تبلیغات
آقای نوستالژی

آدمی

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395



این نقل قول رو از پدر مرحومش به خاطر سپرده بود و طی مدتی که باهاش کار میکردم کمتر روزی بود که به زبان نیاره:

((همه چیز از نازکی میشکنه، آدمیزاد از کلفتی!))

چه روزی که یک سرمایه دار بزرگ با کوهی از ثروت و شهرت به یکباره از عرش به فرش کوبیده میشد؛ چه روزی که یکی از قوی ترین مردان کشور با اون هیبت و جثه بزرگ طی یک درگیری به سادگی توسط یک نوجوان به قتل رسید؛ چه وقتی که یادی از دیکتاتور سابق عراق و یا حرفی از سایر مردان قدرتمند عرصه سیاست جهان و سرنوشت تحقیرآمیز اونها میشد؛ چه وقتی که هر از گاه خبر از انحراف و به قهقرا رفتن یکی از افراد مشهور و محبوب و (یا به قول برخی!) سلبریتی ها به گوش میرسید و چه ... او در همه این احوال این جمله قابل تامل رو با لحنی محکم تکرار میکرد:

((همه چیز از نازکی میشکنه، آدمیزاد از کلفتی!))







کنج یک شهر قدیمی خاندانی بود و نیست...

پنجشنبه 26 فروردین 1395



امروز با دیدن زنی که یک نایلون باقالی یا اگر ادبی تر بگم باقلا یا شاید هم باقالا (و براستی از میان شما، کیست که املای صحیح باقالی را بداند؟!) در دست داشت، تمام و کمال یادی از مادربزرگ مرحومم کردم و احساس کردم چقدر دوست دارم دوباره در خانه او به عمل مزخرف پاک کردن باقالی دست بزنم!!... به یاد زمانی که چادری با یک عالم باقالی در وسط ایوان خانه مادربزرگ پهن میشد و دور اون چادر با جمعی از خاله ها و پسران و دخترانشون می نشستیم و مشغول پاک کردن میشدیم و در همین حین بساط گفتمان و شوخی هم برپا بود... جمعی صمیمی که هر از گاهی در اون محله  دوست داشتنی که تا ابد عاشقش خواهم بود گرد هم میومدند، در سالهایی که از شر وجود گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی که امروز همه ما گرفتارشون شدیم و در مورد مضراتشون شعار میدیم والبته واقعا نمیتونیم (و انصافا هم نمیشه) ازشون دل بکنیم، خالی بود.

اصولا جنس مادربزرگ من با جنس مادربزرگ های مهربان و کلیشه ای داخل فیلمها کمی متفاوت بود. مهربانی های او از جنس خودش بود و زمانی که حال و حوصله داشت (این اتفاق به ندرت رخ میداد!) گاهی با خواندن شعرهای فولکوریک! و بیان جملات خاص قربان صدقه نوه و نتیجه های خودش که بالغ بر سی نفر بودند میرفت اما اغلب اوقات وجه شاخص او نه مهربانی های گاه به گاه، که فحش ها و متلکهایی بود که نصیب نوه ها و اطرافیان میکرد و اتفاقا این روی سکه او ما رو بیشتر جذب خودش میکرد!! چرا که یکی از سرگرمی های جذاب ما (به خصوص من و سایر پسرخاله ها) این بود که شرط بندی کنیم امروز برق او اول چه کسی رو خواهد گرفت! و البته برای افتادن این اتفاق نیاز به صبر چندانی نبود چرا که بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه بهانه ای برای گیر دادن و حواله کردن فحشهای آنچنانی که گاهی به شکل عجیبی در قالب شعر بیان میشد! و متلکهای نابود کننده خودش پیدا میکرد. و زمانی که این فحشهای شیرین از جانب او شلیک میشد! حتی خود اون بینوایی که مورد خطاب قرار گرفته بود به همراه سایرین از شدت خنده منفجر میشد (بعضی از این فحشها به قدری بدیع و نو بود که بعد از شنیدنش از شدت خنده اشک از چشم ما سرازیر میشد!)... در این بین من و یکی از پسرخاله ها در عین اینکه بیش از بقیه مورد حمایتهای مادی و معنوی او قرار میگرفتیم، به شکل عجیبی بیش از سایر نوه ها هم آماج متلک و فحشهای چسبیدنی او بودیم تا جایی که برای یک دوره چند ماهه حضور همزمان ما دو نفر رو در خانه خودش ممنوع کرد که البته بعد از مدتی متوجه شد که اینکار هم نتیجه ای در پی نداره و در نهایت این تحریم ناجوانمردانه! لغو شد. او تقریبا با همه کارهای ما دو نفر مخالفت میکرد و به شدت در مقابل ما جبهه میگرفت. وقتی تخته نرد بازی میکردیم از نگاه او مشغول قماربازی بودیم (احتمالا این دیدگاه در مورد منچ و ... هم نزد او وجود داشت!)، اگر شب دیر به خونه میومدیم لات و آسمون جل بودیم (البته بسیاری از کلماتی که به کار میبرد به دلیل اینکه به شدت موهن بودند! قابل ذکر نیستند)، اگر حس میکرد سیگار کشیدیم حتما از الفاظی مثل معتاد و بدبخت و ... در مورد ما استفاده میکرد چون از نظرش کار بدی انجام داده بودیم. اگر هم به سمت ورزش میرفتیم و مثلا فوتبال بازی میکردیم (که دقیقا در مقابل دخانیات و این چیزها قرار داشت!) باز هم از نظر او کار بدی انجام داده بودیم و از هجوم متلکهای او بی نصیب نمی موندیم. همیشه بعد از تموم شدن فوتبال و به محض بازگشت به خانه از ما سوال میکرد که: این همه سگ دو زدید چند تا گلدون (منظورش کاپ قهرمانی بود) بهتون دادن!!... اصولا فوتبالیستها برای او حکم  یهودی ها برای هیتلر رو داشتند!(موجودات احمقی که یک عمر به دنبال توپ میدوند تا عاقبت صاحب گلدان باشند!!) و همیشه به شکل عجیبی با این ورزش مخالفت میکرد تا جایی که تردیدی ندارم اگر قدرت در دستانش بود، تمام فوتبالیست های دنیا رو در کوره های آدم سوزی خاکستر می کرد!!... او تماشای هرچیزی که مربوط به فوتبال باشه رو در خانه خودش ممنوع کرده بود، حتی کارتون فوتبالیستها!!

امروز به شدت در حال و هوای مادربزرگ سپری شد. به یاد لحن خاص و منحصر به فردی که هنگام صدا کردن اسمم داشت و در کنارش همیشه یک آق (به عنوان آقا) به اول اسمم اضافه میکرد... امروز به یاد حرفهای درشتی که میزد! و خیلی از رفتارهای جالبش مثل دیوانه ها با خودم میخندیدم تا جایی که بعضا باعث تعجب اطرافیانم شده بود . با اینکه در چند سال آخر عمرش به دلیل بالاتر رفتن سن و سال ما و همچنین زن و بچه دار شدنمون رفتارش به رفتاری کاملا توام با عزت و احترام تبدیل شده بود اما من بیشتر دلتنگ همون مادربزرگی میشم که حرفهای درشت آنچنانی بهمون میزد، بدون اینکه به ما بربخوره!








ما، کم سعادتان مادرزاد!

سه شنبه 24 فروردین 1395



نماینده تندرو و پر سر و صدای سابق مردم تهران در مجلس که البته در این دوره نتونست آرای لازم رو کسب کنه در ایام پس از انتخابات مینویسه که جناب خمینی فرمودند شما به تنها چیزی که باید فکر کنید اسلامی هست که آمریکا و شرق و شوروی و غیره و ذلک رو به خاک مذلت بنشونه!... بنده در فضای مجازی برای ایشان مینویسم که از ظواهر امر پیداست این اسلام فعلا مردم خودمون رو به خاک مذلت نشونده!... ایشان پاسخ میدن که اسلام راه و مسیر سعادت است برای تمامی افراد و ملتها و اگر شما و مردم ضربه ای خوردید دلیلش وجود افرادی هست که با تابلوی اسلام بر ضد دستورات خداوند!! عمل میکنند... سوالی برای بنده پیش میاد و از ایشان میپرسم اگر ممکنه شما فقط دو تا از ملتهایی که به وسیله اسلام راه و مسیر سعادت رو پیدا کردند نام ببرید... ایشان که ظاهرا در پیدا کردن نام دو ملت مسلمان سعادتمند ناکام موندند! در پاسخ میفرمایند که مطمئن نیستم تعریف من و شما از سعادت یکی باشه!... از ایشان خواهش میکنم تعریف من رو از سعادت نادیده بگیرند و اصلا طبق همون تعریفی که خودشون از سعادت دارند دو مثال از ملتهای مسلمان سعادتمند بزنند!... و ایشان در پاسخ میفرمایند: بی فایده ست!!







آمدی جانم به قربانت؛ چه خوب!

یکشنبه 16 اسفند 1394



یک روز زیبای دیگر از سال خوب نود و چهار...

حسن ختامی بی نظیر برای سالی پر از تغییر و تحول؛

همراه با موسیقی دلنشین ونگ زدنهای تو!

با لمس لذت بار آن دستهای کوچک آرامش بخش.

***

به دنیای پر فراز و فرود...

به دنیای تلخ و شیرین... 

به دنیای بامزه ما خوش آمدی؛ عسل بانوی من!






دلخستگیها (24)

چهارشنبه 12 اسفند 1394



1

هرچند خط کشیده بر آیینه ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش میروم

آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز...(حسین منزوی)

2

بالاخره داستان انتخابات با تمام بازی های ناجوانمردانه و عجیبی که صاحبان قدرت و حکومت پیش از آغاز اون به راه انداخته بودند به پایان رسید. من اعتقاد دارم نتیجه انتخابات (به خصوص در پایتخت) بیش از اونکه ناشی از شایستگی اصلاح طلبان و حاکی از پیروزی اونها باشه؛ ناشی از خودکامگی، تندروی، در بند و حصر کردن انسانها، تکفیر و ممنوع التصویر و ممنوع النفس کردن مخالفان، سو استفاده از قدرت، تهمت و دروغ و برچسب و ادبیات توهین آمیز و قانون شکنی رقیب بود و حاکی از شکست ((بی اخلاقی))... و امیدوارم این درسی باشه برای همه مردان و زنان عرصه سیاست، اگر چه گمان میکنم امید عبثی ست (یا لااقل در این مقطع از تاریخ کشور امید عبثی خواهد بود)

3

__ من نمیخوام محصول دنیای اطرافم باشم. میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه!

(دیالوگ به یاد ماندنی فیلمی از مارتین اسکورسیزی به نام مرحوم! یا به قول بعضی دیگر رفتگان! یا به قول برخی دیگر مردگان! یا به قول بعضی ها از دست رفته! و یا شاید هم به قول بی اعصابها گور به گور شده بلا گرفته!... به نظر میرسه بعد از گذشت یک دهه از ساخت این فیلم هنوز هم علما در رابطه با نام فارسی اون اختلافاتی دارند!... و براستی از میان شما کیست که The Departed را معنا کند؟!)

4

پس از پستی که در تاریخ 4 اسفند گذاشتم، دوست عزیز ناشناسی از اونچه به سخره گرفتن دوزخ و بهشت خداوند نامیده گلایه ای مرقوم فرمودند و از این نوشتند که به نظر میرسه بهشت برای امثال شما (بنده رو میفرمایند!) چقدر حقیره و در همون حوری و تختخواب و مشروبات الکلی و آلات لهو و لعب خلاصه میشه... ضمن احترام به این دوست گرامی باید بگم که شخصا معتقد به روح و وجود دنیایی دیگر هستم اما اتفاقا کوچکترین اعتقادی به وجود بهشت و جهنمی که در کتب مقدس اومده نداشته و ندارم و باور به این مسائل (به خصوص اونچه از زبان خداوند در مورد دوزخ و احوالاتش گفته میشه) رو توهین بزرگی به آفریدگار هستی میدونم. ضمن اینکه سوالی برام پیش اومده و اون اینکه مگر عمده تصویری که مذهب از بهشت ارائه کرده چیزی جز اینها به علاوه مقادیری میوه و نهرهای روان در خودش داره؟!

5

اخیرا و از طریق یکی از دوستان عزیزتر از جان با سامانه ای به نام اشتراک نشریات کشور آشنا گردیدیم! به سایت مربوطه سر زده، صحنه را دیده و بالاغیرتا از این حرکت دوستان لذت بردیم!... شما میتونید با عضویت در این سایت مشترک سه نشریه شده، تا سقف 50 درصد تخفیف دریافت کرده و نشریات رو به صورت رایگان درب منزل تحویل بگیرید. به نظرم این ایده اولا به دلیل کمک به زنده ماندن نشریات و دوما به دلیل کمک به افرادی مثل من که سرانه مطالعشون دو دقیقه در سال هست و اون دو دقیقه هم مربوط به خواندن اعلامیه ترحیم دوستان میشه (که امسال به دلیل جان سختی دوستان و چسبیدن اونها به این دنیای دون، همون سرانه اندک هم نابود شد!) و در کنارش بسیار تنبل تر از اون هستند که برای خرید نشریات تا دکه سفر کنند! بسیار عالی هست. اگر مایل بودید میتونید با درج آدرس زیر، وارد سامانه اشتراک نشریات کشور شده و مشترک هر سه نشریه دلخواه از بین گزینه های موجود ــ تکرار میکنم؛ همه افراد هر دو فهرست (ببخشید اشتباه شد!) هر سه نشریه دلخواه از بین گزینه های موجود ــ بشوید!

www.eshterak.ir

6

بنده جزو خانواده شهدا، جانبازان و آزادگان نیستم، اما بعضا با شنیدن طعنه های غیر منصفانه برخی افراد بابت اندک مزایا و امتیازات تعلق گرفته به این بندگان خدا که در راه مقابله با ظلم و تجاوز از جان و زندگیشون مایه گذاشتند متاثر میشم. بعید میدونم هیچیک از شما حاضر باشید حتی در ازای دریافت ده برابر این مزایا و امتیازات و سهمیه ها، کاری که اونها کردند بکنید. فرزند یک شهید در قبال از دست دادن مادام العمر پدرش هرچقدر هم که امتیاز و سهمیه بگیره باز هم چیزی نگرفته که جبران مافات کرده باشه. جانبازی که سالهاست درد میکشه به همچنین و آزاده ای که باید پای حرفهاش نشسته باشید تا بفهمید طی سالها اسارت، در اردوگاه با چه چیزهایی به اسم غذا شکمش رو پر کردند،به چه شکل کتک خورده، به چه شکل خوابیده و چطور تونسته چند سال (که واقعا شوخی نیست) دور از خانواده و همسر و فرزندانش روز رو با دلتنگی به شب برسونه... در اینکه در این کشور خیلی ها به دلایلی که خودتون آگاه هستید از حق و حقوق اولیه خودشون محروم هستند شکی نیست اما اگر هم به یک عده خاص مثل خانواده این افراد تا حدودی (فقط تا حدودی و نه حتی نیمی از اونچه حق واقعیشون هست) رسیدگی میشه باید برای دیگران باعث خوشحالی و نه محل حسادت و شکایت باشه.

7

ــ گفتی: بالا رفتن سن و سال آدمها رو به اونها گوشزد کردن کار خوبی نیست پسر!

ــ گفتم: شراب هرچه کهنه تر، قیمتی تر!

ــ تشکر کردی و خندیدی!

ــ خندیدم و در دل آه کشیدم...







صمد میلیاردر میشود!

شنبه 8 اسفند 1394



به نظر میرسه که اخیرا تب و تاب بازاریابی شبکه ای به شدت گریبان خلق رو گرفته و مشابه روزهایی که گلدکوئست به خیمه ملت زده بود! این روزها کم نیستند کسانی که پای در رکاب پرزنت گذاشته! تا اینبار به رویای میلیاردر شدن به وسیله فروش شامپو و دستمال کاغذی و برخی دیگر از ملزومات غیر قابل ذکر! جامه عمل بپوشانند و احتمالا اغلب شما این روزها با دوستانی برخورد داشتید که بعد از گفتن سلام و پیش از شنیدن علیک، از شما جهت حضور در مکان! (فکر بد نکنید!) برای معرفی یک کار جدید و بسیار عالی دعوت میکنند...


ادامـه مطـلب




کیه اهل جهنم؟! کی خونه ش تو بهشته؟!!

سه شنبه 4 اسفند 1394



خاطرم میاد که پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال 92 یکی از نمایندگان ولی محترم فقیه در اظهار نظری پیغمبرگونه فرموده بودند که هرکس رای ندهد به جهنم میرود! و درست پس از این اظهار نظر بود که مردم فوج فوج به سمت صندوق های رای روانه شدند! تا بلکه از آتش جهنم گریخته و بهشتی شوند. اما متاسفانه نتیجه این هجوم مردم و شمارش آرا کاملا بر خلاف خواسته قلبی ایشان بود و این تشویق به رای دادن، تبدیل به تف سربالا گشته و باعث شد یکی از کاندیداهای مورد حمایت اصلاح طلبان(همون حزب و جناح منحوسی که به جای اینکه گوششون به دهان امام زمان و یارانش باشه، دائما تلفن به دست مشغول خط گرفتن از انگلیس و آمریکاست! و اصولا همیشه نظم دفاعی مملکت رو به هم میریزه و باعث میشه دشمن علاوه بر سانتر از جناحین! از عمق دفاع هم نفوذ کرده و با من و شما تک به تک بشه!!) بر مسند ریاست جمهوری تکیه بزنه...


ادامـه مطـلب




شعری برای همه دوران

یکشنبه 25 بهمن 1394



هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


((سیف فرغانی))

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیش از هفتصد سال از سروده شدن این شعـر بی نظیـر توسط جناب فرغانی میگذره اما تو گویی

این شعر در همیـن دو سه دهه اخیر سروده شده! البـته بنده فکر میکنـم اگر جناب فرغانی کمی

بر روی تحریرهای خودش کار میکرد!! و در مصرع دوم هم به جای کلمه ((زمان)) از کلمه ((دکان))

استفاده میکرد میتونست موفق تر باشه!







!Stay With Us! Granny

یکشنبه 18 بهمن 1394



به محض باز شدن چشمهام، کورمال کورمال دنبال گوشی گشتم و به اینترنت متصل شدم. در حالی که نور گوشی، چشمهای تازه باز شده ام رو اذیت میکرد برنامه واتس آپ رو باز کرده، روی اسمت کلیک کردم و نوشتم: ((مراقب خودت باش و لطفا امروز روی هیچ ارتفاعی راه نرو!)) و بعد گوشی رو زمین گذاشتم...


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (23)

یکشنبه 4 بهمن 1394



1

از لعل تو گر یابم، انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم، در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود، از طعن حسود ای دل

((شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد))

جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد...((حافظ))

2

بهمن ماه، همیشه جزو ماههای دوست داشتنی زندگی من بوده اما از طرفی نمیتونم فراموش کنم که ظرف دو سال گذشته دو نفر از دوستانی که از قضا جزو انسانهای بسیار نیک روزگار بودند رو در این ماه از دست دادم (یعنی هر بهمن ماه، یک دوست!)... و در حال حاضر با توجه به اینکه هیچ تضمینی نیست اتفاقی که دو بار تکرار شده برای بار سوم هم تکرار نشه! دارم به این فکر میکنم که امسال و در این بهمن ماه قراره حلوای کدوم یک از شما رو به بدن بزنیم!!

3

چند وقت پیش مجبور شدم نزدیک به چهل و هشت ساعت به عنوان همراه بیمار در بخش اورژانس یکی از بیمارستانها حضور داشته باشم... از برخورد نه چندان مناسب پرسنل و کمبود جا و کمبود امکانات و بدبختی و فلاکت این مردم بیچاره که محرومیت از حداقل حقوق شهروندی براشون تبدیل به عادت شده که بگذریم، نکته عجیب این بود که ظرف همین 48 ساعت سه نفر به علت خودکشی به بخش اورژانس انتقال داده شدند!... از چند نفری که به علت سوء مصرف مواد مخدر (خب برادر من درست مصرف کن!) رو به قبله بودند میگذریم، چرا که سالهاست در این زمینه دروازه های جهانی رو فتح کردیم! اما داشتم فکر میکردم که اگر فقط ظرف 48 ساعت و فقط در یکی از هزاران بخش اورژانس در سراسر کشور سه مورد خودکشی دیده میشه احتمالا در این زمینه هم باید به فتح دروازه های جهانی نزدیک شده باشیم!... هیچوقت از حضور در بخش اورژانس خوشم نمیومد اما ظرف این 48 ساعت با پیشی گرفتن از دکترها و پرستارها! ساعت به ساعت بالای سر تختهای مختلف رفتم، با بیمارها به خصوص اونها که به علت مصرف مواد مخدر و اقدام به خودکشی در اونجا بودند حسابی گفتیم و خندیدیم و شوخی کردیم و بعد از پایان کار حس کردم چقدر دوست دارم (و اصلا انگار زاده شدم!) که در بخش اورژانس کار کنم!!

4

بر روی صندلی عقب لم داده، پای خودش رو بلند کرده و بالای صندلی جلو قرارداده! تا جایی که در حین رانندگی حس میکنم گاهی کف پاش به پشت سر و گوش من اصابت میکنه! و اغلب اوقات در همین حالت با خونسردی تمام و البته قیافه همیشه حق به جانبش مشغول تناول هله هوله و بازی با تبلتش هست!...حاضرم شرط ببندم هیچیک از کسانی که به داخل ماشین من نگاه میکنن حدس نمیزنن که من پدر او باشم، بلکه با دیدن حالات نشستن او احتمالا تصور میکنن که من میبایست نوکر پدر او و راننده شخصیش باشم!!... اگر عاشقش نبودم و میتونستم دوریش رو تا زمستان بعدی تحمل کنم چنان ضربه ای بهش میزدم که هفت آسمان رو سیر کنه و با برف سال آینده بیاد پایین!

5

یک: آقا داماد چی خوندن؟

دو: مهندسی انتخابات!!

یک: حالا با این مدرک چکار میکنن؟

دو: ترکیب مجلس رو جوری میچینن که کاملا مطیع اوامر باشه!

یک: مبارکا باشه! پس به همین نیت تعداد سکه های مهریه رو به تعداد کاندیداهای رد صلاحیت شده تعیین میکنیم!

دو: نه تو رو خدا!...سر گنج که ننشسته بچه من!

6

دو راه بیشتر وجود نداره؛ یا همراه با اکثریت، پای قبر انسانیت و معرفت بشینی و با ناله کردن و سرتکان دادن و فاتحه خوندن به دنبال اثبات و تایید مرگ انسانیت باشی و چه بسا رفتارهای ناجوانمردانه خودت رو هم اینگونه توجیه کنی... یا سعی کنی در دل این تاریکی  لااقل خودت تنها کسی باشی که همچنان چراغ معرفت و انسانیت رو روشن نگه میداره و اثبات میکنه که این چیزها هنوز هم زنده اند.

7

این ((تو)) را ((من)) ((تو)) کردم اما... پیش از آنکه ((من)) ((تو)) را ((تو)) کنم،((من)) را ((تو)) ((من)) کرده بودی!... پس آنکه این ((تو)) را اینگونه زیبا از ((تو)) ساخت جز ((تو)) هیچکس نبود...










تعداد کل صفحات : 19 1 2 3 4 5 6 7 ...