آقای نوستالژی

پاییز... مزخرف! مثل همیشه!

جمعه 31 شهریور 1396



همیشه فکر میکردم روزی که وقت رفتنش به مدرسه فرا برسه چکار باید بکنم؟... در واقع از روزی که به دنیا اومد بابت رسیدن این روز نگرانی داشتم. اما وقتی برای جشن آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش رفتم دیدم که نه! انگار اوضاع کمی متفاوته!

یک نفر بهشون گل اهدا می کنه. یک نفر دست میکشه روی سرشون. اون یکی اسباب بازی بهشون میده!... کلاسشون بیشتر شبیه به عکسهایی هست که از اتاقهای هتل اینترکانتیننتال دیدیم!! و بسیار خلوت و مرتب (به یاد دارم که در دوران دبستان در کلاس 50 نفره ما!! سه نفر به صورت نشسته بر روی هر نیمکت و دو نفر به  صورت خوابیده در زیر همون نیمکت و به علت کمبود نیمکت، یازده نفر هم روی لبه پنجره کلاس قرار می گرفتند!! و این کمبود جا در شرایطی بود که تازه سیزده نفر هم بر اثر شیطنت از کلاس اخراج شده بودند!)...سالن ورزش هم که بسیار ایده آل (به یاد تیردروازه های مدرسه خودمون می افتم که بر اثر استهلاک هر از گاهی روی سر یکی از همکلاسی ها می افتاد و حداقل هفته ای یک کشته و دو مجروح به جای می گذاشت!)... لباسها هم که بر خلاف دوران ما همگی یک دست و مرتب (فقط در یکی از عکسهای دسته جمعی ما در دوران دبستان، علیرغم اینکه فقط  46 نفر در عکس حضور دارند ولی 75 طیف رنگ متفاوت رو میشه در لباسها پیدا کرد!) ... از لحاظ تغذیه هم که فوق العاده عالی، در حدی که این نوع میوه ها در مراسم عروسی هم به زحمت نصیب ما می شد (به خاطر دارم که وقتی در دوران دبستان برای اولین و آخرین بار موز رو دیده بودیم، به خیال اینکه بومرنگ هست اون رو به هوا پرتاب کردیم و البته هیچوقت به سمت خودمون برنگشت!)... سرویس ایاب و ذهاب هم که از درب منزل تا درب کلاس مهیا هست (فراموش نمیکنم که در دوران تحصیل برای اینکه ساعت 8 صبح به مدرسه برسیم از ساعت 7 صبح، در دسته های ده پونزده نفره به صورت پیاده به سمت مدرسه حرکت می کردیم و بعد از طی مسافتی که فقط چهار کیلومتر از مسافت مسیر دوی ماراتن نامیبیا کمتر بود!! وقتی به مدرسه می رسیدیم متوجه می شدیم از اون جمع پونزده نفره یک یا دو نفر در بین راه طعمه جانوران گرسنه همچون سگ و شغال شدند!!!)... معلم محترم این نسل هم که فقط مونده دولا بشه تا سوارش بشن و به نظر میرسه نه تنها جرات تنبیه بچه ها رو نداره، بلکه هفته ای یکبار هم دستهاش رو به جلو خواهد آورد تا بچه ها بوسیله خط کش کف دستش رو نوازش کنند!! (به یاد میارم، فقط موج صدای حاصل از یکی از سیلی هایی که در مدرسه خورده بودم باعث شکسته شدن شیشه خانه های مجاور تا شعاع ششصد متری منطقه شده بود!)... خنده دار اینجاست که تازه اغلب مادران از دور این اوضاع رو نگاه می کنند و چنان با اشک و آه زیر لب قربون صدقه بچه ها میرن که انگار بچه هاشون رهسپار نبرد چالدران هستند و قراره در سپاه شاه اسماعیل شمشیر بزنند! (به خاطر دارم در زمان ما جمله ای که اغلب پدر و مادرها پس از ورود به مدرسه با صدای بلند خطاب به فرزندانشون گفتن این بود که: برو بلکه آدم بشی!... و خطاب به معلم: آقای معلم! بی زحمت این نکبت رو بیشتر کتک بزنید!!)

***

وقتی این اوضاع رو دیدم و به خونه برگشتم خیالم از خیلی جهات راحت شد. تنها چیزی که میمونه وجود برخی خزعبلات در بعضی کتابهای درسی هست که شاید اون هم جای نگرانی نداشته باشه. چرا که قطعا این نسل باهوش هیچ چیزی رو بدون دلیل و تفکر نخواهد پذیرفت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکته: در این متن، در وصف دوران تحصیل خودمون، اندکی! اغراق شده بود!







دلخستگیها (38)

چهارشنبه 22 شهریور 1396



1

چنان یک کودک گریه کردم؛

همانگونه خالی،

همانطور بی معنی و بی دلیل

زیرا که من

خیلی به ناحق از تو دور هستم!...(ناظم حکمت)


2

عمق فلاکت این سرزمین از اینجا پیداست که در اون برای پایان دادن به فقر، فساد گسترده موجود، رانت خواری، فرار مغزها، زوال محیط زیست، اعتیاد، طلاق و ده ها مورد از این دست، نه هیچ برنامه قابل ذکری وجود داره و نه هیچ زمان تقریبی مشخص شده... اما برای نابودی اسرائیل ثانیه شمار معکوس دیجیتال داریم! که به عنوان مثال نشان میده 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 47 ثانیه به نابودی این کشور باقی مانده!... و البته در همین لحظاتی که شما این متن رو میخوندید تبدیل شد به 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 7 ثانیه!!

3

یک: یادمه همیشه ادعا میکردی رعایت اخلاقیات خیلی برات ارزشمنده!

دو: هنوز هم همین رو میگم.

یک: پس چرا خواستی باهاش باشی...

دو: چون اون برای من یک پله از اخلاقیات با ارزشتره!

4

خوبی زندگی اینه که همیشه چیزی برای غافلگیر کردنت داره. مثلا درست وقتی که با خودت فکر میکنی اوضاع از اینی که هست بدتر نمیشه و بالاتر از سیاهی رنگی نیست، ناگهان غافلگیرت میکنه و بهت نشون میده که میشه و هست!

5

ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب!

 ((دون میگوئل روئیز))

6

شاید خیلی مضحک به نظر بیاد اما اغلب اوقات اون چیزهایی که آدمها دارند باعث میشه از چشیدن طعم حقیقی زندگی باز بمونن، نه اون چیزهایی که ندارند!

7

هرگز فکر نمیکردم دلتنگی قبل و بعد از دیدار انقدر با هم متفاوت باشند. دومی بسیار طاقت فرسا تره!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

ناخوش

خواننده/ ترانه سرا/ آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود







با تو جمعه دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟

شنبه 18 شهریور 1396



احساس میکردم در امن ترین جای جهان حضور دارم. سرشار از آرامش بود، درست در روزهایی که پر هست از دغدغه و فکر و خیال... شبیه به یک کنسرت موسیقی در بحبوحه جنگ یا شنیدن صدای زنگ تفریح وسط کلاس درس فیزیک!

وقتی روبروم می نشستی...

وقتی غذا درست میکردی و زیر چشم تماشا میکردمت...

وقتی نفسهات به نفسم می خورد...

وقتی خواب بودی و نگاهت میکردم...

در تمام این لحظات بی نظیر بودی و من نخورده مست بودن رو تجربه میکردم! باید سپاسگزار باشم بابت ساختن این خاطره خوب. بابت 42 ساعت آرامش عمیقی که زیر سقفت بهم دادی. 

 

همه طول شب از رسیدن فردا و روشن شدن هوا هراس داشتم. از خودم دلخور شدم که چرا در طول این سی و اندی سال هیچوقت این مهارت رو کسب نکردم که بتونم جلوی طلوع خورشید رو بگیرم!!... روشنایی زد، خداحافظی کردم و از زیر سقفت بیرون اومدم. دوباره نقابم رو به چهره زدم، بغضم رو مثل تمام این سالها در پشتش پنهان کردم و جاده رو به سمت بازگشت ناگزیر به دغدغه ها پیش گرفتم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: ما بهاری وسط پاییزیم / عاشقانه های حلق آویزیم... (شهیار قنبری)







دلخستگیها (37)

شنبه 28 مرداد 1396



1

من زخمی از دیروزم و بیزار از امروز

وز آنچه می نامند فردا ناامیدم

همواره یا دیر آمدم یا زود یعنی

هربار بی هنگام شد وقتی رسیدم ... (حسین منزوی)

2

یک تیم نود دقیقه سانتر میکنه و بالاخره یکی از توپها به طور اتفاقی به گل تبدیل میشه. کارشناس میگه شاید هرکس دیگری بود تغییر تاکتیک میداد اما این مربی بابرنامه انقدر روی نقاط ضعف حریف شناخت داشت و روی تاکتیک سانتر پافشاری کرد تا بالاخره به نتیجه رسید. تیم دیگری همین کار رو بسیار بهتر انجام میده اما از بخت بد یک پنالتی براش گرفته نمیشه و با اینکه چهار بار هم توپ به دیرک دروازه خورده اما به گل نمیرسه. کارشناس میگه شاید هرکس دیگری بود به درستی تغییر تاکتیک میداد اما این مربی برنامه خاصی نداشت و انقدر روی سانتر کردن پافشاری بی جهت کرد! که عاقبت تیمش شکست خورد... این همه تفاوت در قضاوت، به خاطر یک یا دو سانتیمتر بالا و پایین!...دنیای ما اغلب اوقات اینطور جایی هست.

3

یک: از اونجا نرو بالا بچه! خطرناکه!

دو: خب خطرناک باشه!

یک: میفتی پایین ها!

دو: خب بیفتم!

یک: بعد دست و پات میشکنه و یه عالمه باید درد میکشی!

دو: خب بشکنه و درد بکشم!

یک: از درد میمیری ها!

دو: خب بمیرم!

... وقتی دیالوگت با یک بچه سرتق به اینجا میرسی عاقلانه ترین کار اینه که سرتو بندازی پایین و به کار خودت ادامه بدی!

4

آن روزگاران، همافر ایرانی جهت آموزش به ایالات متحده اعزام میشد و زمانی که در آنجا به او پیشنهاد ماندن و ایجاد شرایط مناسب برای زندگی ارائه مینمودند پاسخ منفی میداد؛ با ذکر این دلیل که تقریبا هرچه در اینجا هست در سرزمین مادری ام نیز همی یافت می شود! و اینجانب توجیه مناسبی برای اقامت در غربت و رنج دوری از عزیزانم نمی یابم... اما امروز به لطف بصیرت مثال زدنی این بزرگوار همام! در امر حکمرانی و کشورداری، شرایط به گونه ای ست که مهندس جوان ایرانی حاضر است حتی در ازای شستن مستراح در بلاد غرب، از سرزمین خود بگریزد!

5

نژاد، دین، غـرور قـومی و ملی گرایی هیـچ تاثیـری ندارنـد بـه جز اینـکه یاد می دهند تا از مردمی که
هیچوقت ملاقات نکرده اید متنفر باشید!

 ((داگ استنهوپ))

6
با خودم فکر میکردم این خیلی بده که وقتی با یک مشکل خیلی بزرگ مواجه میشی بخوای ناامید بشی. به نظرم تحت هر شرایطی همیشه چیزهای امیدوار کننده زیادی وجود دارند. مثلا حتی در اوج بحران قطعا ایده ای هست که به ذهنت بزنه و نجاتت بده و یا حتما کسی هست که به موقع پیداش بشه و راهی در مقابلت بذاره و یا قطعا اتفاقی هست که بیفته و وضع رو تغییر بده و یا حتما خدایی هست که بهت نگاه بکنه... این وسط تنها نکته ای که فقط کمی میتونه ناامید کننده باشه اینه که در 98 درصد مواقع هیچکدوم از این چهار مورد اتفاق نمی افتن! و البته تو نباید اجازه بدی یک نکته ناامید کننده بر این همه مورد امیدوارکننده چیره بشه!!!

7

 تنها نشانه ای که ارزش واقعی یک آدم رو در زندگی ما مشخص میکنه، چیزهایی هست که حاضریم در ازای بودن با او و یا داشتن او از دست بدیم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

شبتاب

خواننده: داریوش / ترانه: شهیار قنبری / آهنگساز: فرید زولاند

لینک دانلود







بالاد

شنبه 24 تیر 1396




خرمگس در حالی که با بی حالی دهن دره میکرد گفت: من نیز همینطور! پس در مورد مطلب دیگری

صحبت کنیم. مگر اینکه ترانه ای بخوانی!

زیتا گفت: خب پس گیتار را به من بده. چه بخوانم؟

خرمگس گفت: بالاد! اسب از دست رفته، کاملا مناسب صدای توست!

زیتا به خواندن یک بالاد مجارستانی پرداخت. این بالاد داستان مردی بود که ابتدا اسب، سپس خانه و بعد معشوقه اش را از دست می دهد. آنگاه با این اندیشه که در نبرد موهاچ (محلی در مجارستان که مجارها در سال 1526 در آنجا از ترک ها شکست خوردند) بیش از آنچه او از دست داده، از دست رفته است خود را تسلی می دهد!.. این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه خرمگس بود. ملودی تند و غم انگیز آن، برگردان حاکی از شکیبایی تلخ آن، چنان به دل مینشست که هیچ موزیک لطیفی این کار را نمی کرد.


 ((خرمگس – اتل لیلیان وینیچ))







بعد خیلی وقت، بعد خیلی سال!

شنبه 3 تیر 1396



سالهای سال حتی از روایت بسیاری از بدیهی ترین اتفاقات زندگی امتناع میکنی و در مورد خود حقیقی ات با هیچکس چیزی نمیگی. اونها که اصرار میکنن کمی ازت بشنون رو سرکار میذاری. بهشون دروغ میگی و توی دلت میخندی. حتی زمانی که فکر میکنن واقعا پای درد و دلت نشستن در واقع مشغول گوش کردن به داستانی تخیلی هستند!... با خودت میگی چه فرقی میکنه. همه این سالها اینها گفتند و تو شنیدی اما کدوم یکی واقعا برای شنیدن اومده بودند؟! فاجعه اینجاست؛ انقدر سطحی گوش میدن که وقتی یک دروغ جدیدتر میگی حتی یادشون نمیاد بار قبلی دروغ دیگری در مورد همون موضوع گفته بودی تا بتونن مچت رو بگیرن! و تازه در نهایت امر، حتی اگر بر فرض محال با دقت هم گوش کنند چه اتفاقی رو رقم خواهند زد و در شرایطی که فی الواقع کشتی خودشون به گل نشسته چه راهکاری برای یک انسان دیگر میتونن داشته باشن؟! این راهی ست که درست یا غلط در همه این سالها پیش گرفتی اما...

ناگهان یک شب میبینی نشستی و داری با یکنفر حرف میزنی. از برخی خاطرات، برخی عقاید، برخی آرزوها... بدون نقاب... و حتی خودت شگفت زده میشی از خودت... از خودت، یعنی از کسی که در تمام سالهای گذشته حتی در کشاکش عصر جاهلیت! حتی اون زمانی که هرگز حالت طبیعی نداشت، حتی در شب نشینی هایی که همه در پس اون حالت غیر طبیعی روحشون عریان میشد و شروع به گفتن ناگفته هاشون میکردن باز هم این گارد بسته رو حفظ میکرد و انقدر حواسش بود که چیزی با کسی نگه و فقط شنونده باشه...اما حالا همون آدم رو میبینی که در حالتی طبیعی نشسته، این تابو رو شکسته و داره بی نقاب حرف میزنه... وصف این لحظه هرگز ساده نیست. شاید لذتش رو فقط کسی درک میکنه که مدتها لال و الکن بوده و به یکباره برای شبی زبان باز کرده... 

بارها این سوال رو از خودم پرسیده بودم که چرا تقریبا با همه اون چند انسان انگشت شماری که  من رو شگفت زده کردند و احترام عجیبی براشون قائل هستم و همیشه در قلبم جا دارند، در ابتدای دهه هشتاد آشنا شدم. تحلیلی که خودم داشتم این بود که در حقیقت شاید اونها هم انسان های خاصی نبودند بلکه بسته به شرایط اون روزگار کمی خاص تر به نظر می رسیدند. به این شکل که احتمالا چون دوران سخت و طاقت فرسایی بوده و من به اون وضع در بین گرگها! محاصره بودم، هر انسانی که کمی بویی از شرافت و انسانیت برده بود با من دوستی میکرد یا قدم در راه رفاقت میگذاشت، تبدیل به شخصیتی ماندگار در زندگیم میشد. به این ترتیب در تمام سالهای اخیر یقین حاصل کرده بودم که تا پایان عمر ممکنه همچنان کم و بیش با انسانهای قابل تحسین یا قابل احترام برخوردم کنم اما قطعا دیگه انسانی که بتونه من رو شگفت زده کنه یا به حرف بیاره در این دنیا وجود نداره... این بود که گفتم ((انسانها به دو دسته مزخرف و مزخرفتر تقسیم میشن)) و این بود که نوشتم ((شاید روزی برسه که بتونم وزنه ای هزار کیلویی رو از زمین بردارم اما برای برداشتن این نقاب از چهره بعید میدونم روزی از راه برسه))...

اما شاید این اتفاق افتاد تا بار دیگه بهم اثبات بشه که در این دنیا هیچ چیزی رو نباید و نمیشود با قطعیت گفت!... خوشحالم... بعد خیلی وقت... بعد خیلی سال... و این رو فقط کسی میتونه حس کنه که بعد از یک دهه و اندی لال و الکن بودن ناگهان شبی زبان باز می کنه. یا بعد یک دهه و اندی کور بودن ناگهان شبی چشم باز می کنه... یا بعد یک دهه و اندی ناشنوا بودن، ناگهان می شنوه!








دلخستگیها (36)

جمعه 19 خرداد 1396



1

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی ست بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را... (صائب تبریزی)

2

وقتی که یک انسان ظالم! یک انسان نااهل، یک انسانی که مسیرش مسیر کج هست، میاد و در بین تمام موجوداتی که هیچ حسی بهشون نداره، با تمام وجود با تو رفاقت میکنه، بهت محبت میکنه، از تو حمایت کرده و برات ارزش زیادی قائل میشه چه باید کرد؟!... جانبداری کردن از او در مقابل دیگران (به دلیل محبتهایی که صرفا به تو کرده) قطعا از حق و انصاف به دور هست و از سوی دیگر کنار کشیدن از سمت و جانب او میتونه ریسک بزرگی باشه از این جهت که ممکنه این تصور رو در ذهن او ایجاد کنه همین اندک اعتماد و محبتی هم که برای اولین بار در طول عمرش به سمت یک انسان روانه کرده کار اشتباهی بوده و بد بودن و بد کردن به تمامی موجودات قطعا مسیر درست تری هست!... تنها راهی که باقی میمونه پیش گرفتن رفتاری میان این دو حالت و در عین حال سعی در اصلاح او هست که انصافا کار طاقت فرسایی ست و شباهت زیادی به راه رفتن بر روی لبه تیغ داره!

3

اخیرا دوره معتبر و فشرده ((فال کارت بانکی)) رو به اتمام رسوندم. برای شروع قصد دارم برای تعداد محدودی از دوستان این فال رو که آینده رو کاملا بهشون نشون میده و به واقع شگفت انگیز هست رو به صورت رایگان انجام بدم. دوستانی که علاقمند هستن از این فرصت استفاده کنن میبایست شماره 16 رقمی کارت بانکی خودشون به همراه رمز دوم رو برای من ارسال کنند! اگر CCV2 و تاریخ انقضای کارت رو هم بفرستن نتیجه قطعا بهتر خواهد بود!!

4

یک: وقتی ازت دور بود چکار میکردی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکردم تا نبودنش رو فراموش کنم!

یک: حالا که چند سالی هست بهش رسیدی چکار میکنی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکنم تا بودنش رو فراموش کنم!

5

رابطه من و مادر هرگز شبیه رابطه هیچ فرزندی با مادرش نبود. به یاد ندارم که حتی یکبار با او درد و دل کرده باشم و یا تونسته باشم خودم رو براش لوس کنم! در رابطه بین ما همیشه مونولوگ برقرار بوده. حرفهای یکسویه او، قربان صدقه رفتن ها  و تلاش بی ثمرش برای شنیدن حرف از جانب من... نمیدونم! شاید پس از مرگ پدر در کودکی، تلاش من برای محکم و یا بی خیال نشان دادن خودم پایه اینچنین رابطه ای رو گذاشت و این قصه تا همیشه ادامه پیدا کرد. به واقع علاقمند بودم که این رابطه یک رابطه معمول باشه اما نشد و قطعا او برای فقط یکبار شنیدن حرفهای من بسیار به آب و آتش زد، اما نشد...

6

"در آدمی فقط یک گرم و یک قطره انسانیت است و بس. این است چیزی که در جنگ فهمیدم.وقتی چیزی برای خوردن نیست، آدمی سنگدل می شود، وقتی حالش بد است، سنگدل می شود. فقط یک بار به گورستان رفتم...بر سنگ گور ها نوشته اند:"قهرمانانه جان باخت" "از خود مردی و شهامت نشان داد"،"دین سربازی اش را ادا کرد".البته قهرمان هم داشتیم اگر واژه قهرمان را در معنای ظریف تری بپذیریم... اما من می دانم، از این های که در گور خوابیده اند، یکی شان با مواد مخدر مسموم شد و دومی را پاسدار هنگامی با گلوله کشت که رفته بود از انبار خوراکی بدزدد...همه ما از انبار می دزدیدیم. عصاره شیر شیرین با بیسکویت خیلی خواستنی بود.اما شما از این چیز ها نخواهید نوشت...هیچ کس نخواهد گفت چه حقیقتی زیر خاک دفن است. به زنده ها مدال می دهند و به مرده ها روایتی قهرمانانه!"

 ((سویتلانا الکسیویچ))

7

از هزار و یکشب من، هزار شب قصه ((رفتن)) بود، با این امید که قصه واپسین، قصه ((آمدن)) باشد...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

در آرزوی تو

خواننده: مریم جلالی / شعر: سعدی

لینک دانلود








هذیان ها (28)

سه شنبه 9 خرداد 1396



بالین من هرشب، از خواب تو رنگین

بالین عطرآگین، رنگین ترین بالین  

هر نیمه شب پیدا، هر صبح پنهانی

بسیار خوشحالم، بسیارتر غمگین!

***

آن روز در تقویم، روز بزرگی بود

آن پیچ تاریخی!،شبگاه فروردین!

با خنده گفتی: من؟... ((شیرین بی فرهاد!))

گفتم که: خوشوقتم!... ((فرهاد بی شیرین!))

گفتی: منم پایین، اما تو بالایی

یا پر زدن آموز، یا لحظه ای بنشین!

خندیدی و گفتم، گفتی و خندیدم

بسیار شبها رفت، از آن شب زرین...

***

... القصه این دنیا، صد زیر و بم دارد

اصل جدایی ها، یک اصل بنیادین!

دستت گرفتم تا بالاترین باشی

حالا تو بالایی، من مانده ام پایین!

از قصه پرواز، سهم من اینها شد

آن ماشه بی رحم، این پیکر خونین

با بالهایی نرم، در بستر احساس

فتح تو رویا بود، در جنگ فولادین

رویای سبزم را، از ریشه خشکیدند

آه از چراغ سرخ، از سایه سنگین

یک عمر با این راز، تنها سفر کردم

یک عمر پنهانی، یک عمر پاورچین...



                                                                                          آبان 95







خون خوردی و فریاد غریبانه نکردی!

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396



یکی از خصوصیاتی که در بعضی آدمها وجود داره و من همیشه بهش رشک میبرم راحت گریه کردنه!... از یک جایی به بعد به شکل عجیبی در مقابل جاری شدن اشکهام مقاومت کردم و حالا اگر بخوام دقیق بگم، از آخرین باری که گریه کردم بیش از دوازده سال میگذره! همیشه حسی در من وجود داشته (شاید غرور بیجا) که اجازه نمیده حتی در تنهایی خودم این کار رو بکنم. بسیار بودند دفعاتی که بغض راه گلو رو بسته اما به هر زحمتی که بوده جلوی خودم رو گرفتم. مثلا یکی از بدترین مواردش زمانی بود که پسرم بابت انجام عمل جراحی میبایست بیهوش میشد. روی تخت خوابیده بود و من داشتم براش کتاب میخوندم. پرستار اومد و آمپول بیهوشی رو بهش زد، ظرف چند ثانیه چشمهاش به حالت مظلومانه ای بسته شد و به سمت اتاق عمل بردنش. اونجا فقط چند لحظه فاصله بود تا این تابو بشکنه! و اشکها سرازیر بشن اما وقتی دستم رو توی جیبم بردم و بسته بندی مسخره آدامس شیک (که ساعتی پیش مغازه دار به جای باقی پول بهم داده بود!) رو لمس کردم فکری به ذهنم زد! در همون حالت سریعا دو تا آدامس انداختم بالا، چند تا پلک زدم و با خونسردی از محوطه بیرون اومدم (اونجا بود که به خاصیت بغض زدایی آدامس پی بردم!) بعد که پیش سایر همراهان رفتم و دیدم اونها مشغول گریه هستند با پررویی گفتم: خجالت بکشید، دیگه عمل جراحی از این ساده تر نداریم که!

 و اما آمار من در مورد فریاد زدن حتی از آمار گریه کردن هم فجیع تر هست، چرا که به یاد ندارم هیچ زمانی در طول عمرم فریاد زده باشم. چه زمانی که بازی های کودکانه میکردم. چه زمانی که به شدت خوشحال بودم و یا عصبانی و ناراحت! حتی زمانی که میخواستم کسی رو که فاصله زیادی از من داره صدا کنم ترجیحم این بوده که به جای فریاد زدن سرعتم رو بیشتر کنم و بهش نزدیک بشم!

شاید یک روی سکه این باشه که انسان هایی شبیه به من که نه گریه میکنند و نه فریاد میزنند و نه اهل هیچگونه هوچی بازی! هستند حداقل در ظاهر، انسان های متین تر و موقرتری به نظر می رسند اما روی وحشتناک سکه این هست که به شدت پتانسیل برخورداری از بیماری های مختلف و به خصوص چشیدن طعم انواع سکته های مغزی، قلبی و ... (مگه سکته دیگری هم داشتیم که سه نقطه گذاشتم!) رو خواهند داشت!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر چاهی سراغ داشتید که حداقل تا شعاع پنج کیلومتری اون هیچگونه نشانه ای از حیات نبود آدرسش رو برای من بفرستید!

پ ن 2: اگر آدرسش رو فرستادید توقع نداشته باشید برم! من آدم خیلی تنبلی هستم!

پ ن 3: اگر دارید از خودتون میپرسید پس چرا آدرس خواست؟ باید بگم به شما هیچ ارتباطی نداره!... فکر کردید من احمقم و نمیفهمم قصدتون این هست اونجا پنهان بشید و من رو رصد کنید؟!







دلخستگیها (35)

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396



1

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی،چون شام روزه داران... (سعدی)

2

بابت آموزش مسائل جنسی جلسه ای برای اولیا گذاشتند. یکی از سوالاتی که میپرسند این هست که شما با چه اسمی اندام جنسی پسرتون رو بهش معرفی کردید. یکنفر میگه شیر سماور!(به نظر میرسه این عزیز زیاد به استادیوم های ورزشی میرفتن!)... یکنفر میگه بلبل!!(یاد این مصرع حافظ میفتم: دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد!!...و با خودم میگم ای حافظ ناقلا!)... یکنفر دیگه میگه گوگولی!!( دیگه در وصف این دوست عزیز و احوالاتش چیزی نگم بهتره!)... جالبترینش اما موردی هست که میگه: حبه انگور! و من با خودم فکر میکنم احتمالا چه استرسی رو تحمل میکنه اون بچه بینوا وقتی مادرش قصه شنگول و منگول رو براش تعریف میکنه!!

3

اگر قدرت این رو داشتم که یک پدیده رو برای محو شدن از صفحه روزگار انتخاب کنم، دوربین تلفن های همراه انتخاب اولم بود!

4

در مورد شادی حقیقی نظرات مختلفی وجود داره. به نظر من حقیقی ترین نوعش رو آدمی که به دیگران کمک میکنه و به سرانجام رسیدن کمکهای خودش رو میبینه، میتونه در درون خودش تجربه کنه.

5

"کسی که در همه حوادث آرامش خود را حفظ می کند،نشان می دهد که می داند امکان وقوع شر در زندگی چقدر بزرگ و پرتنوع است و از این رو به آنچه در زمان حال اتفاق می افتد به منزله بخش کوچکی از آنچه ممکن است هنوز پیش بیاید می نگرد. این منش انسانهای شکیباست که وضعیت نوع بشر را هرگز فراموش نمی کنند، بلکه همواره به خاطر دارند که هستی انسان چه اندوهبار و اسفناک است و بلایایی که درمعرض آنهاست، بی شمارند"

((آرتور شوپنهاور))

6

یک: توی این دنیا از چه کسی بیشتر از همه نفرت داری؟!

دو: اونی که این سوال رو ازم بپرسه!!

7

زمستان سال 83 بود. مثل اغلب اوقات تا دیروقت در محل کارم نشسته بودم. گیتار بر دوش و بطری در دست! به همراه دوست دیگری وارد شد و گفت: اومدیم شادت کنیم!... مدتی بود که به دنبال آماده کردن مقدمات تهیه یک آلبوم موسیقی بود و قبلا چندباری در مورد ترانه ها نظر خواسته بود. شاید به جبران اون مشورت دادن ها اومده بودند... گیتار رو بیرون آورد و گفت ترانه محبوبت چیه؟!... گفتم فرقی نداره هرچی میخوای بخون!.. استکان رو پر کرد و گفت پس فعلا ولش کن! این رو برو بالا!... ده دقیقه بعد گفتم: یک ترانه قدیمی از ستار هست که ایکاش بلد بودی و الان میخوندی. در حالی که با توجه به سلیقه خارجکی! که داشت  یک درصد هم احتمال نمیدادم حتی این ترانه به گوشش خورده باشه اسمش رو گفتم... در میان تعجب من شروع به نواختن و خواندن کرد. انقدر زیبا و با نهایت قدرت و با تمام وجود خودش میخوند که تمام صورتش عرق کرده بود. حس میکردم حتی از خود خواننده اصلی هم زیباتر اجرا کرد.

بعد از اون شب دیگه ندیدمش لعنتی رو! و حالا یادم نیست که حتی نام فامیلش چی بود و عاقبت آلبومی منتشر کرد یا خیر... اما در طول چند سال گذشته چندین بار به شکل عجیبی هوس کردم دوباره در مقابلم بشینه و این ترانه رو با صدای خودش و با اون گیتار و ریش پروفسوری مسخره اش برام بخونه!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تکیه گاه

خواننده: ستار / آهنگساز: تورج شعبانخانی / ترانه سرا: هومن ذکایی

لینک دانلود









تعداد کل صفحات : 24 1 2 3 4 5 6 7 ...