آقای نوستالژی

هین شرح دهم یا نه؟!

شنبه 26 مهر 1393



با کی باید گفـت؟!... باید سالـها گذشته باشه از آخرین باری کـه با کسی گفتم... و شاید باید

سالها بگذره تا بلکه دوباره بتونم با کسی بگم.


با کی باید گفـت؟!... اونها کـه میخوان بشنون آدمش نیستن!... اونها کـه آدمش هستن خیلی

وقته که نیستن!


با کی باید گفـت؟!... اصلا آیا گفتن حقایـق بـه جز اندکی سبک شدن فایـده دیگری هـم داره و

میتونـه تغییـری در اصـل ماجرا ایجاد کنـه یا فقـط باعـث محکـوم شدن آدمهایی میشه کـه از هر

کسی بـه تو نزدیکـتر هستن و در کنارت نفـس میکشن؟!... نـه! این تـف سربالاست... چرا باید

گفت؟!







دوربینت را قورت بده!

سه شنبه 15 مهر 1393



انگار هرچه سالها میگذرن و دهه ها نو میشن پیشرفـت علـم و تکنـولوژی یا افزایش جمعیت یا هر

دلیل دیگری باعـث میشه یکسری از عادات و رفتارهای خوب ما بـه شکل بدی حالت معکوس پیدا

کنند. مثلا سالهاست همـه ما این جمله رو میشنویم کـه (( یک زمان کار میکردیـم برای زندگی و

حالا زندگی میکنیم برای کار!)) و تردیدی هم وجود نداره که این جمله واقعیت زندگی اغلب آدمها

در یکی دو دهه اخیر هست. اما موارد دیگری هم وجود داره کـه در گذر زمان دچار معکوسینگی!!

شده باشن. مثلا من فکر میکنـم کـه یک زمانی ما دوربیـن های عکاسی رو آمـاده میکردیـم تا در

خدمـت لحظـه های متـفاوت و زیـبای زنـدگی باشن، اما امـروز ما سعی داریـم لحظـه ها رو آماده

کنیم تا در خدمـت دوربینـهای عکاسی قرار بگیـرن! ... بـه جرات میتونـم بگم، امـروز خیلی ها مثلا

اگر برنامـه ای برای سفر ترتیـب میـدن، بیش از اونـکه بـه فکر لذت بردن از سفر باشن بـه این فکر

میکنن کـه در چه مکانـهایی میتـونن از خودشون عکـس بگیـرن تا دیـگران پـس از دیدنـش اونها رو

تحسین کنن یا بـه حال اونـها غبـطه بخورن! حاضرم شرط ببنـدم این خیلی ها، وقـتی کـه در کنار

کوه، دریـا، جنگـل یا یک اثـر باستـانی چه در داخل و چه (بـه خصـوص) در خارج! از کشور هستن

بیش از اونکه بخوان از حضور در اون مکان استفاده بکنن و از زیبایی ها لذت ببرن دارن بـه این فکر

میکنن کـه در شبکه های اجتماعی چه متـنی رو در توضیـح اون عکسی کـه در این مکان میگیرن

بنویسن و آیا این عکس چه تعداد لایک رو به خودش اختصاص خواهد داد!



ادامـه مطـلب




تمام پرسه های من، کنار تو سلوک شد...

چهارشنبه 9 مهر 1393



پاییز سال 83 آخریـن نفسهای خودش رو میکشیـد. نمیـدونستم که در اون عصر کسالـت بار قراره

عصر جدیدی از زندگیم آغاز بشه! در محل کارم نشسته بودم، هوا رو به تاریکی میرفت و دو چیز از

هر مسئله دیگری آزاردهنده تر بود. اولی سرمای عجیب هوا و دومی عصبانیت بی حد وحصر من.

مثـل اون حیوان با وفای دو حرفـی که حـرف اولـش سگ هسـت! میلـرزیـدم. سعـی کـردم کـه با

نشستـن بر روی صنـدلی و قـرار دادن بـخاری برقی زیـر پای خودم این مشکـل رو برطـرف کنـم اما

مشکل دوم به این سادگی ها حل شدنی نبود...



ادامـه مطـلب




به آنچه نداریم زنده ایم!

شنبه 5 مهر 1393



به نظر میـرسه کـه آدمیـزاد میبایـست در طـول زنـدگی بیـش از اونـچه قـدردان داشتـه هاش

هست، قدردان نداشته هاش باشه!

***

گاهی اوقـات آرزوهای سالـها پیـش خودم رو مـرور میکنـم. اینـکار باعـث میشه متـوجه بشم

چیزهایی که روزی برام آرزو بودن و امروز بهشون رسیـدم حالا چقـدر برام بی اهمیت و عادی

هستند! فکر میکنـم این در مورد خیلی از آدمها صـدق میکنـه.حتی بدبین ترین آدمها هم اگر

بخوان واقعا جستـجو کنن میتـونن مـواردی هرچنـد کوچک رو پیـدا کنن کـه خیـلی سال پیش

براشون آرزو بـوده و بعـدهـا بهـش دسـت پیـدا کردن و حالا بـه شکـلی باورنـکردنی بـراشون

عادی و پیش پا افتاده ست. این نشون میده کـه داشتن و دست یافتن به هرچیزی توی این

دنیا میتونـه خیـلی زود بـرای آدم تبدیـل بـه موضوعی معمـولی و حتی کسل کننـده بشه. از

لحظه ای که به چیزی دست پیدا میـکنی تا زمانی کـه بفهمی اون هـم مثل هرچیز دیگه ای

پوچ بوده خیلی راه درازی نیست. چیزی شبیه به حکایت جاده و سراب...

فکر میکنم گاهی بایـد قدردان نداشتـه هایی باشیـم کـه هرگز بهشون دست پیـدا نمیکنیم،

چرا کـه از طـرفی تـمایـل بـه کسـب کردن اونـها باعـث میـشه بـرای ادامـه راه اندکی شوق

داشته باشیـم و از طـرف دیـگه چون هرگز اونـها رو بـه دسـت نمیاریـم، مثـل خیلی چیزهای

دیگه هیچوقت برامون عادی،پیش پا افتاده و کسل کننده نمیشن، و این تصـور رو در ذهن ما

به وجود میارن که در این دنیا چیز به دردبخوری هم پیدا میشه!






پاییز بد، پاییز خوب

یکشنبه 30 شهریور 1393



1ـ پاییز رو دوست ندارم! به این خاطر که فصل آغاز مدارس هست و دیدن بچه هایی که با کیف

و کولـه پشتی راهی مـدرسه میشن باعـث میشه بـه یاد بیارم کـه چطور من هـم حدود دوازده

سال از عمـرم رو صـرف این کار بیهـوده کردم! صـرف نشستـن در کلاس درسهـایی مثـل علـوم،

مدنی!! و بعدها فیزیک، شیـمی، جبـر، زیست شناسی، زمین شناسی و ... کـه حقیقتا نه به

درد این دنیای من میخورند و نه اگر آخرتی وجود داشتـه باشه بـه درد آخرت من!... شاید درس

خوندن و یادگیـری بعضی چیزها جزو علایـق بعـضی آدمـها باشه اما برای من هیچوقـت جذابیت

نداشته که بدونم جسمی با فلان قدر وزن در چه مدت زمانی از فلان قدر ارتفاع به زمین اصابت

میکنـه! یا اینـکه عناصـر تشکیل دهنـده آب چی هستن و یا فـلان جانـور در اعماق اقیانوسها به

چه شکل شکار میکنـه! و با توجه به این مسئله فکر میکنم که از این دوازده سال تنـها دو سال

کفایت میکرد.چرا که شاید اگر فقط تا کلاس دوم ابتدایی و تا حدی که خواندن و نوشتن و چهار

عمل اصـلی رو یاد بگیـرم تحـصیـل میـکردم و بعـد درس رو رهـا میـکردم چیـز زیـادی رو از دسـت

نداده بودم... و البـته کـه برای بـه بطالت گذرانـدن ده سال باقیمانـده راههای بهتـری هـم وجود

داشت!


2ـ پاییز رو دوست دارم! به این خاطر کـه بعد از سه ماه تحمل مداوم خورشید، حالا این شانس

رو بهم میده کـه گاهی اوقات شاهد روزهای ابری هم باشم. در زندگی خیلی موارد هست که

ناخودآگاه چیزی رو در درونـت زنده میکنـه، بهت روحیه میـده و باعـث میشه احساسهای خوبی

بـه سراغـت بـیان. مثـلا استشمـام یک بوی خاص, شنیـدن ترانـه ای خاص و یا ... در مـورد من

نفـس کشـیـدن در روزهـای ابری هـم همیـن حـس و حال رو داره. روحیـه ای بالا، دور شـدن از

هرگونه افـسردگی، دوچنـدان شـدن انـرژی و احساسهای خوب فـراوان دیگر، هدیـه ای هست

که من از روزهای ابری پاییز دریافت میکنم.



------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: گویا پست قبلی برای تعدادی از دوستان (به خصوص یکی دو تا از مردان خداگو !) چندان خوشایند نبود،

کما اینکه یکی از دوستان در کامنتی بسیار موجز و مختصر و مفید! برای من نوشته بود که ((شما احمق ترین

آدمی هستی کـه در عمرم دیدم!)) و دو تا ازدوستان هـم کامنتهایی طولانی تر با ادبیاتی نـه چندان خوشایند

داشتند که تقریبا همین معنا رو در بر میگرفـت!... بـه هرحال من از اینکه بعضی دوستان از این نوشتـه ناراحت

شدنـد متاسفم، اما دلیلی نمیبینم کـه هیچ آدمی در این دنـیا بابت نوشتن اعتقاداتش از سایرین عذرخواهی

کنه.






عشق حقیقی؟

سه شنبه 25 شهریور 1393



با خودم فکر میکنم که شاید به قول خیلی ها ((عشق)) مخفـف سه کلمه علاقه شدید قلبی

باشه، اما قطعا ((عشق حقیقی)) میبایست چیزی فراتر از این معنا رو داشته باشه...


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (19)

دوشنبه 17 شهریور 1393



1

پرید از جان پناهش مرغک معصوم

در این مسموم شهر شوم

پرید اما کجا باید فرود آید؟!...(حمید مصدق)


2

ـ خوب که باشی همه تو رو خر فرض میکنن!

ـ دلسوزی کردن برای آدمها باعث میشه عاقبت خودت بسوزی!
 
ـ عاقبت ثواب کردن کباب شدنه!...

به نظرم این چیزها رو همـه میفهمن و این جملات رو هر بچه ای میتونـه بـه زبون بیاره. اما آدمهای

بزرگ این چیـزها رو میفهـمن و بـه زبان نمیارن. میفهمـن و باز هـم بـه خوب بودن و دلسوزی کردن

 ادامه میدن...

3

شیرین ترین و تخصصی ترین زبان دنیا زبان نگاه هست.


4

به طور میانگین هر روز پنجاه ضربه پنالتی بـه پسرم میزنـم. او تعدادی از توپها رو میگیره و البته اون

تعداد دیگری هم که تبدیل به گل میشن با هزار بهانه و داد و بیداد و گریه و زاری نمیپذیره! به این

ترتیب طبق محاسبات خودش تا به حال یک گل هم نخورده!... از طرفی زمانی که نوبت به پنالتی

زدن خودش میشه انقدر شیون میکنه کـه مجبـور بشی از عمد کنار بکشی تا تمام ضربه هاش رو

تبدیل بـه گل بکنه!... اون فقط میـخواد برنده بازی باشه و برای رسیدن بـه این هدف بـه هر شیوه

و ترفند کثیفی رو میاره. احساس میکنـم اگر تا رسیدن به سنین بالاتر این اخلاق و روحیه رو حفظ

کنه میتونه گزینه مناسبی برای انتخابات ریاست جمهوری باشه!


5

دیگه از من گذشته که به تو فکر نکنم!


6

((من آدم رکی هستم))... این جمله ای هست کـه خیلی از آدمـها با افتخار اون رو اعلام میکنن!

 اما قابل انکار نیست کـه رک گویی حتی در بهترین حالـت خودش فقـط یک پله با بی ادبی فاصله

داره و متاسفانه خیلی از افراد قادر بـه تشخیص و رعایت این فاصله کوتاه هـم نیستنـد. بـه نظرم

((رک گویی))صفتی هست که تا به حال خیلی از انسانهای بی شعور تاریخ برای توجیـه حرفهای

نسنجیده خودشون در پشتش پناه گرفتند... این رو خیلی رک میگم!


7

چیزی بگو قدیس!





تویی که نمیشناسمت!

چهارشنبه 5 شهریور 1393



چند وقتی میشد کـه ثروت خانوادگی بر باد رفتـه بود. دربدر، آواره و بدون شغـل خیابانـها رو متر

میکردم! اوضاع بـه گونه ای وخیم شده بود کـه برای یک دو هزار تومانی پنـج تا پشتـک میزدم! و

اگر ده هزار تومان پول توی جیبم بود احساس میکردم بیل گیتس هستم! بـه سخیف ترین کارها

(که روزگاری حتی در خواب هـم نمیدیـدم بهشون روی بیارم) تن میدادم تا بتونـم مقداری پول به

دست بیارم، اما بـه خاطر اخلاق مزخرفـم در هیچ کاری بیش از دو سه روز دوام نمیاوردم.



ادامـه مطـلب




هذیانها (24)

چهارشنبه 29 مرداد 1393



میان شامگاهی مست،

از عطر تو آکنده؛

شکوفا میشوم از نو

کنار آن دو چشم روشن معجز

حضور شاخسار سبز دستانت

عبورم میدهد از این چراغ تا ابد قرمز

فقط یکبار...

یک شب...

ساعتی...

یک دم...

به شعر من بگو: آری!

به این رویا نگو: هرگز!




                                                                             مرداد 93






ـــ - ـــ

چهارشنبه 22 مرداد 1393



دیوانه وار میخندم ــ دیوانه وار افسرده ام!

... و هیچ چیز جز شعر، کمی بهترم نمیکنه.








تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...