آقای نوستالژی

هذیان ها (25)

یکشنبه 23 فروردین 1394




شور زندگی با تو... آه! لذتی دارد

سرسپردگی با تو... آه! لذتی دارد

 

از شروع یک مصرع تا غزل بنا کردن

شاعرانگی با تو... آه! لذتی دارد

 

((کهنه)) رنگ میبازد، در قبال ((نو)) اما

بوی کهنگی با تو ... آه! لذتی دارد

 

تا همیشه میتابی، ای طلوع بی تکرار

جاودانگی با تو... آه! لذتی دارد

 

((قهوه)) ایِ چشمت را بی درنگ مینوشم

رفع خستگی با تو... آه! لذتی دارد

 

پا به پای من باش و هرچه را بگیر از من

پابرهنگی با تو... آه! لذتی دارد

 

ای خوشا کنار تو ((فتنه)) ای به پا کردن

حصر خانگی با تو... آه! لذتی دارد

 


                                                                                      فروردین 94






ایستگاه آخر

پنجشنبه 28 اسفند 1393



و آخرین نفسهای سال 1393...


1ـ  شخصیتی که امسال با خوندن برخی مطالب و دیدن بعضی عکسها در مورد او بیش از هر

شخصیـت دیگه ای در دنـیا تحسینش کردم بدون تردیـد ((خوزه موخیکا)) رئیس جمهور اروگوئه

بوده. مردی که زندگی در مزرعه خودش رو بـه زندگی در کاخ ریاست جمهوری ترجیح میده، به

جای ماشینهای لوکس و ضـد گلوله با یک فولکس درب و داغون رفت و آمد میکنه،بـه محافظان

خودش دستـور میـده جلـوی کسانی کـه بـه او نـزدیـک میشن رو نگیـرنـد، نـود درصـد از درآمد

ماهیانـه اش رو بـه فقـرا میبخشه چون اعتـقاد داره احتیاجی بـه اون پول نیست، ساده لباس

میپوشه، وقتی کـه بیمار میشه مثـل سایر مردم میـره و در یـک بیـمارستان دولتی برای ویزیت

در صف می ایسته و در توضیـح سبک زنـدگی خودش میگه ترجیح میدم شبیه به اکثریت مردم

زندگی کنم و نـه اقلیت اونها!...خوزه موخیکا چنـد روز پیش با اتمام دوره ریاست جمهوری جای

خودش رو بـه شخص دیـگری داد. مردی کـه واقـعا نمیشه شیفتـه شخصیـت منحصر او در بین

سیاستمداران دنیا نشد.


ادامـه مطـلب




مرگ پایان کبوتر نیست!

یکشنبه 17 اسفند 1393



ـــ حسیـن پناهی، سیمین بهبـهانی و کوروش کبیر... سه شخصیت فقیدی کـه اخیرا زحمت

کشیده و در کنـار چاپلیـن و شریعـتی مطالـب زیادی رو از اون دنـیا بـرای ما ارسال میکنند!...

پیش از این اطمینان حاصل کرده بودم کـه شخصیتهای مذهبی مثل پیامبران و امامان بیشتر

احادیث خودشون رو پس از مرگ به زبان آوردند! اما کم کم دارم یقین پیدا میکنم که بسیاری

از شخصیتهای معـروف دنـیا تقریـبا نود درصـد جملات نغز خودشون رو نـه در زمان حیات بلکه

احتمالا پس از وفات بـه زبان میارن! و امروز دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی هم در این

راه به اونها کمک شایانی کرده تا در مورد مسائل روز اظهار نظر کنند!

فرض کنید که امروز صبح قیمت نان بربری 20 درصد گران شده. سه ساعت بعد وقتی شما

سری به دنیای مجازی میزنید هیچ بعید نیست که با چنین جملاتی مواجه بشید:


جمله احتمالی اول:

(( قیمت جان کندن تمام طول روز پـدر... یک نان بـربـری و دیگر هیـچ!... آه!... اندیشه بربری

نگذاشت...به برابری بیندیشیم!ـــ حسین پناهی))

کامنتهای احتمالی:

ـــ افسوس که پناهی رو در زمان حیاتش نشناختیم و این گنج رو از دست دادیم!

ـــ شاد باد روح مردی که زیاد میدانست!

***

جمله احتمالی دوم:

(( در سرزمینی که سایه خدا به واسطه دروغگویی مردمان و حاکمانش از آن برچیده شود،

نرخ قوت لایموت سر به فلک خواهد گذاشت! ــ کوروش کبیر!))

کامنتهای احتمالی:

ـــ لعنـت بر عـرب سوسمار خور، و درود بـر ذوالقـرنین!! اگر خون آریـایی داری بـرای شکسته

شدن قیمت نان به اشتراک بگذار!

ـــ ببینید که قرنها پیش چگونه پادشاه پارس چنین روزهایی را پیش بینی میکرد!

***

شعر احتمالی:

(( ای مردمـان سرسری... تا چنـد بایـد توسری!... برخیز تا ارزان شـود... نرخ گران بربری! ــ

سیمین بهبهانی!))

کامنتهای احتمالی:

ـــ درود بر بانو سیمین بهبهانی، این شیر زن عرصه شعر و ادب!

ـــ سیمین بانو! الحق که بیت به بیت اشعارت رو باید با طلا نوشت! روحت شاد...

***
سوالاتی که پس از خوندن اینگونه متنها به عقل ناقص من خطور میکنه:


1ـ  سیمین بهبهانی شاعـر بسیار توانمنـدی بود اما تا جایی کـه میدونـم پیشگوی خبره ای

نبـوده. پس چطـور میتـونستـه وقایـع پس از مـرگ خودش رو پیشگویی و اون هم نـه تنها در

قالب غزل که تخصصش بوده بلکه در انواع و اقسام قالبها بیان کنه؟!

2ـ جملات گوهربار نقل شده از کوروش در زیـر کدام خاک و بـه همـراه کدام گنـج دفن شده

بودند که به یکباره و ظرف یکی دو سال گذشته یک به یک کشف شده و فوران کردند؟!

3ـ حسین پناهی (کـه البته انسان خاصی بوده) خالق این اقیانوس بی انتهای متن و شعر

و جملات نغز، چه زمـانی فرصت میکرده قلـم رو زمیـن بگذاره و مشغـول بازی در سریالهایی

مانند دزدان مادربزرگ بشه!


تنها پاسخی که به عقل ناقص من خطور میکنه:


آدمهای نامـدار فقـط در این دنـیا بـه خلق اثـر نمیپردازنـد، بلـکه خداونـد این اجازه رو بـه اونها

میده که پس از مرگ ناظر و شاهد اخبار روز دنیا باشند و در باب این وقایع، اشعار و جملات

نغز خودشون رو به زمین ارسال کنند و در این میان عـده ای برای انتقال این جملات، وسیله

قرار میگیرند!


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: طبق تحقیق و تفحص برخی از افراد بزرگ، خیام در طـول دوران حیات خودش تنها در حدود صد رباعی

و حتی بر اساس اعتقاد عـده ای از خیام شناسان تنها در حدود پنجاه رباعی سـروده!... و ما امـروز بیـش از

هـزار و دویست رباعی از او به یادگار داریم!!

نتیجه: به زندگانی پس از مرگ ایمان بیاورید!






قصه به آخر نرسید...

دوشنبه 4 اسفند 1393



در طی سالهایی کـه در کنار هم کار میکردیم همیشه یک جمله رو بـه شوخی خطاب به هم

میگفتیـم: (( خیلی دوست دارم حلـوای مرگـت رو بخورم!)) و در مقابـل دوستان با هـم شرط

بسته بودیم کـه چه کسی دیرتـر از دنـیا خواهد رفـت! او با اطمیـنان خاطر بـه من میگفت که

قطعا بیشتـر از من عمـر میکنـه و من هـم متقابلا میگفتـم تا طعـم حلوای مرگـت زیر زبونم نره

رفتنی نیستم! حتی بعـدها کـه راهمون از هـم جدا شد این شوخی احمقانـه همچنان ادامه

داشت و حتی اگر بعـد از مدتـها همـدیگه رو میدیدیـم اولین کلامی کـه بعـد از سلام بـه هم

میگفتیم این بود که: هنوز نمردی لعنتی؟!...



ادامـه مطـلب




مظلومان تاریخ!

شنبه 25 بهمن 1393



((چرا انقلاب کردید؟!))

((اون زمان خوشی زده بود زیر دلتون...))

((ما داریم تاوان ندانم کاریهای شما رو پس میدیم!))

هر سال به خصوص در بهمن ماه همـه ما همچین جملات عجیبی رو یا بـه شکل گسترده ای در

لابلای صفحات دنیای مجازی و شبـکه های اجتماعی میخونیم یا از زبان خیلی از جوان ها خطاب

به پدر، عمـو، دایی، بقال سر کوچه! گدای سر خیابان! یا خلاصه هر بینـوای دیگری که بـه نوعی

احساس میشه در دهه پنـجاه نفس میکشیده میشنویـم و دردآور اینکه گاهی اوقات این بندگان

خدا مجبور میشن به کل منکر حضور خودشون در صحنـه انقلاب باشن تا از گزند اینگونه طعنه ها

در امان بمونن...


ادامـه مطـلب




خوب دیروز و هنوز...

شنبه 18 بهمن 1393



به شادباش آغاز سی و هفت سالگی ات!

***

1

اولین بار بابـت پایان 24 سالگی بهت تبـریک گفتـم و امروز بابـت آغاز 37 سالگیت این کار رو

میکنم. فکر میکنـم یادآوری این نکتـه کـه با احتساب امسال در حد فاصل این دو عـدد، فراتر

از 10 سالش رو از امکان دیدن تو محروم بودم بیش از اونکه نشانگر وفاداری من به تو باشه،

میتونه نشانگر این باشه که تو در مدت حضور بسیار اندکت تا چه اندازه اثر ژرف و عمیقی بر

روح و روان من داشتی... تاثیر عمیق و شگفت انگیـز انسانها بر دیگری... یکی از دلایلی که

معتـقدم نمی بایـست چنـدان از کلمـاتی مانـنـد بی وفـایی و یا بی معرفـتی و از این دست

کلمات در توصیـف انسانـهای دیگر استفاده کرد این هست کـه تصـور میکنـم اگر ما در خاطر

کسی نمی مونیـم، تـرک گفتـه میشیم و یا طبـق اونـچه از دیـگران انتـظار میرفتـه با ما رفتار

نکردند، بیش از اونکه مشکل از اونـها باشه، مشکل از ما هست که نتونستیم تاثیری عمیق

و یا دستکم شایسته، بر روح و روان اونـها گذاشتـه باشیم، وگرنه رابطه با تو بـه من آموخت

که اغلب اوقات اگر کسی بتـونه تاثیـری درخور و عمیـق ( آنچنان کـه تو بر من اثر گذاشتی)

بر قـلـب دیـگری داشتـه بـاشه، بـه نـدرت مـورد بی مهـری و یا فرامـوشی اون شخـص قـرار

میگیره.


ادامـه مطـلب




چه شامها که چراغم فروغ ماه تو است

شنبه 29 آذر 1393



امروز چهارمین سال از زندگیـت رو بـه اتمام میرسونی و با طلـوع فردا اولیـن روز از پنجمین سال

زندگی تو آغاز خواهد شد. 29 آذر از اون جهت که یادآور زیباترین لحظه زندگی من هست حتما

باید روز عزیـزی برای من باشه اما انکار نمیکنـم کـه هر سال وقـتی این روز فرا میرسه و بـه یاد

میارم کـه یکسال بزرگتـر شدی حس چنـدان خوشاینـدی بهـم دست نمیـده! ترجیـح میدادم در

حول و حوش همیـن سن و سال باقی میمونـدی و جلوتر نمیـرفتی. فـکر میکنـم اینطوری به هر

هر دوی ما بیشتـر خوش میگذشت، امـا چه کنـم کـه با روال طبیعی زنـدگی نمیشه جنگید! و

حالا که این اتفاق خواه ناخواه خواهد افتاد بزرگترین آرزویی که امسال و در این روز میتونم برات

داشته باشم این هست کـه وقتی بـه جرگه آدم بزرگها پیوستی بتـونی عمیـقا و با تمام وچود

این رو درک کـنی کـه تـمام رفـتارهـا، تـلاشـها، تصمیـم گیـری ها و انـتـخابـهایی کـه تـو میکنی

نمیبایست صرفا در راسـتای رسیـدن بـه اهـداف و آرزوهـای شخصی خودت باشه. این رو برای

تو آرزو میکنم، چون عـده بسیار کمی از آدمها میتونن این رو درک کنن و اتـفاقا همین تعداد کم

هستن که باعث میشن دنیا جای قابل تحمل تری باشه...





رویاها (2) ــ دوباره با آن مرد...

سه شنبه 18 آذر 1393



فقط چهار ماه از حضور من در اونـجا میـگذشت کـه یکی از اتاقـهای دفـتر کارش رو بـه من داد و با

اعتـمادی غیـر قابل تصـور بـه نوعی مـن رو در یکی از چندیـن حوزه ای کـه در اونـها فعالیـت میکرد

 شریـک کار خودش کرد. حضـور در کنار اون مـرد مهربان بـه منی کـه همیشه آرامش خودم مورد

تحسین دیگران بوده آرامـش عجیبی میداد، انقدر کـه شبها بـه عشق طلوع فردا و شروع یک روز

کاری دیگه چشمهای خودم رو میبستم. اون روزها جزو بهترین روزهای کاری من به حساب میان.

او بـه معنی واقعی کلمه یک هنرمند قابل احترام بود و من هیچوقت برای کار او کم نگذاشتم و یا

نخواستم که از اعتماد او سو استفاده کنم، اما...



ادامـه مطـلب




همه، درهای قصر قصه های شاد مسدود است!

سه شنبه 27 آبان 1393



در کل آدمی هستم کـه برای انجام دادن خیلی از کارها حوصله و انگیزه ای ندارم. شاید یکی از

معـدود کارهایی کـه در طـول دو سه سال گذشتـه احساس میـکردم برای انـجام دادنـش هنـوز

حوصله ای هست وبلاگنویسی بوده کـه اون هم بـه حمدالله! طی روزهای اخیر در حال پیوستن

به لیست بلند بالای سایر موارد هست! من قطعا از بابـت این موضوع حس خوبی ندارم و قاعدتا

دوسـت داشتـم جور دیگـه ای باشم، اما چه میشه کرد... بـه نظرم میاد لازمـه که یکروز بشینم

و با خودم فکر کنـم کـه چرا حوصله هیچ چیزی رو نـدارم اما حقیـقت اینجاست کـه گمان نمیکنم

برای فکر کردن به این موضوع حوصله ای داشته باشم!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: آقای ایکس! از اینکه بعـد از مدتها دیدمت و مهمـتر از اون از اینکه انقـدر سرحال دیدمت بسیار خوشحالم و

حس واقعا خوبی در درونـم دارم. البته جا داره اعتراف کنـم اگر میدونستـم قرار هست 48 ساعت بعد از گذاشتن

پست قبـلی مخاطب اون پست رو ببینـم، در آغـوش بگیرمش و با او بـه رد و بدل کردن ماچ و بوسه بپردازم! حتما

گزینه بهتر و چه بسا لطیف تری رو به عنوان مخاطب اون پست انتخاب میکردم!!







چند سانتی متر تا اسطورگی

یکشنبه 11 آبان 1393




ــ سالها میـگذره از زمـانی کـه آقـای ایکس برای خودش ارج و قربی داشت. اون زمـان من کودک

بودم و به یاد دارم که او جوانی بود بسیار قابل احترام برای اهالی محل...مردی که دوران جوانی

خودش رو به پای جنگ گذاشت و در جبهه ها برای خودش کسی بود.



ادامه مطلب






تعداد کل صفحات : 17 1 2 3 4 5 6 7 ...