آقای نوستالژی

در من این سبزی هذیان از توست...

جمعه 13 تیر 1399



من به خال همه جای تو گرفتار شدم!!
((چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم))

با تو یک تخت و دو پیمانه برایم کافی ست
این علی وارترین شیوه خاطرخواهی ست!!

وه! چه رویای ملیحی ست گرفتار شدن
روی تخت تو به روی تنت آوار شدن!

گرم و آهسته و پیوسته به هم پیوستن
بر مچ دست ظریف تو دخیلی بستن!

بارِ پیراهن من بر تن من سنگین شد!
دخترک! پیرهنم در تن‌ من غمگین شد!

گره کن جامه من را، بفشارش در مشت!
پاره کن‌ پیرهنم را به دو دستت از پشت!

یوسُف‌‌ِ جان من امروز به دنبال بلاست
تو زلیخاش شو! این مرتبه تسلیم قضاست!

یوسُفِ جان من امروز، پدر سوخته است!
چشم امید، به دستان شما دوخته است

پاره کن پیرهنم را که سبکتر بپریم!
مرتع جان مرا تا ته پرچین بچریم!

پاره کن پیرَهَنت را که بنوشم از تو
بر تنت دست کشم، شعر بدوشم از تو

با تنم مرز و حصاری بکشم دور و بَرَت
((تا چو خورشید، نبینند به هر بام و درت))

آمدم تا به سحر باز نیایش بکنم
چشم بیمار تو را باز ستایش بکنم

شب قدر است، شب خیره شدن بر توی مست!
((و به حقک علیهم...))، لب تو حق من است!

باش تا از لب هم، کهنه شرابی بخوریم!
((امشبی را که در آنیم، غنیمت شمریم!))

پیرم، این لحظه ولی با تو جوانی کردم
شد رها موی تو و چشم چرانی کردم!

از لب پنجره بر گیسوی تو باد وزید
((حالتی رفت که محراب به فریاد)) رسید!

با تو کودک شده ام، کشف تماشاییِ من!
زلف بر باد بده، سوژه انشاییِ من!

این شب هر ثانیه از صبح شدن بیزار است
((هر سر زلف مرا با تو هزاران کار است))

باز کن پیرهنت را و تنم را تو بپوش
((آخرین جرعه این جام تهی را تو‌‌ بنوش))

((من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست))
و‌ همین وسوسه در کنج دکانم باقی ست

... و همین وسوسه با تو نشستن تا صبح
و فراموشی هر بی تو شکستن تا صبح

... و فراموشی این عمر که بی حاصل بود
((که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود))

***

ای تو کوتاهترین مهلت ابراز وجود
((در نگاه تو رها می شوم از بود و نبود))

در نگاه تو رها می شوم از این مَردم
رو به آغوش خودت می دَوم از این مَردم

دشنه شو بر تن عصیانگر افسردگی ام
ای سزاوارترین جرم همه زندگی ام

این پسِ پرده ترین جرمِ جهان من و توست
((نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست))

گرچه جرم است ولی با تو به دریا زده ام
ای غم انگیز ترین فرصتِ دیر آمده ام...

--------------------------------------------------------------------------

پ ن: پس از چند سال به سرم زد که یکبار دیگه با کلمات به شکلی قافیه دار بازی کنم. از رفقای خوب قدیمی ام! از جمله ((سعدی))، ((حافظ))، ((خیام))، ((حمید مصدق))، ((فریدون مشیری))، ((هوشنگ ابتهاج)) و ... که از راههای دور و نزدیک حضور به هم رساندند!! و به ناگاه خودشون رو به وسط این بازی پرت کردند هم متشکرم!






خاطره بازی در نیمه شب!

دوشنبه 9 تیر 1399



امروز با دوستی در موردت حرف میزدم. این شد که دوباره یادت توی مخیله ام وول خورد! و به سرم زد! طبق عادتی که سالی یکی دو بار یقه ام رو میگیره، اسمت رو در گوگل جستجو کنم تا خبردار بشم که مشغول چه کاری هستی‌... 


ادامـه مـطـلـب




بذار چیزی به غیر از تو نبینم...

یکشنبه 1 تیر 1399



این پست صرفا جهت اینکه وقتی از امروز قراره یک ماه به شدت پرفشار کاری رو آغاز کنی و به اینجا میای، با یک ((دوستت دارم)) تر و تمیز! و یک ((من در همه حال در کنارت هستم و در تمام لحظاتت حضور دارم)) خوشگل! و یک ((تو دیگه چقدر خوش شانسی که منو داری!)) خودشیفتگانه! مواجه بشی، نوشته شده! و فاقد هرگونه ارزش و وجاهت قانونی دیگری می باشد!!


-------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: فردای روزی که پست قبلی رو نوشتم و سعی کردم از دنده راست برخیزم! به این فکر کردم که اگر به عنوان مثال به دوازده یا سیزده سال قبل برگردم و ببینم همونطور که دلخواهم هست، همه اتفاقات این سالها یک خواب بد بوده، ممکنه برخی اتفاقات خوب رو هم در این میان از دست بدم که قطعا این حضور تو و تجربه یک ارتباط بی نظیر، کمیاب و سازنده رو هم از دست خواهم داد‌... این وزنه اما، شاید به تنهایی انقدر سنگین هست که بتونه با تمام اتفاقات ناخوشایندی که بر کفه دیگر ترازو نشستند برابری کنه!... با خودم فکر میکنم اگر تمام اتفاقات تلخ این دوره، نهایتا منجر به آشنایی با تو و خلق این لحظات ناب شده، می بایست نسبت به آنچه در پست قبلی آرزو کردم بی تفاوت باشم‌...

پ ن ۲: تو نیمه پرشده لیوانی هستی که انگار قرن ها خالی بوده!

پ ن ۳: در یکی از کتب خطی مربوط به هفتصد سال پیش!! خوندم، از نشانه های آخر زمان یکیش این هست که ((... و در آن هنگام پی نوشت پستها از خود پستها طولانی تر خواهند بود!))






دنده چپ!

جمعه 30 خرداد 1399



نوع اول، اشتباهاتی هست که مرتکب شدنش در سن و سال کم، بهت تجربه ای رو میده تا برای دفعات بعد، از اون تجربه استفاده کنی. بعدها و در تکرار چنان موقعیتهایی از اون تجربه استفاده میکنی و از داشتنش لذت میبری... نوع دوم، اشتباهاتی هست که مرتکب شدنش در سن و سال کم، بهت تجربه ای رو میده اما موضوعی که در اون مرتکب اشتباه شدی چیزی نیست که دیگه فرصت تکرار شدن داشته باشه و حتی بتونی از اون تجربه به دست آمده استفاده کنی!... در نتیجه تا پایان عمر تاوان اون اشتباه نوع دوم رو که در سن و سال کمتر و در زمان بی تجربگی مرتکب شدی، پرداخت میکنی و اون تجربه به دست آمده هم در واقع نه به درد خودت، نه به درد عمه خودت! و نه لااقل برای دلخوشی، به درد هیچ انسان کم سن و سالتر دیگری نخواهد خورد (چرا که دیگران هم قطعا تمایل دارند خودشون اون مسئله رو تجربه کنند و از تجربه به دست آمده توسط تو استفاده نخواهند کرد)... فکر کردن به این ‌موضوع (اشتباه نوع دوم) و این بی عدالتی بزرگ، همیشه برام عذاب آور بوده..‌. روزهایی که از دنده چپ بیدار بشم و ذهنم به سمت مرور این اشتباه بره، دخل اون روزم به طور کامل در اومده!... در چنین روزهایی مدام به این فکر میکنم که چرا و چرا و چرا زندگی میتونه تا به این اندازه بی رحم باشه. یک اشتباه در سن و سال کم و در اوج بی تجربگی، تمام عمر درگیرت کنه و جسم و روح و روانت رو آزار بده و به هیچ عنوان راه برگشتی نداشته باشی... این بی عدالتی بزرگی هست! 

***

امروز مدام به این فکر میکردم که ایکاش چشمهای خودم رو باز کنم و ببینم که از یک سال بخصوص به اینطرف، تمام اتفاقات پیش آمده فقط یک خواب بد بوده و حالا از اون خواب پریدم. این رو با همه وجودم میخواستم و آرزو میکردم و البته میدونستم که این فقط یک آرزوی مضحک هست... نزدیک غروب به یاد حرفی که سالها پیش به یکی از انسان های نزدیک زندگیم زدم افتادم و کمی لبخند زدم!... اونروز او گفته بود که ایکاش چشمهاش رو باز میکرد و متوجه میشد بخشی از اتفاقات زندگیش فقط یک کابوس شبانه بوده!... ایکاش چشمهاش رو باز میکرد و کسی به او میگفت: ((نگران نباش، فقط یک خواب بد بود و تموم شد!))... و من در جواب به او گفته بودم: این که فقط یک امید عبث هست! اما میتونیم دل خودمون رو به چیز دیگه ای خوش کنیم که البته فقط یک فانتزی توی ذهنمه!... اینکه درست در لحظه مرگمون و درست در همون زمانی که چشمهامون برای همیشه بسته میشه، دستی مهربان! دستمون رو بگیره و بگه: ((نگران نباش، فقط یک بیداری بد بود و تموم شد!!))






زوی مقدس!

جمعه 16 خرداد 1399



وقتی پسرک کوچک تر بود، در یکی از دفعاتی که با ماشین در جاده بودیم، بهش گفتم هرکجا که از داخل تونل رد شدیم باید ((زو)) بکشی... از ابتدای تونل تا انتهاش و البته زو کشیدنت هم تا انتهای تونل نباید قطع بشه و نفس کم بیاری... این رو به این دلیل گفتم که او آنروز قصد خوابیدن در داخل ماشین رو داشت و من به دلایلی خواستم سرگرمش کنم تا با انجام این بازی از خوابیدن در اون ساعت منصرف بشه... این سرگرمی ساختگی انگار که خوشایند او شد و از اون پس عادت زو کشیدن پس ورود به هرنوع زیر گذر و تونل شهری و غیر شهری، هربار توسط او تکرار شد...

چند سال بعد دخترک هم با تقلید از او، هرکجا هنگام عبور ماشین از هر نوع زیرگذر و تونل، همراه با او مشغول زو کشیدن می شد و این ماجرا همچنان ادامه داشت...

دیروز در حالی از یک زیر گذر کوچک شهری عبور کردیم، که دخترک با چشمانی نیمه باز در حالتی میان خواب و بیداری قرار داشت... به محض ورود به زیر گذر اما در همان حالت خواب و بیدار و با صدایی ضعیف، همراه با پسرک شروع به ((زو)) کشیدن کرد!!... به او گفتم: ((لزومی نداره هربار که وارد تونل میشیم، حتی وقتی خوابت میاد، زو بکشی. این فقط یه بازی بوده که میشه همیشه هم انجامش نداد))... با شنیدن این جمله بلند شد و نشست و با حالتی تهاجمی و بامزه گفت: ((تو اصلا خودتم باید زو بکشی... باید زو کشید هرجا که واردش میشیم. تا آخر تونل!... اصلا خودت چرا نمی کشی؟))... پشت سر او پسرک هم به جانبداری برخاست و حرفهای او رو تایید کرد. در حالی که خنده ام گرفته بود به این فکر میکردم که من خودم این ماجرای مضحک رو ساختم و حالا خودم به جهت پیروی نکردن ازش در حال محکوم شدن هستم!... باید از هر دوی اونها می خواستم که فکر کنند زو کشیدن در داخل تونل از چه لحاظ غیر قابل تغییر میتونه باشه؟!.. چند لحظه بعد ناخودآگاه به یاد صحبتهای یکی از آیت الله های فقید و مغضوب حاکمیت افتادم که در جایی میگفت: من خودم ((ولایت فقیه)) رو درست کردم.‌ حالا خودم رو محکوم میکنند به اینکه ضد ولایت فقیه هستم!!... اینبار با یادآوری این موضوع و تشبیهش به حکایت زو کشیدن در داخل تونل، با صدای بلندتری خندیدم... و البته تمام لحظات بعدش رو در حین رانندگی با لبخند به تمام چیزهایی که در طول تاریخ، برخی انسان ها در جهت سرگرم کردن دیگران یا منافع خودشون ((ضروری)) یا ((مقدس)) جلوه دادند فکر کردم..‌. به تمام مسائل یا افرادی که در طول تاریخ بی جهت تقدیس شدند... به تمام اونهایی که هنوز هم در داخل تمام تونل های مشابه ((زو)) میکشند بدون اینکه لحظه ای به دلیلیش فکر کنند...






از اینکه هردومون با هم، خلاف کعبه چرخیدیم...

جمعه 2 خرداد 1399



_ شبیه حس شادمانه زنگ ورزش در روز پنجشنبه...

_ شبیه حس لحظه ای که در اوج گرسنگی، گارسون با سینی فست فود، به سمت میزت میاد...

_ شبیه حس خیس ساعتهای ابری عصر بهار...

_ شبیه حس بوی خوش پوشال کولر! وقتی برای اولین بار در حوالی تابستان روشنش میکنی...

_ شبیه تحویل دادن برگه آخرین امتحان سال تحصیلی. درست حس آزادی همون لحظه ای که برگه رو تحویل میدی و قدم کج میکنی به سمت تعطیلات...

_ شبیه حس هیجان انگیز لحظه آمدن برق و روشن شدن مهتابی ها، پس از چند ساعت خاموشی...

_ شبیه حس بی نظیر باز کردن درب خانه و دیدن مادربزرگ، پشت درب...

_ شبیه حس گرم لحظه قرار گرفتن انگشتهای دست، بالای بخاری ، وقتی از برف بازی برگشتی.‌‌..

_ شبیه وقتی که نیمه شب، فندکت گم شده و هیچ چیزی برای روشن کردن سیگارت نداری‌. حس همون لحظه معجزی! که یک چوب کبریت پیدا میکنی...

_ شبیه حس آرامش لحظه ای که بر لب یک تخته سنگ میشینی و ساق پاهات رو فرو میکنی در آب رودخانه...

_ شبیه حس خوشحالی از گل برتری در دقیقه نود و شش...

_ شبیه وقتی که خسته ای و هرچقدر پدال رو فشار میدی، جاده به انتها نمیرسه. حس همون لحظه جان بخشی که یکدفعه چشمت به تابلوی ((پنج کیلومتر)) میخوره...

_ شبیه لحظه قشنگ شروع آهنگ کارتون بچه های کوه آلپ، در کودکی...

_ شبیه اون لحظه که آقای عکاس، پاکت عکسهای ظاهر شده ۳۶ تایی رو تحویل می داد. حس هیجان انگیز همون لحظه ای که درب پاکت عکسها باز میشدن...

_ شبیه حس خوش لحظه رسیدن به پارچ آب خنک، وسط ظهر تابستون...

_ شبیه اون‌ حس غرور آمیز، وقتی برای اولین بار از دوچرخه ات بدون چرخهای کمکیش سواری میگیری...

_ شبیه برق چشم، وقتی مغز گردو رو درسته از لای پوستش در میاری...

_ شبیه حس امنیتی که اون لحظه اطمینان از فرود و تماس چرخهای هواپیما به زمین، پس از یک پرواز پر از تکان و لرزش داره...


***

_ شبیه به حس خوب لحظه ای که به محل قرار میری و میبینی طرف مقابل زودتر از تو اومده و منتظرته...

_ شبیه به حس لحظه ای که به خونه میرسی و از داخل راهرو بوی قرمه سبزی میاد...

_ شبیه حس نوشیدن چای روی صندلی بالکن، هنگام غروب، وقتی به رفت و آمد ماشینها خیره شدی...

_ شبیه حس لحظه ای که صبح هنگام، پدر بیدارت میکرد و می بردت دم پنجره تا ببینی همه جا سفیدپوش شده...

_ شبیه زمانی که صبح زود از خواب بیدار میشی، حس اون لحظه که یادت میاد تعطیلی و میتونی دوباره بخوابی.‌‌..

_ شبیه حس سلام و صبح بخیر گفتن در یک گروه دوستانه.‌‌..

_ شبیه حس اولین بوسه، وقتی میفهمی همه چی تمام شده و اون دیگه مال خودته...

_ شبیه حس لحظه شنیدن آوای ربنا، نزدیک افطار، وقتی خیلی گرسنه ای...

_ شبیه به وقتی که پیمانه ات رو به پیمانه اش میزنی و سر میکشی. حس لحظاتی بعدش وقتی خیره میشی و نگاه میکنیش...

_ شبیه به حس لحظه تمام شدن دندان درد...

_ شبیه به حس لحظه ای که یک نفر رو با تنفس مصنوعی زنده میکنی..‌.

_ شبیه به زمانی که کودکی در میان جمعیت گم میشه. حس لحظه ای که در اوج نگرانی چشمش به پدر یا مادرش میفته...

_ شبیه به لحظه ای که از رفتن خودش ناراحتی اما متوجه ماندن بوی عطرش روی لباست میشی...

_ شبیه به روزگاری که از تلفن عمومی شماره خونه شون رو میگرفتی. حس لحظه ای که نه هیچکس دیگه بلکه خودش تلفن رو برمیداشت...

_ شبیه به حس لحظه پرواز از قفس...

_ شبیه به وقتی که در بغل میگیریش. حس همون لحظه ای که نگاه میکنی و میبینی هنوز دو ساعت دیگه زمان باقی هست...

_ شبیه به حس زمانی که پدر با دست پر از درب خانه وارد می شد...

_ شبیه به حس دیدن یک دوست قدیمی و عزیز به صورت اتفاقی در داخل یک کافه یا رستوران...

_ شبیه به حس لحظه فرار موفقیت آمیز از مدرسه...

_ شبیه به حس ناب دسترسی بی اذن و اجازه به سیب های ممنوعه...

***

تو شبیهی به تمام این حس های خوب؛

حتی بهتری...



--------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: میخوام بعد از چند سال مرتکب یک خطای انسانی فاحش بشم و کامنت های این پست رو باز بذارم!!... هرکسی جمله ای شبیه به این ((شبیه حس...)) ها داشت که به نظرش قشنگ بودن و البته شخصا تجربه کرده بود، لطف کنه و بنویسه. به بهترین جملات البته که هیچ جایزه نفیسی تعلق نمیگیره (چه توقع ها دارید!)، به این علت که شما دنیاپرستان! یاد بگیرید، همیشه به خاطر جایزه کاری انجام ندید!!... تنها چیزی که در انتها انجام میشه اضافه شدن اون جملات قشنگ و برگزیده به زیر جملات همین پست هست. 

پ ن۲: قسمت دوم مطلب، در آخر کار و از بین کامنت هایی که دوستان گذاشتند برداشته شده. ممنون از همه کسانی که کامنت گذاشتند و از حس های خوبشون گفتند تا بتونم جملات بیشتری رو به کسی که  این پست برای او نوشته شده بود، تقدیم کنم. 






شکوفه ها

سه شنبه 30 اردیبهشت 1399



همیشه (یا لااقل اغلب اوقات) به همین منوال بوده‌.‌

زمانی که با فرد یا افرادی ارتباط داریم و اون ارتباط برقرار هست، با اولین خطایی (ممکنه حتی خطا هم نبوده باشه و تنها از نگاه ما، خطا به حساب اومده باشه) که از اون فرد یا افراد می بینیم، در کسری از ثانیه تمام سوابق چندین ساله دوستانه، خوبی ها و محبت های اون فرد یا افراد رو فراموش میکنیم، اون خطا بیش از هرچیز دیگری در نظرمون پررنگ میشه و حتی ممکنه دست به عکس العمل های تاسف آوری هم بزنیم.

زمانی که اون ارتباط رو با اون عکس العمل بد به پایان می بریم اما، ماجرا به شکل دیگری پیش میره. پس از گذشت مدتی مسئله ای که در ذهنمون کمرنگ میشه اون خطا هست و مسائلی که هر روز پر رنگ تر جلوه میکنن، خوبی ها، مهربانی ها و خاطرات خوبی هستن که از اون فرد یا افراد داریم. 

این رو ‌خطاب به دوستانی عرض میکنم که برای مدت چند سال، در فضای مجازی، در جمعی دوستانه که حتی به جمعی خانوادگی تبدیل شده بود، در کنار هم بودیم. قطعا با گذشت زمان احساس نفرت یا انزجاری که در حال حاضر برای برخی از شما بوجود اومده جای خودش رو به احساس دلتنگی خواهد داد.... بپذیریم که هر کدوم از ما به نوبه خودمون اشتباهاتی رو مرتکب شدیم و لااقل برای ادای احترام به لحظات خوبی که طی این سالها در کنار هم داشتیم و‌ الطاف بزرگ یا هرچند کوچکی که طی این مدت شامل حالمون شده، به برخی از رفتارهای احساسی خودمون خاتمه بدیم و برای مدتی سکوت کنیم... قطعا گذشت زمان، اشتباهات هرکدوم از ما رو به خودمون اثبات و گوشزد خواهد کرد و تجربه بزرگی رو به هر یک از ما خواهد داد.

میدونم که اغلب شما به اینجا سر می زنید. بنابراین، نخواستم که تک تک به سراغ همگی شما بیام و بهتر دیدم در همین صفحه از همگی تون بابت لحظاتی که در این سالها در کنار هم ساختیم، تشکر کنم...تصور میکنم، به دلایل مختلف، برای همیشه‌ داستان حضور در میان اون جمع و اون نفرات، برای بسیاری از ما و یا لااقل برای شخص خودم قطعا به اتمام رسیده باشه اما با اینحال میتونم به جرات بگم که بدون استثنا به همگی تون علاقه دارم و میتونم از تک تک شما و در رابطه با یکایک شما خصوصیات خوب فراوانی رو به یاد بیارم، که برخی رفتارهای احساسی روزهای آخر و یا برخی از صحبتهایی که به گوشم خورد، باعث کمرنگ شدن، دیده نشدن یا فراموش شدن اون خصوصیات خوب نخواهند شد... یقین دارم که هر زمان، هرچیز که یادآور حضور در اون جمع باشه، باعث خلق لبخند بر روی لبانم و احساسی خوب در دلم خواهد شد و صمیمانه آرزوی اتفاقات و تجربه های جدید بهتری رو براتون دارم.









در تنم چیزی فرو ریخت...

چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399



سر سفره کنارم نشست. گفت که در حال رد و بدل کردن پیام با تو هست. نگاهی کوتاه به صفحه گوشیش انداختم و بعد مشغول غذا خوردن شدم. اولش دوباره با پوزخند به این فکر کردم که چرا من از این حق محروم هستم و بعد این سوال رو از خودم پرسیدم که یعنی الان چه پیامهایی در حال رد و بدل شدن هست؟... واکنشی اما نشون ندادم و مجددا‌ خودم‌ رو مشغول به خوردن غذا کردم.

ادامـه مـطـلـب




ترانه

شنبه 20 اردیبهشت 1399



بعد از چند روز اومدم کامنت ها رو بخونم و دیدم که در بین اونها یکی از دوستان به شوخی یا شاید هم جدی! نوشته بودن: ((یکی دو سالی هست  وقتی سال تموم میشه، بهترین و بدترین ترانه اون سال از نگاه خودت رو معرفی نمیکنی! حداقل بگو چی از نظرت بهترینه که ما نریم اونو گوش کنیم! چون تجربه ثابت کرده بد سلیقه ای!))... ممنونم از پیام این دوست، که موجبات خنده و انبساط خاطر ما رو هم فراهم آورد و البته به یادم آورد که واقعا پارسال و امسال این کار رو انجام نداده بودم بر خلاف سالهای قبل.

در مورد سال ۹۷ فکر میکنم ترانه ((پل)) از علیرضا قربانی، با ترانه سرایی احمد امیر خلیلی و آهنگسازی حسام ناصری، از نگاه من بهترین ترانه ای بود که ساخته شد (یا لااقل در بین ترانه هایی که من شنیدم بهترین بود)... زیبا، موجز و کوتاه.

در مورد سال ۹۸ هم به نظرم ترانه ((آخرین آهنگ)) از آقای صدا، با شعری از یغما گلرویی و آهنگسازی اشکان دباغ، بهترین ترانه این سال بود... فکر میکنم این آلبوم، در مجموع چیزی نبود که انتظارها رو برآورده کنه اما دو یا سه ترانه خوب رو در داخل خودش داشت که باعث میشد بتونه آلبوم رو نجات بده. فکر میکنم ترانه ((آخرین آهنگ)) چه به لحاظ کلام و چه به لحاظ آهنگسازی دقیقا جوری ساخته شده بود تا با صدای ابی خونده بشه.

در مورد بدترین ترانه هم نظری ندارم، چون از طرفی زیاد هستن و از طرف دیگه بهتره که سعی کنیم از قشنگی ها حرف بزنیم. 

ضمنا بد سلیقه هم خودتون هستید!!

-----------------------------------------------------------------------------

پ ن: دوست دیگری که با نام ((کامنت گذار برتر))، کامنت زیبای خودتون رو مرقوم فرمودید... سوالی ازتون داشتم: روا بُوَد که چنین بی حساب، دل ببری؟!






با من از تنم خودی تر

جمعه 12 اردیبهشت 1399




گاهی دلم میخواد، می شد بعد از اینکه شب بخیر میگی و میری بخوابی، بتونم پرواز کنم، بیام بشینم کنار تختت و نگاهت کنم... اینکه بتونی بعد از خوابیدن کسی بشینی و نگاهش کنی یک جنبه منفی داره و یک جنبه مثبت... جنبه منفیش اینه که چشمهاش باز نیست تا بتونی توشون نگاه کنی!... جنبه مثبتش اینه که چون تو رو نمیبینه، میتونی بدون اینکه نگاهت رو بدزدی، ساعتها بهش زل بزنی... جنبه مثبتش قویتره! ( علاقه ام به انجام دادنش به جهت همین قویتر بودن جنبه مثبت هست!)

گاهی از بعضی حرفها و عکس العملهات انقدر خوشم میاد که دلم میخواد دستم رو یکجوری، با یک جادویی، بهت برسونم و بچلونمت!!... چلاندن یک فرد!! یک جنبه منفی داره و یک جنبه مثبت... جنبه منفیش اینه که این یک عمل دردناک و غیر انسانی به حساب میاد! و اون شخص اذیت میشه!!... جنبه مثبتش اینه که با فشردنش لذت میبری از خالی شدن علاقه و هیجانت!... جنبه منفیش قویتره! (اما باعث نمیشه چیزی از علاقه ام به انجام دادنش کم بشه! اینبار جنبه ضعیفتر رو ارجح قرار میدم! تا اثبات کنم قرار نیست همیشه حرف، حرف جنبه قویتر باشه!! مگر نه اینکه در تاریخ، مبارزات زیادی در جهت احقاق حقوق ضعیفترها صورت گرفته!!)


گاهی حیرت زده میشم از اینکه چطور گفتگو کردن با تو داره اون بخش همیشه نابالغ، یکدنده و بی جهت مغرور وجودم رو سر و سامان میده... حیرت زده از اینکه چطور من رو انقدر خوب بلدی!... گفتگو با کسی که تو رو انقدر خوب ((بلد)) باشه یک جنبه منفی داره و یک جنبه مثبت!... جنبه منفیش اینه که ممکنه برات ایجاد وابستگی شدیدی بکنه... جنبه مثبتش اینه که میتونه کمک کنه تا پوست بندازی و انسان بهتری باشی... کی میتونه بگه کدوم جنبه قویتر یا ضعیفتره؟ (اینبار هم علاقه به انجام دادنش رو انتخاب میکنم! تا اثبات بشه قرار نیست همیشه فقط یک جنبه مد نظر قرار بگیره!!... هر دو جنبه رو بپیچ، میبرم!!)


--------------------------------------------------------------------------

پ ن: همیشه انسان های دوست داشتنی زندگی مون، در اسرع وقت، شاید به قول آنچه فروغ گفت ((بر اثر هماهنگی بی رحم هزاران در)) به شکل دردناکی از جاده پیش رومون محو میشن...‌این چیزی هست که تا به امروز همیشه قاعده بازی زندگی بوده. از کودکی تا به حال، انقدر این قاعده تکرار شده که با اولین جرقه یک دوستی خالصانه، کابوس هماهنگی بی رحم هزاران درب! برای بسته شدن، آغاز میشه... اما چرا برای یکبار با این قاعده؛ با هماهنگی بیرحم هزاران درب، نجنگیم و شانسمون رو برای شکست دادنش امتحان نکنیم؟!... شاید ادامه مسیر، از مقطعی به بعد، بر حسب شرایط، به جایی برسه که هر شب مخاطب آخرین کلمه پیش از خواب و هر روز مخاطب اولین کلمه پس از بیداری هم نباشیم ... اما میتونیم به دربها هم اجازه نواختن موسیقی گوش خراش و تکراری همیشگی خودشون رو ندیم... من و تو همدیگه رو خوب بلدیم. میتونیم راه شکست دادن قواعد نانوشته و بی رحمانه رو هم بلد باشیم... 








تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات