آقای نوستالژی

همه، درهای قصر قصه های شاد مسدود است!

سه شنبه 27 آبان 1393



در کل آدمی هستم کـه برای انجام دادن خیلی از کارها حوصله و انگیزه ای ندارم. شاید یکی از

معـدود کارهایی کـه در طـول دو سه سال گذشتـه احساس میـکردم برای انـجام دادنـش هنـوز

حوصله ای هست وبلاگنویسی بوده کـه اون هم بـه حمدالله! طی روزهای اخیر در حال پیوستن

به لیست بلند بالای سایر موارد هست! من قطعا از بابـت این موضوع حس خوبی ندارم و قاعدتا

دوسـت داشتـم جور دیگـه ای باشم، اما چه میشه کرد... بـه نظرم میاد لازمـه که یکروز بشینم

و با خودم فکر کنـم کـه چرا حوصله هیچ چیزی رو نـدارم اما حقیـقت اینجاست کـه گمان نمیکنم

برای فکر کردن به این موضوع حوصله ای داشته باشم!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: آقای ایکس! از اینکه بعـد از مدتها دیدمت و مهمـتر از اون از اینکه انقـدر سرحال دیدمت بسیار خوشحالم و

حس واقعا خوبی در درونـم دارم. البته جا داره اعتراف کنـم اگر میدونستـم قرار هست 48 ساعت بعد از گذاشتن

پست قبلی مخاطب اون پست رو ببینـم، در آغـوش بگیرمش و با او بـه رد و بدل کردن ماچ و بوسه بپردازم! حتما

گزینه بهتر و چه بسا لطیف تری رو به عنوان مخاطب اون پست انتخاب میکردم!!







چند سانتی متر تا اسطورگی

یکشنبه 11 آبان 1393




ــ سالها میـگذره از زمـانی کـه آقـای ایکس برای خودش ارج و قربی داشت. اون زمـان من کودک

بودم و به یاد دارم که او جوانی بود بسیار قابل احترام برای اهالی محل...مردی که دوران جوانی

خودش رو به پای جنگ گذاشت و در جبهه ها برای خودش کسی بود.



ادامه مطلب




دلخستگیها (20)

چهارشنبه 7 آبان 1393



1

در پی آن نگاه های بلند

حسرتی ماند و آه های بلند... (فریدون مشیری)


2

چقدر بی سر و صدا همین دلخوشی های ساده سالی یک یا دوبارمون هـم در حال از بین رفتن

هستن رفیـق! داریـم تـه مـونـده دلخوشی ها رو هـم با تعـدادی دلمشغـولی تاخت میـزنیـم! یک

معامله اجباری...


3

نفر اول: به نظرم وقتشه کـه ما کاری برای اونها بکنیـم. من شخصا یک مقـدار پس انداز دارم که

میتونم بهشون اختصاص بدم.

نفر دوم: موافقـم! من هـم میتونـم در طـول روز دو ساعـت از وقتـم رو صـرف اونـها کنـم. فکر کنم

مقداری وسیله هم دارم که به دردشون میخوره.

نفر سوم: من هـم یک سطل آب یخ میریـزم روی سرم و همیـن امشب عکسش رو میـذارم توی

فیسبوک!


4

به یک شـب تنهایی، گوشه دنـج یـک اتاق و تاریکی نیاز دارم. احساس میکنـم وقتـش شده که

این بغض مغرور چندیـن سالـه رو بشکنـم! پیش از اونـکه یک روز، در مقابـل همـه و در روشنایی

کامل بشکنه!


5

باز هم مراحل تولید یک سریال تاریخی دیگه درمورد محمدرضا شاه پهلوی همراه با تحریف های

متـعدد تاریـخی و بلکه جغرافـیایی!... برام سوالـه کـه آقـای محمـدرضا ورزی و بازیـگران و سایر

عواملشون کـه در چند سال اخیـر جد و آباد محمدرضا شاه رو با ساخت سریالهای پی در پی

پشت و رو کردن! چه هـدفی بـه جز خوش خدمـتی بـه حضرات آیات و ارتزاق از این راه میتونن

داشتـه باشن؟! اونـها در پی اثـبات چه چیـزی میتـونن باشن؟!... لابد قـرار هست مردمی که

امروز از پیش پا افـتاده ترین حق و حقـوق خودشون محروم هستنـد، مابین هـزار و یک مشکل

دست و پا میزنند، کنار سفره های خالی خون دل میخورند و زنـدگی براشون تبدیل بـه رقابتی

برای زنده موندن شده،پس از تماشای سریال ایشون بابت نعمات فراوانی! که حکومت بر حق

فعلی نصیبشون کرده و حاکم مفسد پیشین از اونها دریغ کرده بوده سجده شکر به جا بیارن!

... و لابـد قرار هست طبـق روال سابـق، ایشون پس از پایان پخش سریال بیاد و با سری بالا

اعلام کنه که طبق نظرسنجی صدا و سیما درصد رضایتمنـدی مخاطبان از سریال بنـده، نود و

هفـت درصـد بـوده!... و لابـد ما هـم قـراره بـاور کنـیـم در کشوری کـه حتی نتایـج سرشماری

انتخابات ریاست جمهوریش شبهه برانگیز هست، نتایج نظرسنجی یک سریال تلوزیونی کـه با

پول مـردم و در جهـت اهـداف حکـومـت ساختـه شـده اون هـم از طریـق صـدا و سیـمایی که

بزرگترین کارخانـه دروغ سازی دنیاست، درست اعلام شـده!... و لابـد آخرش هـم با خودمون

بگیم: محال است که نود و هفت درصد مردم اشتباه کنند! پس خوشتر آن باشد که ما نیز به

جمع آن نود و هفت درصد پیوسته و سجده شکر به جا آوریم!


6

گاهی فکر میکنـم ((بنجامیـن باتن)) بودن بایـد خیلی لـذت بخش باشه. اینکه هرچی جوانتر

میشی باتجربه تر بشی!


7

 برگرد!

این یک کلمه دستوری هست. یک کلمه دستوری عاجزانه!







سرطان اعداد

پنجشنبه 1 آبان 1393



آدمی نیستم کـه چندان بـه خرافات (حتی بـه معتبـرترین اونها) اعتـقاد داشته باشم، در مـورد چیز

خاصی هم دچار وسواس نیستم اما فکر میکنـم در درون خودم دچار حالتی بین وسواس یا خرافات

جاهلانه در مورد اعداد باشم! شاید هم یک بیماری خاص به نام سرطان اعداد! من میانه خوبی با

اعداد زوج ندارم و در واقـع اعـداد زوج حس امنیـت رو از من سلـب میکنن! پس در زنـدگی من همه

چیز باید بـه یکی از اعـداد فرد ختـم بشه. مثلا وقـتی میخوام صدای تلویزیون رو زیاد کنـم حتما باید

روی یکی از اعـداد فـرد قرارش بدم! یا مثـلا وقتی بـه مسافرت میریم اگر مجموع تعـداد نفرات، فرد

باشه حس میکنم سفر بهتری خواهیـم داشت! ... و البـته در بین اعداد فرد هم بـه دو عدد 3 و 9

دلبستگی بیشتری دارم! مثلا:



ادامه مطلب




هین شرح دهم یا نه؟!

شنبه 26 مهر 1393



با کی باید گفـت؟!... باید سالـها گذشته باشه از آخرین باری کـه با کسی گفتم... و شاید باید

سالها بگذره تا بلکه دوباره بتونم با کسی بگم.


با کی باید گفـت؟!... اونها کـه میخوان بشنون آدمش نیستن!... اونها کـه آدمش هستن خیلی

وقته که نیستن!


با کی باید گفـت؟!... اصلا آیا گفتن حقایـق بـه جز اندکی سبک شدن فایـده دیگری هـم داره و

میتونـه تغییـری در اصـل ماجرا ایجاد کنـه یا فقـط باعـث محکـوم شدن آدمهایی میشه کـه از هر

کسی بـه تو نزدیکـتر هستن و در کنارت نفـس میکشن؟!... نـه! این تـف سربالاست... چرا باید

گفت؟!







دوربینت را قورت بده!

سه شنبه 15 مهر 1393



انگار هرچه سالها میگذرن و دهه ها نو میشن پیشرفـت علـم و تکنـولوژی یا افزایش جمعیت یا هر

دلیل دیگری باعـث میشه یکسری از عادات و رفتارهای خوب ما بـه شکل بدی حالت معکوس پیدا

کنند. مثلا سالهاست همـه ما این جمله رو میشنویم کـه (( یک زمان کار میکردیـم برای زندگی و

حالا زندگی میکنیم برای کار!)) و تردیدی هم وجود نداره که این جمله واقعیت زندگی اغلب آدمها

در یکی دو دهه اخیر هست. اما موارد دیگری هم وجود داره کـه در گذر زمان دچار معکوسینگی!!

شده باشن. مثلا من فکر میکنـم کـه یک زمانی ما دوربیـن های عکاسی رو آمـاده میکردیـم تا در

خدمـت لحظـه های متـفاوت و زیـبای زنـدگی باشن، اما امـروز ما سعی داریـم لحظـه ها رو آماده

کنیم تا در خدمـت دوربینـهای عکاسی قرار بگیـرن! ... بـه جرات میتونـم بگم، امـروز خیلی ها مثلا

اگر برنامـه ای برای سفر ترتیـب میـدن، بیش از اونـکه بـه فکر لذت بردن از سفر باشن بـه این فکر

میکنن کـه در چه مکانـهایی میتـونن از خودشون عکـس بگیـرن تا دیـگران پـس از دیدنـش اونها رو

تحسین کنن یا بـه حال اونـها غبـطه بخورن! حاضرم شرط ببنـدم این خیلی ها، وقـتی کـه در کنار

کوه، دریـا، جنگـل یا یک اثـر باستـانی چه در داخل و چه (بـه خصـوص) در خارج! از کشور هستن

بیش از اونکه بخوان از حضور در اون مکان استفاده بکنن و از زیبایی ها لذت ببرن دارن بـه این فکر

میکنن کـه در شبکه های اجتماعی چه متـنی رو در توضیـح اون عکسی کـه در این مکان میگیرن

بنویسن و آیا این عکس چه تعداد لایک رو به خودش اختصاص خواهد داد!



ادامـه مطـلب




تمام پرسه های من، کنار تو سلوک شد...

چهارشنبه 9 مهر 1393



پاییز سال 83 آخریـن نفسهای خودش رو میکشیـد. نمیـدونستم که در اون عصر کسالـت بار قراره

عصر جدیدی از زندگیم آغاز بشه! در محل کارم نشسته بودم، هوا رو به تاریکی میرفت و دو چیز از

هر مسئله دیگری آزاردهنده تر بود. اولی سرمای عجیب هوا و دومی عصبانیت بی حد وحصر من.

مثـل اون حیوان با وفای دو حرفـی که حـرف اولـش سگ هسـت! میلـرزیـدم. سعـی کـردم کـه با

نشستـن بر روی صنـدلی و قـرار دادن بـخاری برقی زیـر پای خودم این مشکـل رو برطـرف کنـم اما

مشکل دوم به این سادگی ها حل شدنی نبود...



ادامـه مطـلب




به آنچه نداریم زنده ایم!

شنبه 5 مهر 1393



به نظر میـرسه کـه آدمیـزاد میبایـست در طـول زنـدگی بیـش از اونـچه قـدردان داشتـه هاش

هست، قدردان نداشته هاش باشه!

***

گاهی اوقـات آرزوهای سالـها پیـش خودم رو مـرور میکنـم. اینـکار باعـث میشه متـوجه بشم

چیزهایی که روزی برام آرزو بودن و امروز بهشون رسیـدم حالا چقـدر برام بی اهمیت و عادی

هستند! فکر میکنـم این در مورد خیلی از آدمها صـدق میکنـه.حتی بدبین ترین آدمها هم اگر

بخوان واقعا جستـجو کنن میتـونن مـواردی هرچنـد کوچک رو پیـدا کنن کـه خیـلی سال پیش

براشون آرزو بـوده و بعـدهـا بهـش دسـت پیـدا کردن و حالا بـه شکـلی باورنـکردنی بـراشون

عادی و پیش پا افتاده ست. این نشون میده کـه داشتن و دست یافتن به هرچیزی توی این

دنیا میتونـه خیـلی زود بـرای آدم تبدیـل بـه موضوعی معمـولی و حتی کسل کننـده بشه. از

لحظه ای که به چیزی دست پیدا میـکنی تا زمانی کـه بفهمی اون هـم مثل هرچیز دیگه ای

پوچ بوده خیلی راه درازی نیست. چیزی شبیه به حکایت جاده و سراب...

فکر میکنم گاهی بایـد قدردان نداشتـه هایی باشیـم کـه هرگز بهشون دست پیـدا نمیکنیم،

چرا کـه از طـرفی تـمایـل بـه کسـب کردن اونـها باعـث میـشه بـرای ادامـه راه اندکی شوق

داشته باشیـم و از طـرف دیـگه چون هرگز اونـها رو بـه دسـت نمیاریـم، مثـل خیلی چیزهای

دیگه هیچوقت برامون عادی،پیش پا افتاده و کسل کننده نمیشن، و این تصـور رو در ذهن ما

به وجود میارن که در این دنیا چیز به دردبخوری هم پیدا میشه!






پاییز بد، پاییز خوب

یکشنبه 30 شهریور 1393



1ـ پاییز رو دوست ندارم! به این خاطر که فصل آغاز مدارس هست و دیدن بچه هایی که با کیف

و کولـه پشتی راهی مـدرسه میشن باعـث میشه بـه یاد بیارم کـه چطور من هـم حدود دوازده

سال از عمـرم رو صـرف این کار بیهـوده کردم! صـرف نشستـن در کلاس درسهـایی مثـل علـوم،

مدنی!! و بعدها فیزیک، شیـمی، جبـر، زیست شناسی، زمین شناسی و ... کـه حقیقتا نه به

درد این دنیای من میخورند و نه اگر آخرتی وجود داشتـه باشه بـه درد آخرت من!... شاید درس

خوندن و یادگیـری بعضی چیزها جزو علایـق بعـضی آدمـها باشه اما برای من هیچوقـت جذابیت

نداشته که بدونم جسمی با فلان قدر وزن در چه مدت زمانی از فلان قدر ارتفاع به زمین اصابت

میکنـه! یا اینـکه عناصـر تشکیل دهنـده آب چی هستن و یا فـلان جانـور در اعماق اقیانوسها به

چه شکل شکار میکنـه! و با توجه به این مسئله فکر میکنم که از این دوازده سال تنـها دو سال

کفایت میکرد.چرا که شاید اگر فقط تا کلاس دوم ابتدایی و تا حدی که خواندن و نوشتن و چهار

عمل اصـلی رو یاد بگیـرم تحـصیـل میـکردم و بعـد درس رو رهـا میـکردم چیـز زیـادی رو از دسـت

نداده بودم... و البـته کـه برای بـه بطالت گذرانـدن ده سال باقیمانـده راههای بهتـری هـم وجود

داشت!


2ـ پاییز رو دوست دارم! به این خاطر کـه بعد از سه ماه تحمل مداوم خورشید، حالا این شانس

رو بهم میده کـه گاهی اوقات شاهد روزهای ابری هم باشم. در زندگی خیلی موارد هست که

ناخودآگاه چیزی رو در درونـت زنده میکنـه، بهت روحیه میـده و باعـث میشه احساسهای خوبی

بـه سراغـت بـیان. مثـلا استشمـام یک بوی خاص, شنیـدن ترانـه ای خاص و یا ... در مـورد من

نفـس کشـیـدن در روزهـای ابری هـم همیـن حـس و حال رو داره. روحیـه ای بالا، دور شـدن از

هرگونه افـسردگی، دوچنـدان شـدن انـرژی و احساسهای خوب فـراوان دیگر، هدیـه ای هست

که من از روزهای ابری پاییز دریافت میکنم.



------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: گویا پست قبلی برای تعدادی از دوستان (به خصوص یکی دو تا از مردان خداگو !) چندان خوشایند نبود،

کما اینکه یکی از دوستان در کامنتی بسیار موجز و مختصر و مفید! برای من نوشته بود که ((شما احمق ترین

آدمی هستی کـه در عمرم دیدم!)) و دو تا ازدوستان هـم کامنتهایی طولانی تر با ادبیاتی نـه چندان خوشایند

داشتند که تقریبا همین معنا رو در بر میگرفـت!... بـه هرحال من از اینکه بعضی دوستان از این نوشتـه ناراحت

شدنـد متاسفم، اما دلیلی نمیبینم کـه هیچ آدمی در این دنـیا بابت نوشتن اعتقاداتش از سایرین عذرخواهی

کنه.






عشق حقیقی؟

سه شنبه 25 شهریور 1393



با خودم فکر میکنم که شاید به قول خیلی ها ((عشق)) مخفـف سه کلمه علاقه شدید قلبی

باشه، اما قطعا ((عشق حقیقی)) میبایست چیزی فراتر از این معنا رو داشته باشه...


ادامـه مطـلب






تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...