آقای نوستالژی

دلخستگیها (23)

یکشنبه 4 بهمن 1394



1

از لعل تو گر یابم، انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم، در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود، از طعن حسود ای دل

((شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد))

جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد...((حافظ))

2

بهمن ماه، همیشه جزو ماههای دوست داشتنی زندگی من بوده اما از طرفی نمیتونم فراموش کنم که ظرف دو سال گذشته دو نفر از دوستانی که از قضا جزو انسانهای بسیار نیک روزگار بودند رو در این ماه از دست دادم (یعنی هر بهمن ماه، یک دوست!)... و در حال حاضر با توجه به اینکه هیچ تضمینی نیست اتفاقی که دو بار تکرار شده برای بار سوم هم تکرار نشه! دارم به این فکر میکنم که امسال و در این بهمن ماه قراره حلوای کدوم یک از شما رو به بدن بزنیم!!

3

چند وقت پیش مجبور شدم نزدیک به چهل و هشت ساعت به عنوان همراه بیمار در بخش اورژانس یکی از بیمارستانها حضور داشته باشم... از برخورد نه چندان مناسب پرسنل و کمبود جا و کمبود امکانات و بدبختی و فلاکت این مردم بیچاره که محرومیت از حداقل حقوق شهروندی براشون تبدیل به عادت شده که بگذریم، نکته عجیب این بود که ظرف همین 48 ساعت سه نفر به علت خودکشی به بخش اورژانس انتقال داده شدند!... از چند نفری که به علت سوء مصرف مواد مخدر (خب برادر من درست مصرف کن!) رو به قبله بودند میگذریم، چرا که سالهاست در این زمینه دروازه های جهانی رو فتح کردیم! اما داشتم فکر میکردم که اگر فقط ظرف 48 ساعت و فقط در یکی از هزاران بخش اورژانس در سراسر کشور سه مورد خودکشی دیده میشه احتمالا در این زمینه هم باید به فتح دروازه های جهانی نزدیک شده باشیم!... هیچوقت از حضور در بخش اورژانس خوشم نمیومد اما ظرف این 48 ساعت با پیشی گرفتن از دکترها و پرستارها! ساعت به ساعت بالای سر تختهای مختلف رفتم، با بیمارها به خصوص اونها که به علت مصرف مواد مخدر و اقدام به خودکشی در اونجا بودند حسابی گفتیم و خندیدیم و شوخی کردیم و بعد از پایان کار حس کردم چقدر دوست دارم (و اصلا انگار زاده شدم!) که در بخش اورژانس کار کنم!!

4

بر روی صندلی عقب لم داده، پای خودش رو بلند کرده و بالای صندلی جلو قرارداده! تا جایی که در حین رانندگی حس میکنم گاهی کف پاش به پشت سر و گوش من اصابت میکنه! و اغلب اوقات در همین حالت با خونسردی تمام و البته قیافه همیشه حق به جانبش مشغول تناول هله هوله و بازی با تبلتش هست!...حاضرم شرط ببندم هیچیک از کسانی که به داخل ماشین من نگاه میکنن حدس نمیزنن که من پدر او باشم، بلکه با دیدن حالات نشستن او احتمالا تصور میکنن که من میبایست نوکر پدر او و راننده شخصیش باشم!!... اگر عاشقش نبودم و میتونستم دوریش رو تا زمستان بعدی تحمل کنم چنان ضربه ای بهش میزدم که هفت آسمان رو سیر کنه و با برف سال آینده بیاد پایین!

5

یک: آقا داماد چی خوندن؟

دو: مهندسی انتخابات!!

یک: حالا با این مدرک چکار میکنن؟

دو: ترکیب مجلس رو جوری میچینن که کاملا مطیع اوامر باشه!

یک: مبارکا باشه! پس به همین نیت تعداد سکه های مهریه رو به تعداد کاندیداهای رد صلاحیت شده تعیین میکنیم!

دو: نه تو رو خدا!...سر گنج که ننشسته بچه من!

6

دو راه بیشتر وجود نداره؛ یا همراه با اکثریت، پای قبر انسانیت و معرفت بشینی و با ناله کردن و سرتکان دادن و فاتحه خوندن به دنبال اثبات و تایید مرگ انسانیت باشی و چه بسا رفتارهای ناجوانمردانه خودت رو هم اینگونه توجیه کنی... یا سعی کنی در دل این تاریکی  لااقل خودت تنها کسی باشی که همچنان چراغ معرفت و انسانیت رو روشن نگه میداره و اثبات میکنه که این چیزها هنوز هم زنده اند.

7

این ((تو)) را ((من)) ((تو)) کردم اما... پیش از آنکه ((من)) ((تو)) را ((تو)) کنم،((من)) را ((تو)) ((من)) کرده بودی!... پس آنکه این ((تو)) را اینگونه زیبا از ((تو)) ساخت جز ((تو)) هیچکس نبود...








نایب بر حق نوستر آداموس!

دوشنبه 28 دی 1394



جا داره تقدیری بکنیم از کارگردان (شاه شمشاد قدان!) و مشاور تاریخدان و بزرگ ایشان (خسرو شیرین دهنان!) و همچنین در حدود 1200 نفر اعم از بازیگران (که به مژگان شکنند قلب همه صف شکنان!) و عوامل شریف و آزاده! سریال معمای شاه که پس از تحمل رنج و مرارت های فراوان و صرف این بودجه هنگفت از جیب من و شما سریالی رو آماده کردند که موجبات انبساط خاطر بخشی از مردم در فضای حقیقی و مجازی رو فراهم آورده!... به هرحال اگرچه به نظر میرسه تلاشها و تحریفهای این دوستان در جهت هرچه بیشتر مخدوش کردن چهره خاندان پهلوی و به خصوص رضاخان که علیرغم همه حماقتهاش میشه گفت خدمات کوچک غیرقابل انکاری هم در این سرزمین داشته! (البته اگر اشاره به خدمات خیلی کوچک! رضاخان از سوی برخی حضرات در حکم محاربه باخدا تفسیر نشود) ناکام مانده اما احتمالا این مسئله چیزی از ارزشهای این گروه کم نمیکنه و این تیم ارزشمند با برگزاری اردوهای درازمدت خود را برای ساخت سریال تاریخی دیگری آماده خواهند کرد!

بنده چند ماه پیش و در حالی که هنوز مراحل ساخت این سریال به پایان نرسیده بود، در این وبلاگ نوشتم که به زودی شاهد پخش سریالی خواهیم بود که در اون کارگردان نه تنها تاریخ، بلکه جغرافیا رو هم تحریف خواهد کرد!... و امروز که پخش این سریال صدای زنده و مرده رو درآورده! ازتون اجازه میخوام که دست به دومین پیشگویی بزرگ! خودم بزنم تا بلکه روح آداموس کبیر در خواب یکی از دوستان آمده و من رو به عنوان نایب برحق خودش انتخاب کنه!... دوستان گرامی! درسته که امروز احتمالا از هر 100 نفری که در اطراف شما هستند 67 نفر این سریال رو اصلا تماشا نمیکنند، و از اون 33 نفری هم که این سریال رو نگاه میکنند 21 نفر برای پیدا کردن اشتباهات جدید و ساختن سوژه طنز و به اشتراک گذاشتن این سوژه در شبکه های اجتماعی اون رو نگاه میکنند و از اون 12 نفر باقیمانده هم 8 نفر اصلا رضایتی از روایت تاریخی و به خصوص دیالوگهای عجیب سریال ندارند و در حین تماشا در زیر لب مشغول ذکر جمله ((آره ارواح عمتون!)) هستند و از اون 4 نفر باقیمانده هم 2 نفر به این علت سریال رو نگاه میکنند که عادت دارند در مقابل تلوزیون خوابشون ببره! اما... چندین و چند ماه بعد و پس از پایان این سریال شما شاهد خواهید بود که طبق نظرسنجی های صدا و سیما میزان رضایت مخاطبین و مردم از این سریال بالای 92 درصد اعلام خواهد شد!... من مرده(زبانم لال!)، شما زنده (خدایی نکرده!)







قربانیان توهم

یکشنبه 13 دی 1394



داستان درد دلهایی که بسیاری از اطرافیان و همکاران و دوستان حقیقی و بعضا مجازی در طول چند سال گذشته به واسطه اعتماد نابجایی! که به من داشتند با من کردند من رو به این نتیجه میرسونه که اگر هم نه همه اونها، دستکم اغلب این ماجراها بیش و کم شبیه به هم و دارای نقاط مشترک زیادی بوده. اینکه اغلب اونها از جریان ((رابطه)) بین خودشون با شخص یا اشخاص خاصی دلگیر هستند... از میان درد و دلهای تکراری! دوستان و یا خوندن پستهای مختلف در وبلاگها و یا شبکه های اجتماعی اینطور استنباط میشه که متاسفانه اغلب دوستان تصور نابود شدن به واسطه توطئه ای در جریان یک رابطه رو دارند، احساس میکنند در این رابطه به اونچه لیاقتش رو داشتند نرسیدند، درک نشدند، خوبیهاشون توسط اون شخص و یا اشخاص نادیده گرفته شده و به طور کلی احساس ((قربانی)) شدن توسط شخص مورد نظر و به اصطلاح مخاطب و یا مخاطبان خاص! خودشون رو دارند.

اما...


ادامـه مطـلب




سالروز زیبایی...

یکشنبه 29 آذر 1394




__ مدتهاست که هرچه به اطرافـم و آدمهاش نگاه میکنـم هیچکس رو خوشبخت تر از خودم نمیبینم

و بخش اعظـمی از ایـن احساس خوشبـختی مربـوط بـه حضـور تو و مادرت در زندگیـم هسـت. شما

جزو بزرگترین هدیه هایی بودید که خداوند تقدیم من کرد.


__ امیدوارم بعـدها از اینکه در کشوری مثـل ایران! با این مردمان شگفـت انگیز!  اون هم با حکومتی

مذهبی و اون هـم مذهـب اسلام!! بـه دنیا اومـدی من رو لعنـت نکنی!! اگر فکر کنی میبینی این بد

اقبالی هم خودش میتونه یک فرصت بزرگ باشه.


__  همینکه طرفدار پرسپولیس، لیورپول و بارسلونا هستی نشون میده کـه فرزندی صالح (از همونها

که گلی از گلهای بهشت کذایی ست) نصیب من شده!!  این جمله کمی خجالت آوره اما حقیقتش

 اگر سه تا مـدرک دکتـرا هـم میگرفـتی مـن رو بـه انـدازه اینـکه طرفـدار این تیـمـها باشی خوشحال

نمی کرد!!


__ بزرگترین آرزویی که امـروز و در آغاز ششمین سال زندگیت بـه ذهنـم میرسه برات داشته باشم

اینه که وقتی بزرگتر میشی هیچ چیـزی رو بدون فکر کردن نپذیـری. حتی اگر هشتاد میلیـون نفر در

اطرافت نظری مخالـف تو داشتـه باشنـد و حتی اگر اونـچه اونـها در گوش تو میخونن نقل قولهایی از

بزرگترین و مقدس ترین انسانهای تاریخ  باشه.







دلخستگیها (22)

جمعه 20 آذر 1394



1

همه قبیله من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت...(سعدی)


2

پس از نوشتن پست قبلی بعضی از دوستان محبـت زیادی داشتند و بعضی دوستان هم

پیشنهاداتی دادند از جمـله اینکه حالا بهتره در وبلاگت هـم تغییراتی ایجاد بشه و مثلا در

آدرس وبلاگت از کلمه ((حسرت)) استفاده نشه و یا رنگ زمینـه وبلاگت به جای سیاه به

رنگ روشنتری تغییـر کنـه و یا... کـه از همگی تشکر میکنـم. حقیقـت اینه کـه مدتهاست

به کلمه ((حسـرت)) هیـچ علاقه ای نـدارم. درسـت از روزی کـه عنوان این وبلاگ رو تغییر

دادم و عکس زمینـه اون رو عـوض کردم در پی تغییـر بودم اما بـه هرحال مشکل اینجا بود

که نمیتونستم و نمیتونم آدرس اینترنـتی وبلاگ رو تغییر بدم چون در
اینصورت باید کلا به

وبلاگ جدیدی کوچ کنم! که علاقه ای بـه این کار ندارم...و رنگ
زمینه این وبلاگ هم روزی

از سیاه به سفیـد تغییر خواهد کرد.روزی که بتونم خودم
رو به طور کامل از آخرین بند رها

کنـم. از بنـد اونچه کـه سالهاست جسـم و جانـم رو
گرفـتار کرده و با لغـزشهای هر از گاه،

هیچوقت نتونستم به طور کامل از بندش رها
بشم. بـه هرحال گاهی اوقات شما در وقت

خامی دسـت بـه کاری میزنیـد و یا پای
بـه راهی میگـذاریـد کـه تا سالـهای سال شما رو

گرفتار میکنـه اما بایـد پذیرفـت کرد کـه این اتـفاق هـم جزئی از زندگی و حاصل تصمیمات

شما بوده و من دوسـت دارم لااقل بـه
خاطر تعهـدی که بـه خانواده و اطرافیانـم دارم اینبار

جدی تر از همیـشه در این زمینه مطالعـه کنـم و با
به کار گرفتـن اراده خودم بتونـم از این

مخمصه رها بشم تا روح و جسمی سالمتر داشته
باشم و ازهمه مهمتر به اون دسته از

دوستانم که همچنان گرفتار این مسئله هستند
کمک کنم.

3

پشت یک کامیون هم نوشته بود: ای کاش نگاهت زیرنویس داشت!

خوشمان آمد و با خود فکر کردیـم اگر پادشاه می بودیم هـم اکنون دستور میدادیم یکصد

اشرفی به راننده بدهند!!

4

اخیرا موج جدید جعل جمـلات درگذشتـگان! بدجوری گریـبان صادق هدایـت رو هـم گرفته.

روزی نیست کـه چنـد جمله از قول او برای من ارسال نشه و عجبا که بـه ندرت جمله ای

رو میبینـم کـه واقعا متعلق بـه او باشه. تشخیـص جعـلی و یا واقعی بودن آنچه بـه صادق

هدایـت منتسب میشه نه فقط برای منی که در دوران نوجوانی تمام آثار این نویسنده رو

خوندم بلکه حتی برای کسی که فقط چهارخط زندگینامه این شخص رو خونده باشه! کار

سختی نیـست و اونچـه دردناک هست اینه کـه خیلی از این نقل قولها نه 45 یا 90 درجه

که 180 درجه! با طرز فکر و اعتـقادات این شخص تفاوت داره. صادق هدایت روزی در وصف

رباعیات جعلی بیشمارمنـتسب بـه خیام گفته بود: ظاهرا هر آخوندی کـه عرق خورده! و

در زمان مستی و راستی یک ((دو بیـتی)) صادقانـه کـه نـشانگر مکنـونات قلـبی او بوده

نوشته، بعد از اینکه مستی از سرش پریـده برای اینکه کار خودش رو توجیـه کنه و بند رو

آب نداده باشه گفته این دوبیـتی کـه برای شما خونـدم از من نبـود بلکه متعلق بـه خیام

بود!!... و حالا این بلا بـه شکلی دیگر بر سر خود او آمـده. مطمئـن هستم که او در خواب

هم نمیدید روزگاری پدیده ای به نام شبکه های اجتماعی ظهور کنـه و باعث بشه چنین

جملات لوس عاشقانـه و البته عارفانه ای بـه او منتسب بشه! فکر میکنم اگر او یک مورد

از این متنهای منتسب بـه خودش رو در زمان حیات میخونـد هیچ بعیـد نبود زودتر از سال

1330 خودکشی کنه!

5

یک: یادم میاد گفته بودی اصلا اعتقادی به این کارها نداری! اما حالا...

دو: من اعتقاد دارم کـه ایرادی نداره آدمیزاد گاهی اوقات بر خلاف اعتقاداتـش عمل کنه!!

یک: نه! اونهایی که بر خلاف اعتقاداتشون عمل میکنن حال منو به هم میزنن!

دو:اما این خودش جزو اعتقادات منه که (( ایرادی نداره آدم گاهی اوقات خلاف اعتقادات

خودش عمل کنه)) پس نشون میـده اگر هم گاهی بنـابر اعتقاداتم عمل نکنم باز هم بنا

بر اعتقاداتم عمل کردم!

یک: ...!!!


6

در یکی از شهرسـتانـها یکی از دوستـان کـه همـسـرش از بیـماری دیابـت رنج میبره قصد

میکنـه او رو بـه عضویـت انجمـن حمایـت از بیـماران دیابـتی در بیـاره. وقتی بـه اونجا میره

شروع بـه سـوال کردن میکنـه کـه آیا عضـویـت در این انجمـن کمکی بـه هـزیـنـه  ماهـیانه

داروهـای مـورد نـیاز میـکنـه؟ و جواب مـیشنـوه کـه خیـر!... او یک بـه یک سـوالات خودش

رو میپـرسـه و هربار با پاسخ خیـر مواجه میشه. در آخر ناامـیـدانه بـه طرف میگـه شما که

عملا کاری برای ما نمیکنید اما حالا که تااینجا اومدیم بدنیست عضو بشیم ودست خالی

برنگردیـم!! و پاسـخ میـشنـوه کـه بسـیار خـب!  برای دریافـت کارت عضویـت مبـلغ 25000

تومان به حساب بریزید!!! ... وقتی داستان رو شنیدم به ذهنم زد انجمنی به نام حمایت

از بیماران زکام افتـتاح کنـم! از دوستان میـخوام اطلاع رسانی کننـد تا سالیانـه بـه صدها

هزارنفـر که بـه این بیماری گرفـتار میشن کمکی شـده باشه! البـته بنـده رو از حمایتهای

مادی معذور کنید اما من میتونم بیماران زکام رو از حمایتهای معنوی خودم بهره مند کنم.

یکی از برنامه هام هم اینه که افرادی که عضو انجمن هستن (دقت کنید کـه فقط اعضای

انجمن! و لطفا دیگه سوالی در این زمینه نپرسید!!)و دچار زکام میشن بتونن به اون مرکز

بیان و بـه صورت رایگان بـدون اینکه لازم باشه دستشون رو درمقابـل دهانشون بگیرن در

صورت پرسنل من عطسه کنند و دلی از عزا در بیارن!!

هزینه عضویت: 50000 تومان برای یکسال

7

بالاخره داستان سوئیشرت قهوه ای رنگ من بـه پایان رسید! و امسال یک سوئیشرت نو

خریـدم!... یازده پاییـز متـوالی پس از اون پاییـز خاطـره انگیـز،این سوئیشـرت رو پوشیدم.

برای خیلی ها سوال بود کـه چرا؟! .. و امسال هـم این سوئیشرت؟! ... و تو هنوز این رو

داری؟!... و تو که انقـدر پولهاتو دور میریزی یه سوئیشرت هم بخر ثواب داره خب!... و این

لامصـب جنـسش از چیـه کـه خراب نمیشـه!... و مـن هیـچـوقـت پاسخی جـز یک لبخنـد

نداشتم. همیشه عاشق این سوئیشرت و به خصوص سرشانه سمت چپش بودم!شاید

برای هرکسی هـر چیـزی از یک اتـفاق خوب بـه یادگار مونـده باشه میـتونـه عزیز باشه و

البته از اینکه امسال بالاخره عمـر اون سوئیشرت بـه پایان رسیـد اصلا ناراحـت  نیستم.

میدونم که عمـر هرچیزی در این دنیا بـه پایان برسه و از بین بره عمر احساس زیبایی که

بابت برخی اتفاقات در قلب و روح من هست جاودانه خواهد بود.







من، به شکلی که هرگز نبوده ام...

پنجشنبه 12 آذر 1394





چرا دانشمندها فکری برای لیز بودن کف حمام نمیکنن؟!!

این سوالی بوده که ظرف یکماه گذشته بارها برای من پیش اومده و اما در مقابل...

کدوم احمقی در حمام والیبال بازی میکنه؟!

این سوال منطقی تر ظرف یک ماه گذشتـه با دیـدن دست ناقـص من برای خیلی ها پیش

اومده و البته من مجبـور شدم در پاسخ بـه این سوال تقصیـر رو بـه گردن پسرم بندازم که

((به هر حال بچه هست و من نمیـتونـم وقتی از من خواهشی میکنـه جواب منفی بهش

بدم!))... در حالی که از خلق خدا پنهان هست و از خود خدا نه! که پیشنهاد بازی والیبال

در حمام توسط من بـه پسرم ارائه شد و او بزرگوارانه پذیرفـت! چرا کـه من فکر کردم اینکار

باعث میشه در حین نظافت تفریحی هم بکنیـم و خب قبلا هم اینکار رو با هم انجام داده

بودیم و البته که اینبار هم تا گیم سوم!! همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه...


ادامـه مطـلب




!Aryan Meritocracy

دوشنبه 6 مهر 1394




ــ یک برنامه ورزشی از بینندگان خودش میخواد کـه زننـده بهتریـن گل این فصل رقابتهای فوتبال رو

انتخاب کنن. اغلب افرادی که در این نظرسنجی شرکت میکنن تنـها چیزی که حقیقتا براشون حائز

اهمیـت نیست این هست کـه واقـعا چه کسی زیباتـرین گل فصـل رو زده! قرمزها گلی کـه بازیکن

خودشون زده انتخاب میکنن (هرچند کـه زیباترین گل نباشه)، آبی ها بـه همین ترتیب و زردها هم

به همین شکل!! و در نهایت بازیکن گمنامی که از فاصله صد متری!! گل زده در این نظرسنجی به

رای مردم مغلوب بازیکنی میشه که توپ بـه طور اتفاقی پس از اصابت به اعضا و جوارحش! به گل

تبدیل شده!!


ادامـه مطـلب




هذیان ها (26)

دوشنبه 23 شهریور 1394




معبد چشم تو درگیر بلا شد آخر

دستم از دست تو قدیس رها شد آخر


یاد محراب دو ابروی تو... افسوس! افسوس!

از نمازی که به اهمال، قضا شد آخر


((آخرین جرعه این جام تهی)) ریخت به خاک

و نصیب همه کس جز من و ما شد آخر


(( دردلم بود که بی دوست نباشم هرگز))

چه کنم راه من از دوست جدا شد آخر


((دیدی آن قهقهه کبک خرامان)) ای دوست

که اسیر قفس فاصله ها شد آخر؟


((سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض))

آه! از جشن بزرگی که عزا شد آخر


(( بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق))

کنج میخانه مرا راه گشا شد آخر


((نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست))

ای بسا شاه که بی دوست گدا شد آخر




شهریور 94
با تشکر از دخالت آقایان حافظ و فریدون مشیری!







دلخستگیها (21)

دوشنبه 26 مرداد 1394



1

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید... (حمید مصدق)


2

اینکه دین و مذهب نباید موروثی باشه و افراد تا قبل از رسیدن بـه سن 18 سالگی باید آموزش

سکولار دریافت کنند و بعد از رسیدن به این سن به انتخاب خودشون به هر سویی که خواستن

برن یک ایـده و قانـون بسیار جذاب بـود کـه در تاجیـکستان تصویـب شـد و مـن همیـشه دوست

داشتـم آقای امـام علی رحمانف رئیـس جمهـور تاجیکستان رو از نزدیـک ببینـم و لپ این بزرگوار 

رو بکـشم!! و ازشون تـشکر کنـم کـه چنـیـن دیـدگاهی دارنـد و اصـلا ازشـون بـخوام اجازه بـدن

شهروند افتـخاری اونـجا باشم ( چون بـه هرحال تاجیکستان هـم بـه وجود مفاخر نـیاز داره!!) تا

فرزندانم بتونـن در چنیـن فضایی رشد کنـن!... اما پس از اون با تصـویـب قوانیـن احمقانه ای مثل

ممنوعیـت حجاب یا ممنوعیـت گذاشتن ریـش! کـه بـه نوعی با آزادی منافات داره مشخص شد

که امکان نداره در این منطقه از دنیا دولت یا حکومتی پیدا بشه که از یک طرف بام نیفته!!


3

هر پایانی میتونه یک شروع دوباره باشه. یک شروع دوباره برای رسیدن به یک پایان جدید!


4

هنوز هم اگر فرصتی دست بده (که ایکاش بیشتر دست بده!) و همدیگه رو ببینیم اولین کاری

که میکنیم این هست که به یک رستوران آلوده و کثیف میریم و تا جایی کـه میتونیم آشغالهای

خوشمـزه میخوریم! ... در طـول دوران این رفاقـت حدودا سی ساله من و او که بی گمان تنها

دوست نزدیک من در طول زندگیم بوده شاهد مراسم خاکسپاری رفقا و اطرافیان زیادی بودیم!

جالب اینـکه اغلـب اونـها کسانی بودنـد که بـه شدت سالم زندگی میکردند و مراقب خودشون

بودند. رفقایی نه اهل الکل، نه دود، نه فست فود، نه رستوران های کثیف و بی نام و نشان و

نه هیچ کوفت و زهرمار لذت بخش دیگری! اما اونها رفتند و ما سر و مر و گنده نفس میکشیم!

اگرچه این داستان ثابت نمیکنه انسانهایی از جنس ما لزوما بیشتر عمـر میکنند اما لااقل ثابـت

میکنـه انسانـهایی کـه بـه شدت مراقـب تغـذیـه و سلامـت خودشون هستـن لزومـا بیشتـر از

کسانی از جنس ما عمر نمیکنند!!

... و این خودش بهتریـن توجیـه و دست آویـز برای مایی هست کـه کما فی السابـق با هم و

دور از هم به راهمون! ادامه میدیم و گاهی مورد شماتت اطرافیان قرار میگیریم!


5

از شاهرود که گذشتم چشمم به تابلویی خورد کـه روش نوشته بود: به میامی خوش آمدید!

... با خودم گفتم این توافق کذایی چقـدر زود اثر کرد! اما هرچقـدر که جلوتر رفتم دیدم خبری

از ساحل و حمـام آفـتاب و کازینـو و اینـجور مسائـل نیست!...و بعـد از کمی تجسس متـوجه

شدم نام این شهرستان پیش از توافق هم همین بوده!!


6

یک: نظرت در مورد طرز تفکرشون چیه؟!

دو: فکر میکنم اونها یک مشت احمق هستن! اما خب به نظرشون احترام میگذارم!

یک: این چه نوع احترام گذاشتنیه؟ اونها رو ((احمق)) خطاب میکنی و بعد میگی به نظرشون

احترام میگذارم؟! این بدترین توهینه...

دو: نـه! چرا قضیـه رو طـور دیگـه ای نـگاه نمیـکنی. این نـشون میـده کـه من حتی بـه نظرات

انسانهای احمق هم احترام میگذارم!


7

مرگ هم میتونه ماجرای وحشتناکی باشه؛ اگر پیش از دوباره دیدن تو اتفاق بیفته...








بر جوجه های غم زده، سنگ ستم مزن...

چهارشنبه 6 خرداد 1394



یکی از بزرگترین نقاط ضعـف من در مواجهه با کودکانی کـه به هر دلیـل پدر یا مادرشون رو در کنار

خودشون نـدارن آشکار میشه. جایی کـه بـر خلاف خیـلی از مواقـع نمیتونـم بـه اندازه ای کـه لازم

هست محکـم باشم و دچار حالـت بسیار تلخی میشم کـه گاهی ساعتـها طول میکشه تا از این

حس و حال برگـردم. احساس میکنـم کسی کـه از دوران کودکی بـدون هر دو و یا یکی از والدین

خودش رشد میکنـه نـه یک انسان طبیعی بلکـه یک فلـج روحی هست! انسانی کـه حتی اگر در

زندگی به بالاترین مدارج هم برسه باز خلائی بزرگ در درونش هست که سالها دست و پا زدنش

برای پر کردن این خلاء اگر راه به ترکستان نبره راه به جای بهتری هم نخواهد برد...



ادامـه مطـلب






تعداد کل صفحات : 18 1 2 3 4 5 6 7 ...