تبلیغات
آقای نوستالژی

بر جوجه های غم زده، سنگ ستم مزن...

چهارشنبه 6 خرداد 1394



یکی از بزرگترین نقاط ضعـف من در مواجهه با کودکانی کـه به هر دلیـل پدر یا مادرشون رو در کنار

خودشون نـدارن آشکار میشه. جایی کـه بـر خلاف خیـلی از مواقـع نمیتونـم بـه اندازه ای کـه لازم

هست محکـم باشم و دچار حالـت بسیار تلخی میشم کـه گاهی ساعتـها طول میکشه تا از این

حس و حال برگـردم. احساس میکنـم کسی کـه از دوران کودکی بـدون هر دو و یا یکی از والدین

خودش رشد میکنـه نـه یک انسان طبیعی بلکـه یک فلـج روحی هست! انسانی کـه حتی اگر در

زندگی به بالاترین مدارج هم برسه باز خلائی بزرگ در درونش هست که سالها دست و پا زدنش

برای پر کردن این خلاء اگر راه به ترکستان نبره راه به جای بهتری هم نخواهد برد...


گاهی اوقات این ((مرگ)) هست که باعث میشه یک کودک پدر و یا مادر خودش رو از دست بده

که بـه هر حال این داستان بـه جبر مربوط میشه و متاسفانـه در این باره کاری از دست هیچکس

ساخته نیست. امـا وقـتی کـه بشر با دستان خودش این ظلـم رو در حق کودکش مرتـکب میشه

بسیار تعجب برانگیـز هست. متاسفانـه در طول دو سه سال گذشتـه در بیـن دوستان و آشنایان

موارد زیـادی رو در رابطـه با طـلاق شاهـد بـودم ( تا جایی کـه احساس میکنـم گنـد قضیـه توسط

دوستان در اومده!) و البته مواردی چنـد هم در بین دیگر دوستان در شرف انجام هست کـه واقعا

جای تاسف داره. شایـد تا زمانی کـه شما کودک بی گناهی رو وارد این دنـیا نکردیـد ازدواج بتونه

یک قرارداد قابـل فسخ باشه اما فـکر میکنـم از زمانی کـه پای کودکی بـه میان میاد قـرارداد قابل

فسخ سابـق شما تبـدیل بـه تعهـدی غیـر قابـل فسخ میشه و شما میبایست تحت هر شرایطی

(حتی بدتـرین شرایـط ممکن) یا راه چاره ای بـرای ادامـه کار پیـدا کنیـد (کـه شک نـدارم همیشه

راهی برای ادامـه دادن هست) و یا حداقل صبر و تحمـل رو در پیش بگیرید تا زمانی کـه کودکتون

کمی بزرگتر بشه و بعد این اتفاق مسخره رو رقم بزنید.


***

از دوست محترم خودم در مـورد آینده فرزندش بعد از طلاق سوال میکنم و اینکه بـه نظرش تکلیف

بچه ای کـه از این تاریخ بـه بعد از بیـن پدر و مادر فقط یکی رو میتونه داشتـه باشه چی هست؟!

پاسخش هربار کوتاه هست و موجز: (( خـدا بـزرگـه!))... صـد البـته دوست عزیـز من بـه این فکر

نمیکنـه کـه چنـد میلیـون مسلمـان در سرتاسر دنـیا هر روز ده ها بار هنـگام گفتـن اذان و هنگام

خواندن نماز از جمله ((الله اکبر)) یا به عبارت دیگر همان ((خدا بـزرگه!)) استفاده میکنند و اتفاقا

اغلبشون روز بـه روز بیشتـر در نکبـت فرو میرن! و این نشان میـده کـه با تکرار این جمله هیچوقت

چیزی درست نشده و نخواهـد شد!... هنـوز بـه دوست عزیـز من ثابـت نشده کـه اگر خداوندگار

بزرگ او قرار بود بـه اینگونه امـور رسیدگی و چتـری بر سر کودکان پهن کنـه پیش از اینکه نوبت به

کودک خردسال او برسه میلیونـها کودک در آفـریقا و یا حتی همیـن کشورهای همسایه خودمون

در دل قحطی و بیماری و جنگ و هزار مصیبـت دیگه در صف انتظار ایستاده بودند و البته که هرگز

چتری بر سر اونها پهن نشد!

***

از دوست محتـرم  دیگـری همیـن سوال رو میـپـرسم. پاسـخ او کـمی طـولانی تر و البتـه مقداری

احمقانه تره: (( من فقط یکبار فرصـت زنـدگی کردن دارم و این خیلی بی انصافیـه کـه این فرصت

یکباره رو  فدای بچه ای کنـم کـه بعید نیست بدون من هـم بتونـه موفق باشه!))... دوست عزیز

من کـه ظاهرا بـه تناسخ اعتـقادی نـداره! هرگز بـه این فکر نمیکنـه کـه اگر قرار بر ایـن باشه هر

انسان فقط یکبار در این دنیا زندگی کنـه پس کودک خردسال او هـم فقط یکبار فرصـت زندگی رو

خواهـد داشت و او بـه خاطر آسودگی و آزمـودن مجدد بخت خودش! ایـن فرصـت یکـباره رو برای

فرزندش تبدیل بـه جهنم میکنه. دوست عزیز مـن هرگز از خودش نمیپرسه کـه چرا تاوان انتخاب

اشتباه او بایـد توسط کودکش پس داده بشه. دوست عزیـز من، شاید با خونـدن این متن از من

دلخور بشه امـا نمیتونـم انکار کنـم کـه از نـظر من او پست فطرتانـه ترین! تصمیـم ممکن رو گرفته

... او و بسیاری شبیـه به او، کـه میتونن با کمی گذشت و تحمـل و با اندکی نادیده گرفتن حق

خودشون از تکه تکه شدن روح کودکانـشون جلوگیری کننـد امـا ترجیـح میـدن برای فـرار از اونچه

روزگاری انتخاب خودشون بوده مرتکب این جنایت بشن...







بیچاره آن کس که ((هیلمن)) است!

پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394



__ وقتی کـه شش سال داشتـم، یک روز همـراه با یکی از دوستـان صمیـمی پـدرم کـه اون زمان

هیلمن داشت راهی مقصدی شدیم. هنـوز دویست متر جلو نرفته بودیم که تصادف نسبتا شدیدی

رخ داد. کار یکی دو نفـر بـه بیمارستان کشید امـا خوشبختانـه خسارت جانی جبـران ناپذیـری وارد

نیومد. بـه هرحال شوک بسیار بدی کـه اون روز بهم وارد شد باعـث شده بود از اون بـه بعد از این

ماشیـن متنفـر باشم! و هرکـجا کـه هیلمنی میدیـدم زیر لـب چیزهایی نـثار این ماشین نگون بخت

میکردم کـه البـتـه از بازگو کردنـش مـعـذورم!!... چیـزی کـه واضـحه ایـن هست کـه ((هیلمن)) در

رابطه با احساسی که من بهش داشتم کوچکترین نقشی نداشت. در واقـع یک بیشعور در حالی

که خلاف جهت خیابان حرکت میکرد به هیلمن حامل ما! برخورد کرده بود و ...


ــــ  در عنفـوان نوجوانی! در بیـن دختـرها و پسرهایی کـه هر روز در اون کوچه هـای سرسبز برای

بازی دور هم جمع میشدیم، دختری وجود داشت کـه من بیش از سایرین به او علاقه داشتم. پدر

اون دختـرک یک هیلمـن داشت! و بـه یاد دارم کـه من از اون پس عاشق هیلمن شـده بودم و هر

کجا این ماشین رو میدیـدم احساس خوبی بهـم دست میداد!... چیزی کـه واضحه این هست که

خود ((هیلمن)) اینبار هـم در رابطه با احساسی کـه من بهش داشتم کوچکترین نقشی نداشت!

فقط دخترکی که من در اون سن و سال بهش علاقه داشتم سوار این ماشین میشد و ...


ــــ دیروز یک هیلمـن گرد و خاک گرفتـه و تقـریـبا اوراق شـده در پارکیـنـگ منـزل یـک بنـده خدایی

دیدم و هیچ حس خاصی نسبت به این ماشین نداشتم!







اعجاز قلم

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394



تفاوت زیادی وجود داره بیـن زمـانی کـه شما موضـوعی رو در ذهن و قلـب خودتون نگه میدارید و یا

حتی به زبان میارید، با زمانی که شما اون موضوع رو در جایی مینویسید. اونچه کـه تا حدود زیادی

(لااقل در مـورد شخص خودم) برای مـن اثـبات شـده ایـن هسـت کـه در بسیـاری از مـوارد نوشتن

یک خواستـه، یک موضوع یا هرچیـز دیگری میتونه منجر بـه وقوع اتفاقاتی فراطبیـعی در مورد همون

موضوع بشه.



ادامـه مطـلب




هو علی مدد، هرچه باداباد

شنبه 12 اردیبهشت 1394



ـــ اگر در این دنیا صاحب قدرت و یا جایگاهی بودم که میتونستم قانونی رو وضع کنم، شاید

تنها چیزی که ممنـوع میکردم گذاشتن نام او بر روی آدمها بود! اینکار رو میکردم تا با یک تیر

دو نشان زده باشم. اول اینـکه نگذاشتـه باشـم صـدها هـزار انـسان با خصوصـیات اخلاقی

مختلف (که قطعا در بین اونـها شارلاتان، جنایتـکار، دیکتاتور و غیـره هم یافـت میشه) با نام

او خطاب بشن و دوم از اونجایی کـه ((ممنـوعیت)) باعث ترغیـب انسانـها برای کشف لذت

نهفته در آنچه ممنـوع شده میشه! حتـما خیلی ها ترغیـب میشدند که بـه سمت شناخت

بیشتر از خصوصیات اخلاقی و رفتاری او گام بردارند... و البته در پایان هر سال مراسمی رو

ترتیب میدادم تا به کسی که عادلانه ترین و یا جوانمردانه ترین حرکت رو در اون سال انجام

داده بوده لقب ((علی)) اعطا بشه. بـه این ترتیب در هر قرن تنـها صد نفر شایسته این نام

میشدند؛ صد نفری که جزو جوانمردترین انسانهای اون قرن بودند.


ـــ اگر هرکس مختار بود که خودش خدای خودش رو انتخاب کنـه،خدای انتخابی من او بود!


ـــ اگر قرار باشه جایی رو برای شکستن بغـض خودم انـتـخاب کنـم حرم او انـتـخاب اول من

خواهد بود. تنها مکان مذهبی این دنیا که آرزوی حضور در اونجا رو دارم...







هذیان ها (25)

یکشنبه 23 فروردین 1394




شور زندگی با تو... آه! لذتی دارد

سرسپردگی با تو... آه! لذتی دارد

 

از شروع یک مصرع تا غزل بنا کردن

شاعرانگی با تو... آه! لذتی دارد

 

((کهنه)) رنگ میبازد، در قبال ((نو)) اما

بوی کهنگی با تو ... آه! لذتی دارد

 

تا همیشه میتابی، ای طلوع بی تکرار

جاودانگی با تو... آه! لذتی دارد

 

((قهوه)) ایِ چشمت را بی درنگ مینوشم

رفع خستگی با تو... آه! لذتی دارد

 

پا به پای من باش و هرچه را بگیر از من

پابرهنگی با تو... آه! لذتی دارد

 

ای خوشا کنار تو ((فتنه)) ای به پا کردن

حصر خانگی با تو... آه! لذتی دارد

 


                                                                                      فروردین 94






ایستگاه آخر

پنجشنبه 28 اسفند 1393



و آخرین نفسهای سال 1393...


1ـ  شخصیتی که امسال با خوندن برخی مطالب و دیدن بعضی عکسها در مورد او بیش از هر

شخصیـت دیگه ای در دنـیا تحسینش کردم بدون تردیـد ((خوزه موخیکا)) رئیس جمهور اروگوئه

بوده. مردی که زندگی در مزرعه خودش رو بـه زندگی در کاخ ریاست جمهوری ترجیح میده، به

جای ماشینهای لوکس و ضـد گلوله با یک فولکس درب و داغون رفت و آمد میکنه،بـه محافظان

خودش دستـور میـده جلـوی کسانی کـه بـه او نـزدیـک میشن رو نگیـرنـد، نـود درصـد از درآمد

ماهیانـه اش رو بـه فقـرا میبخشه چون اعتـقاد داره احتیاجی بـه اون پول نیست، ساده لباس

میپوشه، وقتی کـه بیمار میشه مثـل سایر مردم میـره و در یـک بیـمارستان دولتی برای ویزیت

در صف می ایسته و در توضیـح سبک زنـدگی خودش میگه ترجیح میدم شبیه به اکثریت مردم

زندگی کنم و نـه اقلیت اونها!...خوزه موخیکا چنـد روز پیش با اتمام دوره ریاست جمهوری جای

خودش رو بـه شخص دیـگری داد. مردی کـه واقـعا نمیشه شیفتـه شخصیـت منحصر به فرد او

او در بین سیاستمداران دنیا نشد.


ادامـه مطـلب




مرگ پایان کبوتر نیست!

یکشنبه 17 اسفند 1393



ـــ حسیـن پناهی، سیمین بهبـهانی و کوروش کبیر... سه شخصیت فقیدی کـه اخیرا زحمت

کشیده و در کنـار چاپلیـن و شریعـتی مطالـب زیادی رو از اون دنـیا بـرای ما ارسال میکنند!...

پیش از این اطمینان حاصل کرده بودم کـه شخصیتهای مذهبی مثل پیامبران و امامان بیشتر

احادیث خودشون رو پس از مرگ به زبان آوردند! اما کم کم دارم یقین پیدا میکنم که بسیاری

از شخصیتهای معـروف دنـیا تقریـبا نـود درصـد جملات نغز خودشون رو نـه در زمان حیات بلکه

احتمالا پس از وفات بـه زبان میارن! و امـروز دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی هم در این

راه به اونها کمک شایانی کرده تا در مورد مسائل روز اظهار نظر کنند!

فرض کنید که امروز صبح قیمت نان بربری 20 درصد گران شده. سه ساعت بعد وقتی شما

سری به دنیای مجازی میزنید هیچ بعید نیست که با چنین جملاتی مواجه بشید:


جمله احتمالی اول:

(( قیمت جان کندن تمام طول روز پـدر... یک نان بـربـری و دیگر هیـچ!... آه!... اندیشه بربری

نگذاشت...به برابری بیندیشیم!ـــ حسین پناهی))

کامنتهای احتمالی:

ـــ افسوس که پناهی رو در زمان حیاتش نشناختیم و این گنج رو از دست دادیم!

ـــ شاد باد روح مردی که زیاد میدانست!

***

جمله احتمالی دوم:

(( در سرزمینی که سایه خدا به واسطه دروغگویی مردمان و حاکمانش از آن برچیده شود،

نرخ قوت لایموت سر به فلک خواهد گذاشت! ــ کوروش کبیر!))

کامنتهای احتمالی:

ـــ لعنـت بر عـرب سوسمار خور، و درود بـر ذوالقـرنین!! اگر خون آریـایی داری بـرای شکسته

شدن قیمت نان به اشتراک بگذار!

ـــ ببینید که قرنها پیش چگونه پادشاه پارس چنین روزهایی را پیش بینی میکرد!

***

شعر احتمالی:

(( ای مردمـان سرسری... تا چنـد بایـد توسری!... برخیز تا ارزان شـود... نرخ گران بربری! ــ

سیمین بهبهانی!))

کامنتهای احتمالی:

ـــ درود بر بانو سیمین بهبهانی، این شیر زن عرصه شعر و ادب!

ـــ سیمین بانو! الحق که بیت به بیت اشعارت رو باید با طلا نوشت! روحت شاد...

***
سوالاتی که پس از خوندن اینگونه متنها به عقل ناقص من خطور میکنه:


1ـ  سیمین بهبهانی شاعـر بسیار توانمنـدی بود اما تا جایی کـه میدونـم پیشگوی خبره ای

نبـوده. پس چطـور میتـونستـه وقایـع پس از مـرگ خودش رو پیشگویی و اون هم نـه تنها در

قالب غزل که تخصصش بوده بلکه در انواع و اقسام قالبها بیان کنه؟!

2ـ جملات گوهربار نقل شده از کوروش در زیـر کدام خاک و بـه همـراه کدام گنـج دفن شده

بودند که به یکباره و ظرف یکی دو سال گذشته یک به یک کشف شده و فوران کردند؟!

3ـ حسین پناهی (کـه البته انسان خاصی بوده) خالق این اقیانوس بی انتهای متن و شعر

و جملات نغز، چه زمـانی فرصت میکرده قلـم رو زمیـن بگذاره و مشغـول بازی در سریالهایی

مانند دزدان مادربزرگ بشه!


تنها پاسخی که به عقل ناقص من خطور میکنه:


آدمهای نامـدار فقـط در این دنـیا بـه خلق اثـر نمیپردازنـد، بلـکه خداونـد این اجازه رو بـه اونها

میده که پس از مرگ ناظر و شاهد اخبار روز دنیا باشند و در باب این وقایع، اشعار و جملات

نغز خودشون رو به زمین ارسال کنند و در این میان عـده ای برای انتقال این جملات، وسیله

قرار میگیرند!


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: طبق تحقیق و تفحص برخی از افراد بزرگ، خیام در طـول دوران حیات خودش تنها در حدود صد رباعی

و حتی بر اساس اعتقاد عـده ای از خیام شناسان تنها در حدود پنجاه رباعی سـروده!... و ما امـروز بیـش از

هـزار و دویست رباعی از او به یادگار داریم!!

نتیجه: به زندگانی پس از مرگ ایمان بیاورید!






قصه به آخر نرسید...

دوشنبه 4 اسفند 1393



در طی سالهایی کـه در کنار هم کار میکردیم همیشه یک جمله رو بـه شوخی خطاب به هم

میگفتیـم: (( خیلی دوست دارم حلـوای مرگـت رو بخورم!)) و در مقابـل دوستان با هـم شرط

بسته بودیم کـه چه کسی دیرتـر از دنـیا خواهد رفـت! او با اطمیـنان خاطر بـه من میگفت که

قطعا بیشتـر از من عمـر میکنـه و من هـم متقابلا میگفتـم تا طعـم حلوای مرگـت زیر زبونم نره

رفتنی نیستم! حتی بعـدها کـه راهمون از هـم جدا شد این شوخی احمقانـه همچنان ادامه

داشت و حتی اگر بعـد از مدتـها همـدیگه رو میدیدیـم اولین کلامی کـه بعـد از سلام بـه هم

میگفتیم این بود که: هنوز نمردی لعنتی؟!...



ادامـه مطـلب




مظلومان تاریخ!

شنبه 25 بهمن 1393



((چرا انقلاب کردید؟!))

((اون زمان خوشی زده بود زیر دلتون...))

((ما داریم تاوان ندانم کاریهای شما رو پس میدیم!))

هر سال به خصوص در بهمن ماه همـه ما همچین جملات عجیبی رو یا بـه شکل گسترده ای در

لابلای صفحات دنیای مجازی و شبـکه های اجتماعی میخونیم یا از زبان خیلی از جوان ها خطاب

به پدر، عمـو، دایی، بقال سر کوچه! گدای سر خیابان! یا خلاصه هر بینـوای دیگری که بـه نوعی

احساس میشه در دهه پنـجاه نفس میکشیده میشنویـم و دردآور اینکه گاهی اوقات این بندگان

خدا مجبور میشن به کل منکر حضور خودشون در صحنـه انقلاب باشن تا از گزند اینگونه طعنه ها

در امان بمونن...


ادامـه مطـلب




خوب دیروز و هنوز...

شنبه 18 بهمن 1393



به شادباش آغاز سی و هفت سالگی ات!

***

1

اولین بار بابـت پایان 24 سالگی بهت تبـریک گفتـم و امروز بابـت آغاز 37 سالگیت این کار رو

میکنم. فکر میکنـم یادآوری این نکتـه کـه با احتساب امسال در حد فاصل این دو عـدد، فراتر

از 10 سالش رو از امکان دیدن تو محروم بودم بیش از اونکه نشانگر وفاداری من به تو باشه،

میتونه نشانگر این باشه که تو در مدت حضور بسیار اندکت تا چه اندازه اثر ژرف و عمیقی بر

روح و روان من داشتی... تاثیر عمیق و شگفت انگیـز انسانها بر دیگری... یکی از دلایلی که

معتـقدم نمی بایـست چنـدان از کلمـاتی مانـنـد بی وفـایی و یا بی معرفـتی و از این دست

کلمات در توصیـف انسانـهای دیگر استفاده کرد این هست کـه تصـور میکنـم اگر ما در خاطر

کسی نمی مونیـم، تـرک گفتـه میشیم و یا طبـق اونـچه از دیـگران انتـظار میرفتـه با ما رفتار

نکردند، بیش از اونکه مشکل از اونـها باشه، مشکل از ما هست که نتونستیم تاثیری عمیق

و یا دستکم شایسته، بر روح و روان اونـها گذاشتـه باشیم، وگرنه رابطه با تو بـه من آموخت

که اغلب اوقات اگر کسی بتـونه تاثیـری درخور و عمیـق ( آنچنان کـه تو بر من اثر گذاشتی)

بر قـلـب دیـگری داشتـه بـاشه، بـه نـدرت مـورد بی مهـری و یا فرامـوشی اون شخـص قـرار

میگیره.


ادامـه مطـلب






تعداد کل صفحات : 17 1 2 3 4 5 6 7 ...