آقای نوستالژی

دلخستگیها (25)

سه شنبه 8 تیر 1395



1

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی، ببینی شاه شاهانی ... (مولانا)


2

شرط میبندم زندگینامه تمام آدمهای بزرگ رو که بخونید در یک قسمتی از اون نوشته شده: در کودکی معلمش به او گفته بود که تو هیچ چیزی ( تازه ممکنه به جای کلمه هیچ چیزی از ترکیبات غیرمودبانه دیگری هم استفاده شده باشه!) نمیشوی اما او بعدها بر خلاف گفته معلمش تبدیل شد به ...!! تازه بعضی از این آدمهای بزرگ هم بعدها که چیزی! شدند سری به اون معلم سابق زدن و با فخر فروشی به او گفتن که آهای آقا یا خانوم فلانی دیدی من چیزی شدم!... احساس میکنم جامعه معلمین باید از من سپاسگذار باشه چون به نظر میاد تنها کسی در طول تاریخ هستم که معلمانم مدام بهم میگفتن تو هیچ چیزی نمیشی و عاقبت هم نشدم! و قسمت تلخ ماجرا برای معلمان اینه که تازه همین منی که هیچ چیزی نشدم هم میتونم برم و اون بخت برگشته ها رو پیدا کنم و بهشون فخر بفروشم که ((آهای آقای معلم! دیدی بالاخره من باعث شدم که برای یکبار هم که شده پیش بینی های شما درست از آب در بیاد!!))


3

اگر با کوچکترین تهمت و افترا و یا حرفی که به دروغ از جانب شما نقل میشه و یا عمل ناکرده ای که به اشتباه به شما نسبت داده میشه از کوره در میرید، عصبانی میشید و دلتون میخواد به همه عالم ثابت کنید که این موضوع صحت نداره بهتون پیشنهاد میکنم عجول نباشید و خداوند رو الگوی خودتون قرار بدید و در نظر داشته باشید در طول تاریخ 124000 نفر مدعی شدند که با او در ارتباط هستند! و از جانب او برای هدایت مردم انتخاب شدند! و هرچه خواستند از زبان او گفتند و اتفاقا میلیاردها نفر در طول تاریخ، ساده لوحانه حرف اونها رو پذیرفتند اما خداوند همچنان بدون اینکه بخواد زمین و زمان رو به هم بدوزه صبورانه در انتظار هست تا با تازه تر شدن نسلها و آگاه تر شدن بشر، حقیقت وجودش برای انسانها روشن بشه و این اتفاق روزی خواهد افتاد... پس هرگز برای اثبات حقیقت عجول نباشید!


4
اینکه ((دلم نمیخواد رو تخت بیمارستان جون بدم. میخوام تو خونه خودم بمیرم)) رو زیاد از زبان بیماران مختلف شنیدم اما واقعا نمیتونم درکش کنم!... عزیزان من این لوس بازی ها دیگه چیه؟! اگر میخواید بمیرید چه فرقی میکنه کجا به رحمت خدا برید! حالا یک عمر تو خونه خودتون زنده بودید و هیچ اتفاق بزرگی رو هم رقم نزدید و تازه مدام نق میزدید که تو این خونه پوسیدم! حالا موقع مردن حتما باید تو پذیرایی خونتون جون بدید!... خب هرجایی که هستید همونجا بمیرید عزیزان من!...جون بکنید بدون ادا و اصول و این قرتی بازی ها!


5

مدتهاست که شعرهای فروغ رو نمیخونم و حس میکنم برخلاف یک دهه پیش، امروز هیچ جذابیتی برای من ندارند. اما در این بین حساب شعر ((آفتاب میشود)) از باقی شعرهای او جداست. حتی وقتی پس از سالها مجددا این شعر رو با صدای حسین بختیاری گوش کردم احساس فوق العاده ای داشتم و لحظه لحظه شبهای اون اتاق خاطره انگیز و آخرین سیگار قبل از خواب که هر شب در حین گوش کردن این شعر با صدای حسین بختیاری روشن میشد برام زنده شد... به نظر میرسه در بین تمام چیزهای این دنیا ترانه ها و عطرها بهتر از هرچیزی میتونن نقش ماشین زمان رو بازی کنند.


6

اسمش بود: ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) و اهل کشور برزیل ... یکروز رفت پیش پدرش و گفت: پدرجان من دیگه دارم فوتبالیست معروفی میشم. طولانی بودن این اسم خیلی داره اذیتم میکنه. تا گزارشگر بخواد اسمم رو بخونه نیمه اول بازی تموم شده!... پدرش گفت: درکت میکنم پسرم. تو اجازه داری پسوند اسمت رو برداری و از دیگران بخوای که فقط ((رونالدو)) صدات کنن اما چون اینکار در قاموس خانوادگی ما توهین بزرگی محسوب میشه دیگه نه من نه تو. قید همه قوم و خویشت رو هم باید بزنی!.... از پدرش جدا شد، قید خانواده و همه اهل فامیل رو هم زد. رفت و بیانیه ای صادر کرد و گفت: از این پس من رو فقط ((رونالدو)) صدا کنید... چند سال بعد یک فوتبالیست دیگه با نام رونالدو ظهور کرد که اهل پرتغال بود و از او هم معروف تر شد. حالا هر گزارشگری که میخواست یادی از پسر برزیلی قصه ما بکنه برای این که با رونالدوی پرتغالی و معروف اشتباه گرفته نشه میگفت: ((رونالدو، فوق ستاره سابق تیم ملی فوتبال برزیل!!))... نشست و با خودش فکر کرد ای دل غافل! حالا اوضاع بدتر شد. بیانیه ای صادر کرد و نوشت: جان مادرتون من رو به همون اسم ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) صدا کنید. این که الان شما صدا میکنید که طولانی تر از اسم اصلی خودمه!... اما نه هیچ گزارشگری به این بیانیه اهمیت داد، نه پدرش دوباره پذیرفتش و نه اهل فامیل!!


7

ای ساحل آرامش، از دور نمایان شو

اینک به دل طوفان، من ماندم و دریاها

اینجا همه سو وحشت، اینجا همه دم کابوس

باشد که مرا خوانی، یکبار به آنجاها...







هذیانها (27)

چهارشنبه 12 خرداد 1395




آن روزهای گر گرفته از آتش عشق

آن شامهای تا همیشه مانده به یاد

یادش به خیر باد!

 

در شامهای خلوت بی انتهای تو

جز من کسی نبود

درد آشنای کهنه هر ماجرای تو

جز من کسی نبود

من بودم و ...

شراب صدای تو و ...

ستاره و ...

ماه!

یاد از تو شاهزاده

                       ــــ‌ روزگاری که؛

سنگ صبور خسته یک لا قبای تو!

جز من کسی نبود

 

آن روزهای گر گرفته از آتش عشق

آن شامهای تا همیشه مانده به یاد

وقتی تو با من از همه چیز...

وقتی تو با من از همه کس...

وقتی تو با من از طلوع صبح امید

وقتی تو با من از غم سرد غروب میگفتی

... آه! ای عزیز!

چه خوب میگفتی!


***

آن شامهای تا همیشه مانده به یاد

دیگر گذشت و به اصرار برنگشت

شب پرسه های نشئه بیدار برنگشت...

 

اکنون به شب نه شاهزاده،

نه شعر،

اکنون به شب نشانی از ستاره و ماه نیست

اکنون به شب نه واژه ای،

نه آتش عشق،

اکنون به شب نه شرابی

نه خاطره ای...

((دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست))


 اردیبهشت 95

---------------------------------------------------------------------------

سطر آخر وام گرفته از شعر حمید مصدق و این هذیان عاشقانه تقدیم به روح شاعرانه او ...







آدمی

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395



این نقل قول رو از پدر مرحومش به خاطر سپرده بود و طی مدتی که باهاش کار میکردم کمتر روزی بود که به زبان نیاره:

((همه چیز از نازکی میشکنه، آدمیزاد از کلفتی!))

چه روزی که یک سرمایه دار بزرگ با کوهی از ثروت و شهرت به یکباره از عرش به فرش کوبیده میشد؛ چه روزی که یکی از قوی ترین مردان کشور با اون هیبت و جثه بزرگ طی یک درگیری به سادگی توسط یک نوجوان به قتل رسید؛ چه وقتی که یادی از دیکتاتور سابق عراق و یا حرفی از سایر مردان قدرتمند عرصه سیاست جهان و سرنوشت تحقیرآمیز اونها میشد؛ چه وقتی که هر از گاه خبر از انحراف و به قهقرا رفتن یکی از افراد مشهور و محبوب و (یا به قول برخی!) سلبریتی ها به گوش میرسید و چه ... او در همه این احوال این جمله قابل تامل رو با لحنی محکم تکرار میکرد:

((همه چیز از نازکی میشکنه، آدمیزاد از کلفتی!))







کنج یک شهر قدیمی خاندانی بود و نیست...

پنجشنبه 26 فروردین 1395



امروز با دیدن زنی که یک نایلون باقالی یا اگر ادبی تر بگم باقلا یا شاید هم باقالا (و براستی از میان شما، کیست که املای صحیح باقالی را بداند؟!) در دست داشت، تمام و کمال یادی از مادربزرگ مرحومم کردم و احساس کردم چقدر دوست دارم دوباره در خانه او به عمل مزخرف پاک کردن باقالی دست بزنم!!... به یاد زمانی که چادری با یک عالم باقالی در وسط ایوان خانه مادربزرگ پهن میشد و دور اون چادر با جمعی از خاله ها و پسران و دخترانشون می نشستیم و مشغول پاک کردن میشدیم و در همین حین بساط گفتمان و شوخی هم برپا بود... جمعی صمیمی که هر از گاهی در اون محله  دوست داشتنی که تا ابد عاشقش خواهم بود گرد هم میومدند، در سالهایی که از شر وجود گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی که امروز همه ما گرفتارشون شدیم و در مورد مضراتشون شعار میدیم والبته واقعا نمیتونیم (و انصافا هم نمیشه) ازشون دل بکنیم، خالی بود.

اصولا جنس مادربزرگ من با جنس مادربزرگ های مهربان و کلیشه ای داخل فیلمها کمی متفاوت بود. مهربانی های او از جنس خودش بود و زمانی که حال و حوصله داشت (این اتفاق به ندرت رخ میداد!) گاهی با خواندن شعرهای فولکوریک! و بیان جملات خاص قربان صدقه نوه و نتیجه های خودش که بالغ بر سی نفر بودند میرفت اما اغلب اوقات وجه شاخص او نه مهربانی های گاه به گاه، که فحش ها و متلکهایی بود که نصیب نوه ها و اطرافیان میکرد و اتفاقا این روی سکه او ما رو بیشتر جذب خودش میکرد!! چرا که یکی از سرگرمی های جذاب ما (به خصوص من و سایر پسرخاله ها) این بود که شرط بندی کنیم امروز برق او اول چه کسی رو خواهد گرفت! و البته برای افتادن این اتفاق نیاز به صبر چندانی نبود چرا که بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه بهانه ای برای گیر دادن و حواله کردن فحشهای آنچنانی که گاهی به شکل عجیبی در قالب شعر بیان میشد! و متلکهای نابود کننده خودش پیدا میکرد. و زمانی که این فحشهای شیرین از جانب او شلیک میشد! حتی خود اون بینوایی که مورد خطاب قرار گرفته بود به همراه سایرین از شدت خنده منفجر میشد (بعضی از این فحشها به قدری بدیع و نو بود که بعد از شنیدنش از شدت خنده اشک از چشم ما سرازیر میشد!)... در این بین من و یکی از پسرخاله ها در عین اینکه بیش از بقیه مورد حمایتهای مادی و معنوی او قرار میگرفتیم، به شکل عجیبی بیش از سایر نوه ها هم آماج متلک و فحشهای چسبیدنی او بودیم تا جایی که برای یک دوره چند ماهه حضور همزمان ما دو نفر رو در خانه خودش ممنوع کرد که البته بعد از مدتی متوجه شد که اینکار هم نتیجه ای در پی نداره و در نهایت این تحریم ناجوانمردانه! لغو شد. او تقریبا با همه کارهای ما دو نفر مخالفت میکرد و به شدت در مقابل ما جبهه میگرفت. وقتی تخته نرد بازی میکردیم از نگاه او مشغول قماربازی بودیم (احتمالا این دیدگاه در مورد منچ و ... هم نزد او وجود داشت!)، اگر شب دیر به خونه میومدیم لات و آسمون جل بودیم (البته بسیاری از کلماتی که به کار میبرد به دلیل اینکه به شدت موهن بودند! قابل ذکر نیستند)، اگر حس میکرد سیگار کشیدیم حتما از الفاظی مثل معتاد و بدبخت و ... در مورد ما استفاده میکرد چون از نظرش کار بدی انجام داده بودیم. اگر هم به سمت ورزش میرفتیم و مثلا فوتبال بازی میکردیم (که دقیقا در مقابل دخانیات و این چیزها قرار داشت!) باز هم از نظر او کار بدی انجام داده بودیم و از هجوم متلکهای او بی نصیب نمی موندیم. همیشه بعد از تموم شدن فوتبال و به محض بازگشت به خانه از ما سوال میکرد که: این همه سگ دو زدید چند تا گلدون (منظورش کاپ قهرمانی بود) بهتون دادن!!... اصولا فوتبالیستها برای او حکم  یهودی ها برای هیتلر رو داشتند!(موجودات احمقی که یک عمر به دنبال توپ میدوند تا عاقبت صاحب گلدان باشند!!) و همیشه به شکل عجیبی با این ورزش مخالفت میکرد تا جایی که تردیدی ندارم اگر قدرت در دستانش بود، تمام فوتبالیست های دنیا رو در کوره های آدم سوزی خاکستر می کرد!!... او تماشای هرچیزی که مربوط به فوتبال باشه رو در خانه خودش ممنوع کرده بود، حتی کارتون فوتبالیستها!!

امروز به شدت در حال و هوای مادربزرگ سپری شد. به یاد لحن خاص و منحصر به فردی که هنگام صدا کردن اسمم داشت و در کنارش همیشه یک آق (به عنوان آقا) به اول اسمم اضافه میکرد... امروز به یاد حرفهای درشتی که میزد! و خیلی از رفتارهای جالبش مثل دیوانه ها با خودم میخندیدم تا جایی که بعضا باعث تعجب اطرافیانم شده بود . با اینکه در چند سال آخر عمرش به دلیل بالاتر رفتن سن و سال ما و همچنین زن و بچه دار شدنمون رفتارش به رفتاری کاملا توام با عزت و احترام تبدیل شده بود اما من بیشتر دلتنگ همون مادربزرگی میشم که حرفهای درشت آنچنانی بهمون میزد، بدون اینکه به ما بربخوره!








ما، کم سعادتان مادرزاد!

سه شنبه 24 فروردین 1395



نماینده تندرو و پر سر و صدای سابق مردم تهران در مجلس که البته در این دوره نتونست آرای لازم رو کسب کنه در ایام پس از انتخابات مینویسه که جناب خمینی فرمودند شما به تنها چیزی که باید فکر کنید اسلامی هست که آمریکا و شرق و شوروی و غیره و ذلک رو به خاک مذلت بنشونه!... بنده در فضای مجازی برای ایشان مینویسم که از ظواهر امر پیداست این اسلام فعلا مردم خودمون رو به خاک مذلت نشونده!... ایشان پاسخ میدن که اسلام راه و مسیر سعادت است برای تمامی افراد و ملتها و اگر شما و مردم ضربه ای خوردید دلیلش وجود افرادی هست که با تابلوی اسلام بر ضد دستورات خداوند!! عمل میکنند... سوالی برای بنده پیش میاد و از ایشان میپرسم اگر ممکنه شما فقط دو تا از ملتهایی که به وسیله اسلام راه و مسیر سعادت رو پیدا کردند نام ببرید... ایشان که ظاهرا در پیدا کردن نام دو ملت مسلمان سعادتمند ناکام موندند! در پاسخ میفرمایند که مطمئن نیستم تعریف من و شما از سعادت یکی باشه!... از ایشان خواهش میکنم تعریف من رو از سعادت نادیده بگیرند و اصلا طبق همون تعریفی که خودشون از سعادت دارند دو مثال از ملتهای مسلمان سعادتمند بزنند!... و ایشان در پاسخ میفرمایند: بی فایده ست!!







آمدی جانم به قربانت؛ چه خوب!

یکشنبه 16 اسفند 1394



یک روز زیبای دیگر از سال خوب نود و چهار...

حسن ختامی بی نظیر برای سالی پر از تغییر و تحول؛

همراه با موسیقی دلنشین ونگ زدنهای تو!

با لمس لذت بار آن دستهای کوچک آرامش بخش.

***

به دنیای پر فراز و فرود...

به دنیای تلخ و شیرین... 

به دنیای بامزه ما خوش آمدی؛ عسل بانوی من!






دلخستگیها (24)

چهارشنبه 12 اسفند 1394



1

هرچند خط کشیده بر آیینه ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش میروم

آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز...(حسین منزوی)

2

بالاخره داستان انتخابات با تمام بازی های ناجوانمردانه و عجیبی که صاحبان قدرت و حکومت پیش از آغاز اون به راه انداخته بودند به پایان رسید. من اعتقاد دارم نتیجه انتخابات (به خصوص در پایتخت) بیش از اونکه ناشی از شایستگی اصلاح طلبان و حاکی از پیروزی اونها باشه؛ ناشی از خودکامگی، تندروی، در بند و حصر کردن انسانها، تکفیر و ممنوع التصویر و ممنوع النفس کردن مخالفان، سو استفاده از قدرت، تهمت و دروغ و برچسب و ادبیات توهین آمیز و قانون شکنی رقیب بود و حاکی از شکست ((بی اخلاقی))... و امیدوارم این درسی باشه برای همه مردان و زنان عرصه سیاست، اگر چه گمان میکنم امید عبثی ست (یا لااقل در این مقطع از تاریخ کشور امید عبثی خواهد بود)

3

__ من نمیخوام محصول دنیای اطرافم باشم. میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه!

(دیالوگ به یاد ماندنی فیلمی از مارتین اسکورسیزی به نام مرحوم! یا به قول بعضی دیگر رفتگان! یا به قول برخی دیگر مردگان! یا به قول بعضی ها از دست رفته! و یا شاید هم به قول بی اعصابها گور به گور شده بلا گرفته!... به نظر میرسه بعد از گذشت یک دهه از ساخت این فیلم هنوز هم علما در رابطه با نام فارسی اون اختلافاتی دارند!... و براستی از میان شما کیست که The Departed را معنا کند؟!)

4

پس از پستی که در تاریخ 4 اسفند گذاشتم، دوست عزیز ناشناسی از اونچه به سخره گرفتن دوزخ و بهشت خداوند نامیده گلایه ای مرقوم فرمودند و از این نوشتند که به نظر میرسه بهشت برای امثال شما (بنده رو میفرمایند!) چقدر حقیره و در همون حوری و تختخواب و مشروبات الکلی و آلات لهو و لعب خلاصه میشه... ضمن احترام به این دوست گرامی باید بگم که شخصا معتقد به روح و وجود دنیایی دیگر هستم اما اتفاقا کوچکترین اعتقادی به وجود بهشت و جهنمی که در کتب مقدس اومده نداشته و ندارم و باور به این مسائل (به خصوص اونچه از زبان خداوند در مورد دوزخ و احوالاتش گفته میشه) رو توهین بزرگی به آفریدگار هستی میدونم. ضمن اینکه سوالی برام پیش اومده و اون اینکه مگر عمده تصویری که مذهب از بهشت ارائه کرده چیزی جز اینها به علاوه مقادیری میوه و نهرهای روان در خودش داره؟!

5

اخیرا و از طریق یکی از دوستان عزیزتر از جان با سامانه ای به نام اشتراک نشریات کشور آشنا گردیدیم! به سایت مربوطه سر زده، صحنه را دیده و بالاغیرتا از این حرکت دوستان لذت بردیم!... شما میتونید با عضویت در این سایت مشترک سه نشریه شده، تا سقف 50 درصد تخفیف دریافت کرده و نشریات رو به صورت رایگان درب منزل تحویل بگیرید. به نظرم این ایده اولا به دلیل کمک به زنده ماندن نشریات و دوما به دلیل کمک به افرادی مثل من که سرانه مطالعشون دو دقیقه در سال هست و اون دو دقیقه هم مربوط به خواندن اعلامیه ترحیم دوستان میشه (که امسال به دلیل جان سختی دوستان و چسبیدن اونها به این دنیای دون، همون سرانه اندک هم نابود شد!) و در کنارش بسیار تنبل تر از اون هستند که برای خرید نشریات تا دکه سفر کنند! بسیار عالی هست. اگر مایل بودید میتونید با درج آدرس زیر، وارد سامانه اشتراک نشریات کشور شده و مشترک هر سه نشریه دلخواه از بین گزینه های موجود ــ تکرار میکنم؛ همه افراد هر دو فهرست (ببخشید اشتباه شد!) هر سه نشریه دلخواه از بین گزینه های موجود ــ بشوید!

www.eshterak.ir

6

بنده جزو خانواده شهدا، جانبازان و آزادگان نیستم، اما بعضا با شنیدن طعنه های غیر منصفانه برخی افراد بابت اندک مزایا و امتیازات تعلق گرفته به این بندگان خدا که در راه مقابله با ظلم و تجاوز از جان و زندگیشون مایه گذاشتند متاثر میشم. بعید میدونم هیچیک از شما حاضر باشید حتی در ازای دریافت ده برابر این مزایا و امتیازات و سهمیه ها، کاری که اونها کردند بکنید. فرزند یک شهید در قبال از دست دادن مادام العمر پدرش هرچقدر هم که امتیاز و سهمیه بگیره باز هم چیزی نگرفته که جبران مافات کرده باشه. جانبازی که سالهاست درد میکشه به همچنین و آزاده ای که باید پای حرفهاش نشسته باشید تا بفهمید طی سالها اسارت، در اردوگاه با چه چیزهایی به اسم غذا شکمش رو پر کردند،به چه شکل کتک خورده، به چه شکل خوابیده و چطور تونسته چند سال (که واقعا شوخی نیست) دور از خانواده و همسر و فرزندانش روز رو با دلتنگی به شب برسونه... در اینکه در این کشور خیلی ها به دلایلی که خودتون آگاه هستید از حق و حقوق اولیه خودشون محروم هستند شکی نیست اما اگر هم به یک عده خاص مثل خانواده این افراد تا حدودی (فقط تا حدودی و نه حتی نیمی از اونچه حق واقعیشون هست) رسیدگی میشه باید برای دیگران باعث خوشحالی و نه محل حسادت و شکایت باشه.

7

ــ گفتی: بالا رفتن سن و سال آدمها رو به اونها گوشزد کردن کار خوبی نیست پسر!

ــ گفتم: شراب هرچه کهنه تر، قیمتی تر!

ــ تشکر کردی و خندیدی!

ــ خندیدم و در دل آه کشیدم...







صمد میلیاردر میشود!

شنبه 8 اسفند 1394



به نظر میرسه که اخیرا تب و تاب بازاریابی شبکه ای به شدت گریبان خلق رو گرفته و مشابه روزهایی که گلدکوئست به خیمه ملت زده بود! این روزها کم نیستند کسانی که پای در رکاب پرزنت گذاشته! تا اینبار به رویای میلیاردر شدن به وسیله فروش شامپو و دستمال کاغذی و برخی دیگر از ملزومات غیر قابل ذکر! جامه عمل بپوشانند و احتمالا اغلب شما این روزها با دوستانی برخورد داشتید که بعد از گفتن سلام و پیش از شنیدن علیک، از شما جهت حضور در مکان! (فکر بد نکنید!) برای معرفی یک کار جدید و بسیار عالی دعوت میکنند...


ادامـه مطـلب




کیه اهل جهنم؟! کی خونه ش تو بهشته؟!!

سه شنبه 4 اسفند 1394



خاطرم میاد که پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال 92 یکی از نمایندگان ولی محترم فقیه در اظهار نظری پیغمبرگونه فرموده بودند که هرکس رای ندهد به جهنم میرود! و درست پس از این اظهار نظر بود که مردم فوج فوج به سمت صندوق های رای روانه شدند! تا بلکه از آتش جهنم گریخته و بهشتی شوند. اما متاسفانه نتیجه این هجوم مردم و شمارش آرا کاملا بر خلاف خواسته قلبی ایشان بود و این تشویق به رای دادن، تبدیل به تف سربالا گشته و باعث شد یکی از کاندیداهای مورد حمایت اصلاح طلبان(همون حزب و جناح منحوسی که به جای اینکه گوششون به دهان امام زمان و یارانش باشه، دائما تلفن به دست مشغول خط گرفتن از انگلیس و آمریکاست! و اصولا همیشه نظم دفاعی مملکت رو به هم میریزه و باعث میشه دشمن علاوه بر سانتر از جناحین! از عمق دفاع هم نفوذ کرده و با من و شما تک به تک بشه!!) بر مسند ریاست جمهوری تکیه بزنه...


ادامـه مطـلب




شعری برای همه دوران

یکشنبه 25 بهمن 1394



هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


((سیف فرغانی))

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیش از هفتصد سال از سروده شدن این شعـر بی نظیـر توسط جناب فرغانی میگذره اما تو گویی

این شعر در همیـن دو سه دهه اخیر سروده شده! البـته بنده فکر میکنـم اگر جناب فرغانی کمی

بر روی تحریرهای خودش کار میکرد!! و در مصرع دوم هم به جای کلمه ((زمان)) از کلمه ((دکان))

استفاده میکرد میتونست موفق تر باشه!









تعداد کل صفحات : 19 1 2 3 4 5 6 7 ...