آقای نوستالژی

ترک عادت!

دوشنبه 30 تیر 1393



1_ فکر نمیکنم که کار سختی در این دنیا وجود داشته باشه. بـه نظرم فقط کارهایی هستن

که آدم برای انجام دادنشون انگیزه نداره!...اگرچه دور انداختن و ترک کردن چیزی که سیزده

سال مـدام لابلای انگشتانـت بوده ساده بـه نظر نمیرسه اما وقـتی کـه انگیزه ای مثل فرزند

آدم وجود داره، قطـعا کار چنـدان مشکلی هـم نبایـد باشه. ترک سیـگار ظرف چنـد روز آینده،

احتمالا ترک آخرین عادت از مجمـوع عادتهای ویران کننـده ای خواهـد بود کـه از زمان بـه دنیا

اومـدن پسرم تصمیـم بـه کنار گذاشتن اونـها گرفتـم... تغییر بک گرانـد قبـلی این وبـلاگ هم

در راستای کمک به تحقق این امر هست!


2_ در رابطه با پست ((تاوان)) میبایست از یکسری از دوستانم تشکر کنم... از دوست خوبم

در وبلاگ سرزمین آفتاب کـه داستان جالب اون اعـدامی رو برام نوشت... از حمیدرضا کـه به

صحنـه اعـدام یکی از سریالـها اشاره کرده بود...و از دوسـت ناشناسی کـه لینک یکسری از

عکسهای مربوط بـه اعـدام یک زندانی سیاسی با روحیه و خوش خنـده! رو برام گذاشته بود

که واقـعا جالـب بود. البـته نه اینـکه من جنـون تماشای صحنـه اعـدام شدن آدمـها رو داشته

باشم! اما فقط برام سوال پیش اومده بود کـه چرا نبایـد با عزت نفس بـه استقبال مرگ رفت

و البتـه بعـد از مطالبی کـه دوستان فرستادن متـوجه شدم اینطور نیست کـه همچیـن چیزی

اصلا وجود نداشته باشه، بلکه من آدم ندید بدیدی هستم!






بودن!

چهارشنبه 25 تیر 1393



پنج یا شش ساله بودم کـه بـه سفر رفته و میهمان یکی از اقـوام دور شده بودیـم. ظهر اون روز

پدرم به همراه یکی دو تا از مردها از خانـه بیرون زدن. چند دقیقه بعـد بدون اینکه به کسی بگم

من هـم از خانـه بیـرون اومـدم تا بـه اونها بپیونـدم! اما هرچه گشتـم اثری از اونها نبـود و من در

کوچه های قدیمی و پر پیچ و خم اونجا انقدر پیش رفتم تا عاقبت گم شدم!



ادامـه مطـلب




سرگرمی!

جمعه 20 تیر 1393



ــ به این فکر میکنم کـه بعد از پایان مسابقات جام جهانی چه باید کرد! بـه نظرم زندگی درست

در لحظه هایی جریان داره که حواست بهش نیست وبه هر حال فوتبال هم مثل تمام سرگرمی

های دیـگری کـه باعـث میشن چنـد ساعـتی حواست بـه زنـدگی نباشه و کمی زنـدگی کنی!

دوست داشتنی هست، به خصوص اینکه تمام طول مسابقات جام جهانی رو به همراه دوست

خوبـم در وبلاگ چـوپـان برای خودمـون در واتـس آپ تحلیـل کردیـم و شرط بستیـم و پیـش بینی

کردیم! و فکر میکنـم حالا کـه مسابقات رو بـه اتـمام هست از این بـه بعـد مجبـور هستیـم برای

جبـران مافات و کم کردن درد این اعتـیاد! رو بـه پیـش بیـنی مسابـقاتی از جمـله صـخره نـوردی

بیاریم!


ادامـه مطـلب




تاوان

سه شنبه 17 تیر 1393



 
به خودم قول شرف میدم! که اگر روزی قرار شد اعدام بشم! با خونسردی کامل و با لبخندی بر

کنج لبم بـه پای چوبه دار برم و حتی زمانی که اون آقاهه! میپرسه آخرین درخواست شما چی

هست در جوابـش بگم کـه زودتر کار خودتـون رو انـجام بدیـد مسخره ها!... آره حتـما این کار رو

میکنم! چون از سالها پیش چیزی کـه بیش از تماشای صحنه اعدام شدن یک انسان من رو آزار

میـده تـماشای شل شدن و التـماس و ضـجه و دسـت و پا زدن فرد محکـوم بـه اعـدام، پیش از

اجرای حکـم هست... چرا کـه همیشه آرزو بـه دل موندم برای یکبار هـم کـه شده در فیلمهایی

کـه از مراسم اعـدام پخش میشه یا حتی در فیلمـهای سینمایی! یک نفر رو ببینـم که مثل بچه

آدم! و بدون نشون دادن ضعـف میـره پای چوبـه دار... بـه نـظرم آدمیـزاد بایـد جسارت پس دادن

تاوان کارهایی که کرده (هرکاری و به هر دلیل)رو داشته باشه و لرزیدن دست و پا و التماس و

گریه برای خرید چهار روز زنـدگی بیشتـر و بـه خاطر ترس از مرگ ( که میدونی اگر پای چوبه دار

هم اتـفاق نیـفتـه قطـعا در آینـده ای کـه چه بسا همیـن فـردا باشـه ممکنـه اتفاق بیفتـه) واقعا

ذلیلانه به نظر میرسه.


 پ ن: پر واضحه کـه وقـتی گریه و شل شدن و مویه و التـماس برای مجازاتی مثـل مرگ نشانه

ضعف یک آدم به حساب میاد، دیگه ضجه و التماس به افسر راهنمایی و رانندگی برای ننوشتن

جریمه! یا گریه و تمـنا برای جلوگیـری از اخراج شـدن از محل کار، تحصیل یا هرجای دیگری و ...

نشانـه اوج فـلاکـت یک انـسان هسـت و از بخـت بد چنـد روزی هسـت کـه انـواع و اقـسام این

صحنه های فلاکت بار در مقابل دیدگانم شکل میگیرند!






توضیح

یکشنبه 8 تیر 1393



از همه دوستانی که در طول این چند ماه محترمانه یا غیرمحترمانه! در مورد بسته بودن قسمت

نظرات این وبلاگ سوال کردن یا حرفـهای دیگری زدن تشکر میکنـم و بابت اینکه تا بـه حال جواب

سوالشون رو ندادم عذر میخوام. البته کـه در این دنیا انقدر مسائل و موارد مهمی وجود داره که

باز یا بسته بودن قسمـت نظرات یک وبلاگ در این بین مسئله پیش پا افتاده و غیر قابل ارزشی

برای بحث کردن بـه حساب میاد اما بـه خاطر دوستانی که بارها در این مورد سوال کردن شاید

لازم باشه پس از چند ماه توضیح نه چندان مختصری! بدم.


ادامـه مطـلب




دست من و آغوش تو، هیهات که یک عمر...

پنجشنبه 5 تیر 1393



1ـ امروز کـه یک ماه از تولد فرزنـدت میگذره، به نظرم میاد کـه بایـد از مختـرع اینترنت سپاسگذار

باشم! چرا که اگرچه شرایط حضـور در خانـه باغ دایی جان ناپلئون مهیا نیست! اما لااقل اختراع

او این امکان رو برای من فراهـم کرد کـه تنـها چنـد ساعـت پـس از بـه دنـیا آمـدن دختـرت بتونم

عکس های منتشر شده اش در فـضای مجازی رو ببینـم و از این کـه تا این حد شبیه بـه خودت

هست سر ذوق بیام!


ادامـه مطـلب




مشاوره به یک دوست!

یکشنبه 1 تیر 1393



یک: من نظر خاصی روی کسی ندارم اما پدر و مادرم مدام میگن آخرین آرزوشون اینه کـه قبل از

مرگ، مراسم ازدواجم رو به چشم ببینن. میگن سن و سالت داره میره بالا و ما میترسیم بمیریم

و این آرزو به دلمون بمونه... واقعا موندم که چکار کنم!

دو: خب تا حدودی حق دارن. به نظرم اگر این کار رو نکنی بهشون ظلم کردی!

یک: خنده داره! یعنی من الان یک ظالمم و اگر ازدواج کنم دیگه ظالم نیستم؟

دو: خب اگر ازدواج هـم بکنی حتما باید یک بچه بیاری. مگر نه اونوقت بـه خودت و همسرت ظلم

کردی!

یک: بعدش حله؟

دو: نه! اونوقت باید بچه دوم رو بیاری چون در غیـر اینصورت بـه بچه اول ظلم کردی کـه باید بدون

همبازی بزرگ بشه!

یک: عجب! یعنی دومی بیاد آدم خوبی میشم؟!

دو: نه! تازه اونوقت بـه جامعـه ظلم کردی. چون اگر هم بر فرض محال در تربیـت فرزندانت خیلی

کوشا و موفق باشی در نهایت دو تا آدم مزخرف مثل خودت رو تحویل جامعه میدی!

یک: پس میشه بگی دقیقا چه غلطی باید بکنم؟!

دو: هیچی! حالا کـه فکر میکنـم میبینم همون بهتر که بـه پدر و مادرت ظلم کنی نکبت! تو که تا

به حال کم بهشون ظلم نکردی، این یکی هم روش!






بس تنگدلانیم و کسی نیست بداند

چهارشنبه 28 خرداد 1393



1ـ اینکه امروز با پیشرفت تکنولوژی، ابزار ثبت لحظه های مهم و خاطره انگیز زندگی به راحتی در

دستان هرکسی قرار گرفته، چیزی هست که باعث میشه به نسل جدید حسادت کنم! از نگاه

من نسل امـروز از این جهـت بـسیار نسل خوشبـختی سـت، چرا کـه فرداها در صـورت از دست

دادن هرکدام از عزیـزان خودش، میتونـه جلوی تلویزیون دراز بکشه و با فشار دادن یک دکمـه بـه

تماشای ساعتها فیـلم از مراسم ازدواج گرفتـه تا سفرهای مختلف و مجالس متفاوتی کـه اونها

حضـور داشتـن بنشینـه و یا صـدای اونـها رو بشنـوه. اوضاع نـسل بعـدی حتی میـتونـه حسادت

برانگیـزتر از نسل فعلی هـم باشه، چرا کـه اونها احتمالا حتی از روز بـه دنـیا آمدن، جشن ختنه

سورون! و یا اولیـن روز ورود بـه مـدرسه و ... عزیـزان خودشون هـم فیلمهایی در اختـیار خواهند

داشت! و این سعادتی است کـه ما از اون بی نصیب بودیم... بـه یاد دارم تنها یادگار زنده من از

پدرم نوار کاستی بود کـه دست بر قضا در سه ثانیـه انتهایی یک طرفـش دست او بر روی دکمه

ریکورد خورده بود و ناخودآگاه وقتی که در حال صحیت بود صداش ضبط شده بود و من تا چندین

سال بارها این سه ثانیـه رو بـه عقب برده بودم و گوش کرده بودم تا در آخر گذر زمـان دخل اون

نوار کاست رو آورده بود!


ادامـه مطـلب




پرواز از قفس

شنبه 24 خرداد 1393



به نظرم نقطه آغاز به گند کشیده شدن یک رابـطه دوستانه، درست اون جایی هست که برای

اولیـن بار توقـع ایجاد میـشه و سوالاتی با مضمـون (( چرا زنـگ نـزدی))، (( چرا جواب نـدادی))،

(( چرا نبودی)) و یا چراهای مختلف دیگر شکل میگیـره... و درست پس از رسیدن بـه این نقطه

هست که میبایست با حفـظ آرامش و در کمال احترام بـه طرف مقابل، بوسیدن و کنار گذاشتن

گذاشتن اون رابطه رو جزو برنامه های آتی قرار داد!





ای تو، تک چراغ این شب تار

پنجشنبه 22 خرداد 1393



ــ اینکه هر گندی که زده باشی وقتی بـه خونه برمیگردی یکنـفر هست کـه میگه فدای سرت...

این کـه هنـوز هـم بعـد از چنـد سال وقـتی صبـح بیـدار میشی ببینی روی در یخچال جمله های

عاشقانـه برات نوشتـه شده... اینکه یکنـفر هست کـه همیـشه مراقـب احوالـت هست و حتی

لیوان آب رو بـه دست توی تنـبل ترین میـده... و اینـکه خیـلی از این دسـت چیـزهای خوب دیگه،

اگرچه باعـث نمیـشه کـه از این تلخی مادرزاد فاصله بگیـری و یا این دنـیای بی ریخت! در مقابل

چشمانـت زیـبا بـه نظر بیاد، امـا بـه هر حال اجازه نمیـده حال آدم از این چیـزی کـه هست بدتر

بشه.


ادامـه مطـلب






تعداد کل صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...