آقای نوستالژی

۶

جمعه 23 آذر 1397



هرآنچه آمد، بگذار بیاید/ هرآنچه ماند، بگذار بماند /هرآنچه رفت، بگذار برود *

***
ارتباط با برخی از چهره های مطرح موسیقی، کسانی که پیش از اون، روزها و شبهای زیادی، نوای ساز و یا صدای آواز اونها، تنها همدم من بودند، توسط نارمین شکل گرفت و در نوع خودش جذابیت هایی برای من داشت... تا حدودی علاقمند به ترانه سرایی بودم و همصحبتی با برخی از اونها فرصت خوبی به حساب می آمد. از جمله افرادی که تجربیات بسیار زیادی رو در اختیار من گذاشت، یکی از آهنگسازان بزرگ و خالق بسیاری از محبوب ترین و ماندگارترین ترانه های پیش از انقلاب بود. علیرغم اینکه از دید بسیاری، انسان خوش اخلاق و  پر حوصله ای به حساب نمی آمد و هنوز هم نمی آید! اما حقیقتا با حوصله، صبر و متانت فراوان، چیزهای زیادی به من آموخت. گاه، ده ها و صدها خط در رابطه با دیدگاه های خودش در مورد ترانه سرایی و موسیقی پاپ  برای من می نوشت و حاصل ارتباط دوستانه ای که علیرغم اختلاف سن فراوان، در مقطعی بین ما شکل گرفته بود، کسب تجربیات مفیدی بود. هرگز لطف او در رابطه با اون آموخته ها رو فراموش نخواهم کرد... 

ادامـه مـطـلـب




۵

پنجشنبه 15 آذر 1397



«از آن لحظه که یاد گرفتم خاطرات گذشته را دوباره زنده کنم، دیگر هیچ‌چیز مرا کسل نمی‌کرد، آن‌ وقت فهمیدم مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد، می‌تواند بی هیچ رنجی، صد سال در زندان بماند، چون آ‌ن‌‌قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.» *

***

روز دیدار با اون جمع هشت نفره، روز خوب و قشنگی بود. چیزی که بعدها تا همیشه از اون مردمان به یاد من ماند، اصالت، صداقت و لطف بی اندازه اونها بود. اونها در باطن، دقیقا همان چیزی بودند که در ظاهر نشان می دادند، همان چیزی بودند که میگفتند و همان چیزی رو به زبان می آوردند که حقیقتا به آن اعتقاد داشتند، بدون ذره ای اغراق یا حتی فروتنی... چیزی که در میان مردم جامعه ای که من در میان اونها زندگی میکردم بسیار کمیاب بود... اونروز تماشای حال خوب و خنده های نارمین حس عجیب و غیر قابل وصفی رو به من منتقل می کرد و کشف انگیزه جدیدی، برای ادامه زندگی رو نوید می داد... ((خوشحال کردن دیگران!))


ادامـه مـطـلـب




۴

جمعه 9 آذر 1397



در جهان؛ چیزی والاتر از برطرف کردن دردهای انسانی که نمی‌تواند از دردهای خود بگوید، یافت نمی‌شود *

***

آگاه شدن از این موضوع کمی برای من تعجب برانگیز بود. نمیدونم چه اسمی بر روی احساسی که در اون لحظه داشتم میشه گذاشت اما فقط میدونم احساس خوشحالی نبود! ترجیحم بر این بود که او یک شهروند عادی باشه. شاید اینگونه نسبت به کاری که میکردم حس بهتری داشتم.

ادامـه مـطـلـب




۳

شنبه 3 آذر 1397



در رویایم / تو از آن منی / و در واقعیتم / رویای منی! *

***

زمانی که از هم جدا می شدیم برای او از تجربیات مشابه خودم با اونچه که خواهر او درگیرش هست گفتم و تقاضا کردم در صورت امکان به نوعی ما رو با هم ارتباط بده. به او اطمینان دادم که فکر میکنم بهتر از هر انسان دیگری توانایی تغییر اوضاع روحی اون دختر رو خواهم داشت و البته مطابق معمول شروع به بدگویی راجع به روانشناسان و لزوم عدم مراجعه نزد اونها کردم!...

ادامــه‌ مـطـلـب




۲

پنجشنبه 24 آبان 1397



در انتظارِ توام / همچو مردی که در میانه‌ی طوفان / پول‌های خود را می‌شمارد! *

***

ماجرای من و این ۴۳ نفر... همه چیز از ملاقات با اون جوان عراقی در بازار تهران آغاز شد...



ادامــه مـطـلـب




به دنیا اومدم تا عاشقت باشم... ۱

چهارشنبه 16 آبان 1397



هنوز خیره شدن در چشمان تو/شبیه لذت بردن از شمردن ستاره ها/ در یک شب صحرایی ست/و هنوز اسم تو تنها اسمی است/در زندگی من/که هیچ کسی نمی تواند چیزی در موردش بگوید/هنوز یادم می آید/ رود... رود... غار... غار... و زخم... زخم/ و به خوبی بوی دستانت را به یاد دارم*

***

امروز روز عجیبی بود. درست همون حس تلخ و عذاب آوری رو داشتم که در اون سال و اون روز خاص، در اون زمین چمن و در حین مسابقه...

***
امروز، چهاردهمین سالروز آخرین دیدار ماست.


ادامـه مـطـلـب




همه خدایان ما

پنجشنبه 10 آبان 1397



در میان موجودات هستی تنها انسان به مرگ آگاه است و می‌داند که فناپذیر است و این آگاهی موجب تالم خاطر وی می‌شود. از طرفی برای زندگی در دنیا شور و نشاط لازم است و عقل انسان با آگاهی دادن وی از مرگ، این نشاط را از او می‌گیرد، اما فطرت انسان برای جبران این فقدان نشاط، آخرت را برای انسان متصور می‌شود و او را به زندگی امیدوار می‌کند.چون میزان قدرت اجتماع مخصوصاً در ابتدای تشکیل به وجود افراد وابسته‌است، بنابراین بقای این اشخاص برای اجتماع واجب است، به طوری که نیازمندند این اشخاص را حتی پس از مرگشان موجود و حاضر بدانند و این امر باعث مرده پرستی شده و همچنین موجب می‌شود خداوندی برای آنها قائل شوند و داستانهایی برای آنها بسازند و به مرور زمان بقای آن افراد وفات یافته را بنابر اعتقاد خود با وجود یک بدن لطیف متصور شوند که لطافت آن بدن به تدریج باعث اعتقاد به روح می‌شود.انسان به واسطهٔ قوهٔ درک و فهم خود و این که می‌بیند از آینده و سرنوشت خود ناآگاه است متزلزل و نگران می‌شود؛ پس عقلش به این تمایل پیدا می‌کند که به غیب توسل جوید و معتقد به وجود خداوندان و اشخاص فوق‌العاده‌ای شود که در امور زندگی وی مؤثرند و عملیات سحر و جادو و امثال آن و حتی خدایان اساطیری در یونان و روم و ایران از همین احساس نگرانی سر منشأ می‌گیرد.

هنری برگسون (فیلسوف فقید فرانسوی)






آشفته بازار

پنجشنبه 3 آبان 1397



«من نویسندگی را هم‌زمان با تورم پول (بحران) معروف سال ۱۹۳۰ شروع کردم. تا سال ۱۹۲۹، من گمان می‌کردم که در اطرافم همه چیز محکم و پایدار است. مثل همهٔ آمریکایی‌ها فکر می‌کردم که کسی بر همهٔ امور ناظر است. شاید خوب نمی‌دانستم که این شخص، تاجرپیشه‌ای است واقع بین، متعادل، مردِ کار و درست‌کار. فکر کنید که در سال ۱۹۲۹ این شخص خودش را از پنجره پایین انداخت و مرد. آن گاه، بانک‌ها درهایشان را بستند و حاضر نشدند پاسخگو باشند. من در یکی از این بانک‌ها دوازده دلار داشتم. خوشبختانه، در همان روزهای اول، این پول را از آن بانک گرفتم تا دوچرخه کورسی یکی از رفقایم را بخرم. دوچرخه را برای اولین بار سوار شده و به تماشای صف‌های طولانی جلوِ بانک‌ها رفتم. صف‌های مردمی که پول‌هایشان در بانک‌ها بود و خودشان دسترسی به آن نداشتند. من به سهم خود، خوشحال بودم که زودتر گریبانم را از این معرکه بیرون کشیده‌ام، اما یک هفته بعد، هنگامی که برای خریدن یک شیشه شیر رفته بودم، دوچرخه‌ام را دزدیدند. این درسی شد برای من، که دانستم هیچ‌کس نمی‌تواند از اثرات بسته شدن بانک‌ها در امان باشد»

آرتور میلر

***
در کشاکش اوضاع عجیب و غریب اقتصادی ماه های گذشته، یکی از دوستان با خرید ارز، سکه و حتی چندین کارتن سیگار و سپس فروش اونها به قیمتی بالاتر، مدعی بود که حداقل توانسته در این مهلکه ارزش پول خودش رو حفظ کنه و به نوعی جان سالم به در برده... یکشنبه هفته قبل اما، تعدادی دزد به منزلش زد و در میان ناباوری، تمامی طلاهای موجود در منزل، مقداری پول نقد، بعلاوه بخشی از وسایل ارزشمند منزل به سرقت برده شد!... امروز در حالی که تصمیم گرفتم کمی در مورد زندگی آرتور میلر، نویسنده آمریکایی، جستجو و مطالعه (فضولی!) کنم، در لابلای صفحات نت به این مطلب از این نویسنده برخورد کردم و ناخودآگاه ذهنم به سمت اون دوست گرامی رفت.

البته که من قصد ندارم به شیوه سریال ((کلید اسرار!)) به این نتیجه برسم که یورش دزدها به منزل شخص ایشان حتما تاوان اختلالی هست که او به نوبه خودش در بازار ارز، سکه، دخانیات و ... ایجاد کرده بوده و دزدها (به عنوان چوب خدا!) صرفا به خانه چنین افرادی خواهند زد، چرا که در دنیای ما، به طور معمول این چوب نه فقط بر سر شخصی که مرتکب رفتار احمقانه ای شده، بلکه همزمان بر سر بسیاری از افراد بی گناه کوبیده میشه، کما اینکه این روزها به دلیل شرایط خاص اقتصادی، میزان دزدی به قدری زیاد شده که خاص و عام از گزند این بلا در امان نیستند (فقط در کوچه ای که ما در آن سکونت داریم، طی هفته های گذشته، دو اتومبیل به سرقت رفته و مقدار زیادی وسایل از داخل چندین اتومبیل برداشته شده و این در حالی ست که در گذشته ای نه چندان دور، یکی از مواردی که همواره با افتخار از اون یاد میشد، عدم وجود دزد و یا دستکم آمار بسیار پایین سرقت در این شهر بود)... در تایید فرمایشات جناب میلر باید گفت، هیچکس از چنین موقعیتی جان سالم به در نخواهد برد... و باید افزود برخی رفتارها فقط به زودتر غرق شدن این کشتی و سقوط هرچه سریعتر خود و اطرافیان به داخل آب کمک خواهد کرد.






... که گر حدیث کنم، قصه ای دراز آید

شنبه 21 مهر 1397



حدود یک ماهی می شد که این سلسله کامنتها! در پنل وبلاگم بود. امشب بالاخره خوندمشون. قصد تعلل نداشتم، چرا که میدونستم برای نوشتنشون وقت بسیار زیادی صرف شده و از همه مهمتر روایت این داستان طولانی حاصل اعتماد شمایی که نمیشناسمت به من بوده. این تعلل رو بگذارید به پای مسئله ای که چند هفته ای ست (احتمالا به دلیل کهولت سن!) گریبان جسمم رو گرفته و خواندن و تایپ کردن رو برام بسیار دشوار کرده. 
داستان، تلخ و قابل تامل بود و قلبا حس همدردی من رو برانگیخت. بعدها در شرایطی بهتر، پست کاملی راجع به ماجرای روایت شده از جانب شما و نگاه شخص خودم به این داستان خواهم نوشت. علی الحساب شاید اونچه کوتاه و مختصر به ذهنم خطور میکنه، جمله ای نقل شده از صادق هدایت هست:

((به هرچه در این جهان پناه بیاوری، در امان خواهی ماند، اما کافیست انسان بفهمد بی پناهی!))






تو بهترینِ صحنه ای...

جمعه 23 شهریور 1397



ما همیشه، حتی در بدترین شرایط، هرگاه چه در کنار هم بودیم و چه از راه دور ارتباط میگرفتیم با همه وجود سعی داشتیم فرصت شوخی و خنده به وضعیت موجود رو از دست ندیم. انقدر که به یاد دارم روزی در همین وبلاگ در موردش نوشتم؛ احساس میکنم حتی اگر قرار باشه صبح فردا اعدام بشیم قطعا اونشب رو دو نفری تا به سحر مشغول حدس و گمانه های خنده دار در مورد موقعیت های طنزی که ممکنه هنگام لحظه اعدام پیش بیاد خواهیم شد!... ظرف چند روز گذشته اما وقتی بهش پیام دادم متوجه شدم که او هم چند وقتی هست به جمع کرگدن ها پیوسته!

این که چرا از کلمه ((کرگدن)) استفاده میکنم، به این برمیگرده که اوضاع و احوال این روزهای غالب مردم سرزمینم به نوعی من رو به یاد نمایشنامه معروف ((کرگدن)) اثر جناب اوژن یونسکو می اندازه... در حال حاضر هر روز یکنفر از کسانی که میشناسم به جمع انسان های افسرده و سر در گریبان می پیونده و من به یاد شخصیت ((برانژه)) در این نمایشنامه می افتم که هر روز و حتی در اواخر نمایشنامه هر لحظه با تبدیل شدن انسان های اطرافش به کرگدن مواجه میشه تا اینکه کم کم تمام مردم شهر تبدیل به کرگدن میشن!... اگرچه در این نمایشنامه، مقصود جناب یونسکو از تبدیل شدن انسانها به کرگدن، نه افسردگی، بلکه زیر پا گذاشتن موارد دیگری بوده اما به هرحال این روزها این مسئله در ذهن من به این شکل معادل سازی میشه... قابل انکار نیست که شرایط امروز حاکم بر این سرزمین شرایطی خاص و برای بسیاری از ما طاقت فرساست، اما قطعا بغل گرفتن زانوی غم و پناه بردن به دامان افسردگی و کج خلقی، اوضاع رو برای ما و اطرافیان مون سخت تر از پیش خواهد کرد.

اگر زندگی صحنه تئاتر باشه، باید اذعان کرد که افراد بسیاری زیادی داوطلب حضور در نقش انسانی شکست خورده، مغموم، از دنیا بریده، نیازمند دلسوزی و توجه دیگران و... خواهند بود. انقدر زیاد که این صحنه نمایش بزرگ از حضور این دست بازیگران، کاملا اشباع شده...در مقابل اما، صحنه با تمام وجود، تشنه بازیگرانی هست که بتونن از عهده نقش مقابل اینگونه افراد بر بیان. انسان هایی که علیرغم همه مصیبتهایی که بر سرشون آوار هست وقتی با اونها صحبت میکنی حتی نمیتونی تصور کنی کوچکترین مشکلی در زندگی اونها وجود داره. انسان های پخته و محکمی که توانایی گوش سپردن، تغییر فضا و آرامش دادن به سایرین رو تحت هر شرایطی دارا هستند؛ دردهاشون متعلق به خودشون هست و لبخندهاشون برای دیگران...








تعداد کل صفحات : 31 1 2 3 4 5 6 7 ...