزرگ در آن مقطع از زندگیم هست که اگرچه رفتن ناگزیر اونها خود دردی دیگر بود اما این رو بهم اثبات کرد که در دل این دنیای بی رحم با مردم غالبا بی رحمترش هنوز هم هستند کسانی که بی هیچ چشمداشتی به دنبال گرفتن دستهای دیگری باشند و دومی کسب تجربه در این رابطه که حتی سخت ترین فراز و نشیب ها و دشوارترین ناملایمات زندگی هم به هر ترتیب پشت سر گذاشته خواهند شد و آن کسی موفق خواهد بود که با علم به این موضوع تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ کرده و از اتخاذ تصمیمات عجولانه و احساسی در شرایط سخت پرهیز کنه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: امیدوارم پیش از مرگ بتونم فقط یک روز رو به شب و یک شب رو به روز برسونم، بدون اینکه به اتفاقات اون دهه لعنتی فکر کرده باشم!







دلخستگیها (34)

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



1

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید!... (صائب تبریزی)

2

زمانی هست که تو میبایست از بین منافع ( چه مادی، چه معنوی و ...) خودت و دیگری یکی رو انتخاب کنی... اینجا جایی هست که تکلیف مشخصه. اخلاق حکم میکنه که خودت رو فنا کنی و اگرچه دردناک هست اما تو اینکار رو انجام میدی... ولی دردناک تر از این زمانی هست که گرفتار چند ضلعی ها میشی! تصمیم با تو هست و تو میبایست از بین منافع خودت، آن یک، آن دیگری یا آن دیگران! یک مورد رو انتخاب کنی... و زندگی من به شکلی عجیب، غیر طبیعی و طاقت فرسا، همه عمر به این لعنت دچار بوده!

3

یک: افسوس بزرگت چیه؟!

دو: از دست دادن یک دوست خوب... تو چی؟

یک: جالبه! من هم همینطور!

دو: تو بابتش چه حسی داری؟

یک: کمی اندوهگینم برای لحظه های شادی که میشد در کنار هم درست کنیم و نکردیم!... تو چطور؟!

دو: بسیار اندوهگینم بابت لحظه های شادی که در کنار هم درست کردیم و دیگه تکرار نمیشه!!

4

جناب مارک زاکربرگ! بدینوسیله اذعان میشود بنده حقیر مدتها پیش تنها جهت رصد کردن و یافتن دوستان سابق، خطا کرده و صفحه ای خالی در شبکه اجتماعی حضرتعالی ایجاد نمودم. به ارواح طیبه رفتگان بزرگوار، این جانب نه سپنتا سپه سالار، نه خلیل خوش خشاب! نه بهاره صولت مکان، نه قاسم ماشین باز و نه غیره و ذلک را میشناسم، نه علاقه ای به شناختن شان دارم! و نه میخواهم بدانم از آخرین باری که وارد فیس بوک شده ام چه اتفاقات زیادی افتاده است!... دستم به تبلت تان! برای من ایمیل نفرستید تا اینباکس ما نفسی تازه کند!

5

"زمان، آدمها را دگرگون میکند اما تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست "

 ((مارسل پروست _ در جستجوی زمان از دست رفته))

6

مشغول یک بحث دو نفره بودیم... میگفتم، می شنید. میگفت، می شنیدم... بعد از ساعتی به این نتیجه رسیدیم که در هیچ زمینه ای هیچگونه عقیده مشترکی بین ما دو نفر وجود نداره. به جز یک چیز... اینکه هر دو عمیقا اعتقاد داشتیم در حال اتلاف وقت و بحث با یک احمق هستیم!

7

چه بسیار شبها که دوربین من، خواب ثبت اون لحظه رو دیده!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تمام ما

ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی

خواننده و آهنگساز: مهرداد آسمانی

لینک دانلود







تسلیت

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



صبح امروز صبح تلخی بود. ساعت شش صبح صفحه مجازی ((اینجا سکوت هم فریاد است)) رو باز میکنم و ...

دوست گرامی! در تمام طول مدتی که از این ماجرا خبر داشتم همیشه به این خوشبین بودم که روزی صفحه مجازی شما رو باز میکنم و با پستی مواجه میشم که متنش پیام آور خبری خوش در این رابطه هست و حقیقتا نگاهم بسیار امیدوارانه بود... اما گویا جریان به شکل دیگری پیش رفت.

تسلیت دوست کوچکی که همواره از شما آموخته رو پذیرا باشید. امیدوارم در غم اتفاقی که سرنوشت نهایی همه ماست صبور بوده و خداوند سالهای سال شما و سایر عزیزانتون رو در کنار هم حفظ کنه.








جمع با جمع نباشند و پریشان باشی!

یکشنبه 27 فروردین 1396



__ زن و شوهر هر دو پزشک هستند. هر دو به اندازه ای که می باید مورد احترام اهالی شهر و قاعدتا با توجه به وضعیتی که دارند و ملک و املاک بیشمار خودشون جزو اهالی مرفه اون ولایت. دارای فرزندی سالم و زیبا... اما هیچگاه نشاط و سرزندگی رو در رفتار اونها ندیدم. در تصویر پروفایل خانم نوشته شده: تمام زندگی ام درد میکند!!

__ در حال حاضر درگیر هیچ کاری نیست و در واقع مدتهاست که به جهانگشایی! مشغول بوده. سابق بر این مغازه داشت اما از زمانی که ارث و میراث پدری بهش رسید همون مغازه رو هم جمع کرد و به همراه مبلغ به ارث رسیده که رقمی میلیاردی داشت در بانک گذاشت. از حدود دو سال پیش که اینکار رو انجام داد ماهیانه در حدود پنجاه میلیون تومان سود از بانک دریافت میکنه. چند وقت پیش خسته و بی حوصله دیدمش. میگفت در طول دو سال گذشته بسیاری از کشورهای دنیا رو گشتم و مدام در سفر بودم... گفتم پس دردت چیه؟... میگفت خسته شدم. دیگه هیچ نوع تفریحی برام جذابیت نداره! دوست دارم پولم رو بیارم بیرون. بلکه خودم رو یک جوری با کار سرگرم کنم! و این حال خراب بهتر بشه!

 

__ از جمله کارخانه داران موفق شهر هست. موقعیت اجتماعی عالی، سرشناس بین صاحب منصبان شهر، ثروت کافی برای یک زندگی بی دغدغه... اما کمتر دیدم چهره عبوسش رو باز کرده و از ته دل خندیده باشه. گرفتار به الکل و بسیاری اوقات در کنج منزل و یا باغ خودش به تنهایی در حال مصرف...

 

*** 

اما اینکه چرا؟ و فارغ از مردمان سطح پایینتر جامعه (که قطعا میتونن وضعیت حادتری داشته باشند) به چه دلیل حتی چنین افرادی که رسیدن به شرایط و موقعیت اونها میتونه آرزوی بسیاری از افراد جامعه باشه و نظر عموم بر این هست که بواسطه دارا بودن خیلی چیزها میبایست وضعیت متفاوتی داشته باشند با چنین مشکلات بزرگی از نوع روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند سوالی ست که میتونه پاسخهای متفاوتی از سوی هر شخص داشته باشه.... به شخصه فکر میکنم چیزی در این دنیا وجود داره که فراتر از هر نوع  موقعیت اجتماعی مناسب، هر میزان از ثروت انبوه، هر نوع شغل  دلخواه ،هر گونه مدرک تحصیلی عالی  و یا سایر اینگونه موارد رشک برانگیز، لازمه اصلی یک زندگی شاد هست و اون چیزی نیست جز روابط با همنوع در چارچوب های تعریف شده سنتی... در مورد اون خانم دکتر خبر دارم که سال گذشته پدرش رو بر اثر سرطان از دست داد. از اون گذشته هرگز تفاهمی میان او و همسرش وجود نداشته و در طول پانزده سال زندگی مشترک رابطه سردی بین اونها برقرار هست. ضمن اینکه اونها به دلایل شغلی سالهاست مجبور به زندگی در شهر دیگری هستند و در اون شهر هم تقریبا با هیچکس رابطه  و رفت و آمدی ندارند... در مورد اون وارث جهانگرد! میدونم که از طرفی مجرد هست و از سوی دیگر پدر و مادرش از دنیا رفتند و البته همیشه از نداشتن دوستی که او رو برای چیزی غیر از ثروتش بخواد گلایه میکنه!(هرچند این نوع نگاه  از جانب او ممکنه کمی بدبینانه باشه)... و در مورد اون کارخانه دار! ماجرا مخلوطی از داستان دو نفر قبلی ست و البته میتونم شرط ببندم در مورد هرکس دیگری از این دست، علت اصلی این حال خراب عاقبت به حلقه یا حلقه هایی مفقود شده در زنجیره روابط انسانی برمیگرده. تصور میکنم دلیل اصلی  شیوع کمتر افسردگی در بین افراد نسل های گذشته با گسترده تر و صمیمانه تر بودن روابط بین انسان ها در آن روزگار ارتباط مستقیم داشته... این موضوع حداقل در شش ماهه اول سال، زمانی که معمولا روزهای آخر هفته رو به روستایی میرم و در اونجا  شب نشینی و دورهمی های سنتی افراد مختلف و اثرات جادویی این موضوع  رو بر روحیه و رفتار اونها تماشا میکنم کاملا برام قابل لمس هست.


نمیشه انکار کرد که انسان؛ این موجود لعنتی! با همه ادعاهای گاه و بیگاهی که بعضا در حین دلخوری یا عصبانیت در رابطه با بی نیازی از سایر آدمها مطرح میکنه، به شدت و بیش از هرچیز دیگری به رابطه ای صمیمانه با همنوع، همصحبتی با همنوع، دیدار با همنوع، عشق ورزیدن به همنوع و هر کوفت و زهرمار دیگری با همنوع نیازمنده!










دلخستگیها (33)

یکشنبه 6 فروردین 1396



1

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟!

آری! آن روز چو میرفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟!

آه ای واژه شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم..آه! (هوشنگ ابتهاج)

2

دوست عزیز! این رو میدونم که در زندگی لحظه هایی هست که از همه اتفاقات ناامید و سرخورده هستی... اما من اعتقاد دارم همواره باید به لحظات پیش رو امیدوار بود و از احساس درماندگی حذر کرد. خوشبختی میتونه هر لحظه در کمین باشه... مثلا شاید چند دقیقه بعد به خیابان رفتی و یک تریلی 18 چرخ از روی سر و دست و شکمت عبور کرد و راحت شدی!

3

یک: من دوستت دارم. اصلا دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که شاید بد نباشه از این به بعد برای تو مجانی کار کنم.

دو: فکر خوبیه!

یک: آره... و تو ... در مقابلش چه چیزی بهم میدی؟

دو: کارهای بیشتری!!

4

از جمله لذتهای زندگی تظاهر به ندانستن هست! این رو اولین بار زمانی فهمیدم که پسرم ازم پرسید میدونی پایتخت انگلستان کجاست؟ و چون دیدم در چهره اش ذوق و شوقی برای ابراز اطلاعات وجود داره پاسخ دادم که: نه!... و بعد دیدم که با حالتی پیروزمندانه پاسخ داد: لندن!... از اون پس خیلی اوقات این رو در مقابل افراد بزرگسال هم امتحان کردم و دیدم عموم افراد از اینکه چیزی رو بلد باشند و شما پاسخش رو ندانید و بعد اونها براتون توضیح بدن لذت میبرند... امتحان کنید! تفریح خوبی میتونه باشه؛ هم برای شما و هم افراد مقابلتون!

5

"ما غالبا چیزها را باور داریم فقط به این علت که چندین بار با لحن تاییدآمیزی درباره آن ها شنیده ایم. حتی به خاطر نمی آوریم که کجا و چرا مورد تایید واقع شده اند و از این رو است که نمی توانیم به نقد آن ها بپردازیم. حتی وقتی که هیچ پشتوانه منطقی موید آن ها نبوده و تاییدشان از طرف اشخاص ذی نفع ابراز شده باشد!"

((برتراند راسل))

6

((شهزاده رویای تو شاید منم!/آن کس که شب در خواب تو آید منم!/از خواب شیرین، ناگه پریدی/ من را ندیدی،دیگر کنارت به خدا/جانت رسیده از غصه برلب/هر روز و هر ...))

و باز هم حکایت دوستان چشم تنگ بنده!... در حال زمزمه این ترانه هستم که باز هم اونها از خودشیفتگی و نیاز به درمان حرف میزنند!...نمیدونم چرا اینها نمیخوان مثبت نگر باشن؟!... مثلا میتونن با خودشون بگن:((این همه سال شصت تا خواننده این ترانه رو به همون شکل قبلی خوندن و حالا این بشر اومد و ورژن جدیدی رو با خون دل آماده کرد... دست مریزاد!!!))

7

شاید روزی برسه که بتونم یک وزنه هزار کیلویی رو از روی زمین بردارم! اما برای برداشتن این نقاب از چهره... بعید میدونم روزی در راه باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

برهنگی

خواننده، ترانه سرا و آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود








ترین های سال!

دوشنبه 23 اسفند 1395



__ به طور معمول هشتاد درصد از کتابها رو پس از خواندن پنجاه صفحه اول کنار میگذارم که امسال هم این روال ادامه داشت. از بین اونهایی هم که کامل خوندم نمیتونم مورد خاصی که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته باشم رو به عنوان بهترین کتابی که امسال خواندم معرفی کنم اما اگر بخوام یک مورد رو انتخاب کنم میتونم به رمان((خرمگس)) اشاره کنم. حقیقتش در طول چند سال گذشته چند نفر ازم راجع به اینکه این کتاب رو خوندم یا نه سوال کرده بودند و یا بهم توصیه کرده بودند که حتما بخونمش اما از اونجا که بعضی مواقع خیلی بی دلیل دلم میخواد در مورد یکسری چیزها که نسبت بهش اصرار میشه مقاومت کنم!! این داستان رو نمیخوندم تا اینکه یکماه پیش همراه با همسرم در یک کتابفروشی بودیم و او هم با دیدن رمان خرمگس بهم گفت کتاب جالبیه و از من پرسید شما این کتاب رو خوندی تا به حال؟!... گفتم نه و همونجا تصمیم گرفتم بالاخره بخونمش و ببینم که آقای لیلیان وینیچ چه کرده!... واقعیتش این هست که بعضی از قسمتهای کتاب بسیار برام جالب و همینطور از جهاتی تعجب برانگیز بود. مثلا دیالوگی که در قسمتی از داستان وجود داره و از آرتور خواهش میشه که فقط برای پنج دقیقه جدی باشه! و او پاسخ میده مرگ و زندگی هیچ کدوم ارزش این رو ندارند که او حتی برای دو دقیقه جدی باشه! دیالوگی هست که با یکی دو کلمه جابجایی شاید ده ها بار بین من و آدمهایی که در زندگیم حضور داشتند و دارند تکرار شده! و البته موارد دیگری هم از این دست وجود داشت... در مجموع کتاب قابل توجهی بود و بدون شک باید گفت که جناب لیلیان وینیچ نویسنده قهاری بوده اما من اگر جای او بودم لحظه ای که ((آرتور)) پس از سیزده سال با ((جما)) روبرو میشه رو (اگرچه نویسنده نمیخواسته که خواننده داستان متوجه بشه شخصیت دیدار کننده با جما همان آرتور هست) کمی با آب و تاب و شور بیشتری (حداقل در رابطه با حالات چهره و حالات درونی آرتور در آن لحظه) روایت میکردم.


ادامـه مطـلب




همه کودکان داشته و نداشته من!

دوشنبه 16 اسفند 1395



1- یکی از بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که درب خانه رو باز میکنم. استقبال بی نظیر وروجک با دست و پا زدنها، ذوق کردنها و بغل باز کردنهاش... به نظر میاد او در مهربانی و البته بروز عواطف به مادرش رفته باشه... قضیه در مورد پسر اما کمی متفاوت هست. او ممکنه بیش از هرکسی برای اومدنم انتظار کشیده باشه اما معمولا این رو موقع استقبال بروز نمیده و سعی میکنه چهره اش کاملا نرمال و بی تفاوت جلوه کنه. به نظر میرسه او به خودم رفته باشه!... دلیلش رو نمیدونم (شاید و فقط شاید به این خاطر که پیش از این پای صحبت تعدادی از آدمهایی که زمان جنگ سالها در اسارت بودند نشستم) همیشه و به خصوص از سال گذشته در چنین روزی که جمع خانه ما بواسطه حضور دخترم شلوغتر شد، هروقت درب منزل رو باز میکنم ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم میرسه انسانهای متاهلی هستند که به هر دلیل منجمله اسارت در جنگ، جرم سیاسی، بدهی و یا حتی ارتکاب اعمال خلاف قانون در حبس به سر میبرند... و تصور اینکه محرومیت از تکرار چنین لحظه زیبایی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه.

***

2- چند هفته پیش در جایی بودم که دو نفر از کارمندان بهزیستی هم در اونجا حضور داشتند. با خنده بهشون گفتم من پیش از این در جایی خواندم که یک خانواده آمریکایی 19 فرزند داره و این باعث شد نسبت به اون آقا احساس حسادت کنم! و حالا قصد دارم اگر شرایط رو برای واگذاری 18 کودک بی سرپرست در کنار فرزندان خودم به من مهیا کنید در آینده این رکورد رو بشکنم!... یکی از اونها گفت اینطوری میترسم بعدش تقاضای یک مادر کمکی هم برای بچه ها داشته باشید!... گفتم تقاضای مادر کمکی نه اما شاید ازتون بخوام بابت واگذاری یک منزل با حداقل هشت اتاق خواب باهام همکاری کنید!... نفر دوم گفت از شوخی گذشته نمیدونم چرا تمام مردم دنبال این هستن که بچه به اونها واگذار بشه و چرا تمایل ندارن با تامین بخشی از هزینه کودکان بی سرپرست اونها رو دورادور یاری کنن. از این گذشته ما افراد نیازمند زیادی در کشور داریم که سن و سال بالایی دارند و مثلا دانشجو هستند و نیاز به حمایت دارند اما اغلب مردم دنبال سرپرستی یک کودک هستند... گفتم من هم مثل اغلب مردم هستم!... گفت خب یکی با شرایط شما که خودش صاحب فرزند هست خیلی سخت ممکنه بتونه موفق به گرفتن سرپرستی یک بچه و بزرگ کردن اون در منزل خودش بشه. چون اولویت با افرادی هست که صاحب فرزند نمیشن و یکی مثل شما اولویت سوم یا چهارم میتونه باشه... با خنده گفتم قانونی مزخرفتر از این وجود نداره! و بعد با تاکید شوخ طبعانه ای گفتم: یک بچه نه! من هجده تا میخوام و هر هجده تا باید سنشون کم باشه و در خانه خودم بزرگ بشن!... نفر اول گفت خوبه! با این همه اصرار فکر کنم خیلی آرزو دارید یک گردان بچه رو زیر نظر خودتون تربیت کنید تا با خصوصیات اخلاقی خود شما تحویل جامعه داده بشن... گفتم اتفاقا برعکس! آرزو دارم یک گردان بچه فاقد خصوصیات اخلاقی خودم رو تحویل جامعه بدم!!... هردو از این جمله خوششون اومد و برای دقایقی شروع کردند به خندیدن با صدای بلند... در حالی که از بین تمام حرفهایی که زده بودم جمله آخر جدی ترین بود!









تعداد کل صفحات : 23 1 2 3 4 5 6 7 ...