آقای نوستالژی

قصه به آخر نرسید...

دوشنبه 4 اسفند 1393



در طی سالهایی کـه در کنار هم کار میکردیم همیشه یک جمله رو بـه شوخی خطاب به هم

میگفتیـم: (( خیلی دوست دارم حلـوای مرگـت رو بخورم!)) و در مقابـل دوستان با هـم شرط

بسته بودیم کـه چه کسی دیرتـر از دنـیا خواهد رفـت! او با اطمیـنان خاطر بـه من میگفت که

قطعا بیشتـر از من عمـر میکنـه و من هـم متقابلا میگفتـم تا طعـم حلوای مرگـت زیر زبونم نره

رفتنی نیستم! حتی بعـدها کـه راهمون از هـم جدا شد این شوخی احمقانـه همچنان ادامه

داشت و حتی اگر بعـد از مدتـها همـدیگه رو میدیدیـم اولین کلامی کـه بعـد از سلام بـه هم

میگفتیم این بود که: هنوز نمردی لعنتی؟!...



ادامـه مطـلب




مظلومان تاریخ!

شنبه 25 بهمن 1393



((چرا انقلاب کردید؟!))

((اون زمان خوشی زده بود زیر دلتون...))

((ما داریم تاوان ندانم کاریهای شما رو پس میدیم!))

هر سال به خصوص در بهمن ماه همـه ما همچین جملات عجیبی رو یا بـه شکل گسترده ای در

لابلای صفحات دنیای مجازی و شبـکه های اجتماعی میخونیم یا از زبان خیلی از جوان ها خطاب

به پدر، عمـو، دایی، بقال سر کوچه! گدای سر خیابان! یا خلاصه هر بینـوای دیگری که بـه نوعی

احساس میشه در دهه پنـجاه نفس میکشیده میشنویـم و دردآور اینکه گاهی اوقات این بندگان

خدا مجبور میشن به کل منکر حضور خودشون در صحنـه انقلاب باشن تا از گزند اینگونه طعنه ها

در امان بمونن...


ادامـه مطـلب




خوب دیروز و هنوز...

شنبه 18 بهمن 1393



به شادباش آغاز سی و هفت سالگی ات!

***

1

اولین بار بابـت پایان 24 سالگی بهت تبـریک گفتـم و امروز بابـت آغاز 37 سالگیت این کار رو

میکنم. فکر میکنـم یادآوری این نکتـه کـه با احتساب امسال در حد فاصل این دو عـدد، فراتر

از 10 سالش رو از امکان دیدن تو محروم بودم بیش از اونکه نشانگر وفاداری من به تو باشه،

میتونه نشانگر این باشه که تو در مدت حضور بسیار اندکت تا چه اندازه اثر ژرف و عمیقی بر

روح و روان من داشتی... تاثیر عمیق و شگفت انگیـز انسانها بر دیگری... یکی از دلایلی که

معتـقدم نمی بایـست چنـدان از کلمـاتی مانـنـد بی وفـایی و یا بی معرفـتی و از این دست

کلمات در توصیـف انسانـهای دیگر استفاده کرد این هست کـه تصـور میکنـم اگر ما در خاطر

کسی نمی مونیـم، تـرک گفتـه میشیم و یا طبـق اونـچه از دیـگران انتـظار میرفتـه با ما رفتار

نکردند، بیش از اونکه مشکل از اونـها باشه، مشکل از ما هست که نتونستیم تاثیری عمیق

و یا دستکم شایسته، بر روح و روان اونـها گذاشتـه باشیم، وگرنه رابطه با تو بـه من آموخت

که اغلب اوقات اگر کسی بتـونه تاثیـری درخور و عمیـق ( آنچنان کـه تو بر من اثر گذاشتی)

بر قـلـب دیـگری داشتـه بـاشه، بـه نـدرت مـورد بی مهـری و یا فرامـوشی اون شخـص قـرار

میگیره.


ادامـه مطـلب




چه شامها که چراغم فروغ ماه تو است

شنبه 29 آذر 1393



امروز چهارمین سال از زندگیـت رو بـه اتمام میرسونی و با طلـوع فردا اولیـن روز از پنجمین سال

زندگی تو آغاز خواهد شد. 29 آذر از اون جهت که یادآور زیباترین لحظه زندگی من هست حتما

باید روز عزیـزی برای من باشه اما انکار نمیکنـم کـه هر سال وقـتی این روز فرا میرسه و بـه یاد

میارم کـه یکسال بزرگتـر شدی حس چنـدان خوشاینـدی بهـم دست نمیـده! ترجیـح میدادم در

حول و حوش همیـن سن و سال باقی میمونـدی و جلوتر نمیـرفتی. فـکر میکنـم اینطوری به هر

هر دوی ما بیشتـر خوش میگذشت، امـا چه کنـم کـه با روال طبیعی زنـدگی نمیشه جنگید! و

حالا که این اتفاق خواه ناخواه خواهد افتاد بزرگترین آرزویی که امسال و در این روز میتونم برات

داشته باشم این هست کـه وقتی بـه جرگه آدم بزرگها پیوستی بتـونی عمیـقا و با تمام وچود

این رو درک کـنی کـه تـمام رفـتارهـا، تـلاشـها، تصمیـم گیـری ها و انـتـخابـهایی کـه تـو میکنی

نمیبایست صرفا در راسـتای رسیـدن بـه اهـداف و آرزوهـای شخصی خودت باشه. این رو برای

تو آرزو میکنم، چون عـده بسیار کمی از آدمها میتونن این رو درک کنن و اتـفاقا همین تعداد کم

هستن که باعث میشن دنیا جای قابل تحمل تری باشه...





رویاها (2) ــ دوباره با آن مرد...

سه شنبه 18 آذر 1393



فقط چهار ماه از حضور من در اونـجا میـگذشت کـه یکی از اتاقـهای دفـتر کارش رو بـه من داد و با

اعتـمادی غیـر قابل تصـور بـه نوعی مـن رو در یکی از چندیـن حوزه ای کـه در اونـها فعالیـت میکرد

 شریـک کار خودش کرد. حضـور در کنار اون مـرد مهربان بـه منی کـه همیشه آرامش خودم مورد

تحسین دیگران بوده آرامـش عجیبی میداد، انقدر کـه شبها بـه عشق طلوع فردا و شروع یک روز

کاری دیگه چشمهای خودم رو میبستم. اون روزها جزو بهترین روزهای کاری من به حساب میان.

او بـه معنی واقعی کلمه یک هنرمند قابل احترام بود و من هیچوقت برای کار او کم نگذاشتم و یا

نخواستم که از اعتماد او سو استفاده کنم، اما...



ادامـه مطـلب




همه، درهای قصر قصه های شاد مسدود است!

سه شنبه 27 آبان 1393



در کل آدمی هستم کـه برای انجام دادن خیلی از کارها حوصله و انگیزه ای ندارم. شاید یکی از

معـدود کارهایی کـه در طـول دو سه سال گذشتـه احساس میـکردم برای انـجام دادنـش هنـوز

حوصله ای هست وبلاگنویسی بوده کـه اون هم بـه حمدالله! طی روزهای اخیر در حال پیوستن

به لیست بلند بالای سایر موارد هست! من قطعا از بابـت این موضوع حس خوبی ندارم و قاعدتا

دوسـت داشتـم جور دیگـه ای باشم، اما چه میشه کرد... بـه نظرم میاد لازمـه که یکروز بشینم

و با خودم فکر کنـم کـه چرا حوصله هیچ چیزی رو نـدارم اما حقیـقت اینجاست کـه گمان نمیکنم

برای فکر کردن به این موضوع حوصله ای داشته باشم!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: آقای ایکس! از اینکه بعـد از مدتها دیدمت و مهمـتر از اون از اینکه انقـدر سرحال دیدمت بسیار خوشحالم و

حس واقعا خوبی در درونـم دارم. البته جا داره اعتراف کنـم اگر میدونستـم قرار هست 48 ساعت بعد از گذاشتن

پست قبـلی مخاطب اون پست رو ببینـم، در آغـوش بگیرمش و با او بـه رد و بدل کردن ماچ و بوسه بپردازم! حتما

گزینه بهتر و چه بسا لطیف تری رو به عنوان مخاطب اون پست انتخاب میکردم!!







چند سانتی متر تا اسطورگی

یکشنبه 11 آبان 1393




ــ سالها میـگذره از زمـانی کـه آقـای ایکس برای خودش ارج و قربی داشت. اون زمـان من کودک

بودم و به یاد دارم که او جوانی بود بسیار قابل احترام برای اهالی محل...مردی که دوران جوانی

خودش رو به پای جنگ گذاشت و در جبهه ها برای خودش کسی بود.



ادامه مطلب




دلخستگیها (20)

چهارشنبه 7 آبان 1393



1

در پی آن نگاه های بلند

حسرتی ماند و آه های بلند... (فریدون مشیری)


2

چقدر بی سر و صدا همین دلخوشی های ساده سالی یک یا دوبارمون هـم در حال از بین رفتن

هستن رفیـق! داریـم تـه مـونـده دلخوشی ها رو هـم با تعـدادی دلمشغـولی تاخت میـزنیـم! یک

معامله اجباری...


3

نفر اول: به نظرم وقتشه کـه ما کاری برای اونها بکنیـم. من شخصا یک مقـدار پس انداز دارم که

میتونم بهشون اختصاص بدم.

نفر دوم: موافقـم! من هـم میتونـم در طـول روز دو ساعـت از وقتـم رو صـرف اونـها کنـم. فکر کنم

مقداری وسیله هم دارم که به دردشون میخوره.

نفر سوم: من هـم یک سطل آب یخ میریـزم روی سرم و همیـن امشب عکسش رو میـذارم توی

فیسبوک!


4

به یک شـب تنهایی، گوشه دنـج یـک اتاق و تاریکی نیاز دارم. احساس میکنـم وقتـش شده که

این بغض مغرور چندیـن سالـه رو بشکنـم! پیش از اونـکه یک روز، در مقابـل همـه و در روشنایی

کامل بشکنه!


5

باز هم مراحل تولید یک سریال تاریخی دیگه درمورد محمدرضا شاه پهلوی همراه با تحریف های

متـعدد تاریـخی و بلکه جغرافـیایی!... برام سوالـه کـه آقـای محمـدرضا ورزی و بازیـگران و سایر

عواملشون کـه در چند سال اخیـر جد و آباد محمدرضا شاه رو با ساخت سریالهای پی در پی

پشت و رو کردن! چه هـدفی بـه جز خوش خدمـتی بـه حضرات آیات و ارتزاق از این راه میتونن

داشتـه باشن؟! اونـها در پی اثـبات چه چیـزی میتـونن باشن؟!... لابد قـرار هست مردمی که

امروز از پیش پا افـتاده ترین حق و حقـوق خودشون محروم هستنـد، مابین هـزار و یک مشکل

دست و پا میزنند، کنار سفره های خالی خون دل میخورند و زنـدگی براشون تبدیل بـه رقابتی

برای زنده موندن شده،پس از تماشای سریال ایشون بابت نعمات فراوانی! که حکومت بر حق

فعلی نصیبشون کرده و حاکم مفسد پیشین از اونها دریغ کرده بوده سجده شکر به جا بیارن!

... و لابـد قرار هست طبـق روال سابـق، ایشون پس از پایان پخش سریال بیاد و با سری بالا

اعلام کنه که طبق نظرسنجی صدا و سیما درصد رضایتمنـدی مخاطبان از سریال بنـده، نود و

هفـت درصـد بـوده!... و لابـد ما هـم قـراره بـاور کنـیـم در کشوری کـه حتی نتایـج سرشماری

انتخابات ریاست جمهوریش شبهه برانگیز هست، نتایج نظرسنجی یک سریال تلوزیونی کـه با

پول مـردم و در جهـت اهـداف حکـومـت ساختـه شـده اون هـم از طریـق صـدا و سیـمایی که

بزرگترین کارخانـه دروغ سازی دنیاست، درست اعلام شـده!... و لابـد آخرش هـم با خودمون

بگیم: محال است که نود و هفت درصد مردم اشتباه کنند! پس خوشتر آن باشد که ما نیز به

جمع آن نود و هفت درصد پیوسته و سجده شکر به جا آوریم!


6

گاهی فکر میکنـم ((بنجامیـن باتن)) بودن بایـد خیلی لـذت بخش باشه. اینکه هرچی جوانتر

میشی باتجربه تر بشی!


7

 برگرد!

این یک کلمه دستوری هست. یک کلمه دستوری عاجزانه!







سرطان اعداد

پنجشنبه 1 آبان 1393



آدمی نیستم کـه چندان بـه خرافات (حتی بـه معتبـرترین اونها) اعتـقاد داشته باشم، در مـورد چیز

خاصی هم دچار وسواس نیستم اما فکر میکنـم در درون خودم دچار حالتی بین وسواس یا خرافات

جاهلانه در مورد اعداد باشم! شاید هم یک بیماری خاص به نام سرطان اعداد! من میانه خوبی با

اعداد زوج ندارم و در واقـع اعـداد زوج حس امنیـت رو از من سلـب میکنن! پس در زنـدگی من همه

چیز باید بـه یکی از اعـداد فرد ختـم بشه. مثلا وقـتی میخوام صدای تلویزیون رو زیاد کنـم حتما باید

روی یکی از اعـداد فـرد قرارش بدم! یا مثـلا وقتی بـه مسافرت میریم اگر مجموع تعـداد نفرات، فرد

باشه حس میکنم سفر بهتری خواهیـم داشت! ... و البـته در بین اعداد فرد هم بـه دو عدد 3 و 9

دلبستگی بیشتری دارم! مثلا:



ادامه مطلب




هین شرح دهم یا نه؟!

شنبه 26 مهر 1393



با کی باید گفـت؟!... باید سالـها گذشته باشه از آخرین باری کـه با کسی گفتم... و شاید باید

سالها بگذره تا بلکه دوباره بتونم با کسی بگم.


با کی باید گفـت؟!... اونها کـه میخوان بشنون آدمش نیستن!... اونها کـه آدمش هستن خیلی

وقته که نیستن!


با کی باید گفـت؟!... اصلا آیا گفتن حقایـق بـه جز اندکی سبک شدن فایـده دیگری هـم داره و

میتونـه تغییـری در اصـل ماجرا ایجاد کنـه یا فقـط باعـث محکـوم شدن آدمهایی میشه کـه از هر

کسی بـه تو نزدیکـتر هستن و در کنارت نفـس میکشن؟!... نـه! این تـف سربالاست... چرا باید

گفت؟!









تعداد کل صفحات : 17 1 2 3 4 5 6 7 ...