آقای نوستالژی

ترین های سال!

دوشنبه 23 اسفند 1395



__ به طور معمول هشتاد درصد از کتابها رو پس از خواندن پنجاه صفحه اول کنار میگذارم که امسال هم این روال ادامه داشت. از بین اونهایی هم که کامل خوندم نمیتونم مورد خاصی که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته باشم رو به عنوان بهترین کتابی که امسال خواندم معرفی کنم اما اگر بخوام یک مورد رو انتخاب کنم میتونم به رمان((خرمگس)) اشاره کنم. حقیقتش در طول چند سال گذشته چند نفر ازم راجع به اینکه این کتاب رو خوندم یا نه سوال کرده بودند و یا بهم توصیه کرده بودند که حتما بخونمش اما از اونجا که بعضی مواقع خیلی بی دلیل دلم میخواد در مورد یکسری چیزها که نسبت بهش اصرار میشه مقاومت کنم!! این داستان رو نمیخوندم تا اینکه یکماه پیش همراه با همسرم در یک کتابفروشی بودیم و او هم با دیدن رمان خرمگس بهم گفت کتاب جالبیه و از من پرسید شما این کتاب رو خوندی تا به حال؟!... گفتم نه و همونجا تصمیم گرفتم بالاخره بخونمش و ببینم که آقای لیلیان وینیچ چه کرده!... واقعیتش این هست که بعضی از قسمتهای کتاب بسیار برام جالب و همینطور از جهاتی تعجب برانگیز بود. مثلا دیالوگی که در قسمتی از داستان وجود داره و از آرتور خواهش میشه که فقط برای پنج دقیقه جدی باشه! و او پاسخ میده مرگ و زندگی هیچ کدوم ارزش این رو ندارند که او حتی برای دو دقیقه جدی باشه! دیالوگی هست که با یکی دو کلمه جابجایی شاید ده ها بار بین من و آدمهایی که در زندگیم حضور داشتند و دارند تکرار شده! و البته موارد دیگری هم از این دست وجود داشت... در مجموع کتاب قابل توجهی بود و بدون شک باید گفت که جناب لیلیان وینیچ نویسنده قهاری بوده اما من اگر جای او بودم لحظه ای که ((آرتور)) پس از سیزده سال با ((جما)) روبرو میشه رو (اگرچه نویسنده نمیخواسته که خواننده داستان متوجه بشه شخصیت دیدار کننده با جما همان آرتور هست) کمی با آب و تاب و شور بیشتری (حداقل در رابطه با حالات چهره و حالات درونی آرتور در آن لحظه) روایت میکردم.


ادامـه مطـلب




همه کودکان داشته و نداشته من!

دوشنبه 16 اسفند 1395



1- یکی از بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که درب خانه رو باز میکنم. استقبال بی نظیر وروجک با دست و پا زدنها، ذوق کردنها و بغل باز کردنهاش... به نظر میاد او در مهربانی و البته بروز عواطف به مادرش رفته باشه... قضیه در مورد پسر اما کمی متفاوت هست. او ممکنه بیش از هرکسی برای اومدنم انتظار کشیده باشه اما معمولا این رو موقع استقبال بروز نمیده و سعی میکنه چهره اش کاملا نرمال و بی تفاوت جلوه کنه. به نظر میرسه او به خودم رفته باشه!... دلیلش رو نمیدونم (شاید و فقط شاید به این خاطر که پیش از این پای صحبت تعدادی از آدمهایی که زمان جنگ سالها در اسارت بودند نشستم) همیشه و به خصوص از سال گذشته در چنین روزی که جمع خانه ما بواسطه حضور دخترم شلوغتر شد، هروقت درب منزل رو باز میکنم ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم میرسه انسانهای متاهلی هستند که به هر دلیل منجمله اسارت در جنگ، جرم سیاسی، بدهی و یا حتی ارتکاب اعمال خلاف قانون در حبس به سر میبرند... و تصور اینکه محرومیت از تکرار چنین لحظه زیبایی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه.

***

2- چند هفته پیش در جایی بودم که دو نفر از کارمندان بهزیستی هم در اونجا حضور داشتند. با خنده بهشون گفتم من پیش از این در جایی خواندم که یک خانواده آمریکایی 19 فرزند داره و این باعث شد نسبت به اون آقا احساس حسادت کنم! و حالا قصد دارم اگر شرایط رو برای واگذاری 18 کودک بی سرپرست در کنار فرزندان خودم به من مهیا کنید در آینده این رکورد رو بشکنم!... یکی از اونها گفت اینطوری میترسم بعدش تقاضای یک مادر کمکی هم برای بچه ها داشته باشید!... گفتم تقاضای مادر کمکی نه اما شاید ازتون بخوام بابت واگذاری یک منزل با حداقل هشت اتاق خواب باهام همکاری کنید!... نفر دوم گفت از شوخی گذشته نمیدونم چرا تمام مردم دنبال این هستن که بچه به اونها واگذار بشه و چرا تمایل ندارن با تامین بخشی از هزینه کودکان بی سرپرست اونها رو دورادور یاری کنن. از این گذشته ما افراد نیازمند زیادی در کشور داریم که سن و سال بالایی دارند و مثلا دانشجو هستند و نیاز به حمایت دارند اما اغلب مردم دنبال سرپرستی یک کودک هستند... گفتم من هم مثل اغلب مردم هستم!... گفت خب یکی با شرایط شما که خودش صاحب فرزند هست خیلی سخت ممکنه بتونه موفق به گرفتن سرپرستی یک بچه و بزرگ کردن اون در منزل خودش بشه. چون اولویت با افرادی هست که صاحب فرزند نمیشن و یکی مثل شما اولویت سوم یا چهارم میتونه باشه... با خنده گفتم قانونی مزخرفتر از این وجود نداره! و بعد با تاکید شوخ طبعانه ای گفتم: یک بچه نه! من هجده تا میخوام و هر هجده تا باید سنشون کم باشه و در خانه خودم بزرگ بشن!... نفر اول گفت خوبه! با این همه اصرار فکر کنم خیلی آرزو دارید یک گردان بچه رو زیر نظر خودتون تربیت کنید تا با خصوصیات اخلاقی خود شما تحویل جامعه داده بشن... گفتم اتفاقا برعکس! آرزو دارم یک گردان بچه فاقد خصوصیات اخلاقی خودم رو تحویل جامعه بدم!!... هردو از این جمله خوششون اومد و برای دقایقی شروع کردند به خندیدن با صدای بلند... در حالی که از بین تمام حرفهایی که زده بودم جمله آخر جدی ترین بود!







دنیای زیبای ثورو

چهارشنبه 11 اسفند 1395



"من به جنگل رفتم چرا که مایل بودم آنچنان که میخواهم زندگی کنم، تنها با آنچه در زندگی از اهمیت برخوردار است روبرو شوم و ببینم آیا قادر هستم آنچه را که زندگی میتواند به من بیاموزد فرا بگیرم؟ و در انتظار آن روز نمانم که مرگ فرا رسد و ببینم که زندگی نکرده ام"

 ***

((زندگی ساده و بی پیرایه))... ثورو دریافت که این نوع زندگی کوتاهترین راه رسیدن به بهشت! است. برای آنکه به حقیقت راه یابی، کافی ست فقط این اصل ساده را همواره در خاطر نگه داری و ببینی حداقل احتیاجات تو چیست. در سال 1849 که طلای کالیفرنیا مردم را به جنون کشانیده بود او حیرت زده می پرسید: ((این همه شور و ولوله و هیجان به خاطر چیست؟!))  در دیده او اشعه زرین آفتاب که بر قطره بلورین شبنم میتابید به مراتب دل انگیزتر و گرانبهاتر از فلزات و سنگ های قیمتی بود. او برآن شد که مدتی از دنیا کناره بگیرد و این از آن جهت نبود که از اجتماع گریزان باشد بلکه برعکس به معاشرت و مصاحبت بسیار شایق بود. از رقص و آواز و گفتگوهای نشاط انگیز لذت می برد و چنان که یکی از دوستانش گفته است: هیچ کس از شوخی بجا چون او از ته دل خنده سر نداده است.


ادامه مطلب




دلخستگیها (32)

شنبه 7 اسفند 1395



1

برای آنکه نگویند: جسته ایم و نبود

تو آنکه جسته و پیداش کرده ام آن باش!... (حسین منزوی)

2

تقریبا دو سال پیش بود که به طور اتفاقی وارد وبلاگش شدم. نوشته ها حاکی از یک شکست عاشقانه بود و بدون استثنا تمامی پست ها ناله و نفرین و فحش و آرزوی مرگ و سوختن برای خانوم ایکس که ظاهرا طرف مقابلش بوده!... احساس میکنم قلم خوبی داره (اگر روزی به من میگفتن یک تیم نویسندگی تشکیل بدم! حتما در تیم خودم انتخاب میکردمش) و تقریبا هرچند ماه یکبار با امید فراوان به اینکه تغییری در نوشته ها و طرز فکرش ایجاد شده باشه یا فقط یک پست عاری از ناله و نفرین در بین پستهاش گنجانده باشه سری به وبلاگش میزنم اما هربار آش همان و کاسه همان!... هیچوقت هم کامنتی براش نگذاشتم چون به طور معمول اگر بخواهی به اینگونه افراد کمک بکنی و از سر دلسوزی راهنمایی بدی و مثلا بنویسی: ((عزیز من! این حجم از کینه و نفرت و و دشنام و آه و ناله که حالا به جای آن عشق ظاهرا سوزان اما سراسر خودخواهی شما نشسته جز اینکه لذت زندگی رو ازت بگیره و بیمارت بکنه و قدرت این قلم زیبا رو تباه کنه هیچ چیز دیگری برات نداره)) در جواب خواهد گفت: ((برو گمشو! از همتون بدم میاد!!))... حالا تو بیا بهش بگو: ((من چکاره ام این وسط؟!... من که یک گوشه نشستم دارم چایی نباتمو میخورم!))... پاسخ خواهد داد: ((تو هم دستت با اون عفریته توی یک کاسه هست!! چیه؟ تو رو اجیر کرده بیای اینجا اینها رو بنویسی بلکه حلالش کنم؟! هیهات من الذله!...اصلا از این به بعد پی نوشت هامو اختصاص میدم به فحش دادن به تو!))... به همین خاطر فقط باید امیدوار بود تا دیدگاه اینگونه افراد به واسطه فعل و انفعالاتی که در گذر زمان در درونشون به وجود میاد یا به واسطه ورود افراد جدید در زندگیشون تغییر کنه.

3

یک: یادمه از جمله ایرادهایی که داشتی این بود که هرگز و به هیچ قیمتی قبول نمیکردی حرفت اشتباهه. البته بعید میدونم حالا هم تغییر محسوسی کرده باشی.

دو: نمیدونم. شاید هم قبلا واقعا اینطور بوده. اما...

یک: نه شک نکن که همینطور بوده عزیز دل من. هیچوقت نمیخواستی بپذیری که ((تو)) هم ممکنه اشتباه کنی.. نه فقط در مورد مسائل پیچیده زندگی که حتی در مورد مسائل بدیهی هم اینطور بود. حتی یادش هم میفتم خنده ام میگیره. مثلا یادمه میگفتی تعداد دندان های شیری انسان 18 تا هست. بعد من با سند علمی ثابت میکردم 20 تا هست اما باز هم نمیپذیرفتی که حرف من درسته!

دو: ولی من حالا عوض شدم و نمیدونم چرا تو نمیخوای این رو باور کنی... بر فرض همون مثالی که زدی مثلا اگر امروز با سند و مدرک بهم ثابت کنی که تعداد دندانهای شیری انسان 20 تا هست چرا نباید قبول کنم؟!... واقعا قبول میکنم و میپذیرم که تو داری درست میگی.

یک: باورش سخته... یعنی باید باور کنم؟!

دو: اوهوم...  البته اینم بگم در اینصورت یقین پیدا میکنم اشتباه از خداوند بوده که دو تا زیاد آفریده!!

4

چند وقت پیش نشریه علمی لانست اقدام به معرفی 10 کشور تنبل جهان کرد که بنده در کمال تعجب متوجه شدم برای اولین بار در یک نوع رده بندی که مربوط به مسائل منفی میشه نام میهن اسلامی ما در بین ده کشور اول وجود نداره! اینکه میگم برای اولین بار دلیلش این هست که ما پیش از این در رده بندی غمگین ترین کشور، بیشترین فرار مغزها، بیشترین فساد اداری، بیشترین مصرف لوازم آرایش، بیشترین مصرف تریاک!، بی ارزش ترین واحد پولی و ده ها مورد دیگر از این دست روی سکو رفته بودیم!... شب رو با نگرانی تمام سحر کردم و اول صبح مسئله رو از طریق ایمیل از روابط عمومی نشریه لانست پیگیر شدم! فکر میکنید جواب چی بود؟!... بله! اونها دو ماه پیش فرم شرکت در نظرسنجی تنبل ترین کشورهای جهان رو به کشور ما ارسال کردند اما اینجا حتی کسی حالش رو نداشته که این فرم رو پر کنه!! و بدین ترتیب اصلا در این بررسی مد نظر قرار نگرفتیم!

5

"خانم! زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجه یک نقاش، یک نقاش عاشق به شما نگاه میکردم. من مانند کسی به شما نگاه میکردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد. زندگی کردن با بی قیدی هرچه تمامتر و شادی مخفیانه. زندگی ای که نسبت به فرداهایش کاملا بی قید است... خانم! دوستتان دارم، حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد. مسلما نوشتن نامه های عاشقانه کاری چندان جدی و پولساز نیست اما اگر هیچکس نامه عاشقانه نمی نوشت، اگر دیگر هیچکس به این زندگی یادآوری نمیکرد که چقدر خالص است، سرانجام زندگی به خودش اجازه میداد که بمیرد. موافق نیستید؟! "

((غیر منتظره _ کریستین بوبن))

6

اینکه خانم مهستی خوانده اند: من همون شاخه نباتم به خدا/توی چشمام من طنازو ببین!/تو سکوتم که به عرفان میرسه!!/ غزل خواجه شیرازو ببین... این نشان میده که ایشان و خانم لیلا کسری ترانه سرای این اثر (که روح هردوشون شاد باشه) چندین دهه پیش مرزهای خودستایی رو درنوردیدند! و ما هرچقدر هم در این زمینه تلاش کنیم خاک پای این عزیزان هستیم!!... بله! دست بالای دست بسیار است.

7

کاریکاتور برنده جایزه اول در جشنواره ذهن درخشان کشور مکزیک :

 ابوالفضل محترمی

ابوالفضل محترمی؛ نماد هنر، متانت، آرامش، فروتنی و سربه زیری برای من.

ایکاش راهی برای بازگشت این مرید ناخلف به کنار مراد دوست داشتنی خودش باقی مانده بود!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: متاسفانه با خبر شدیم یکی از دوستان خوب و خوانندگان قدیمی این وبلاگ، هفته گذشته در سانحه ای دلخراش با افتتاح وبلاگی به نام ((مشق نوشته)) به جرگه وبلاگنویسان پیوست!... برای این دوست گرامی آرزوی موفقیت کرده و تصور میکنم این حرکت انقلابی! حاوی دو درس بزرگ برای ما بود. اول اینکه حتی وقتی در حدود یک سده!! (حالا شاید یک خرده کمتر!) از عمرت گذشته هنوز هم میتونی شروع کننده یک راه باشی و هرگز برای چیزی دیر نیست که این خودش درس بزرگی برای همه جوانان و نوجوانان از جمله بنده! بود. درس دوم اینکه باز هم مثل معروف ((بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت)) آویزه گوش ما شد! ایشان که یک عمر مشغول صدور دستور ((مشق)) نوشتن به کودکان این مرز و بوم بود حالا دیدیم که چگونه ((مشق نوشته)) ایشان را گرفت!... آرزو میکنم این دوست گرامی با تلاش و ممارست فراوان روزی به دومین نویسنده بزرگ این کشور تبدیل بشه (امیدوارم از من نخواهید که اولینش رو معرفی کنم چون امکان داره خدایی نکرده حمل بر خودستایی بشه! و مجددا دوستان چشم تنگ بنده شروع کنن به معرفی روانپزشک و غیره!...متاسفانه امروز اینها با سواستفاده از مظلومیت من! راه آزادی بیان رو به روم بستند!... اینها دوستانی میخوان مثل خانم مهستی و لیلا کسری تا بفهمن خودستایی حقیقی یعنی چه!)







رویاها (3)... داستان عزیز من!

چهارشنبه 4 اسفند 1395



سالها پیش در انتهای خیابان گیشا تپه هایی جنگلی و با صفا وجود داشت که هفته ای دو سه مرتبه عصرها به اونجا میرفتم. در قسمتی از سراشیبی یکی از تپه ها و در لابلای درختها برای خودم جایی دنج پیدا کرده بودم که به طور معمول کسی گذرش به اونجا نمیفتاد و هربار چند ساعتی در اون مکان با خودم خلوت میکردم...


ادامـه مطـلب




چنین پسر که تویی، آفت روان پدر!

جمعه 29 بهمن 1395



میگم: ((من هرشب دارم درباره زود خوابیدن باهات حرف میزنم. لطفا شبها زودتر بخواب که هفته ای دو مرتبه خواب نمونی)) میگه:((شما خودت چرا زودتر نمیخوابی؟ شما که زودتر از من باید بیدار بشی!)) میگم: ((من عادت دارم و تا حالا هم نشده خواب بمونم. ولی تو هفته ای دو سه بار داری خواب میمونی!)) میگه: ((از کجا معلوم شما هم بعدا چند بار خواب نمونی! پس زودتر باید بخوابی!)) میگم: ((چراغ اتاقت رو خاموش کن بخواب! تو نباید به من کار داشته باشی! )) میگه: (( پس شما هم نباید به چراغ اتاق من کار داشته باشی! گوشیت رو خاموش کن بخواب!)) خنده ام میگیره. دستم رو میگیرم جلوی صورتم و میخندم تا اگر از اتاق بیرون اومد خنده ام رو نبینه و همچنان جدی باشم. میگم: ((از مدرسه اخراجت میکنن اگر همینطوری غیبت کنی!)) میگه: ((نه! یکنفر توی کلاسمون هست از من بیشتر خواب میمونه ولی اخراجش نکردن!)) میگم: ((از تو بیشتر؟! بعید میدونم توی دنیا بچه ای باشه که از تو بیشتر خواب مونده باشه ها!)) میگه: ((شما مگه از کل بچه های دنیا خبر داری؟! شما داری همه رو میبینی؟! پس چرا من نمیتونم همه رو ببینم!)) میگم: ((آره! من پدرت هستم و این قدرت رو دارم که همه بچه های دنیا رو ببینم!)) میگه: ((پس اسم یه بچه رو توی آرژانتین! بگو که خواب نمیمونه؟!)) میگم: (( آنتونیو نیمار!)) میگه: ((نیمار که فوتبالیست برزیلیه!)) میگم: ((خب اینها توی یک منطقه دنیا هستن. ممکنه اسمهاشون شبیه هم باشه. بعدش هم من دارم چند میلیارد بچه رو میبینم. اسم هاشون رو قاطی میکنم خب!)) میگه: ((نه اگر واقعا میبینی باید درست بگی!)) میگم: ((سرخیو پابلو آیرسکو از آرژانتین! و ولفگانگ اشمیت از آلمان!)) میگه: ((از کجا بدونم که این اسمها واقعا مال یه بچه توی آرژانتین و آلمانه و شما داری درست میگی؟!)) میگم: ((این مشکل توئه. من که دارم میبینم!)) میگه: ((نه! باید ثابت کنی!)) میگم: ((کاش میشد از دیدنم فیلم بگیرم. ولی متاسفانه خدا اجازه نمیده!)) میگه: ((نخیر! باید ثابت کنی!))... میگم :((حالا تو خودت چطوری میتونی ثابت کنی همه جای دنیا بعضی بچه هایی هستن که بیشتر از تو خواب میمونن؟))... میگه: ((یکیش همین همکلاسیم!... میتونی بیای مدرسه بپرسی!))... خنده ام میگیره و ایندفعه پتو رو میکشم روی سرم و آروم میخندم. توی ذهنم در حال ساختن جمله ای جدید هستم که اینطور مفتضحانه مغلوب نشده باشم که یکدفعه از اتاق بدو بدو میاد بیرون و پتو رو از روی سرم میکشه و با خوشحالی فریاد میزنه: ((آها! داری میخندی اون زیر؟!... پس فهمیدی بچه هایی هم هستن که بیشتر از من خواب میمونن!))







چون به قدرت میرسی آن کار دیگر میکنی!

دوشنبه 25 بهمن 1395



چند ماه پیش بود که الفاظ به کار گرفته شده توسط یکی از گویندگان خبر سیما در وصف عده ای از سیاستمداران خارجی با واکنش مردم مواجه شد و ایشان در پاسخ به سوالات اینطور گفت که: ((من خودم هم مخالف این ادبیات هستم و در این قضیه تقصیری ندارم. متن خبر توسط عده دیگری نوشته میشه و حتی وقتی ما ازشون میپرسیم چرا اینها رو باید بخونیم به ما پاسخ میدن که به شما ربطی نداره!))... وقتی این مصاحبه رو میخوندم در جمعی نشسته بودیم و همون لحظه با دوستان صحبت از این بود که این دنیا مگر چقدر ارزش داره که یکنفر مثل گوینده خبر برخلاف اعتقادات خودش برای یک لقمه نان اینطور خودش رو بنده حکومت یا هرکس دیگری بکنه! یعنی این آدم نمیتونه جای دیگری یک لقمه نان دربیاره و با عزت زندگی کنه؟!... 


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (31)

پنجشنبه 21 بهمن 1395



1

اگر میشد صدا را دید

چه گل هایی!

چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

به هر آواز میشد چید

اگر میشد صدا را دید... (شفیعی کدکنی)

2

چند وقتی هست که افسانه شیعه شدن آلبرت انیشتین در اواخر عمر و یا داستان تعریف و تمجید او از امام ششم شیعیان! و مطالبی از این دست در رابطه با ارادت او نسبت به دین اسلام، بیش از پیش توسط عده ای در قالب شبکه های اجتماعی دست به دست میچرخه... متاسفانه نسبت دادن یکسری از علایق و یا نقل قولها نسبت به بزرگانی که از دنیا رفته اند در جهت تشویق دیگران به پیروی از  یک مرام و مسلک مذهبی یا سیاسی خاص، یکی از کثیف ترین کارهایی بوده که بشر هیچگاه از انجامش دریغ نکرده... و البته اینبار کسی هدف قرار گرفته که در واقع شواهد مستند نشون میده در طول زندگیش هیچ یک از ادیان رو نمیپذیرفته! ...من خلاصه ای از دو نقل قول از کتاب ((دین سازان بی خدا)) نوشته زنده یاد پروفسور مسعود انصاری که همواره ایشان رو تحسین کردم و از شخصیتهای مورد علاقه ام بودند در اینجا میارم:

((جیمز رندرسون خبرنگار علمی روزنامه مشهور گاردین در نوشتاری که در روز 13 ماه مه سال 2008 در روزنامه گاردین به رشته نگارش درآورد مینویسد انیشتین زمانی اظهار داشت: اسلام یعنی دین بدون علم و دین بدون علم یعنی نابینایی!))

((انیشتین در روز سوم ژانویه 1954 در پاسخ به یکی از فیلسوفان در نامه ای که موجود می باشد با خط خود و به زبان آلمانی نوشته است: بنا به باور من انجیل مجموعه ای از مطالب قابل احترام اما در عین حال افسانه های توخالی است! همچنین بنا به باور من دین یهود مانند سایر ادیان مجموعه ای از کودکانه ترین خرافات است!))

3

یکی از دوستان هم نوشت: چون شما به تحقیقات! علاقمند هستید، من هم در مورد وبلاگ شما تحقیق کردم و دیدم تا به امروز 835 بار از کلمه ((هرگز)) در پست هاتون استفاده کردید و این کلمه تقریبا در تمام پستهای شما وجود داره! ... و بعد هم زحمت کشیده و تحلیلی ارائه کرده در مورد اینکه دلیل استفاده زیاد من از این کلمه نه علاقمندی به اون، بلکه میتونه هراس از این کلمه باشه... به هرحال از این دوست عزیز تشکر میکنم و بابت تحلیل بلندبالایی که برای نوشتنش زحمت کشیدند ممنونم، هرچند که حدس میزنم عدد استخراج شده توسط ایشون مثل اعدادی که بعضا خودم استخراج میکنم من درآوردی باشه!... در هر صورت بنده از این پس تمام سعی خودم رو میکنم که دیگه ((هرگز)) از این کلمه استفاده نکنم!

4

اخیرا در جایی خوندم که بازار حماقت در ژاپن هم توسعه پیدا کرده! و در اونجا برخی از مردم کف دستشون رو عمل میکنن تا با تغییر خطوط کف دست، سرنوشتشون تغییر کنه!... شاید برای اونها جالب باشه که بدونند در  ایران مردم نه با تغییر خطوط کف دست که  با تغییر خطوط موبایل خودشون میتونن کاری کنن که هم سرنوشت خودشون و هم ده ها نفر تغییر پیدا کنه! بنده خودم کسی رو میشناختم که با یک خط موبایل در بازار فعالیت میکرد و چند سالی به کسب اعتبار پرداخت. بعد یکهو در حالی که چند صد میلیون سرمایه مردم در دستش بود تصمیم گرفت خط موبایل خودش رو عوض کنه و بدین وسیله ناگهان سرنوشت جماعتی تغییر کرد...برخی از اون بندگان خدایی هم که سرنوشتشون عوض شده همین حالا از داخل زندان به بنده پیغام دادند که پیام دوستی اونها رو به مردم ژاپن مخابره کنم!

5

آفاق را گردیده ام، بسیار خوبان دیده ام، اما ((خود)) چیز دیگرم!

اغلب اوقات، دوستان چشم تنگ بنده! وقتی که من این شعر رو زمزمه میکنم میگن شما دچار خودشیفتگی مزمن هستی و یا میپرسن چرا از رفتن به روانپزشک امتناع میکنی؟! و یا غیره و ذلک ...من تعجب میکنم که چرا اونها نمیخوان مثبت نگر باشند؟! مثلا میشه با خودشون بگن: این بشر حاضر شد وزن شعر رو خراب کنه و در ضمن زحمت زمزمه کردنش رو هم بکشه تا در قبال اینها یک حقیقت بزرگ رو برای ما روایت کنه!!

6

خلق یک متن، خلق یک نقاشی، خلق یک مجسمه، خلق یک موسیقی، خلق یک شعر، خلق یک کوفت، خلق یک زهرمار!... بدون شک لذت ((خلق کردن)) یکی از بی نظیرترین لذت هایی هست که هر آدمی میتونه تجربه کنه و لحظه اوج این لذت لحظه ای هست که اثر خلق شده به پایان میرسه و میتونی نظاره اش کنی. اما شاید این فقط محدود به زندگی زمینی انسانها نباشه... در بحث تناسخ نزد عده ای اعتقادی وجود داره که بر حسب اون میگن خداوند به انسانهایی که بر اثر چندین بار آمدن و رفتن به این دنیا روح اونها به درجات بالایی از کمال میرسه این اجازه رو میده تا در دنیای دیگر لذت خلق کردن رو تجربه کنند. خلق کردن موجوداتی زنده و کوچک در جهان های دیگر...

7

یک: صدامو داری الان؟

دو: بله! صدای قشنگت رو دارم... از اقلام مختلف سرتابه پای وجود عزیز شما خوشبختانه لااقل در این لحظه این یک قلم رو دارم!

یک: مرسی!

دو: مرسی از چی؟ از اینکه طبق روال دلخواه شما وضعیت داشته ها فراتر از این یک قلم نمیره؟!

یک: نه!...

دو: بگذریم... از پدرت بگو؟ حالش خوبه؟

یک: میگذرونه... مگه این روزها کسی رو هم توی این دنیا سراغ داری که حالش خوب باشه؟

دو: اوهوم!...خودم!

یک: خب خدا رو شکر، هزار مرتبه شکر.... چه خوب که حالت خوبه.

دو: آره! البته نه اینکه سراسر ایام سال اینطور باشه.

یک: پس کی؟

دو: مثلا همین حالا... همین چند دقیقه ای که میتونم صدات رو بشنوم!

یک: دست بردار... 

دو: از چی؟... از اینکه تنها آدم این دنیا هستم که چند دقیقه در سال حالش خوبه؟!!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: از دو تا از دوستان وبلاگنویس تشکر ویژه ای دارم. یکی دوست همیشه ماندگار و قدیمی جناب چوپان (پدر وبلاگنویسی این مرز و بوم!) بابت پستی که در اون یادی از نوشته من کردند. من امیدوارم دیگه هیچوقت خواب خدمت سربازی رو نبینند(اومدم بنویسم امیدوارم هرگز خواب سربازی رو نبینند گفتم الان تعداد ((هرگز)) ها میشه 838 تا!) و به جای اون خواب چیزهایی که دوست دارند! (مثلا گرفتن یک شام از من بعد از گذشت دو سال از پیروزی در اون شرط بندی کذایی) به سراغشون بیاد... دیگری دوست بزرگوارم در وبلاگ ((اینجا سکوت هم  فریاد است)) که همیشه نسبت بهشون ارادت ویژه و خاصی دارم و شخصیت بسیار بالای ایشان بارها من رو به تحسین واداشته. ایشان در رابطه با پست قبلی زحمت کشیده و مطلبی رو نوشتند. خاطره ذکر شده جالب بود و البته من هم توصیه نهایی ایشان رو در مورد بسیاری از خواسته ها و البته نه همه اونها تایید میکنم.







آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند...

دوشنبه 18 بهمن 1395



وقتی اون شب سرد و منحوس تمام شد در حین ناامیدی با خودم فکر میکردم نهایتا با یک وقفه چند ماهه مجددا میبینمت و شاید خنده دار باشه که در اون برهه از خودم میپرسیدم چطور باید چند ماه صبر کرد؟! بعد از گذشت یک سال تصورم این بود که این اتفاق نهایتا در سال دوم یا سوم (به خصوص که همیشه فکر میکنم بر روی عدد 3 باید اتفاق خاصی بیفته!) خواهد افتاد. بعد از گذشت سال سوم نظرم بر روی عدد 5 بود و بعد از عبور از سال پنجم روی عدد 7 نظر مثبتی داشتم! سال هفتم گذشت و با خودم فکر میکردم حتما مثل اغلب اتفاقات مهم زندگیم عدد 9 نقشی رو ایفا کرده و اینبار دیدار تو رو به ارمغان خواهد آورد. سال نهم هم گذشت و از پی اون سالهای دیگر و دیگر... و شاید این طبیعت آدمیزاد هست که وقتی راهها رو بسته میبینه سعی میکنه خودش رو به اشکال مختلف و با توسل به خرافاتی که شاید اعتقاد چندانی هم به اونها نداره آرام کنه... قابل انکار نیست که داستان این ممنوع الملاقاتی برای من کمی عجیب و طولانی تر از حد تصور بوده و بدون شک هرگز گمان نمیکردم انتظار برای وقوع یک اتفاق به ظاهر ساده مثل دیدار دو نفر با یکدیگر، اسیر چنین معادلات پیچیده! گنگ و سوال برانگیزی بشه، تا جایی که به مرور زمان پا رو از سبد یک اتفاق خوشایند در روزهای اولیه بیرون گذاشته و در سالهای بعد به سبد رویاها افزوده بشه... و آنچه در تمام این سالها یکی از رویاهای من بود بازگرداندن تو به جریان زندگی خودم و ایجاد دستکم یک ارتباط مداوم دورادور بوده. رویایی توام با صبر، سکوت، احترام بی پایان و انتظار جهت فراهم شدن شرایطی مناسب و البته گاهی اوقات شنیدن کنایه از زبان مردمانی با اذهان بیمار و البته بی تقصیر... صد البته گاهی میشد به جای هر سال در همین تاریخ قراردادن پستی بابت تبریک سالروز میلادت، تکرار مکررات و از نو نوشتن جملاتی که شبیه اونها بارها و بارها در حافظه این خانه مجازی ثبت شدند و نشستن و انتظار کشیدن برای ایجاد یک موقعیت مناسب توسط گردش چرخ، دل به دریا زد و به دنبال ایجاد کردن فرصتی بزرگتر توسط خود بود. اما اونچه من رو برخلاف روال دیگر امور از ریسک کردن و انجام هرگونه اقدام احمقانه ای باز میداره ارزش بیش از اندازه هدفم و جلوگیری از اینکه با اقدامی غیر معقول، روزنه ها کورتر شده و در ضمن همین مجوز قانونی سالانه! برای چند دقیقه شنیدن صدای تو در سالروز میلادت، که در سالیان اخیر تنها دلخوشی با ارزش باقیمانده از این رابطه هست هم لغو بشه بوده. کما اینکه هنوز به خاطر دارم سال گذشته در این تاریخ، چگونه همین دلخوشی به ظاهر کوچک که برای من بسیار با ارزش هست به موقع به دادم رسید و زمانی که بر حسب اتفاق روز عمل جراحی مختصر اما دلهره آور پسرم با روز میلاد تو همزمان شده بود، تماس با تو برای عرض تبریک و در پی اون شنیدن صحبتهای تو از پشت خط تلفن با آن لحن همیشه مهربان و مادرانه ای که تمام آشفتگی های درونم رو نابود میکنه باعث شد اون روز سخت و عذاب آور در پیچاپیچ راهروهای بیمارستان با شرایط بسیار بهتری سپری بشه.

من هنوز هم تصور میکنم که با گذشت زمان، در ادامه راه و در هیاهوی فراز و نشیب های زندگی بالاخره سیر اتفاقات روزی مسیر رو هموار کرده و اون لحظه ناب فرا خواهد رسید. 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: یکسال دیگر بزرگتر؛ یکسال دیگر عزیزتر شدی...

پ ن 2: هیچ چراغی برای همیشه قرمز نخواهد ماند. 








خواب دیدم در خواب، آب آبی تر بود!

یکشنبه 10 بهمن 1395



چگونگی فعالیت مغز در هنگام خواب برای من همیشه جزو اون دسته از سوالات اسرارآمیزی بوده که خیلی دوست داشتم پاسخش رو بدونم. چه اون زمان که راه حل برخی از مشکلاتم رو در خواب پیدا کردم و چه زمانی که طی یک دوره چند ساله مداما خواب مکانی سرسبز و تپه مانند رو میدیدم که هربار اتفاقات جالبی در اونجا می افتاد (همیشه از خودم میپرسیدم این مکان کجاست و چطور این افتخار نصیبش شده!! که به کرات میزبان من در خواب باشه! و البته آخرش هم نفهمیدم و هنوز هم تصور میکنم شاید اون مکان واقعا وجود داره و  روزی در دنیای بیداری اونجا رو ببینم) به دفعات این سوال برام پیش اومده که آیا تنها فعالیت مغز آدمیزاد هست که باعث دیدن خواب میشه و یا روح انسان هم در این قضیه دخیل هست (که تصور میکنم مورد دوم محتمل تر باشه)... برای من هیجان انگیزتر اینکه در طول دو سه سال اخیر یک سلسله اتفاقات جالب توجه دیگری هم به دنیای دوست داشتنی و شگفت انگیز خوابها اضافه شده. از جمله رد و بدل شدن دیالوگهایی بسیار جذاب و البته در بیشتر موارد طنزگونه که به دفعات  باعث شده از شدت خنده از خواب بیدار بشم و اتفاقا پس از بیداری باز هم تا دقایق زیادی به خندیدن ادامه بدم! (و البته به این فکر کنم که مغز انسان در حالت خواب چطور میتونه مکالماتی رو ساخته و پرداخته کنه که حتی در عالم بیداری قادر به ساخت اونها نیست!!) و  یا متبادر شدن یک مصرع شعر به ذهنم و تکرار شدن اون در عالم خواب که باعث شده نیمه های شب و یا حتی صبح اون روز وقتی که بیدار میشم سعی در یادآوری و تکمیل اون مصرع داشته باشم!! و یا به جریان افتادن و چرخیدن یک آهنگ یا ملودی خاص در مغز که هرگز پیش از این نشنیده بودم.


ادامه مطلب






تعداد کل صفحات : 22 1 2 3 4 5 6 7 ...