آقای نوستالژی

اشتباهی!

جمعه 19 آذر 1395



در طول سالهایی که در فضای مجازی حضور دارم شاید عمده ترین مسئله ای که موجب کدورت بین من و برخی دوستان دنیای مجازی شده ماجرای ((شبهای شعر)) بوده باشه. دعوت از اونها، نپذیرفتن از ما و دلخوری و... این ماجرا چند هفته پیش مجددا تکرار شد. ماجرایی که فکر میکنم در طول این سالها بیش از ده بار اتفاق افتاده و شاید بارزترین مورد هم مربوط به چند سال پیش بود که با درخواست دوستان، همسر یکی از شاعران بزرگ و قابل احترام معاصر بنده رو از طریق ایمیل به مراسم شعرخوانی در رابطه با سالروز درگذشت ایشان دعوت کردند که ترجیح دادم به این مراسم نرم و این ماجرا منجر به قطع روابط دیپلماتیک! تعداد زیادی از دوستان مجازی (و آرامش خاطر ما!) شد.

از اینکه باید به هرکسی برای قبول یا رد هر نوع دعوتی حق داد که بگذریم، حقیقتش بنده سراپا تقصیر! (چقدر این اصطلاح فروتنانه به نظر میاد!) تا به این سن و سال حتی یکبار هم به مراسم ((شب شعر))، ((روز شعر))، ((نیم چاشت شعر!)) و کلا هر جلسه و مراسمی که در رابطه با شعر و شاعری بوده باشه پا نگذاشتم. دلیلش هم اونچه که اغلب این دوستان فکر میکنند __ که طرف فکر کرده کیه! و یا چقدر کلاس میگذاره!__ نیست (حاضرم به جان دختران  ترامپ که این روزها روی چشم اغلب ما آقایون جا دارند! قسم بخورم که دلیلش این نیست!!) بلکه من در رابطه با این موضوع عقاید و دلایل خودم رو دارم. دلیل اول اینکه من نه خودم رو شاعر میدونم و نه حقیقتا خوشم میاد که شاعر خطاب بشم (شاهدش هم اینکه من سعی کردم هر وقت چهار تا خط با قافیه نوشتم اسمش رو هذیان بگذارم و نه شعر.. و اصلا نوشتن همین هذیانهای با قافیه و شاید پر اشتباه رو هم دوست ندارم اما حکایت نوشتن اینها حکایت کسی هست که از دزدی بدش میاد ولی به خاطر نیازی که داره مجبوره که دست به اینکار بزنه! حالا نیاز اون دزد مادی هست و نیاز من روحی!و فقط گاهی برای تفریح و بهتر شدن اوضاع روحی اینها رو مینویسم) و نه به هیچ طریقتی! میتونم با شاعر جماعت بجوشم. اصلا رفتن به جمعی که یک عده آدم با اون تیپ و لباس و مخصوصا اون کلاههای مدل دار و اون ژستهای عجیب (دست بر زیر چانه!) بر روی صندلی نشستند و خب عقیده دارند چون کلماتی رو به صورت موزون و قافیه دار بر روی کاغذ مینویسند انسانهای خیلی خاص،هنرمند و متفاوتی هستند ناخودآگاه باعث خنده من خواهد شد(باور بفرمایید من برای اعتقاد این دوستان مبنی بر خاص و متفاوت بودنشون احترام قائل هستم اما این به خنده افتادن کاملا غیر ارادی ست، چرا که حتی وقتی عکسهای چنین جلساتی رو هم نگاه میکنم همین حس شاد! سراغم میاد). دلیل دوم هم این هست که من به هیچ عنوان علم اینکار رو ندارم. متاسفم که باید بگم بنده در طول ده دوازده سال گذشته به اندازه موهای سرم شعر و ترانه های ارسالی دوستان رو  اصلاح کردم و یا راهنمایی بهشون دادم. متاسفم که باید بگم خیلی از این دوستان با اینکه تحصیلات و علمشون در زمینه ادبیات بسیار بسیار بیشتر از من بی سواد بوده و خودشون از برجستگان فن بودند این  بنده حقیر رو استاد (چقدر از این کلمه بدم اومده!) خطاب کردند. حالا چرا متاسفم؟!... چونکه امروز میخوام اعتراف کنم این ماجرا در واقع چیزی شبیه به ماجرای آقای مسعود شصت چی (در سریال مرد هزار چهره) و ورود اتفاقی او به جمع شعرا و تحویل گرفته شدن های بی دلیل و اغراق گونه از طرف اون جمع ساده لوح هست. باید اعتراف کنم بنده چیز زیادی از دنیای شعر و ادبیات نمیدونم. مثلا تازه همین دو شب پیش بود که بعد از این همه سال فرق بین رباعی و دوبیتی رو به طور اتفاقی در جایی خوندم و متوجه شدم این دو با هم فرق میکنند! و قسمت بد ماجرا اینجاست که با اینکه دلیل تفاوت این دو قالب با یکدیگر رو خوندم باز هم متوجه چیزی نشدم! چون در اونجا نوشته شده بود که راه تشخیص این دو از هم، نوع هجای اول هر مصراع است و متاسفانه من نمیدونستم ((هجا)) یعنی چی!... و اینجاست که باید بگم: دوستان عزیز و گرامی؛ باور بفرمایید که قصد من از رد دعوت شما در طول این سالها برای حضور در هر نوع جلسات شعر، مراسم رونمایی از کتاب و یا هرچیزی دیگری که مربوط به شعر و ادبیات میشده بی احترامی به شما یا حس خودبرتر بینی نبوده بلکه: (( من فقط  اشتباهی بودم!!))

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: گرفتاری اینجاست که علیرغم نوشتن متن بالا و این اعترافات صریح، احتمالا دو سه روز دیگه میرم ایمیلم رو باز میکنم و میبینم چند تا از دوستان پیغام گذاشتن که: ((استاد! من مطمئنم که شما شکسته نفسی میفرمایید!!))... خدایا به تو پناه میبرم!

پ ن2: تنها دقایقی بعد از انتشار این پست پیغامی از دختر خانم کلینتون دریافت کردم. سریع گوگل ترانسلیت! رو باز کرده و متنش رو کپی پیست کردم و دیدم نوشته: ((به خوبها سر میزنی، مگه بدا دل ندارن!!... چرا همتون زوم کردید روی دختران ترامپ؟!... گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟! مگر ما...)) و چون دیدم گلایه های این بزرگوار هم وارد هست! ضمن دلجویی از ایشان قول میدم که مردانی از سرزمین پارس قدرت زوم خودشون رو بالاتر ببرند! چرا که به نظرم ما نه فقط در مورد ایشان بلکه حتی در قبال دختران خاندان اوباما هم کوتاهی کردیم!!

 








دلخستگیها (29)

دوشنبه 15 آذر 1395



1

بی خود تو بی خودی ام، مست ترین مست زمین

میکده های بسته را، خسته نشسته در کمین

ای تو تمام من من، با تو خودی تر از تو ام

بی تو درخت بی زمین، حلقه لخت بی نگین...(شهیار قنبری) 

2

یک: کمی در مورد اختراعتون توضیح بدید؟

دو: خب نحوه کار بدین شکل هست که ابتدا میبایست این دستگاه بر روی وسیله نقلیه شخصی شما نصب بشه که اتفاقا کار نصبش هم بسیار راحته. از اون به بعد شما هستید و  این دکمه قرمز رنگ که با فشار دادنش ظرف یک دقیقه! و بله! درست شنیدید: فقط ظرف یک دقیقه، جلوی درب منزلتون خواهید بود!

یک: تبریک مرد جوان!... اما این ادعای بزرگیه و واقعا غیر ممکن به نظر میرسه!

دو: فراموش نکنید که غیرممکن غیر ممکن است!

یک: یعنی تحت هر شرایطی و در هر زمانی که راننده این دکمه قرمز رو فشار بده یک دقیقه بعد جلوی درب منزلش خواهد بود؟!

دو: هر زمانی نه!... فقط وقتی که یک دقیقه مونده تا به منزل برسه!!

3

هنرمند و ورزشکار شایسته ایرانی آن است که بر فنون پاچه خواری مسلط باشد. مدالها و جوایز خود را به بارگاه های ملکوتی تقدیم کند، به دست بوس صاحبان حکومت برود، در فضای مجازی به فلان سردار و فلان مقام عرض ارادت داشته باشد و در حالی که سه چهارم از سال را مشغول تفریح و گشت و گذار در غرب است در مصاحبه های خود از افتخار زندگی در ایران! و عدم توانایی در تامین امنیت و وجود فساد گسترده در غرب بگوید!... که به حمدالله در حال حاضر چنین هنرمندان و ورزشکارانی در ایران اسلامی فراوانند.

4

پدر مرحوم ما رفیقی داشت به نام آقا کریم که هرکجا هست خدا حفظش کنه. زمان جنگ موشکی توی محله نازی آباد فرود اومد که صاف خورد وسط منزل این بنده خدا و البته تنها شانسی که آورد این بود که در لحظه اصابت موشک کسی در منزل نبود و همگی جایی مهمان بودند. فردای اون روز اومد منزل ما و پدرم ازش پرسید: ((حالا چیزی هم از خونه و زندگیت باقی مونده؟!))... با خنده جواب داد: ((فقط یه چیز!))... پدرم پرسید: ((چی؟))... گفت: ((موشک لاکردار تمام خونه و وسایلش رو از بین برده ولی شاید باورت نشه تنها چیزی که از لابلای آوار و گوشه و کنار خونه، صحیح و سالم در اومده تمام 52 برگ پاسورم بود که حتی یک خال هم بهشون نیفتاده!)) بعد ورق ها رو از جیبش درآورد و گفت: ((ایناهاش! ببین!))... انصافا هم سالم مونده بودن!

5

معمولا به محض سر زدن رفتاری بی ادبانـه از سوی یک شخص، گفتـه میشه: ((طرف ادب و تربیـت خانوادگیش رو نشون داد!))... در حالی کـه نـتایـج تحقیـقات من بـر روی بـیـش از 547230 کودک و نوجوان و جوان و خرس گنده!!در دانشگاه آنژی ماخاچگالا! نشون میده که بر خلاف تصور عموم، ادب یـک انسان بـه طـور معمـول ارتـباط چندانی با نـحوه تربیت خانواده و محیـط اطرافـش نـداره. ای بسا فرزنـدی بی ادب کـه در خانـواده ای کامـلا مـودب رشد کرده و ای بسا بالعکس!... حال در رابـطه با اینکه ((پس میزان ادب یک فرد تحت تاثیر چه عوامل دیگری قرار داره؟!)) تحقیقات من فعلا چیزی رو نشون نمیده!! اما تصـور میکنم پاسخ ایـن سوال رو هـم ماننـد پاسخ سوال ((استعداد انسان ها در زمینـه های مختلـف و متـفاوت چطور از بدو تولـد در وجود اونـها قـرار میگیـره؟!)) باید در زندگی های قبلی و میزان تکامل روح انسان جستجو کرد که البته این کار فعلا از توانایی بشر خارج هست.

6

مهم نیست که مولانا در ترکیه دفن شده. او یک ایرانیه چون اشعارش به زبان فارسی بوده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، زبان نوشتاری اون شخص هست!

مهم نیست که کتابهای ابوعلی سینا به زبان عربی نوشته شده. او یک ایرانیه چون در ایران دفن شده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، محل دفن اون شخص هست!

7

این جام شرابی ست که آغشته به زهر است

یک عاقبت تلخ که با معجزه قهر است

آنجا که پسرخوانده رعیت شده عاشق

بر دختر خانی که پدرخوانده شهر است!







عکس پروفایل خبر میدهد از سر ضمیر!

یکشنبه 7 آذر 1395



عکس پروفایلش رو چک کردم و دیدم روی یک زمینه سرمه ای رنگ اون هم با خط خوش نوشته شده: ((هرکسی همنفسم شد، دست آخر قفسم شد))...  بعد از سلام و احوالپرسی از لابلای صحبتهاش متوجه شدم بعد از پنج سال زندگی مشترک در حالی که صاحب یک دختر هم بودن طلاق گرفته و خانم هم گفته دخترت مال خودت و خداحافظ!... خیلی برام جای تعجب و تاسف داشت. میگفت با زنم به مشکل خوردم. اون میگه تو اجتماعی نیستی ولی به نظر من مشکلش چیز دیگه ای هست که بهتره برات نگم! (به یاد آوردم چندین سال قبل و مدتها پیش از اینکه ازدواج کنه بارها و بارها با جنس مخالف رابطه دوستی برقرار کرده و بعد به مشکل خورده بود و در یک مقطعی حداقل بیست مرتبه من و افراد دیگه بهش تذکر داده بودیم که رفتار و حرکات سخیف خودش رو به خصوص وقتی در جمع قرار میگیره اصلاح کنه) بهش گفتم خداوکیلی زنت بیراه هم نگفته. من که بزرگت کردم!! شخصا از نظر سطح روابط اجتماعی گوسفند رو یک پله بالاتر از تو قرار میدم!...با دلخوری گفت خیلی ممنون! و خداحافظی کرد...از فردای اون روز تا چند وقت مدام پیغام میداد که دختر یا زن خوب سراغ نداری؟!! باور کن من میخوام زندگی جدیدی شروع کنم و بالاخره باید مادری بالای سر دخترم باشه... بهش گفتم من حاضرم همه دخترهای خوب این شهر رو پیدا کنم اما نه برای پیشنهاد دادن به تو! بلکه به این خاطر که بهشون بگم یک همچین خطر بالقوه ای توی این شهر وجود داره و مراقب باشین سراغ شما نیاد!!

چند هفته بعد بود که دیدم عکس پروفایلش تبدیل شده به زن و مردی که روی یک زمینه آبی رنگ پریدن روی هوا (دقیقا به یک اندازه!) و دو سه تا قلب هم از بالای سرشون زده بیرون!! زیرش نوشته شده بود: ((و عشق نام دیگر توست...)) و البته دو سه تا کلمه دیگه که واقعا به خاطر ندارم چی بود. بعد از سلام و احوالپرسی متوجه شدم که چند وقتی هست توی دنیای مجازی با کسی آشنا شده و احتمالا روی اون مادر مرده به عنوان مادر آینده بچه اش حساب کرده!... گذشت تا اینکه دو سه ماه بعد وقتی داشتم مخاطبینم رو چک میکردم دیدم عکس پروفایلش تبدیل شده به زمینه مشکی با یک آدمی که گوشه ای چمپاتمه زده و ظاهرا در حال دق مرگ شدن و زدودن دنیا از لوث وجود خودش هست!! و کنارش نوشته: ((تو هم با من نبودی، آنکه میپنداشتم باید هوا باشد!))... سلامی دادم و گفتم: هان؟!! چه مرگته؟... گفت دوره زمونه بدی شده. به حرفهای هیچکس نمیشه اطمینان کرد. همه زنها...

اوایل امسال شنیدم که با زنی مطلقه آشنا شده، نامزد کرده و در شرف ازدواج هست. رفتم تا پیغام تبریکی براش ارسال کنم. دیدم که تصویری بسیار شاد از خودش و مادر آینده بچه اش! دست در دست هم به نمایش گذاشته... حس بسیار خوبی داشتم و بسیار خوشحال بودم؛ هم برای او و هم برای دختر خردسالش... در جواب تشکر کرد و چندین و چند خط از خوبی های همسر جدیدش نوشت. از اینکه تا چه اندازه انسان ساده، باگذشت و مهربانی نصیبش شده... 

دیشب به مطلب خوبی برخورد کردم و خواستم که این مطلب رو براش ارسال کنم... چشمم به عکس پروفایلش خورد. یک قلب روی زمینه مشکی که نیزه ای دقیقا به مرکزش اصابت کرده! و قطره های خون به شکلی منظم و در ابعاد یکسان (قدرت خدا!) در حال چکیدن از زیرش هستن! و کنارش با خط خوش نوشته شده: ((بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته!!))







آنچه بودم، آنچه خواهم بود

پنجشنبه 27 آبان 1395



((بیش از اینها بگو با من... چرا که راهمان دیر یا زود جدا خواهد شد))

چه پیشگویی دقیق و البته نه چندان سختی!

 

((من از این برج و این بازار و این دیوار بیزارم/ من از این بی قلندر خاک رسوا کینه ها دارم))

بله! تقریبا از همه چیز بیزار بودم و بسیار غیر قابل تحمل تر از امروز!


((نگاه کن که غم درون دیده ام،چگونه قطره قطره آب می شود))

شعر آفتاب می شود از فروغ؛ اسم شب اون روزها...

 

((زمزمه های یک دیوانه))

دوران افسردگی تهوع آور و مزخرف...داستانی چند قسمتی که از بس سیاه و پوچ نوشته بودمش، حتی دوست ندارم دوباره یک خطش رو بخونم و سریع ازش رد میشم!


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (28)

شنبه 22 آبان 1395



1

گفت عالم همه در بندگی شیطانند

گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست!...((هوشنگ ابتهاج))


2

یک: جناب معتضد!... خدای من باورم نمیشه از نزدیک میبینمتون! همیشه دو تا آرزو داشتم که خوشبختانه امروز با دیدن شما یکی از اونها برآورده شد!

دو: لطف دارید. باعث افتخار منه (با خنده)... حالا آرزوی دومت چی بوده جوون؟!

یک: این که وقتی شما رو میبینم یک اسلحه توی جیبم باشه!!


3

چند وقتی هست که در بین دوستان، همکاران و اعضای خانواده کمپینی!! بر علیه سیگار کشیدن من راه افتاده. همه در حال تلاش برای این هستن که سیگار رو ترک کنم. همین مسئله باعث شده که حقیقتا احساس مسئولیت کنم و به فکر فرو برم. تصور میکنم بالاخره باید تصمیم مهمی بگیرم. مثلا اینکه دوستان، همکاران و خانواده ام رو ترک کنم!!


4

دلمشغولی ها بسیارند. به عنوان مثال یکی از مسائل مهمی که ذهن ما را درگیر خود کرده این است که اگر خدایی ناکرده روزی ایشان به رحمت خداوند بروند تکلیف جانشین ایشان چه خواهد بود؟!... این دغدغه بزرگی ست... چرا که یافتن فردی تا بدین اندازه خرف، خودکامه،نالایق و در عین حال بی غیرت حقیقتا کار دشواری خواهد بود!


5

فرصتها همچو ابر در گذرند و هرگز دوباره باز نخواهند گشت. آنها را به خاطره انگیزترین شکل ممکن هدر دهید!


6

احمد یک انبار داشت که یک عالمه سنجد توش باد کرده بود. زانوی غم رو بغل گرفته  و بر سر میزد. دوستش گفت: حالا که چیزی نشده! گوشیت تلگرام داره؟! ... گفت: آره! چطور؟!... گفت: بده به من... و بعد برای تمامی مخاطبین و گروه ها این متن رو ارسال کرد:(( لطفا اطلاع رسانی کنید... درمان سرطان پیدا شد! سالها پیش محققان دانشگاه لوبک دریافتند که خوردن روزانه مقادیری سنجد!! ظرف مدت کوتاهی تمامی سلولهای سرطانی را از بین برده و انسان را تا سالها در مقابل این بیماری بیمه میکند! حال دلیل آنکه چرا تا به حال از افشای این راز جلوگیری شده است به تجارت کلان و سود فراوان شرکتهای ساخت دارو بازمیگردد ... ))

... و  چهار روز بعد احمد هنوز اون انبار رو داشت. اما هیچ سنجدی داخلش نبود!


7

تصویر تو وهم همیشه... کاشکی بودی

چشمان تو آنسوی شیشه... کاشکی بودی

یک عصر بارانی، خیابان ولی عصر

حالی از این بهتر نمیشه... کاشکی بودی








نگاه

دوشنبه 26 مهر 1395



یک: چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

دو: این یک نگاه حسرت باره آقا! وقتی این بچه زیبا رو در آغوش شما میبینم با خودم میگم ایکاش حالا و در پنجاه سالگی منم یکی مثل این رو توی زندگیم داشتم.

یک: مگه شما بچه ندارید؟

دو: نه!

یک: مشکلی بوده یا خودتون نخواستید بچه داشته باشید؟!

دو: هیچکدوم! راستش من تا همین امروز اصلا ازدواج نکردم که بخوام بچه ای داشته باشم.

یک: یعنی تا به این سن و سال مجرد بودید و هیچوقت زن نگرفتید؟!

دو: بله!... حالا چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

یک: این یک نگاه حسرت باره آقا!







مامور سرشماری عشاق! _ (2)

پنجشنبه 15 مهر 1395



وقتی کار فرم تموم شد با خودم قرار گذاشتم که فردا عصر به درب منزلشون مراجعه کنم اما فکرهای خنده داری از سرم گذشت. مثلا از کجا معلوم که پدر اون دختر با دیدن این فرم اون هم بر روی برگه A4 معمولی! شک نکنه و یا از کجا معلوم  که در جریان نباشه اصلا چنین طرحی در حال اجرا نیست و یا حتی از کجا معلوم اصلا خودش کارمند مرکز آمار نباشه!! و یا غیره... بعد با خودم گفتم در هر شرایطی بهتره این کار رو انجام بدم چون نهایتا در بدترین حالت اگر هم قضیه لو رفت میتونم روی قدرت دوندگی خودم حساب کنم و با سرعت فرار کنم! اما لحظاتی بعد با خودم فکر کردم اگر سرعت اون آقا از من بیشتر باشه چی؟!! ... این بود که تصمیم گرفتم قبل از ظهر اینکار رو انجام بدم که به احتمال زیاد پدر خانواده در منزل نباشه و خب وقتی یک زن درب منزل رو باز کنه (با توجه به اینکه اغلب خانمها در رابطه با اینگونه مسائل کمی از مرحله پرت هستند) خیلی راحتتر این فرم رو پر خواهد کرد.


ادامـه مطـلب




مامور سرشماری عشاق! _ (1)

چهارشنبه 7 مهر 1395



اجرای طرح سرشماری نفوس و مسکن کشور در این روزها، خاطره جالبی رو به یاد من میاره.

سال 81 در عنفوان جوانی و نادانی! دوست و همکاری داشتم که اغلب اوقات به شدت در لاک خودش فرو می رفت. پس از مدتی مشخص شد که از بیماری خاطرخواهی رنج میبره! و تعریف کرد که از دوران نوجوانی عاشق دختری در حوالی محله سابقشون بوده اما هیچوقت نتونسته این علاقه رو ابراز کنه و حالا هم که مایل به ابراز عشق و احساس خودش هست و قصد ازدواج با اون دختر رو داره هر چقدر به محله سابق سر میزنه و در حوالی اونجا سرک میکشه از بخت بد، دختر مورد علاقه اش از منزل بیرون نمیاد! هر روز این جمله رو تکرار میکرد که ((ایکاش لااقل شماره تلفن منزلشون رو داشتم تا یکسری چیزها رو بهش میگفتم و نظرش رو درباره خودم میپرسیدم. بعد با خیال راحت میرفتم جلو!))... اون روزها اوضاع به این شکل نبود که هرکس یک خط تلفن همراه داشته باشه و تلفن همراه مختص افراد متمول جامعه بود. از طرفی چیزی به نام شبکه های اجتماعی هم هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته بودند که بشه با جستجوی نام کسی در بین شبکه های اجتماعی به راحتی با شخص مورد نظر ارتباط برقرار کرد (کما اینکه اصلا دسترسی به خود اینترنت هم بسیار محدود بود). به این ترتیب داشتن شماره تلفن منزل طرف مقابل! (به خصوص که اغلب اوقات از 118 هم آبی گرم نمیشد) برای جوانان این مرز و بوم بسان گنج و رویایی دست نیافتنی به حساب میومد... یکروز که در جمع دوستان و همکاران نشسته بودیم این دوست عزیز باز هم بحث شماره تلفن رو مطرح کرد و من که از شنیدن هر روزه این ایکاش ها حوصله ام سر رفته بود ناگهان گفتم: ((دیگه داری حالمو به هم میزنی! من اگر اراده کنم میتونم ظرف سه چهار روز شماره تلفن منزل اون دختر رو به دست بیارم!))... از او انکار و از من ادعاهای همیشگی که (( این دختر که جای خود داره، من اگر اراده کنم شماره تلفن ملکه انگلستان رو هم برات در میارم!! و ...)) تا اینکه بالاخره در حضور دوستان بر روی این موضوع شرط بندی کردیم (در اون سالها بسیار انسان پرمدعایی بودم و کلا خیلی بی دلیل دوست داشتم بر روی هر چیزی شرط بندی کنم! ضمن اینکه روال کار هم بسیار احمقانه بود به طوری که بدون داشتن هیچگونه ایده و راه حلی اول شرط رو میبستم و بعد برای برنده شدن دنبال راه حل میگشتم! و البته هنوز هم با درجات خیلی کمتری این خصایص بد رو حفظ کردم!)...



ادامه مطلب




داور سوت به دست ...

یکشنبه 28 شهریور 1395



شاید حق داشتی علیرغم همه ایستاده تشویق کردن هات و نام من رو فریاد زدن هات، ورزشگاه رو در همون نیمه اول ترک کنی! وقتی نه شبیه اونچه تو میخواستی بازی میکردم و نه حتی ذره ای تمایل نشون میدادم شبیه اونچه تو فکر میکنی به صلاحم هست بازی کنم... در واقع همه خواسته من تماشای تماشا شدن توسط تو بود! و ایستاده تشویق کردن های تو دنیای من رو سرشار از انگیزه میکرد. هر دقیقه از بازی نگاهم رو به سمت صندلی تو در ورزشگاه بر میگردوندم و از بودنت لذت میبردم. برای من ایده آل این بود که تو در ورزشگاه باشی و البته سبک بازی من رو نه اونطور که خودت میخوای بلکه همونطور که هست دوست داشته باشی! و من رو همچنان ایستاده تشویق کنی... گاهی با خودم فکر میکنم اگر هرکسی در زندگی یک نقطه ضعف بزرگ یا یک چرای بی پاسخ داشته باشه، شاید چرای بی پاسخ من این باشه که به شکلی غیر طبیعی و غیر قابل توجیه به دیده شدن، تعریف و تمجید شنیدن و تشویق شدن از جانب تو (تویی که اگر غیر متعصبانه نگاه کنم هرگز به نظرم نمیرسه فراتر از یک انسان عادی باشی) نیاز دارم...  و چه لحظه ناامید کننده ای بود وقتی که سرم رو به سمت جایگاهی که تو مینشستی برگردوندم و صندلیت رو خالی دیدم. بازی رو رها کردم، ایستادم و به جای خالی تو خیره شدم و شاید دقایق زیادی به این شکل سپری شد تا دوباره به بازی برگردم. من پس از گذشت دقایق بسیار به هر شکل ممکن به بازی برگشتم و البته تمام سعی خودم رو کردم که منطقی فکر کنم. در لحظه خوش باشم و از هر دقیقه بازی حتی بدون حضور تو لذت ببرم و براستی این کار رو کردم.  اما اونچه بعد از گذشت این سالها عجیب هست اینه که حالا من از خیلی جهات همون بازیکنی شدم که تو آرزوش رو داشتی، اون هم بدون اینکه به واقع خواسته باشم در مسیر دلخواه تو حرکت کنم... و البته که این هم از طنزهای تلخ روزگار هست! طنز تلخی که بارها ذهنم رو درگیر کرده... که چرا آنروز که باید، اینگونه بازی کردن رو نمی پسندیدم و امروز که اینگونه بازی کردن مورد پسندم هست و میتونم خوشحالت کنم، صندلی تو خالی ست...

حالا در حدود 12 سال از لحظه ای که جایگاهت رو ترک کردی میگذره و اگر واقع بینانه به ماجرا نگاه کنیم باید گفت که وارد نیمه دوم بازی زندگی شدیم. اون هم بازی ای که هرگز معلوم نیست چه دقیقه و چه ساعتی قراره در سوت پایانش دمیده بشه. ده سال، شش ماه یا پنج روز دیگه (و البته که این بی رحمانه ترین و در عین حال جذابترین قانون این مسابقه ست!) ... و من هنوز هم در میان این همه جمعیتی که بر روی صندلی های خودشون نشستند هر از گاهی سرم رو به سمت صندلی تو برمیگردونم و اگر چه هر بار اون رو خالی میبینم اما با همه این احوال هرگز امیدم رو برای بازگشت تو از دست نخواهم داد. برای لحظه ای که سرم رو به سمت جایگاه تو بچرخونم و اینبار تو بر روی صندلی خودت نشسته باشی...







قفل من و کلید من!

پنجشنبه 11 شهریور 1395



در طول سه سالی که در اون منزل سکونت داشتم هر روز با خودم میگفتم امروز کلید پارکینگ رو میندازم داخل دسته کلیدم تا دیگه گم نشه اما یا از روی تنبلی یا از روی فراموشی اینکار رو به تعویق مینداختم! (الان که فکر میکنم میبینم مگه میشه یک آدم انقدر تنبل و بی فکر باشه که در طول سه سال یکبار همت نکنه کار به این سادگی رو انجام بده!)...  اغراق نیست اگر بگم در طول اون سه سال بیش از پنجاه مرتبه این تک کلید رو گم کردم و هربار به شکل عجیبی در مکان های مختلف پیدا شد تا جایی که دیگه به گم کردن و شنیدن غرغرهای دیگران که ((بابا تو دیگه چقدر حواس پرتی! بازم گم شد؟!)) و بعد پیدا شدنش و قیافه حق به جانب گرفته و پر مدعای خودم با این دیالوگ که ((مگه میشه من چیزی رو گم کنم و پیدا نشه!)) عادت کرده بودم. حتی به یاد دارم که یکبار و ده روز بعد از گم شدنش در حالی که مطمئن بودم ایندفعه دیگه پیدا شدنی نیست، شب هنگام و به شکلی اتفاقی در کنار دسته سطل آشغال خیابان پیدا کردمش! و همونجا بود که ایمان آوردم این کلید لعنتی فقط سر شوخی رو با من باز کرده و هرگز گم شدنی نخواهد بود.

چند روز پیش و در حالی که اسباب کشی تمام شده بود و منزل رو تخلیه کرده بودم، سایر کلیدهای اونجا رو از داخل دسته کلید در آوردم تا در کنار این تک کلید پر ماجرا به ساکن جدید اون منزل تحویل بدم. وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم کف دستم رو باز کرده بودم و  رو به اون کلید براش میخوندم که ((بین ما هرچی بوده تموم شده!!))... زمانی که به پایین پله ها رسیدم چند دقیقه ای با ساکن جدید قدم زدیم و صحبت کردیم و بعد کلیدها رو بهش تحویل دادم و خداحافظی کردم... هنوز سوار ماشین نشده بودم که من رو صدا کرد و گفت: ببخشید کلیدها باید چهارتا باشن اما شما سه تا به من تحویل دادید!... نگاه کردم و در عین ناباوری دیدم درست همون کلید کم هست! بهش گفتم چند لحظه صبر کن الان پیداش میکنم،گم شدن عادت این کلید هست! و اون شوخ طبع ترین موجود غیر زنده ایه که به عمرم دیدم!... در حالی که از حرفهام متعجب شده بود، مسیری که  قدم زده بودیم رو برگشتم و در دل مطمئن بودم اینبار هم دوباره پیداش میکنم اما سه بار طی طریق اون مسیر بی فایده بود و هیچ اثری از اون کلید بر روی زمین نبود... دو هزار تومان کف دستش گذاشتم و گفتم کلید پارکینگ رو همسایه هم داره. لطفا ازشون بگیرید و بدید کلید ساز براتون بسازه! و رفتم... 









تعداد کل صفحات : 21 1 2 3 4 5 6 7 ...