آقای نوستالژی

دلخستگیها (27)

سه شنبه 5 مرداد 1395



1

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را ... ((سعدی))


2

آنگاه خدا نزد یعقوب آمد و تا صبح کشتی گرفتند! زمانی که سپیده دم شکوفا شد، چون خداوند نتوانست بر یعقوب چیره شود!! به ران او لگدی پرتاب کرد! و به یعقوب گفت: مرا رها کن، چون سپیده دم شکفته است! یعقوب به خداوند گفت: تا مرا برکت ندهی تو را رها نخواهم کرد! خداوند از یعقوب نامش را پرسید!! و یعقوب پاسخ داد نامش یعقوب است. خداوند گفت: از این پس نام او اسرائیل خواهد بود و نه یعقوب. به همین دلیل فرزندان یعقوب، یعنی یهودی ها بنی اسرائیل نامیده شدند!!... ((تورات ـ سفر پیدایش ـ باب 32 ـ آیه 24))

به نظرم هر انسان خردمندی با خواندن تورات از خودش سوال خواهد کرد که آیا به راستی این کتاب با توصیفات سخیفی که از آفریدگار هستی ارائه میدهد یک کتاب آسمانی ست؟!.. آش انقدر شوره که آلبرت اینشتین که خودش یک یهودی زاده بود این دین رو پکیجی از کودکانه ترین خرافات توصیف کرده!

3

این مبارزه تمام ناشدنی پتانسیل این رو داره که عاقبت من رو از پای در بیاره. درست وقتی فکر میکنم در گوشه رینگ کارش رو تموم کردم دوباره بلند میشه و مشتهای قدرتمند خودش رو به سمت من روانه میکنه و این ماجرا مدام در حال تکرار بوده و هست... سالهاست که نشسته ام و در خلوت، شاهد از بین رفتن و سوختن جسمم به وسیله دستان خودم هستم. اندوهگینم و در عین حال نمیتونم از این رنج با کسی بگم. اندوهگینم برای انسانی که توانایی این رو داشت بسیار بهتر، مفیدتر و فراتر از اینها باشه اما بیش از نیمی از توانایی هاش در نیمی از مسیر زندگی صرف مبارزه در این رینگ شد...


4

اخیرا ویدئویی از آقای فتح الله گولن (که از جانب رئیس جمهور ترکیه به دست داشتن در کودتای اخیر متهم هست) منتشر شده که در اون جناب گولن ضمن اعلام انزجار از جماعت ایرانی در بخشی از این ویدئو گفتن: (( اگر روز قیامت بگویند راه بهشت از ایران میگذرد من به دنبال راه دیگری خواهم گشت! و سوال میکنم آیا راه دیگری برای ورود به بهشت وجود ندارد؟)) که این جملات بعلاوه حرفهای دیگری که ایشان به زبان آوردند باعث ناراحتی و خشم عده ای از هموطنان همیشه آماده خشم ما هم قرار گرفته. من از کنار سایر حرفهای فتح الله! که در اینجا ذکر نشد عبور میکنم چون میدونم دوستان زیادی هستن که زحمت رفتن به صفحه ایشان و به رخ کشیدن فرهنگ اصیل ایرانی رو میکشن! اما به نظرم این بخش صحبت این بنده خدا که در بالا آورده شد خیلی هم بیراه نیست... وجدانا اگر شما خودتون (به امید خدا هرچه زودتر!) برید اون دنیا و واقعا همون بهشت کذایی که در اذهانتون ساخته شده وجود داشته باشه و اونجا مسئولین امر! بهتون بگن راه ورود به بهشت از جایی بر روی کره زمین عبور میکنه، اولین چیزی که به ذهن منحرفتون میرسه اینه که اون مکان یا باید لاس وگاس باشه یا جزایر قناری و یا در بدترین حالت همین آنتالیا... و زمانی که مسئولین نقشه راه رو بهتون بدن و ببینید اون مسیر از ایران میگذره اولین چیزی که به شخص مقام مسئول بگید این هست که: ((داداش راه نداره ما از این مسیر نریم؟!)) و بعد که ایشان بگن نه، بعید نیست شما طبق عادت حتی دست توی جیبتون بکنید و یک تراول بیرون بیارید و بگید: (( میریم گیر میکنیم... داستان میشه... یه کاریش بکن اینم شیرینیت!)) و بعد که ببینید باز هم راه نداره و اونجا از این خبرها که اینجا بوده نیست! تازه با طرف درگیر هم بشید که ((خب پدرسوخته! این همه جا چرا باید از اینجا...))

5

"مدیر یک شرکت چینی برای تنبیه کارکنان خود به خاطر عدم رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده، آنها را مجبور کرد کدو تنبل بدمزه بخورند!"... این خبر از اون جهت قابل توجه و البته تلخ هست که احتمالا در نقطه ای دیگر از این دنیا و مثلا در برخی کشورهای آفریقایی همین کدو تنبل بی مزه میتونه به عنوان جایزه و بابت تشکر جهت رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده به پرسنل اهدا بشه!!


6

یک: دلیل اینکه انتخابش کردی چی بود؟

دو: میشه بگی چرا این سوال رو میپرسی!

یک: راستش دیشب توی مهمونی این سوال رو از همسرت پرسیدم. دوست داشتم جواب تو رو هم بدونم.

دو: چه جالب!... خب چرا نباید انتخابش میکردم؟! اون عاشق منه. نزدیک به ده سال بود که هرکجا میرفتم مثل سایه دنبالم بود و صدام میکرد. نیمه های شب از دیوار اتاقم بالا میرفت و سرش رو به گوشه پنجره میچسبوند و ساعتها نگاهم میکرد. ضمن اینکه اون سرشناس ترین روانپزشک این منطقه ست. طبیعیه که خیلی ها آرزوی داشتن همچین خواستگاری رو دارند.

یک: خوبه!

دو: شاید درست نباشه... اما... خیلی دوست دارم بدونم همسرم در جواب این سوال چی بهت گفته؟!

یک: گفت که میخواسته از نزدیک بر روی بیماران شیزوفرنی تحقیق کنه!

7

((همه قبیله من عالمان دین بودند))
نظر به روی تو افتاد و دین و دنیا سوخت
((نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت))
مرا به مکتب خود برد و شاعری آموخت!







ستاره بازی

پنجشنبه 31 تیر 1395



یک: چطور میشه بهت برسم؟

دو: به هیچ شکل!

یک: فقط یک راه پیش پام بگذار

دو: راهی نیست!

یک: خواهش میکنم...

دو: اوم... اینکه تعداد دقیق ستاره های آسمون رو بشماری و البته وجود این تعداد رو اثبات کنی!

یک: خیلی بیرحمانه ست!

دو: شاید...خداحافظ!

 

                            چهار سال بعد

یک: چه تصادفی! فکر نمیکردم دوباره ببینمتون!

دو: من هم همینطور... شما همون نیستی که قرار بود ستاره ها رو بشماره؟ (خنده)

یک: اتفاقا شمردم! تعدادشون 30428570169 عدد بود!

دو: لابد الان توقع دارید با یک کف مرتب بهتون جواب مثبت بدم!

یک: نه! حقیقتش پس از شمارش موفقیت آمیز ستاره ها و روشی که برای اینکار ابداع کردم، سازمان فضایی ناسا من رو به ریاست بخش تحقیقات منصوب کرد!! چندین جایزه جهانی گرفتم و ... الان هم برای انجام یک کار کوچک به ایران اومدم و باید سریعتر به اونجا برگردم.

دو: نه! وای... با... با... باورم نمیشه! ... نا.. ناسا؟

یک: اوهوم!

دو: حالا... حالا که شرط رو انجام دادید... مشکلی برای رسیدن به خواسته تون نیست...فکر کنم... فکر کنم میتونیم کنار هم خوشبخت بشیم!

یک: ممنونم اما... شرایط فرق کرده. من حالا یکی از سه شخصیت برتر ناسا هستم!... ببخشید من دیرم شده. اگر فرمایشی ندارید از حضورتون مرخص میشم. از دیدنتون خوشحال شدم...

دو: صبر کن!

یک: بفرمایید.

دو: چطور میشه بهت برسم؟

یک: به هیچ شکل!

دو: فقط یک راه پیش پام بگذار

یک: راهی نیست!

دو: خواهش میکنم...

یک: اوم... تعداد کارمندهای زیر دستم رو ضرب در موجودی حساب بانکیم کنی و بعد به تعدادشون شهاب سنگ جمع کنی!

دو: خیلی بیرحمانه ست!

یک: شاید...خداحافظ!








الان که عریان رد میشی، از آینه و مگنولیا...

جمعه 25 تیر 1395



 مدتی پیش جناب الکساندر گریگوریویچ لوکاشنکو (میتونید در همین ابتدای کار و از کلمه دوم اسمش حدس بزنید با چه کسی طرف هستید!) رئیس جمهور بلاروس که از وقتی شماها در کودکی پای کارتون مورچه و مورچه خوار می نشستید این سمت را تصاحب کرد و حالا هم که شما در تدارک خواندن غزل خداحافظی و خرید قبر هستید هنوز هست و قصد رفتن نداره و چه بسا پس از مرگش هم رئیس جمهور بلاروس باقی بمونه! (خیلی ها اعتقاد دارند او از سلاطین تقلب در انتخابات هست که ما این افراد بدبین رو به خدا واگذار میکنیم!) در دفتر کار خودش نشسته بود و به اوضاع مزخرف اقتصادی مملکتش فکر میکرد. ناگهان جناب کوبیاکوف نخست وزیر ایشان از در وارد شد و پس از کمی گپ و گفت رو به لوکاشنکو گفت: قربان! شاید امروز راه نجات ما از این بحران ((اقتصاد مقاومتی)) باشد!... اما لوکاشنکو این پیشنهاد رو رد کرد، چرا که نظر دیگری داشت؛...بله... ((اقتصاد مقاربتی)) !! ... لوکاشنکو تصمیم خودش رو گرفته بود و عصر همون روز ترتیب یک سخنرانی رو داد و در میان تعجب همگان با جدیت تمام از مردم شهید پرور کشورش خواست که برای بهبود اوضاع اقتصادی در محل کار خود برهنه شده و تا جایی که میتونن کار کنن!... و از فردای اون روز مردم این کشور فی الفور این دعوت رو لبیک گفته! و با سر دادن شعار: ((لوکاشنکوی آزاده، آماده ایم آماده)) در محل کار جامه از تن دریدند که عکسهای 18+ این اتفاق هم به سرعت در فضای مجازی منتشر و باعث انبساط خاطر جهانیان شد... حتی عده ای از مردم بلاروس با در دست داشتن پلاکاردهایی این شعر مولانا رو با خود حمل میکردند که:

ای عشق تو بخریده ما، وز غیر تو ببریده ما

ای جامه ها بدریده ما، بر چاک ما بخیه نزن!  

***

این کار جناب لوکاشنکو تنها یک حسن داشت (اینکه به ما اثبات کرد اینطور هم نیست که تمامی جمعیت احمق های دنیا در خاورمیانه متمرکز شده باشند!) و البته چندین مشکل بزرگ رو هم برای بلاروس و سایر کشورهای دنیا ایجاد کرد. مشکل اول اینکه مردم برخی کشورهای همسایه بلاروس هم به تبعیت از مردم این کشور دست به این کار زدند و با بر هم زدن نظم جامعه، جامه دریده و عکسهای برهنه خودشون در محل کار رو در فضای مجازی منتشر کردند تا بلکه اونها هم نقشی در بهبود اوضاع اقتصادی کشور خودشون ایفا کرده باشند (اون هم بدون هماهنگی با تمامی همکارانشون! و به صورت غافلگیر کننده و شما تصور کن یکروز صبح میای سر کار و میبینی برخی همکارانت تبدیل به پورن استار شدند)!! دوم اینکه مردم برخی کشورهای غیر همسایه بلاروس هم اگرچه اینکار رو نکردند اما هوایی شدند! مثلا بنده خبر موثق! دارم که تنی چند از هموطنان خودمون در نامه ای محرمانه خطاب به رئیس جمهور اینگونه نوشتند که: ((جناب روحانی! وقت آن است که شما نیز فکری برای بهبود اوضاع اقتصادی کرده و تکانی بخورید! شاید مشکل کار ما آن است که فقط آستینها را بالا زده ایم، در حالی که امروز مردم برخی کشورها همه چیز را بالا زده اند!))  و بنده باز از یک منبع موثق! دیگر خبر دارم که جمله ((شرایط استخدام در بلاروس)) ظرف یک هفته گذشته دو میلیون و سیصد و سیزدههزار  مرتبه توسط ایرانی ها در گوگل جستجو شده!... مشکل سوم اینکه این درخواست لوکاشنکو در پاره ای موارد نتیجه عکس داد و مثلا باعث شد صنف پوشاک در بلاروس با کله زمین بخوره و نیمی از واحدهای تولید (اعم از لباس زیر و لباس رو !) در این کشور به تعدیل نیرو بپردازند... و البته چندین و چند مشکل دیگر که پرداختن به اونها باعث زیاده گویی خواهد شد.

***

در آخر لازم میدونم هشدار بدم (چند ماه دیگر به این حرف بنده خواهید رسید!) که این اقدام جناب لوکاشنکو در نهایت ممکنه به جای بهبود اوضاع اقتصادی منجر به بهبود اوضاع تولید مثل در این کشور شده! و این افزایش یکباره جمعیت خودش قوزی بشود بالای قوز.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: دقایقی پس از گذاشتن این پست جناب لوکاشنکو در تماسی تلفنی با من اعلام کرد: شما انسان واقعا بی ظرفیتی هستی! چرا که منظور من از این حرف این بوده که مردم بیشتر دل به کار بدن اما متاسفانه عده ای از هموطنانم منظور من رو اشتباه برداشت کردند و دست به این عمل زدند... بنده هم شروع کردم به توضیح دادن برای ایشان که جناب لوکاشنکو من خواستم مزاحی کرده باشم و ... که ناگهان حرفم رو قطع کرد و گفت: حالا ولش کن این حرفها رو گل پسر! برام بگو کی میای بلاروس... که بنده در همین لحظه و در حالی که از ترس مثل بید میلرزیدم تلفن رو قطع کرده و سیم کارت خودم رو به بیرون پرتاب کردم!!







دلخستگیها (26)

دوشنبه 21 تیر 1395



1

عجب کاری ست بعد از شهریاری

در افتادن به مسکینی و خواری... (وحشی بافقی)

 

2

اصرار غیر قابل درک کارگردان های ایرانی برای نشان دادن اسلحه در فیلمها و سریالها در نوع خودش جالب توجه هست. در حالی که شاید نود درصد مردم در طول زندگی خودشون از نزدیک صحنه به قتل رسیدن یک انسان توسط چاقو یا اسلحه رو به چشم نبینند، تقریبا در نود درصد فیلمها و سریالها (به خصوص در ده سال اخیر) این صحنه ها نمایش داده میشه ( اگر در حین پخش این صحنه ها به چهره کودکان خودتون نگاه کنید عکس العملهای جالب و گاه تاسف انگیزی رو خواهید دید) و جالبتر اینکه با این حال، سالهاست که در همین تلویزیون نشان دادن ساز ممنوع هست!! چرا که احتمالا امکان داره اگر چشم جوانان ما مثلا به ((سنتور)) یا ((پیانو)) بیفته، خودشون رو خراب کنن!!... به هر حال شما نمیتونید انکار کنید که دیدن کلیدهای پیانو یا زخمه سنتور تا چه اندازه میتونه تحریک آمیز باشه!


3

پا روی پا انداخته و مشغول انجام دادن بازی آنلاین داخل گوشی موبایلش هست. میگه این بازی مربوط به اطلاعات عمومی میشه و حالا باید سوالهای مربوط به ادبیات رو جواب بدم. بیا پیشم بشین شاید بتونی کمکم کنی! کلیک میکنه و یک سوال چهار گزینه ای روی صفحه نقش میبنده... سعدی برای ادامه تحصیل به کجا رفت؟ گزینه 1: تهران! ــ گزینه 2: بغداد ــ گزینه 3: پاریس!... و قبل از اینکه گزینه چهارم رو بخونم به سرعت میگه این سوال رو که بلدم و در عین ناباوری ((پاریس)) رو انتخاب میکنه!!... وقتی میبینه جواب غلط بوده برمیگرده و به من نگاه میکنه و زمانی که متوجه میشه مات و مبهوت بهش زل زدم و یک ((خاک بر سرت خرس گنده)) خاصی در چشمانم موج میزنه! به سرعت میگه: باور کن میخواستم بزنم تهران!!! گیج شدم!... این رو که میگه با دست راست میزنم رو پیشونیم و میرم که از در دفترش خارج بشم و به این فکر میکنم که آیا میتونم سران مملکت رو برای اعلام دو روز عزای عمومی قانع کنم یا خیر...!!


4

یک: اگر اون زنده بود امروز به جای اینکه اینجا باشی، داشتی توی بهترین جای این دنیا زندگی میکردی!

دو: حتی همین جا هم میتونست بهترین جای این دنیا باشه، اگر اون زنده بود!

 

5

از تصمیم قطعی خودش برای جدایی از همسرش میگفت، نظراتم رو در مورد مخالفت با طلاق بهش گفتم و تصمیم گرفتم به نحوی منطقی منصرفش کنم. ناگهان در جایی که احساس کرد پاسخی نداره گفت: ((چرا داری مثل آدمهای امل حرف میزنی! امروز در همه جای دنیا جدایی دو نفر که با هم سازگاری ندارن امری طبیعی و جا افتاده ست!)) ... دیروز پس از دو ماه سری بهم زد و در بین حرفها صحبت از جایی شد که هر سه شنبه به اونجا میره و نامه ای در چاه می اندازه. بهش گفتم برام جالبه که تو فکر میکنی واقعا یک غایب از نظری در این دنیا وجود داره که شبها میره داخل اون چاه و نامه ها رو جمع میکنه و میخونه و بعد... حرفم رو قطع کرد و گفت: ((امان از دست شما روشنفکرها...)) و من به این فکر میکردم که اولا چرا اینبار ترجیح داد از جمله ((امروز در همه جای دنیا...)) استفاده نکنه! و دوما بالاخره ما امل هستیم یا روشنفکر!... در حقیقت مدتهاست که از شنیدن این دو کلمه احساس خوبی ندارم و متاسفانه کمتر روزی هست که با اهدای این القاب توسط آدمها در بین نوشته ها، مناظره ها و یا بحث های دوستانه به طرف مقابلشون برخورد نکنم. به نظر میاد در سالهای اخیر به صورت فزاینده ای شاهد استفاده از القاب امل و به خصوص روشنفکر و روشنفکرنما و ... هستیم و این القاب تبدیل به سلاحی برای انسان های ضعیف شدند. به این شکل که هرکجا طرف مقابل نظری مخالف با نظر اونها داشته باشه بسته به اونچه جلوتر و یا عقبتر از نظر اونها باشه یکی از این القاب رو با حالت طعنه آمیزی به سمت طرف مقابل شلیک میکنند تا عقاید شخصی خودشون رو موجه جلوه بدن.


6

هرگز سکانسی به یاد ماندنی تر و جالبتر از سکانس مربوط به حضور پدر و پسر فیلم ((دزد دوچرخه)) در رستوران به خاطر ندارم. فیلمهای کلاسیک مثل موسیقی کلاسیک حوصله ام رو سر میبرند! اما براستی از میان شما بندگان کیست که ((دزد دوچرخه)) را تحسین نکرده باشد!


7

بی تو اینک من و غزل گفتن

بی من اینک تویی و نشنفتن ...







دلخستگیها (25)

سه شنبه 8 تیر 1395



1

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی، ببینی شاه شاهانی ... (مولانا)


2

شرط میبندم زندگینامه تمام آدمهای بزرگ رو که بخونید در یک قسمتی از اون نوشته شده: در کودکی معلمش به او گفته بود که تو هیچ چیزی ( تازه ممکنه به جای کلمه هیچ چیزی از ترکیبات غیرمودبانه دیگری هم استفاده شده باشه!) نمیشوی اما او بعدها بر خلاف گفته معلمش تبدیل شد به ...!! تازه بعضی از این آدمهای بزرگ هم بعدها که چیزی! شدند سری به اون معلم سابق زدن و با فخر فروشی به او گفتن که آهای آقا یا خانوم فلانی دیدی من چیزی شدم!... احساس میکنم جامعه معلمین باید از من سپاسگذار باشه چون به نظر میاد تنها کسی در طول تاریخ هستم که معلمانم مدام بهم میگفتن تو هیچ چیزی نمیشی و عاقبت هم نشدم! و قسمت تلخ ماجرا برای معلمان اینه که تازه همین منی که هیچ چیزی نشدم هم میتونم برم و اون بخت برگشته ها رو پیدا کنم و بهشون فخر بفروشم که ((آهای آقای معلم! دیدی بالاخره من باعث شدم که برای یکبار هم که شده پیش بینی های شما درست از آب در بیاد!!))


3

اگر با کوچکترین تهمت و افترا و یا حرفی که به دروغ از جانب شما نقل میشه و یا عمل ناکرده ای که به اشتباه به شما نسبت داده میشه از کوره در میرید، عصبانی میشید و دلتون میخواد به همه عالم ثابت کنید که این موضوع صحت نداره بهتون پیشنهاد میکنم عجول نباشید و خداوند رو الگوی خودتون قرار بدید و در نظر داشته باشید در طول تاریخ 124000 نفر مدعی شدند که با او در ارتباط هستند! و از جانب او برای هدایت مردم انتخاب شدند! و هرچه خواستند از زبان او گفتند و اتفاقا میلیاردها نفر در طول تاریخ، ساده لوحانه حرف اونها رو پذیرفتند اما خداوند همچنان بدون اینکه بخواد زمین و زمان رو به هم بدوزه صبورانه در انتظار هست تا با تازه تر شدن نسلها و آگاه تر شدن بشر، حقیقت وجودش برای انسانها روشن بشه و این اتفاق روزی خواهد افتاد... پس هرگز برای اثبات حقیقت عجول نباشید!


4
اینکه ((دلم نمیخواد رو تخت بیمارستان جون بدم. میخوام تو خونه خودم بمیرم)) رو زیاد از زبان بیماران مختلف شنیدم اما واقعا نمیتونم درکش کنم!... عزیزان من این لوس بازی ها دیگه چیه؟! اگر میخواید بمیرید چه فرقی میکنه کجا به رحمت خدا برید! حالا یک عمر تو خونه خودتون زنده بودید و هیچ اتفاق بزرگی رو هم رقم نزدید و تازه مدام نق میزدید که تو این خونه پوسیدم! حالا موقع مردن حتما باید تو پذیرایی خونتون جون بدید!... خب هرجایی که هستید همونجا بمیرید عزیزان من!...جون بکنید بدون ادا و اصول و این قرتی بازی ها!


5

مدتهاست که شعرهای فروغ رو نمیخونم و حس میکنم برخلاف یک دهه پیش، امروز هیچ جذابیتی برای من ندارند. اما در این بین حساب شعر ((آفتاب میشود)) از باقی شعرهای او جداست. حتی وقتی پس از سالها مجددا این شعر رو با صدای حسین بختیاری گوش کردم احساس فوق العاده ای داشتم و لحظه لحظه شبهای اون اتاق خاطره انگیز و آخرین سیگار قبل از خواب که هر شب در حین گوش کردن این شعر با صدای حسین بختیاری روشن میشد برام زنده شد... به نظر میرسه در بین تمام چیزهای این دنیا ترانه ها و عطرها بهتر از هرچیزی میتونن نقش ماشین زمان رو بازی کنند.


6

اسمش بود: ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) و اهل کشور برزیل ... یکروز رفت پیش پدرش و گفت: پدرجان من دیگه دارم فوتبالیست معروفی میشم. طولانی بودن این اسم خیلی داره اذیتم میکنه. تا گزارشگر بخواد اسمم رو بخونه نیمه اول بازی تموم شده!... پدرش گفت: درکت میکنم پسرم. تو اجازه داری پسوند اسمت رو برداری و از دیگران بخوای که فقط ((رونالدو)) صدات کنن اما چون اینکار در قاموس خانوادگی ما توهین بزرگی محسوب میشه دیگه نه من نه تو. قید همه قوم و خویشت رو هم باید بزنی!.... از پدرش جدا شد، قید خانواده و همه اهل فامیل رو هم زد. رفت و بیانیه ای صادر کرد و گفت: از این پس من رو فقط ((رونالدو)) صدا کنید... چند سال بعد یک فوتبالیست دیگه با نام رونالدو ظهور کرد که اهل پرتغال بود و از او هم معروف تر شد. حالا هر گزارشگری که میخواست یادی از پسر برزیلی قصه ما بکنه برای این که با رونالدوی پرتغالی و معروف اشتباه گرفته نشه میگفت: ((رونالدو، فوق ستاره سابق تیم ملی فوتبال برزیل!!))... نشست و با خودش فکر کرد ای دل غافل! حالا اوضاع بدتر شد. بیانیه ای صادر کرد و نوشت: جان مادرتون من رو به همون اسم ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) صدا کنید. این که الان شما صدا میکنید که طولانی تر از اسم اصلی خودمه!... اما نه هیچ گزارشگری به این بیانیه اهمیت داد، نه پدرش دوباره پذیرفتش و نه اهل فامیل!!


7

ای ساحل آرامش، از دور نمایان شو

اینک به دل طوفان، من ماندم و دریاها

اینجا همه سو وحشت، اینجا همه دم کابوس

باشد که مرا خوانی، یکبار به آنجاها...







هذیانها (27)

چهارشنبه 12 خرداد 1395




آن روزهای گر گرفته از آتش عشق

آن شامهای تا همیشه مانده به یاد

یادش به خیر باد!

 

در شامهای خلوت بی انتهای تو

جز من کسی نبود

درد آشنای کهنه هر ماجرای تو

جز من کسی نبود

من بودم و ...

شراب صدای تو و ...

ستاره و ...

ماه!

یاد از تو شاهزاده

                       ــــ‌ روزگاری که؛

سنگ صبور خسته یک لا قبای تو!

جز من کسی نبود

 

آن روزهای گر گرفته از آتش عشق

آن شامهای تا همیشه مانده به یاد

وقتی تو با من از همه چیز...

وقتی تو با من از همه کس...

وقتی تو با من از طلوع صبح امید

وقتی تو با من از غم سرد غروب میگفتی

... آه! ای عزیز!

چه خوب میگفتی!


***

آن شامهای تا همیشه مانده به یاد

دیگر گذشت و به اصرار برنگشت

شب پرسه های نشئه بیدار برنگشت...

 

اکنون به شب نه شاهزاده،

نه شعر،

اکنون به شب نشانی از ستاره و ماه نیست

اکنون به شب نه واژه ای،

نه آتش عشق،

اکنون به شب نه شرابی

نه خاطره ای...

((دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست))


 اردیبهشت 95

---------------------------------------------------------------------------

سطر آخر وام گرفته از شعر حمید مصدق و این هذیان عاشقانه تقدیم به روح شاعرانه او ...







آدمی

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395



این نقل قول رو از پدر مرحومش به خاطر سپرده بود و طی مدتی که باهاش کار میکردم کمتر روزی بود که به زبان نیاره:

((همه چیز از نازکی میشکنه، آدمیزاد از کلفتی!))

چه روزی که یک سرمایه دار بزرگ با کوهی از ثروت و شهرت به یکباره از عرش به فرش کوبیده میشد؛ چه روزی که یکی از قوی ترین مردان کشور با اون هیبت و جثه بزرگ طی یک درگیری به سادگی توسط یک نوجوان به قتل رسید؛ چه وقتی که یادی از دیکتاتور سابق عراق و یا حرفی از سایر مردان قدرتمند عرصه سیاست جهان و سرنوشت تحقیرآمیز اونها میشد؛ چه وقتی که هر از گاه خبر از انحراف و به قهقرا رفتن یکی از افراد مشهور و محبوب و (یا به قول برخی!) سلبریتی ها به گوش میرسید و چه ... او در همه این احوال این جمله قابل تامل رو با لحنی محکم تکرار میکرد:

((همه چیز از نازکی میشکنه، آدمیزاد از کلفتی!))







کنج یک شهر قدیمی خاندانی بود و نیست...

پنجشنبه 26 فروردین 1395



امروز با دیدن زنی که یک نایلون باقالی یا اگر ادبی تر بگم باقلا یا شاید هم باقالا (و براستی از میان شما، کیست که املای صحیح باقالی را بداند؟!) در دست داشت، تمام و کمال یادی از مادربزرگ مرحومم کردم و احساس کردم چقدر دوست دارم دوباره در خانه او به عمل مزخرف پاک کردن باقالی دست بزنم!!... به یاد زمانی که چادری با یک عالم باقالی در وسط ایوان خانه مادربزرگ پهن میشد و دور اون چادر با جمعی از خاله ها و پسران و دخترانشون می نشستیم و مشغول پاک کردن میشدیم و در همین حین بساط گفتمان و شوخی هم برپا بود... جمعی صمیمی که هر از گاهی در اون محله  دوست داشتنی که تا ابد عاشقش خواهم بود گرد هم میومدند، در سالهایی که از شر وجود گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی که امروز همه ما گرفتارشون شدیم و در مورد مضراتشون شعار میدیم والبته واقعا نمیتونیم (و انصافا هم نمیشه) ازشون دل بکنیم، خالی بود.

اصولا جنس مادربزرگ من با جنس مادربزرگ های مهربان و کلیشه ای داخل فیلمها کمی متفاوت بود. مهربانی های او از جنس خودش بود و زمانی که حال و حوصله داشت (این اتفاق به ندرت رخ میداد!) گاهی با خواندن شعرهای فولکوریک! و بیان جملات خاص قربان صدقه نوه و نتیجه های خودش که بالغ بر سی نفر بودند میرفت اما اغلب اوقات وجه شاخص او نه مهربانی های گاه به گاه، که فحش ها و متلکهایی بود که نصیب نوه ها و اطرافیان میکرد و اتفاقا این روی سکه او ما رو بیشتر جذب خودش میکرد!! چرا که یکی از سرگرمی های جذاب ما (به خصوص من و سایر پسرخاله ها) این بود که شرط بندی کنیم امروز برق او اول چه کسی رو خواهد گرفت! و البته برای افتادن این اتفاق نیاز به صبر چندانی نبود چرا که بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه بهانه ای برای گیر دادن و حواله کردن فحشهای آنچنانی که گاهی به شکل عجیبی در قالب شعر بیان میشد! و متلکهای نابود کننده خودش پیدا میکرد. و زمانی که این فحشهای شیرین از جانب او شلیک میشد! حتی خود اون بینوایی که مورد خطاب قرار گرفته بود به همراه سایرین از شدت خنده منفجر میشد (بعضی از این فحشها به قدری بدیع و نو بود که بعد از شنیدنش از شدت خنده اشک از چشم ما سرازیر میشد!)... در این بین من و یکی از پسرخاله ها در عین اینکه بیش از بقیه مورد حمایتهای مادی و معنوی او قرار میگرفتیم، به شکل عجیبی بیش از سایر نوه ها هم آماج متلک و فحشهای چسبیدنی او بودیم تا جایی که برای یک دوره چند ماهه حضور همزمان ما دو نفر رو در خانه خودش ممنوع کرد که البته بعد از مدتی متوجه شد که اینکار هم نتیجه ای در پی نداره و در نهایت این تحریم ناجوانمردانه! لغو شد. او تقریبا با همه کارهای ما دو نفر مخالفت میکرد و به شدت در مقابل ما جبهه میگرفت. وقتی تخته نرد بازی میکردیم از نگاه او مشغول قماربازی بودیم (احتمالا این دیدگاه در مورد منچ و ... هم نزد او وجود داشت!)، اگر شب دیر به خونه میومدیم لات و آسمون جل بودیم (البته بسیاری از کلماتی که به کار میبرد به دلیل اینکه به شدت موهن بودند! قابل ذکر نیستند)، اگر حس میکرد سیگار کشیدیم حتما از الفاظی مثل معتاد و بدبخت و ... در مورد ما استفاده میکرد چون از نظرش کار بدی انجام داده بودیم. اگر هم به سمت ورزش میرفتیم و مثلا فوتبال بازی میکردیم (که دقیقا در مقابل دخانیات و این چیزها قرار داشت!) باز هم از نظر او کار بدی انجام داده بودیم و از هجوم متلکهای او بی نصیب نمی موندیم. همیشه بعد از تموم شدن فوتبال و به محض بازگشت به خانه از ما سوال میکرد که: این همه سگ دو زدید چند تا گلدون (منظورش کاپ قهرمانی بود) بهتون دادن!!... اصولا فوتبالیستها برای او حکم  یهودی ها برای هیتلر رو داشتند!(موجودات احمقی که یک عمر به دنبال توپ میدوند تا عاقبت صاحب گلدان باشند!!) و همیشه به شکل عجیبی با این ورزش مخالفت میکرد تا جایی که تردیدی ندارم اگر قدرت در دستانش بود، تمام فوتبالیست های دنیا رو در کوره های آدم سوزی خاکستر می کرد!!... او تماشای هرچیزی که مربوط به فوتبال باشه رو در خانه خودش ممنوع کرده بود، حتی کارتون فوتبالیستها!!

امروز به شدت در حال و هوای مادربزرگ سپری شد. به یاد لحن خاص و منحصر به فردی که هنگام صدا کردن اسمم داشت و در کنارش همیشه یک آق (به عنوان آقا) به اول اسمم اضافه میکرد... امروز به یاد حرفهای درشتی که میزد! و خیلی از رفتارهای جالبش مثل دیوانه ها با خودم میخندیدم تا جایی که بعضا باعث تعجب اطرافیانم شده بود . با اینکه در چند سال آخر عمرش به دلیل بالاتر رفتن سن و سال ما و همچنین زن و بچه دار شدنمون رفتارش به رفتاری کاملا توام با عزت و احترام تبدیل شده بود اما من بیشتر دلتنگ همون مادربزرگی میشم که حرفهای درشت آنچنانی بهمون میزد، بدون اینکه به ما بربخوره!








ما، کم سعادتان مادرزاد!

سه شنبه 24 فروردین 1395



نماینده تندرو و پر سر و صدای سابق مردم تهران در مجلس که البته در این دوره نتونست آرای لازم رو کسب کنه در ایام پس از انتخابات مینویسه که جناب خمینی فرمودند شما به تنها چیزی که باید فکر کنید اسلامی هست که آمریکا و شرق و شوروی و غیره و ذلک رو به خاک مذلت بنشونه!... بنده در فضای مجازی برای ایشان مینویسم که از ظواهر امر پیداست این اسلام فعلا مردم خودمون رو به خاک مذلت نشونده!... ایشان پاسخ میدن که اسلام راه و مسیر سعادت است برای تمامی افراد و ملتها و اگر شما و مردم ضربه ای خوردید دلیلش وجود افرادی هست که با تابلوی اسلام بر ضد دستورات خداوند!! عمل میکنند... سوالی برای بنده پیش میاد و از ایشان میپرسم اگر ممکنه شما فقط دو تا از ملتهایی که به وسیله اسلام راه و مسیر سعادت رو پیدا کردند نام ببرید... ایشان که ظاهرا در پیدا کردن نام دو ملت مسلمان سعادتمند ناکام موندند! در پاسخ میفرمایند که مطمئن نیستم تعریف من و شما از سعادت یکی باشه!... از ایشان خواهش میکنم تعریف من رو از سعادت نادیده بگیرند و اصلا طبق همون تعریفی که خودشون از سعادت دارند دو مثال از ملتهای مسلمان سعادتمند بزنند!... و ایشان در پاسخ میفرمایند: بی فایده ست!!







آمدی جانم به قربانت؛ چه خوب!

یکشنبه 16 اسفند 1394



یک روز زیبای دیگر از سال خوب نود و چهار...

حسن ختامی بی نظیر برای سالی پر از تغییر و تحول؛

همراه با موسیقی دلنشین ونگ زدنهای تو!

با لمس لذت بار آن دستهای کوچک آرامش بخش.

***

به دنیای پر فراز و فرود...

به دنیای تلخ و شیرین... 

به دنیای بامزه ما خوش آمدی؛ عسل بانوی من!








تعداد کل صفحات : 20 1 2 3 4 5 6 7 ...