آقای نوستالژی

دلخستگیها (30)

جمعه 24 دی 1395



1

با من بگو: وقتی که صدها صدهزاران سال بگذشت،

آنگاه...

اما مگو:

هرگز !

هرگز، چه دور است، آه !

هرگز، چه وحشتناک؛

هرگز، چه بی رحم است !... (اسماعیل خویی)

2

از مرگ هیچ چهره سرشناسی در عالم خاکی نمیبایست بیش از حد خوشحال و یا بالعکس بیش از حد ناراحت و وحشت زده بود.شخصیتهای سیاسی می آیند، میروند، میمیرند یا کشته میشوند و قدرت بین جناح های مختلف در فراز و نشیب قرار میگیره اما همیشه اونچه به مرور زمان و در نهایت پیروز خواهد شد تفکر و خواست اکثریت مردم هست. تردیدی ندارم که طی سالها و دهه های آینده حاکمیت مطلق از دست اقلیت بیرون خواهد آمد و البته که این تنها عبور از مرحله اول کار خواهد بود. چرا که حتی به قدرت رسیدن و یا در قدرت شریک شدن آقای y، آقای z (و یا دست پرورده های آینده اونها) از طیف دیگر، که امروز محبوب قلبها هستند نمیتونه سعادت رو برای مردم این سرزمین به ارمغان بیاره و اینها (با کارنامه ای که سیاهی اون به دنبال تقابلشون با آقای x و پیروانش که کارنامه سیاهتری دارند فعلا به چشم کسی نمیاد و اونها رو صاحب محبوبیت کرده) تنها مستمسکی برای عبور از این دوره و مهیا شدن شرایط برای رقم زدن دوره ای جدید خواهند بود.... نمیشه انکار کرد که نسلهای جدید بسیار باهوشتر و به دلایل مختلف از جمله پیشرفت تکنولوژی بسیار آگاه تر از نسل های گذشته هستند و همین باعث خواهد شد اونها طی سه یا چهار دهه آینده با سلاح تفکر و آگاهی، کشور رو به سمت برخورداری از حکومتی غیر مذهبی سوق بدن. وقوع این اتفاق رو از طرز فکر و اعتقاداتی که نسل جدید حتی در مذهبی ترین شهرهای ایران دارند به خوبی میشه پیش بینی کرد.

3

یک: اگر بعد عمری یک درخواست ازت داشته باشم میپذیری؟

دو: من که نمیدونم چیه... قول پذیرش پیش از شنیدن درخواست همیشه ریسک بزرگیه.

یک: پس دو تا درخواست ازت میکنم. قول بده حداقل یکیشو بپذیری... این خواسته زیادیه؟

دو: اوم... پذیرفتن یکی از دو خواسته. خب این ریسکش کمتره... چی بگم. باشه! قول میدم.

یک: میشه به دیدنت بیام؟!

دو: نه! همه این سالها ازت خواهش کردم این رو نخواه... و درخواست دوم؟!

یک: میشه تو به دیدن من بیای؟! !!

4

امروز متوجه شدم شباهت بسیار جالبی بین من و استیو هاوکینگ وجود داره... اینکه هر دوی ما تا به حال جایزه نوبل رو نبردیم!!

5

از عجایب خلق و خوی آدمیان اینکه، اگر دقت کنید خواهید دید در پس همه روابط  بسیار صمیمانه و محترمانه شون با یکدیگر (حتی روابطی که به نظر میرسه در بالاترین سطح ادب و نزاکت و احترام و صمیمیت بین دو انسان برقرار هست و هرگز خللی در اون ایجاد نخواهد شد) یک کینه پنهان و یک  پتانسیل بالقوه برای جنگ و جدل و به فحش کشیده شدن طرفین وجود داره! فقط کافیه جرقه اول زده بشه...

6

گاهی اگر به دوستانی سر بزنم که صاحب مغازه هستند به عنوان تفریح! میرم و پای دستگاه پوز میشینم! و موقع حساب کردن، کارت بانکی رو از مشتریان میگیرم و براشون میکشم. حقیقتش این یکی از علاقمندی های من هست و حس کنجکاوی عجیبی نسبت به اسم و فامیل صاحب کارت و رمز 4 رقمی و اعدادی که مردم به عنوان رمز در نظر میگیرند دارم (البته که درستش این هست شما وقتی کارت بانکی کسی رو میگیرید اون رو از پشت در دست بگیرید تا مشخصات طرف معلوم نباشه و این کار من میتونه غیر اخلاقی باشه اما متاسفانه حس کنجکاوی من این رو نمیفهمه!)... بر این اساس نتایج کنجکاوی بنده در رابطه با رمز کارت بانکی اشخاص مختلف نشون میده همچنان سال تولد خود شخص با فاصله احمقانه ای به عنوان بیشترین رمز انتخاب شده از سوی افراد قرار داره و عدد 1111 به شکل احمقانه تری در رده دوم!!

7

در سیاهی یادم آید، آن طلایی های رفته

آن همه ناگفته ها و آن نبایدهای گفته...







رنگ روزهای هفته

چهارشنبه 15 دی 1395



گفته میشه در کتاب هفت پیکر اثر جناب نظامی گنجوی، رنگ روزهای هفته به این شکل اومده:

شنبه: سیاه.... یکشنبه: زرد ... دوشنبه: سبز ... سه شنبه: سرخ ... چهارشنبه: فیروزه ای ... پنجشنبه: قهوه ای ... جمعه: سفید

در مورد این ترکیب من فکر میکنم خود دوشنبه هم قبول داره که رنگش سبز نیست! و شک ندارم پنجشنبه بارها از نظامی به خدا شکایت برده! و میدونم که جمعه پس از اینکه نظامی رنگها رو تعیین کرده زل زده به دوربین! و در این میان فقط رنگ شنبه ست که باعث میشه فرضیه بیمار بودن نظامی مردود بشه!

دقیقا به خاطر ندارم از چه سن و سالی مغز این حقیر! رنگی رو به هریک از روزهای هفته اختصاص داد اما ترکیب رنگ روزهای هفته در ذهن من همیشه به این شکل بوده:

شنبه: طلایی... یکشنبه: سیاه ... دوشنبه: سرخ ... سه شنبه: زرد ... چهارشنبه: سبز ... پنجشنبه: آبی ... جمعه: قهوه ای

(و البته در این میان از مغز خودم هم سوالات بیشماری دارم. مثلا اینکه چرا با اینکه در کل از خانواده رنگهای زرد و طلایی و کرم و قهوه ای متنفر هستم باید سه تا از روزهای هفته رو به این رنگها اختصاص بده؟! و حالا نفرت من از این طیف رنگها به کنار، آیا بینی و بین الله اصلا به شنبه میخوره که طلایی رنگ باشه؟!)

اونچه مسلم هست اینکه اغلب آدمها هریک از روزهای هفته رو به رنگی میبینن و این ماجرا همیشه برای من جذاب بوده. این جذابیت باعث شده در طول سالهای گذشته از خیلی از آدمها نظرشون رو راجع به رنگ روزهای هفته بپرسم. نکته جالب در این بین مربوط به رنگ روزهای چهارشنبه و پنجشنبه میشه. جایی که اغلب افراد رنگهای سبز یا آبی رو برای یک یا هردوی این روزها انتخاب میکنند و بیشترین تنوع هم مربوط به رنگ روز جمعه هست که نظرات در مورد رنگ این روز بسیار متفاوت بوده. تصور میکنم ریشه اختصاص دادن رنگها به هریک از روزهای هفته توسط مغز میتونه به دوران کودکی آدم برگرده (سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم و نگم تا حدودی و فقط تا حدودی هم ممکنه به زندگی گذشته هر فرد هم برگرده تا دوباره بعضی دوستان نگن: شما کشتی ما رو با این تناسخ!)... این رو وقتی کشف میکنم! که به سیاه دیدن روز یکشنبه توسط خودم فکر میکنم. مثلا به یاد دارم که در تمام طول دوران نکبت بار تحصیل روزهای یکشنبه بدترین و کسل کننده ترین درس ها در برنامه مدرسه گرد هم میومدند (در حالی که اگر مسئول برنامه ریزی تاس هم میریخت بالاخره یکبار می باید زنگ ورزش به روز یکشنبه می افتاد!) و حتی یکبار و فقط یکبار نشد که روز یکشنبه درس جذابی در برنامه وجود داشته باشه و با خودم میگم شاید علت سیاه دیدن روز یکشنبه توسط مغز بیچاره ام همین باشه! یا مثلا به یاد دارم که در دوران کودکی همیشه روزهای پنجشنبه همبازی و یارغار همیشگی ام به منزل ما میومد و با خودم میگم شاید به همین خاطر باشه که روز پنجشنبه رو به رنگ آبی میبینم!... و البته همچنان هیچ توضیح و تفسیر و شرحی برای طلایی دیدن روز شنبه و یا سرخ دیدن دوشنبه به ذهنم نمیرسه!! مگر (خجل از روی دوستانی که تناسخ رو افسانه میدونند) دوباره نقب زدن به زندگی های گذشته! جایی که شاید سواحل ماسه های طلایی در وارنا بارها میزبان ما بوده! و چون در بلغارستان شنبه آخر هفته به حساب میومده ما همیشه این روز رو در این ساحل سپری میکردیم و همین باعث میشه من شنبه رو طلایی ببینم!! و یا زندگی بسیار بسیار قبلترش و پیش از میلاد مسیح. جایی که گلادیاتوری بودم که فقط دوشنبه ها به آرنا میرفت و چیزی جز رنگ سرخ خون از این روز به یاد نداره! و البته عاقبت در یکی از همین دوشنبه ها بدجوری کشته شد! 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر حدس میزنید میبایست خیلی آدم بیکار و بی عاری باشم که به این چیزها فکر میکنم بهتون تبریک میگم. کاملا درست حدس زدید!







کشیده قرن!

دوشنبه 6 دی 1395



گاهی اوقات یکی از شیوه های ابراز محبت دخترم این هست که وقتی دراز کشیدی چهاردست و پا به سمتت میاد و دماغت رو میکشه یا صورتت رو چنگ میندازه و یا یک کشیده میخوابونه زیر گوشت!(احتمالا یک نوع ابراز محبت که میتونه شیوه مورد استفاده قبیله آسمات در گینه بیسائو بوده باشه!!)... دیشب وقتی در خواب ناز بودم چهاردست و پا به سمتم اومده و یکی از اون کشیده ها رو نواخت که انصافا هم علیرغم اینکه دستان کوچکی داره ضربه، ضربه جانداری بود! طوری که برق از سرم پرید و البته باعث شد پس از بیدار شدن یاد خاطره ای بیفتم و چند دقیقه ای با خودم بخندم!

به یاد دارم که یکی از مزخرف ترین دروس دوره راهنمایی درس حرفه و فن بود که از قضا همراه شده بود با حضور یک معلم گوشت تلخ و نچسب به نام آقای محمدی که مجموع این عوامل جو کلاس این درس رو از تحمل حبس انفرادی در گوانتانامو کسالت بارتر می کرد! و خب همین مسئله باعث میشد برای رفع این کسالت بیشتر دست به شیرین کاری بزنیم. یکی از روزها نوک مداد خودم رو تا جایی که ممکن بود تیز کردم و زمانی که آقای محمدی از درب کلاس وارد شده و برپا داده شد مداد رو به صورت عمودی زیر نشیمنگاه! یکی از دوستانم به نام نهاوندیان که معمولا با هم شوخی داشتیم قرار دادم و اون بنده خدا بر روی مداد نشست (اصولا در دوران تحصیل یکی از پر ریسک ترین کارهایی که میشد کرد این بود که پس از ورود معلم و برپا دادن، زمانی که میخواستی سرجات بنشینی زیر خودت رو نگاه نکنی! چون معمولا بسته به انصاف طرف! انواع و اقسام اجسام از خودکار و مداد گرفته تا لیوان آب و سیب له شده از جانب بغل دستی و یا شیاطین میز پشت سری! زیر بچه ها گذاشته میشد) و ناگهان چنان فریادی کشید که توجه همه از جمله آقای محمدی به سمت ما جلب شد اما در کمال تعجب در حالی که توقع برخورد تندی از جانب این معلم خشن رو داشتم قضیه فقط با یک چشم غره وحشتناک و البته به خود پیچیدن نهاوندیان و وعده و وعید او برای انتقامی سخت ظاهرا ختم به خیر شد.

دو سه روز بعد وقتی که دوباره نوبت به کلاس حرفه و فن رسید، آقای محمدی به محض ورود به کلاس از من خواست که پای تخت سیاه برم.  بعد با اون هیکل مهیب و کله طاس خودش بدون هیچگونه دیالوگی به سمت من اومد. احساس کردم این طرز جلو اومدن و آستین بالا دادن نمیتونه برای پرسیدن درس باشه! و البته حدسم درست بود چون چند ثانیه بعد با دستهای بزرگ و غول پیکر خودش کشیده ای رو حواله صورت من کرد! به هر حال در دوران تحصیل خوردن سیلی و کابل و خط کش و ترکه از سوی معلمها برای همه ما امری عادی و مرسوم بود! و شعار ((چوب معلم گله، هرکی نخوره خله)) بر خلاف امروز بسیار تکرار میشد. اما چیزی که باعث تعجب و حیرت من شده بود این تنبیه بی مقدمه بود. متعجبانه پرسیدم ((یعنی چی؟ چرا میزنید؟!)) و جواب داد:((این به خاطر غلطی بود که جلسه قبل کردی. پشت همکلاسیت باد کرده و کبود شده احمق!.. دیگه نبینم شوخی خرکی با هم بکنید!))... یکدفعه با عصبانیت گفتم:((شما مگه پشتشو دیدید؟!)) __ جمله ای که شاید بهتر بود هرگز نمیگفتم! __ بچه ها با صدای بلند شروع به خندیدن کردند و آقای محمدی با چشمانی خون گرفته دست خودش رو تا آخرین حد ممکن بالا برد و با حمله ای ببر آسا کشیده دوم رو با ضربی حیرت انگیز (برای ثبت در تاریخ!) جوری به صورتم نواخت که در تمام عمرم نه خورده بودم، نه میخورم و نخواهم خورد! صدای کشیده انقدر بلند و وحشتناک بود که کلاس در سکوت محض فرو رفت (خبر دارم که دو سه تا از همکلاسیها بعدها به خاطر موجی که صدای این چک ایجاد کرده بود رفتند و  حق جانبازی بالای سی درصد  گرفتند و گویا هنوز هم بنیاد جانبازان بهشون حقوق میده!!) و البته اتفاقات عجیب دیگری هم در دنیا رقم خورد!!... از جمله اینکه تا شعاع دویست متر هرچه گنجشک بود از روی درختها پرید!... اسلواکی به دلیل اینکه  نواختن این چک رو اقدامی خلاف حقوق بشر میدونست برای جدایی از منطقه چک اقدام کرد و کشور چکسلواکی تجزیه شد!... مسئولان گینس به سمت تهران حرکت کردند تا قدرت این کشیده رو ثبت کنند!...لوریس چکناواریان به اداره ثبت رفت تا کلمه ((چک)) رو از مقابل نام فامیلش برداره!... ارتش آماده باش داد... و نشیمنگاه نهاوندیان به شکلی معجزه آسا لب به سخن گشود و گفت:((بابا مگه من چقدر می ارزم؟ خودمم راضی به این چک نبودم!!))... البته دنیای مردگان هم از صدای مهیب این کشیده بی نصیب نموند... روح نیما دوباره با فرزندش صحبت کرد که:(( پسرم! این کشیده را دیدی! زین پس همه صحنه های خشونت بار این جهان تکراری ست!))... فروغ دوباره با مادرش خلوت کرد که:((دیگر تمام شد! باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!))... هدایت با خودش میگفت:((در زندگی چک هایی هست که جسم را آهسته در انزوا میخورد!!))... مولانا زمزمه میکرد: ((گر سجده کنان آید، در امن و امان آید...ور بی ادبی آرد، سیلی و ادب بیند!))... و من بودم که برای کم نیاوردن و شکسته نشدن غرورم به زور جلوی خودم رو گرفتم و حتی آخ هم نگفتم اما چهره ام شبیه به شخصیتهای انیمیشن های ژاپنی وقتی که بغض دارند شده بود و هر دو ثانیه یکبار بعضی قسمتهاش میلرزید!!... بعد از چند ثانیه بهت و حیرت آروم رفتم و سرجام نشستم و دو دقیقه بعد آقای محمدی برای اینکه از اتهام دیدن نشیمنگاه نهاوندیان تبرئه بشه! توضیح داد که مادر این بنده خدا اومده مدرسه و گفته پشت بچه من کبود شده و شما مگه بالای سر بچه ها نیستید که این کارها رو میکنن؟! و مدرسه مگه صاحب نداره؟! و ...

خلاصه اون ماجرا تمام شد و امیدوارم با گذشت این همه سال حالا نهاوندیان هرکجا هست مجددا توانایی نشستن بر روی زمین رو به دست آورده باشه! و البته فراموش نکنه که یک عذرخواهی به من بدهکار هست!! چون من اون مداد رو خیلی دوست داشتم و نشیمنگاه بی ملاحظه او ناجوانمردانه باعث شد مدادم خراب بشه!!... همچنین امیدوارم آقای محمدی هرکجا هست صحیح و سلامت باشه... و من هم این آخر عمری دیگه چیزی از خدا نمیخوام جز برآورده شدن دو آرزو... آرزوی اول اینکه بتونم روزی دوباره آقای محمدی رو از نزدیک ببینم و آرزوی دوم اینکه وقتی میبینمش یک اسلحه توی جیبم باشه!!







میراث

یکشنبه 28 آذر 1395



این روزها از بیرون گود، شاهد جنگ و جدال گروهی از اقوام نه چندان نزدیک بر سر ارث و میراث پدری خودشون هستم. داستان غم انگیزی که بارها و بارها در زندگی خانواده های مختلف  (از جمله سابق بر این، در میان خاندان پدری خودم) شاهدش بودم و هر زمانی که باهاش مواجه میشم بیشتر از گذشته در اثبات این موضوع به خودم که ((هنوز هم پول همه چیز نیست)) شکست تلخی میخورم!... به میانه میدان آمدن عده ای خواهر وبرادر (مثل گلادیاتورها) و هورا کشیدن و تشویق شدن توسط فرزندانشون برای ادامه این نبرد و تحریک برای به دست آوردن اونچه حق خودشون میدونند... غافل از اینکه در این بین، گنج حقیقی با هر ضربه شمشیر این گلادیاتور های ناشی در حال نابودی ست.  نکته عجیب اینکه گاهی این کمر بستن به قتل روابط قابل احترام خویشاوندی توسط کسانی در حال انجام هست که همگی به اندازه کافی آنچه باید داشته باشند دارند و مقداری کم و زیاد شدن حساب بانکی شون هیچ تغیر محسوسی در زندگی اونها ایجاد نخواهد کرد. گاهی با خودم فکر میکنم وقتی پول این قدرت شگفت انگیز رو داره که نسلهای گذشته (با اون میزان از رعایت ادب خواهر و برادری و مقید بودن به حفظ احترام بزرگتری و کوچکتری) رو به جان هم بندازه پس تکلیف نسل امروز در مواجهه با پول و ثروت کاملا مشخص خواهد بود!


ادامـه مطـلب




اشتباهی!

جمعه 19 آذر 1395



در طول سالهایی که در فضای مجازی حضور دارم شاید عمده ترین مسئله ای که موجب کدورت بین من و برخی دوستان دنیای مجازی شده ماجرای ((شبهای شعر)) بوده باشه. دعوت از اونها، نپذیرفتن از ما و دلخوری و... این ماجرا چند هفته پیش مجددا تکرار شد. ماجرایی که فکر میکنم در طول این سالها بیش از ده بار اتفاق افتاده و شاید بارزترین مورد هم مربوط به چند سال پیش بود که با درخواست دوستان، همسر یکی از شاعران بزرگ و قابل احترام معاصر بنده رو از طریق ایمیل به مراسم شعرخوانی در رابطه با سالروز درگذشت ایشان دعوت کردند که ترجیح دادم به این مراسم نرم و این ماجرا منجر به قطع روابط دیپلماتیک! تعداد زیادی از دوستان مجازی (و آرامش خاطر ما!) شد.


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (29)

دوشنبه 15 آذر 1395



1

بی خود تو بی خودی ام، مست ترین مست زمین

میکده های بسته را، خسته نشسته در کمین

ای تو تمام من من، با تو خودی تر از تو ام

بی تو درخت بی زمین، حلقه لخت بی نگین...(شهیار قنبری) 

2

یک: کمی در مورد اختراعتون توضیح بدید؟

دو: خب نحوه کار بدین شکل هست که ابتدا میبایست این دستگاه بر روی وسیله نقلیه شخصی شما نصب بشه که اتفاقا کار نصبش هم بسیار راحته. از اون به بعد شما هستید و  این دکمه قرمز رنگ که با فشار دادنش ظرف یک دقیقه! و بله! درست شنیدید: فقط ظرف یک دقیقه، جلوی درب منزلتون خواهید بود!

یک: تبریک مرد جوان!... اما این ادعای بزرگیه و واقعا غیر ممکن به نظر میرسه!

دو: فراموش نکنید که غیرممکن غیر ممکن است!

یک: یعنی تحت هر شرایطی و در هر زمانی که راننده این دکمه قرمز رو فشار بده یک دقیقه بعد جلوی درب منزلش خواهد بود؟!

دو: هر زمانی نه!... فقط وقتی که یک دقیقه مونده تا به منزل برسه!!

3

هنرمند و ورزشکار شایسته ایرانی آن است که بر فنون پاچه خواری مسلط باشد. مدالها و جوایز خود را به بارگاه های ملکوتی تقدیم کند، به دست بوس صاحبان حکومت برود، در فضای مجازی به فلان سردار و فلان مقام عرض ارادت داشته باشد و در حالی که سه چهارم از سال را مشغول تفریح و گشت و گذار در غرب است در مصاحبه های خود از افتخار زندگی در ایران! و عدم توانایی در تامین امنیت و وجود فساد گسترده در غرب بگوید!... که به حمدالله در حال حاضر چنین هنرمندان و ورزشکارانی در ایران اسلامی فراوانند.

4

پدر مرحوم ما رفیقی داشت به نام آقا کریم که هرکجا هست خدا حفظش کنه. زمان جنگ موشکی توی محله نازی آباد فرود اومد که صاف خورد وسط منزل این بنده خدا و البته تنها شانسی که آورد این بود که در لحظه اصابت موشک کسی در منزل نبود و همگی جایی مهمان بودند. فردای اون روز اومد منزل ما و پدرم ازش پرسید: ((حالا چیزی هم از خونه و زندگیت باقی مونده؟!))... با خنده جواب داد: ((فقط یه چیز!))... پدرم پرسید: ((چی؟))... گفت: ((موشک لاکردار تمام خونه و وسایلش رو از بین برده ولی شاید باورت نشه تنها چیزی که از لابلای آوار و گوشه و کنار خونه، صحیح و سالم در اومده تمام 52 برگ پاسورم بود که حتی یک خال هم بهشون نیفتاده!)) بعد ورق ها رو از جیبش درآورد و گفت: ((ایناهاش! ببین!))... انصافا هم سالم مونده بودن!

5

معمولا به محض سر زدن رفتاری بی ادبانـه از سوی یک شخص، گفتـه میشه: ((طرف ادب و تربیـت خانوادگیش رو نشون داد!))... در حالی کـه نـتایـج تحقیـقات من بـر روی بـیـش از 547230 کودک و نوجوان و جوان و خرس گنده!!در دانشگاه آنژی ماخاچگالا! نشون میده که بر خلاف تصور عموم، ادب یـک انسان بـه طـور معمـول ارتـباط چندانی با نـحوه تربیت خانواده و محیـط اطرافـش نـداره. ای بسا فرزنـدی بی ادب کـه در خانـواده ای کامـلا مـودب رشد کرده و ای بسا بالعکس!... حال در رابـطه با اینکه ((پس میزان ادب یک فرد تحت تاثیر چه عوامل دیگری قرار داره؟!)) تحقیقات من فعلا چیزی رو نشون نمیده!! اما تصـور میکنم پاسخ ایـن سوال رو هـم ماننـد پاسخ سوال ((استعداد انسان ها در زمینـه های مختلـف و متـفاوت چطور از بدو تولـد در وجود اونـها قـرار میگیـره؟!)) باید در زندگی های قبلی و میزان تکامل روح انسان جستجو کرد که البته این کار فعلا از توانایی بشر خارج هست.

6

مهم نیست که مولانا در ترکیه دفن شده. او یک ایرانیه چون اشعارش به زبان فارسی بوده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، زبان نوشتاری اون شخص هست!

مهم نیست که کتابهای ابوعلی سینا به زبان عربی نوشته شده. او یک ایرانیه چون در ایران دفن شده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، محل دفن اون شخص هست!

7

این جام شرابی ست که آغشته به زهر است

یک عاقبت تلخ که با معجزه قهر است

آنجا که پسرخوانده رعیت شده عاشق

بر دختر خانی که پدرخوانده شهر است!







عکس پروفایل خبر میدهد از سر ضمیر!

یکشنبه 7 آذر 1395



عکس پروفایلش رو چک کردم و دیدم روی یک زمینه سرمه ای رنگ اون هم با خط خوش نوشته شده: ((هرکسی همنفسم شد، دست آخر قفسم شد))...  بعد از سلام و احوالپرسی از لابلای صحبتهاش متوجه شدم بعد از پنج سال زندگی مشترک در حالی که صاحب یک دختر هم بودن طلاق گرفته و خانم هم گفته دخترت مال خودت و خداحافظ!... خیلی برام جای تعجب و تاسف داشت. میگفت با زنم به مشکل خوردم. اون میگه تو اجتماعی نیستی ولی به نظر من مشکلش چیز دیگه ای هست که بهتره برات نگم! (به یاد آوردم چندین سال قبل و مدتها پیش از اینکه ازدواج کنه بارها و بارها با جنس مخالف رابطه دوستی برقرار کرده و بعد به مشکل خورده بود و در یک مقطعی حداقل بیست مرتبه من و افراد دیگه بهش تذکر داده بودیم که رفتار و حرکات سخیف خودش رو به خصوص وقتی در جمع قرار میگیره اصلاح کنه) بهش گفتم خداوکیلی زنت بیراه هم نگفته. من که بزرگت کردم!! شخصا از نظر سطح روابط اجتماعی گوسفند رو یک پله بالاتر از تو قرار میدم!...با دلخوری گفت خیلی ممنون! و خداحافظی کرد...از فردای اون روز تا چند وقت مدام پیغام میداد که دختر یا زن خوب سراغ نداری؟!! باور کن من میخوام زندگی جدیدی شروع کنم و بالاخره باید مادری بالای سر دخترم باشه... بهش گفتم من حاضرم همه دخترهای خوب این شهر رو پیدا کنم اما نه برای پیشنهاد دادن به تو! بلکه به این خاطر که بهشون بگم یک همچین خطر بالقوه ای توی این شهر وجود داره و مراقب باشین سراغ شما نیاد!!


ادامـه مطـلب




آنچه بودم، آنچه خواهم بود

پنجشنبه 27 آبان 1395



((بیش از اینها بگو با من... چرا که راهمان دیر یا زود جدا خواهد شد))

چه پیشگویی دقیق و البته نه چندان سختی!

 

((من از این برج و این بازار و این دیوار بیزارم/ من از این بی قلندر خاک رسوا کینه ها دارم))

بله! تقریبا از همه چیز بیزار بودم و بسیار غیر قابل تحمل تر از امروز!


((نگاه کن که غم درون دیده ام،چگونه قطره قطره آب می شود))

شعر آفتاب می شود از فروغ؛ اسم شب اون روزها...

 

((زمزمه های یک دیوانه))

دوران افسردگی تهوع آور و مزخرف...داستانی چند قسمتی که از بس سیاه و پوچ نوشته بودمش، حتی دوست ندارم دوباره یک خطش رو بخونم و سریع ازش رد میشم!


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (28)

شنبه 22 آبان 1395



1

گفت عالم همه در بندگی شیطانند

گفتم ای زاهد خودبین به زیان تو که نیست!...((هوشنگ ابتهاج))


2

یک: جناب معتضد!... خدای من باورم نمیشه از نزدیک میبینمتون! همیشه دو تا آرزو داشتم که خوشبختانه امروز با دیدن شما یکی از اونها برآورده شد!

دو: لطف دارید. باعث افتخار منه (با خنده)... حالا آرزوی دومت چی بوده جوون؟!

یک: این که وقتی شما رو میبینم یک اسلحه توی جیبم باشه!!


3

چند وقتی هست که در بین دوستان، همکاران و اعضای خانواده کمپینی!! بر علیه سیگار کشیدن من راه افتاده. همه در حال تلاش برای این هستن که سیگار رو ترک کنم. همین مسئله باعث شده که حقیقتا احساس مسئولیت کنم و به فکر فرو برم. تصور میکنم بالاخره باید تصمیم مهمی بگیرم. مثلا اینکه دوستان، همکاران و خانواده ام رو ترک کنم!!


4

دلمشغولی ها بسیارند. به عنوان مثال یکی از مسائل مهمی که ذهن ما را درگیر خود کرده این است که اگر خدایی ناکرده روزی ایشان به رحمت خداوند بروند تکلیف جانشین ایشان چه خواهد بود؟!... این دغدغه بزرگی ست... چرا که یافتن فردی تا بدین اندازه خرف، خودکامه،نالایق و در عین حال بی غیرت حقیقتا کار دشواری خواهد بود!


5

فرصتها همچو ابر در گذرند و هرگز دوباره باز نخواهند گشت. آنها را به خاطره انگیزترین شکل ممکن هدر دهید!


6

احمد یک انبار داشت که یک عالمه سنجد توش باد کرده بود. زانوی غم رو بغل گرفته  و بر سر میزد. دوستش گفت: حالا که چیزی نشده! گوشیت تلگرام داره؟! ... گفت: آره! چطور؟!... گفت: بده به من... و بعد برای تمامی مخاطبین و گروه ها این متن رو ارسال کرد:(( لطفا اطلاع رسانی کنید... درمان سرطان پیدا شد! سالها پیش محققان دانشگاه لوبک دریافتند که خوردن روزانه مقادیری سنجد!! ظرف مدت کوتاهی تمامی سلولهای سرطانی را از بین برده و انسان را تا سالها در مقابل این بیماری بیمه میکند! حال دلیل آنکه چرا تا به حال از افشای این راز جلوگیری شده است به تجارت کلان و سود فراوان شرکتهای ساخت دارو بازمیگردد ... ))

... و  چهار روز بعد احمد هنوز اون انبار رو داشت. اما هیچ سنجدی داخلش نبود!


7

تصویر تو وهم همیشه... کاشکی بودی

چشمان تو آنسوی شیشه... کاشکی بودی

یک عصر بارانی، خیابان ولی عصر

حالی از این بهتر نمیشه... کاشکی بودی








نگاه

دوشنبه 26 مهر 1395



یک: چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

دو: این یک نگاه حسرت باره آقا! وقتی این بچه زیبا رو در آغوش شما میبینم با خودم میگم ایکاش حالا و در پنجاه سالگی منم یکی مثل این رو توی زندگیم داشتم.

یک: مگه شما بچه ندارید؟

دو: نه!

یک: مشکلی بوده یا خودتون نخواستید بچه داشته باشید؟!

دو: هیچکدوم! راستش من تا همین امروز اصلا ازدواج نکردم که بخوام بچه ای داشته باشم.

یک: یعنی تا به این سن و سال مجرد بودید و هیچوقت زن نگرفتید؟!

دو: بله!... حالا چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

یک: این یک نگاه حسرت باره آقا!









تعداد کل صفحات : 21 1 2 3 4 5 6 7 ...